مواعظ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی 6
همه کارداران فرمانبرند ... که تخم تو در خاک مي پرورند
اگر تشنه ماني ز سختي مجوش ... که سقاي ابر آبت آرد به دوش
صبا هم ز بهر تو فراش وار ... همي گستراند بساط بهار
ز خاک آورد رنگ و بوي و طعام ... تماشاگه ديده و مغز و کام
عسل دادت از نحل و من از هوا ... رطب دادت از نخل و نخل از نوي
همه نخلبندان بخايند دست ... ز حيرت که نخلي چنين کس نبست
خور و ماه و پروين براي تواند ... قناديل سقف سراي تواند
ز خارت گل آورد و از نافه مشک ... زر از کان و برگ تر از چوب خشک
به دست خودت چشم و ابرو نگاشت ... که محرم به اغيار نتوان گذاشت
توانا که او نازنين پرورد ... به الوان نعمت چنين پرورد
به جان گفت بايد نفس بر نفس ... که شکرش نه کار زبان است و بس
خدايا دلم خون شد و ديده ريش ... که مي بينم انعامت از گفت بيش
نگويم دد و دام و مور و سمک ... که فوج ملايک بر اوج فلک
هنوزت سپاس اندکي گفته اند ... ز بيور هزاران يکي گفته اند
برو سعديا دست و دفتر بشوي ... به راهي که پايان ندارد مپوي
نداند کسي قدر روز خوشي ... مگر روزي افتد به سختي کشي
زمستان درويش در تنگ سال ... چه سهل است پيش خداوند مال
سليمي که يک چند نالان نخفت ... خداوند را شکر صحت نگفت
چو مردانه رو باشي و تيز پاي ... به شکرانه باکند پايان بپاي
به پير کهن بر ببخشد جوان ... توانا کند رحم بر ناتوان
چه دانند جيحونيان قدر آب ... ز واماندگان پرس در آفتاب
عرب را که در دجله باشد قعود ... چه غم دارد از تشنگان زرود
کسي قيمت تندرستي شناخت ... که يک چند بيچاره در تب گداخت
تو را تيره شب کي نمايد دراز ... که غلطي ز پهلو به پهلوي ناز؟
برانديش از افتان و خيزان تب ... که رنجور داند درازاي شب
به بانگ دهل خواجه بيدار گشت ... چه داند شب پاسبان چون گذشت؟
شنيدم که طغرل شبي در خزان ... گذر کرد بر هندوي پاسبان
ز باريدن برف و باران و سيل ... به لرزش در افتاده همچون سهيل
دلش بر وي از رحمت آورد جوش ... که اينک قبا پوستينم بپوش
دمي منتظر باش بر طرف بام ... که بيرون فرستم به دست غلام
در اين بود و باد صبا بروزيد ... شهنشه در ايوان شاهي خزيد
وشاقي پري چهره در خيل داشت ... که طبعش بدو اندکي ميل داشت
تماشاي ترکش چنان خوش فتاد ... که هندوي مسکين برفتش ز ياد
قبا پوستيني گذشتش به گوش ... ز بدبختيش در نيامد به دوش
مگر رنج سرما بر او بس نبود ... که جور سپهر انتظارش فزود
نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت ... که چوبک زنش بامدادان چه گفت
مگر نيک بختت فراموش شد ... چو دستت در آغوش آغوش شد؟
تو را شب به عيش و طرب مي رود ... چه داني که بر ما چه شب مي رود؟
فرو برده سر کارواني به ديگ ... چه از پا فرو رفتگانش به ريگ
بدار اي خداوند زورق بر آب ... که بيچارگان را گذشت از سر آب
توقف کنيد اي جوانان چست ... که در کاروانند پيران سست
تو خوش خفته در هودج کاروان ... مهار شتر در کف ساروان
چه هامون و کوهت، چه سنگ و رمال ... ز ره باز پس ماندگان پرس حال
تو را کوه پيکر هيون مي برد ... پياده چه داني که خون مي خورد؟
به آرام دل خفتگان در بنه ... چه دانند حال کم گرسنه؟
يکي را عسس دست بر بسته بود ... همه شب پريشان و دلخسته بود
به گوش آمدش در شب تيره رنگ ... که شخصي همي نالد از دست تنگ
شنيد اين سخن دزد مغلول و گفت ... ز بيچارگي چند نالي؟ بخفت
برو شکر يزدان کن اي تنگدست ... که دستت عسس تنگ بر هم نبست
مکن ناله از بينوايي بسي ... چو بيني ز خود بينواتر کسي
برهنه تني يک درم وام کرد ... تن خويش را کسوتي خام کرد
بناليد کاي طالع بدلگام ... به گرما بپختم در اين زير خام
چو ناپخته آمد ز سختي به جوش ... يکي گفتش از چاه زندان، خموش
بجاي آور، اي خام، شکر خداي ... که چون ما نه اي خام بر دست و پاي
يکي کرد بر پارسايي گذر ... به صورت جهود آمدش در نظر
قفايي فرو کوفت بر گردنش ... ببخشيد درويش پيراهنش
خجل گفت کانچ از من آمد خطاست ... ببخشاي بر من، چه جاي عطاست؟
به شکرانه گفتا به سر بيستم ... که آنم که پنداشتي نيستم
ز ره باز پس مانده اي مي گريست ... که مسکين تر از من در اين دشت کيست؟
جهانديده اي گفتش اي هوشيار ... اگر مردي اين يک سخن گوش دار
برو شکر کن چون به خر برنه اي ... که آخر بني آدمي، خر نه اي
فقيهي بر افتاده مستي گذشت ... به مستوري خويش مغرور گشت
ز نخوت بر او التفاتي نکرد ... جوان سر برآورد کاي پيرمد
تکبر مکن چون به نعمت دري ... که محرومي آيد ز مستکبري
يکي را که در بند بيني مخند ... مبادا که ناگه درافتي به بند
نه آخر در امکان تقدير هست ... که فردا چو من باشي افتاده مست؟
تو را آسمان خط به مسجد نبشت ... مزن طعنه بر ديگري در کنشت
ببند اي مسلمان به شکرانه دست ... که زنار مغ بر ميانت نبست
نه خود مي رود هر که جويان اوست ... به عنفش کشان مي برد لطف دوست
نهاده ست باري شفا در عسل ... نه چندان که زور آورد با اجل
عسل خوش کند زندگان را مزاج ... ولي درد مردن ندارد علاج
رمق مانده اي را که جان از بدن ... برآمد، چه سود انگبين در دهن؟
يکي گرز پولاد بر مغز خورد ... کسي گفت صندل بمالش به درد
ز پيش خطر تا تواني گريز ... وليکن مکن با قضا پنجه تيز
درون تا بود قابل شرب و اکل ... بدن تازه روي است و پاکيزه شکل
خراب آنگه اين خانه گردد تمام ... که با هم نسازند طبع و طعام
طبايع تر و خشک و گرم است و سرد ... مرکب از اين چار طبع است مرد
يکي زين چو بر ديگري يافت دست ... ترازوي عدل طبيعت شکست
اگر باد سرد نفس نگذرد ... تف معده جان در خروش آورد
وگر ديگ معده نجوشد طعام ... تن نازنين را شود کار خام
در اينان نبندد دل، اهل شناخت ... که پيوسته با هم نخواهند ساخت
توانايي تن مدان از خورش ... که لطف حقت مي دهد پرورش
به حقش که گرديده بر تيغ و کارد ... نهي، حق شکرش نخواهي گزارد
چو رويي به طاعت نهي بر زمين ... خدا را ثناگوي و خود را مبين
گدايي است تسبيح و ذکر و حضور ... گدا را نبايد که باشد غرور
نخست او ارادت به دل در نهاد ... پس اين بنده بر آستان سرنهاد
گر از حق نه توفيق خيري رسد ... کي از بنده چيزي به غيري رسد؟
زبان را چه بيني که اقرار داد ... ببين تا زبان را که گفتار داد
در معرفت ديده ي آدمي است ... که بگشوده بر آسمان و زمي است
يت فهم بودي نشيب و فراز ... گر اين در نکردي به روي تو باز؟
سر آورد و دست از عدم در وجود ... در اين جود بنهاد و در وي سجود
وگرنه کي از دست جود آمدي؟ ... محال است کز سر سجود آمدي
به حکمت زبان داد وگوش آفريد ... که بشاند صندوق دل را کليد
اگر نه زبان قصه برداشتي ... کس از سر دل کي خبر داشتي؟
وگر نيستي سعي جاسوس گوش ... خبر کي رسيدي به سلطان هوش
مرا لفظ شيرين خواننده داد ... تو را سمع دراک داننده داد
مدام اين دو چون حاجبان بر درند ... ز سلطان به سلطان خبر مي برند
چه انديشي از خود که فعلم نکوست؟ ... از اين در نگه کن که توفيق اوست
برد بوستان بان به ايوان شاه ... به نوباوه گل هم ز بستان شاه
بتي ديدم از عاج در سومنات ... مرصع چو در جاهليت منات
چنان صورتش بسته تمثالگر ... که صورت نبندد از آن خوبتر
ز هر ناحيت کاروانها روان ... به ديدار آن صورت بي روان
طمع کردن رايان چين و چگل ... چو سعدي وفا زان بت سخت دل
زبان آوران رفته از هر مکان ... تضرع کنان پيش آن بي زبان
فرو ماندم از کشف آن ماجرا ... که حيي جمادي پرستد چرا؟
مغي را که با من سر و کار بود ... نکو گوي و هم حجره و يار بود
به نرمي بپرسيدم اي برهمن ... عجب دارم از کار اين بقعه من
که مدهوش اين ناتوان پيکرند ... مقيد به چاه ظلال اندرند
نه نيروي دستش، نه رفتار پاي ... ورش بفگني بر نخيرد ز جاي
نبيني که چشمانش از کهرباست؟ ... وفا جستن از سنگ چشمان خطاست
بر اين گفتم آن دوست دشمن گرفت ... چو آتش شد از خشم و در من گرفت
مغان را خبر کرد و پيران دير ... نديدم در آن انجمن روي خير
فتادند گبران پازند خوان ... چو سگ در من از بهر آن استخوان
چو آن را کژ پيششان راست بود ... ره راست در چشمشان کژ نمود
که مرد ار چه دانا و صاحبدل است ... به نزديک بي دانشان جاهل است
فرو ماندم از چاره همچون غريق ... برون از مدارا نديدم طريق
چو بيني که جاهل به کين اندرست ... سلامت به تسليم و لين اندرست
مهين برهمن را ستودم بلند ... که اي پير تفسير استا و زند
مرا نيز با نقش اين بت خوش است ... که شکلي خوش و قامتي دلکش است
بديع آيدم صورتش در نظر ... وليکن ز معني ندارم خبر
که سالوک اين منزلم عن قريب ... بد از نيک کمتر شناسد غريب
تو داني که فرزين اين رقعه اي ... نصيحتگر شاه اين بقعه اي
چه معني است در صورت اين صنم ... که اول پرستندگانش منم
عبادت به تقليد گمراهي است ... خنک رهروي را که آگاهي است
برهمن ز شادي برافروخت روي ... پسنديد و گفت اي پسنديده گوي
سوالت صواب است و فعلت جميل ... به منزل رسد هر که جويد دليل
بسي چون تو گرديدم اندر سفر ... بتان ديدم از خويشتن بي خبر
جز اين بت که هر صبح از اين جا که هست ... برآرد به يزدان دادار دست
وگر خواهي امشب همين جا بباش ... که فردا شود سر اين بر تو فاش
شب آن جا ببودم به فرمان پير ... چو بيژن به چاه بلا در اسير
شبي همچو روز قيامت دراز ... مغان گرد من بي وضو در نماز
کشيشان هرگز نيازرده آب ... بغلها چو مردار در آفتاب
مگر کرده بودم گناهي عظيم ... که بردم در آن شب عذابي اليم
همه شب در اين قيد غم مبتلا ... يکم دست بر دل، يکي بر دعا
که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس ... بخواند از فضاي برهمن خروس
خطيب سيه پوش شب بي خلاف ... بر آهخت شمشير روز از غلاف
فتاد آتش صبح در سوخته ... به يک دم جهاني شد افروخته
تو گفتي که در خطه ي زنگبار ... ز يک گوشه ناگه در آمد تتار
مغان تبه راي ناشسته روي ... به دير آمدند از در و دشت و کوي
کس از مرد در شهر و از زن نماند ... در آن بتکده جاي در زن نماند
من از غصه رنجور و از خواب مست ... که ناگاه تمثال برداشت دست
به يک بار از اينها برآمد خروش ... تو گفتي که دريا برآمد به جوش
چو بتخانه خالي شد از انجمن ... برهمن نگه کرد خندان به من
که دانم تو را بيش مشکل نماند ... حقيقت عيان گشت و باطل نماند
چو ديدم که جهل اندر او محکم است ... خيال محال اندر او مدغم است
نيارستم از حق دگر هيچ گفت ... که حق ز اهل باطل ببايد نهفت
چو بيني زبر دست را زور دست ... نه مردي بود پنجه ي خود شکست
زماني به سالوس گريان شدم ... که من زانچه گفتم پشيمان شدم
به گريه دل کافران کرد ميل ... غجب نيست سنگ ار بگردد به سيل
دويدند خدمت کنان سوي من ... به عزت گرفتند بازوي من
شدم عذر گويان بر شخص عاج ... به کرسي زر کوفت بر تخت ساج
بتک را يکي بوسه دادم به دست ... که لعنت بر او باد و بر بت پرست
به تقليد کافر شدم روز چند ... برهمن شدم در مقالات زند
چو ديدم که در دير گشتم امين ... نگنجيدم از خرمي در زمين
در دير محکم ببستم شبي ... دويدم چپ و راست چون عقربي
نگه کردم از زير تخت و زبر ... يکي پرده ديدم مکلل به زر
پس پرده مطراني آذرپرست ... مجاور سر ريسماني به دست
به فورم در آن حل معلوم شد ... چو داود کاهن بر او موم شد
که ناچار چون در کشد ريسمان ... بر آرد صنم دست، فرياد خوان
برهمن شد از روي من شرمسار ... که شنعت بود بخيه بر روي کار
بتازيد ومن در پيش تاختم ... نگونش به چاهي در انداختم
که دانستم ار زنده آن برهمن ... بماند، کند سعي در خون من
پسندد که از من برآيد دمار ... مبادا که سرش کنم آشکار
چو از کار مفسد خبر يافتي ... ز دستش برآور چو دريافتي
که گر زنده اش ماني، آن بي هنر ... نخواهد تو را زندگاني دگر
وگر سر به خدمت نهد بر درت ... اگر دست يابد ببرد سرت
فريبنده را پاي در پي منه ... چو رفتي و ديدي امانش مده
تمامش بکشتم به سنگ آن خبيث ... که از مرده ديگر نيايد حديث
چو ديدم که غوغايي انگيختم ... رها کردم آن بوم و بگريختم
چو اندر نيستاني آتش زدي ... ز شيران بپرهيز اگر بخردي
مکش بچه ي مار مردم گزاي ... چو کشتي در آن خانه ديگر مپاي
چو زنبور خانه بياشوفتي ... گريز از محلت که گرم اوفتي
به چاپک تر از خود مينداز تير ... چو افتاد، دامن به دندان بگير
در اوراق سعدي چنين پند نيست ... که چون پاي ديوار کندي مايست
به هند آمدم بعد از آن رستخيز ... وزان جا به راه يمن تا حجيز
از آن جمله سختي که بر من گذشت ... دهانم جز امروز شيرين نگشت
در اقبال و تأييد بوبکر سعد ... که مادر نزايد چنو قبل و بعد
ز جور فلک دادخواه آمدم ... در اين سايه گسترپناه آمدم
دعاگوي اين دولتم بنده وار ... خدايا تو اين سايه پاينده دار
که مرهم نهادم نه در خورد ريش ... که در خورد انعام و اکرام خويش
کي اين شکر نعمت به جاي آورم ... وگر پاي گردد به خدمت سرم؟
فرج يافتم بعد از آن بندها ... هنوزم به گوش است از آن پندها
يکي آن که هرگه که دست نياز ... برآرم به درگاه داناي راز
بياد آيد آن لعبت چينيم ... کند خاک در چشم خود بينيم
بدانم که دستي که برداشتم ... به نيروي خود بر نيفراشتم
نه صاحبدلان دست برمي کشند ... که سر رشته از غيب درمي کشند
در خير بازست و طاعت وليک ... نه هر کس تواناست بر فعل نيک
همين است مانع که در بارگاه ... نشايد شدن جز به فرمان شاه
کليد قدر نيست در دست کس ... تواناي مطلق خداي است و بس
پس اي مرد پوينده بر راه راست ... تو را نيست منت، خداوند راست
چو در غيب نيکو نهادت سرشت ... نيايد ز خوي تو کردار زشت
ز زنبور کرد اين حلاوت پديد ... همان کس که در مار زهر آفريد
چو خواهد که ملک تو ويران کند ... نخست از تو خلقي پريشان کند
وگر باشدش بر تو بخشايشي ... رساند به خلق از تو آسايشي
تکبر مکن بر ره راستي ... که دستت گرفتند و برخاستي
سخن سودمندست اگر بشنوي ... به مردان رسي گر طريقت روي
مقامي بيابي گرت ره دهند ... که بر خوان عزت سماطت نهند
وليکن نبايد که تنها خوري ... ز درويش درمنده ياد آوري
فرستي مگر رحمتي در پيم ... که بر کرده ي خويش واثق نيم
بيا اي که عمرت به هفتاد رفت ... مگر خفته بودي که بر باد رفت؟
همه برگ بودن همي ساختي ... به تدبير رفتن نپرداختي
قيامت که بازار مينو نهند ... منازل به اعمال نيکو دهند
بضاعت به چندان که آري بري ... وگر مفلسي شرمساري بري
که بازار چندان که آگنده تر ... تهيدست را دل پراگنده تر
ز پنجه درم پنج اگر کم شود ... دلت ريش سرپنجه ي غم شود
چو پنجاه سالت برون شد ز دست ... غنيمت شمر پنج روزي که هست
اگر مرده مسکين زبان داشتي ... به فرياد و زاري فغان داشتي
که اي زنده چون هست امکان گفت ... لب از ذکر چون مرده بر هم مخفت
چو ما را به غفلت بشد روزگار ... تو باري دمي چند فرصت شمار
شبي در جواني و طيب نعم ... جوانان نشستيم چندي بهم
چو بلبل، سرايان چو گل تازه روي ... ز شوخي در افگنده غلغل به کوي
جهانديده پيري ز ما بر کنار ... ز دور فلک ليل مويش نهار
چو فندق دهان از سخن بسته بود ... نه چون ما لب از خنده چون پسته بود
جواني فرا رفت کاي پيرمرد ... چه در کنج حسرت نشيني به درد؟
يکي سر برآر از گريبان غم ... به آرام دل با جوانان بچم
برآورد سر سالخورد از نهفت ... جوابش نگر تا چه پيرانه گفت
چو باد صبا بر گلستان وزد ... چميدن درخت جوان را سزد
چمد تا جوان است و سر سبز خويد ... شکسته شود چون به زردي رسيد
بهاران که بيد آرود بيد مشک ... بريزد درخت گشن برگ خشک
نزيبد مرا با جوانان چميد ... که بر عارضم صبح پيري دميد
به قيد اندرم جره بازي که بود ... دمادم سر رشته خواهد ربود
شما راست نوبت بر اين خوان نشست ... که ما از تنعم بشستيم دست
چو بر سر نشست از بزرگي غبار ... دگر چشم عيش جواني مدار
مرا برف باريده بر پر زاغ ... نشايد چو بلبل تماشاي باغ
کند جلوه طاووس صاحب جمال ... چه مي خواهي از باز برکنده بال؟
مرا غله تنگ اندر آمد درو ... شما را کنون مي دمد سبزه نو
گلستان ما را طراوت گذشت ... که گل دسته بندد چو پژمرده گشت؟
مرا تکيه جان پدر بر عصاست ... دگر تکيه بر زندگاني خطاست
مسلم جوان راست بر پاي جست ... که پيران برند استعانت به دست
گل سرخ رويم نگر زر ناب ... فرو رفت، چون زرد شد آفتاب
هوس پختن از کودک ناتمام ... چنان زشت نبود که از پير خام
مرا مي ببايد چو طفلان گريست ... ز شرم گناهان، نه طفلانه زيست
نکو گفت لقمان که نازيستن ... به از سالها بر خطا زيستن
هم از بامدادان در کلبه بست ... به از سود و سرمايه دادن ز دست
جوان تا رساند سياهي به نور ... برد پير مسکين سپيدي به گور
کهن سالي آمد به نزد طبيب ... ز ناليدنش تا به مردن قريب
که دستم به رگ برنه، اي نيک راي ... که پايم همي بر نيايد ز جاي
بدين ماند اين قامت خفته ام ... که گويي به گل در فرو رفته ام
برو، گفت دست از جهان برگسل ... که پايت قيامت برآيد ز گل
نشاط جواني ز پيران مجوي ... که آب روان باز نايد به جوي
اگر در جواني زدي دست و پاي ... در ايام پيري به هش باش و راي
چو دوران عمر از چهل درگذشت ... مزن دست و پا کبت از سر گذشت
نشاط از من آنگه رميدن گرفت ... که شامم سپيده دميدن گرفت
ببايد هوس کردن از سر به در ... که دور هوسبازي آمد به سر
به سبزي کجا تازه گردد دلم ... که سبزي بخواهد دميد از گلم؟
تفرج کنان در هواي و هوس ... گذشتيم بر خاک بسيار کس
کساني که ديگر به غيب اندرند ... بيايند و بر خاک ما بگذرند
دريغا که فصل جواني برفت ... به لهو و لعب زندگاني برفت
دريغا چنان روح پرور زمان ... که بگذشت بر ما چو برق يمان
ز سوداي آن پوشم و اين خورم ... نپرداختم تا غم دين خورم
دريغا که مشغول باطل شديم ... ز حق دور مانديم وغافل شديم
چه خوش گفت با کودک آموزگار ... که کاري نکريدم و شد روزگار
جوانا ره طاعت امروز گير ... که فردا جواني نيايد ز پير
فراغ دلت هست و نيروي تن ... چو ميدان فراخ است گويي بزن
من اين روز را قدر نشناختم ... بدانستم اکنون که در باختم
قضا روزگاري ز من در ربود ... که هر روزي از وي شبي قدر بود
چه کوشش کند پير خر زير بار؟ ... تو مي رو که بر باد پايي سوار
شکسته قدح ور ببندند چست ... نياورد خواهد بهاي درست
کنون کاوفتادت به غفلت ز دست ... طريقي ندارد مگر باز بست
که گفتت به جيحون درانداز تن؟ ... چو افتاد، هم دست و پايي بزن
به غفلت بدادي ز دست آب پاک ... چه چاره کنون جز تيمم به خاک؟
چو از چاپکان در دويدن گرو ... نبردي، هم افتان و خيزان برو
گر آن باد پايان برفتند تيز ... تو بي دست و پاي از نشستن بخيز
شبي خوابم اندر بيابان فيد ... فرو بست پاي دويدن به قيد
شترباني آمد به هول و ستيز ... زمام شتر بر سرم زد که خيز
مگر دل نهادي به مردن ز پس ... که بر مي نخيزي به بانگ جرس؟
مرا همچو تو خواب خوش در سرست ... وليکن بيابان به پيش اندرست
تو کز خواب نوشين به بانگ رحيل ... نخيزي، دگر کي رسي در سبيل
فرو کوفت طبل شتر ساروان ... به منزل رسيد اول کاروان
خنک هوشياران فرخنده بخت ... که پيش از دهل زن بسازند رخت
به ره خفتگان تا بر آرند سر ... نبينند ره رفتگان را اثر
سبق برد رهرو که برخاست زود ... پس از نقل بيدار بودن چه سود؟
کنون بايد اي خفته بيدار بود ... چو مرگ اندر آرد ز خوابت، چه سود؟
چو شيبت درآمد به روي شباب ... شبت روز شد ديده برکن ز خواب
من آن روز برکندم از عمر اميد ... که افتادم اندر سياهي سپيد
دريغا که بگذشت عمر عزيز ... بخواهد گذشت اين دمي چند نيز
گذشتت آنچه در ناصوابي گذشت ... ور اين نيز هم در نيابي گذشت
کنون وقت تخم است اگر پروري ... گر اميدواري که خرمن بري
به شهر قيامت مرو تنگدست ... که وجهي ندارد به حسرت نشست
گرت چشم عقل است تدبير گور ... کنون کن که چشمت نخورده ست مور
به مايه توان اي پسر سود کرد ... چه سود افتد آن را که سرمايه خورد؟
کنون کوش کب از کمر در گذشت ... نه وقتي که سيلابت از سر گذشت
کنونت که چشم است اشکي ببار ... زبان در دهان است عذري بيار
نه پيوسته باشد روان در بدن ... نه همواره گردد زبان در دهن
ز دانندگان بشنو امروز قول ... که فردا نکيرت بپرسد به هول
غنيمت شمار اين گرامي نفس ... که بي مرغ قيمت ندارد قفس
مکن عمر ضايع به افسوس و حيف ... که فرصت عزيزست و الوقت سيف
قضا زنده اي رگ جان بريد ... دگر کس به مرگش گريبان دريد
چنين گفت بيننده اي تيز هوش ... چو فرياد و زاري رسيدش به گوش
ز دست شما مرده بر خويشتن ... گرش دست بودي دريدي کفن
ه چندين ز تيمار و دردم مپيچ ... که روزي دو پيش از تو کردم بسيچ
فراموش کردي مگر مرگ خويش ... که مرگ منت ناتوان کرد و ريش
محقق چو بر مرده ريزد گلش ... نه بروي که برخود بسوزد دلش
ز هجران طفلي که در خاک رفت ... چه نالي؟ که پاک آمد و پاک رفت
تو پاک آمدي بر حذرباش و پاک ... که ننگ است ناپاک رفتن به خاک
کنون بايد اين مرغ را پاي بست ... نه آنگه که سررشته بردت ز دست
نشستي به جاي دگر کس بسي ... نشيند به جاي تو ديگر کسي
اگر پهلواني و گر تيغ زن ... نخواهي بدربردن الا کفن
خر وحش اگر بگسلاند کمند ... چو در ريگ ماند شود پاي بند
تو را نيز چندان بود دست زور ... که پايت نرفته ست در ريگ گور
منه دل بر اين سالخورده مکان ... که گنبد نپايد بر او گردکان
چو دي رفت و فردا نيامد به دست ... حساب از همين يک نفس کن که هست
فرو رفت جم را يکي نازنين ... کفن کرد چون کرمش ابريشمين
به دخمه برآمد پس از چند روز ... که بر وي بگريد به زاري و سوز
چو پوسيده ديدش حريرين کفن ... به فکرت چنين گفت با خويشتن
من از کرم برکنده بودم به زور ... بکندند از او باز کرمان گور
دو بيتم جگر کرد روزي کباب ... که مي گفت گوينده اي با رباب:
دريغا که بي ما بسي روزگار ... برويد گل و بشکفد نوبهار
بسي تير و دي ماه و ارديبهشت ... برآيد که ما خاک باشيم و خشت
يکي پارسا سيرت حق پرست ... فتادش يکي خشت زرين به دست
سر هوشمندش چنان خيره کرد ... که سودا دل روشنش تيره کرد
همه شب در انديشه کاين گنج و مال ... در او تا زيم ره نيابد زوال
دگر قامت عجزم از بهر خواست ... نبايد بر کس دوتا کرد و راست
سرايي کنم پاي بستش رخام ... درختان سقفش همه عود خام
يکي حجره خاص از پي دوستان ... در حجره اندر سرا بوستان
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت ... تف ديگدان چشم و مغزم بسوخت
دگر زير دستان پزندم خورش ... براحت دهم روح را پرورش
بسختي بکشت اين نمد بسترم ... روم زين سپس عبقري گسترم
خيالش خرف کرده کاليوه رنگ ... به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ
فراغ مناجات و رازش نماند ... خور و خواب و ذکر و نمازش نماند
به صحرا برآمد سر از عشوه مست ... که جايي نبودش قرار نشست
يکي بر سر گور گل مي سرشت ... که حاصل کند زان گل گور خشت
به انديشه لختي فرو رفت پير ... که اي نفس کوته نظر پند گير
چه بندي در اين خشت زرين دلت ... که يک روز خشتي کنند از گلت؟
طمع را نه چندان دهان است باز ... که بازش نشيند به يک لقمه آز
بدار اي فرومايه زين خشت دست ... که جيحون نشايد به يک خشت بست
تو غافل در انديشه ي سود مال ... که سرمايه ي عمر شد پايمال
غبار هوي چشم عقلت بدوخت ... سموم هوس کشت عمرت بسوخت
بکن سرمه ي غفلت از چشم پاک ... که فردا شوي سرمه در چشم خاک
ميان دو تن دشمني بود و جنگ ... سر از کبر بر يکديگر چون پلنگ
ز ديدار هم تا به حدي رمان ... که بر هر دو تنگ آمدي آسمان
يکي را اجل در سر آورد جيش ... سرآمد بر او روزگاران عيش
بدانديش او را درون شاد گشت ... به گورش پس از مدتي برگذشت
شبستان گورش در اندوده ديد ... که وقتي سرايش زر اندوده ديد
خرامان به بالينش آمد فراز ... همي گفت با خود لب از خنده باز
خوشا وقت مجموع آن کس که اوست ... پس از مرگ دشمن در آغوش دوست
پس از مرگ آن کس نبايد گريست ... که روزي پس از مرگ دشمن بزيست
ز روي عداوت به بازوي زور ... يکي تخته برکندش از روي گور
سر تا جور ديدش اندر مغاک ... دو چشم جهان بينش آگنده خاک
وجودش گرفتار زندان گور ... تنش طعمه کرم و تاراج مور
چنان تنگش آگنده خاک استخوان ... که از عاج پر توتيا سرمه دان
ز دور فلک بدر رويش هلال ... ز جور زمان سرو قدش خلال
کف دست و سرپنجه ي زورمند ... جدا کرده ايام بندش ز بند
چنانش بر او رحمت آمد ز دل ... که بسرشت بر خاکش از گريه گل
پشيمان شد از کرده و خوي زشت ... بفرمود بر سنگ گورش نبشت
مکن شادماني به مرگ کسي ... که دهرت نماند پس از وي بسي
شنيد اين سخن عارفي هوشيار ... بناليد کاي قادر کردگار
عجب گر تو رحمت نياري بر او ... که بگريست دشمن به زاري بر او
تن ما شود نيز روزي چنان ... که بروي بسوزد دل دشمنان
مگر در دل دوست رحم آيدم ... چو بيند که دشمن ببخشايدم
به جايي رسد کار سر دير و زود ... که گويي در او ديده هرگز نبود
زدم تيشه يک روز بر تل خاک ... به گوش آمدم ناله اي دردناک
که زنهار اگر مردي آهسته تر ... که چشم و بناگوش و روي است و سر
شبي خفته بودم به عزم سفر ... پي کارواني گرفتم سحر
که آمد يکي سهمگين باد و گرد ... که بر چشم مردم جهان تيره کرد
به ره در يکي دختر خانه بود ... به معجر غبار از پدر مي زدود
پدر گفتش اي نازنين چهر من ... که داري دل آشفته ي مهر من
نه چندان نشيند در اين ديده خاک ... که بازش به معجر توان کرد پاک
بر اين خاک چندان صبا بگذرد ... که هر ذره از ما به جايي برد
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور ... دوان مي برد تا سر شيب گور
اجل ناگهت بگسلاند رکيب ... عنان باز نتوان گرفت از نشيب
خبر داري اي استخواني قفس ... که جان تو مرغي است نامش نفس؟
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قيد ... دگر ره نگردد به سعي تو صيد
نگه دار فرصت که عالم دمي است ... دمي پيش دانا به از عالمي است
سکندر که بر عالمي حکم داشت ... در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت
ميسر نبودش کز او عالمي ... ستانند و مهلت دهندش دمي
برفتند و هرکس درود آنچه کشت ... نماند بجز نام نيکو و زشت
چرا دل بر اين کاروانگه نهيم؟ ... که ياران برفتند و ما بر رهيم
پس از ما همين گل دمد بوستان ... نشينند با يکدگر دوستان
دل اندر دلارام دنيا مبند ... که ننشست با کس که دل بر نکند
چو در خاکدان لحد خفت مرد ... قيامت بيفشاند از موي گرد
نه چون خواهي آمد به شيراز در ... سر و تن بشويي ز گرد سفر
پس اي خاکسار گنه عن قريب ... سفر کرد خواهي به شهري غريب
بران از دو سرچشمه ي ديده جوي ... ور آلايشي داري از خود بشوي
ز عهد پدر يادم آيد همي ... که باران رحمت بر او هر دمي
که در طفليم لوح و دفتر خريد ... ز بهرم يکي خاتم و زر خريد
بدرکرد ناگه يکي مشتري ... به خرمايي از دستم انگشتري
چو نشناسد انگشتري طفل خرد ... به شيريني از وي توانند برد
تو هم قيمت عمر نشناختي ... که در عيش شيرين برانداختي
قيامت که نيکان بر اعلي رسند ... ز قعر ثري بر ثريا رسند
تو را خود بماند سر از ننگ پيش ... که گردت برآيد عملهاي خويش
برادر، ز کار بدان شرم دار ... که در روي نيکان شوي شرمسار
در آن روز کز فعل پرسند و قول ... اولوالعزم را تن بلزد ز هول
به جايي که دهشت خورند انبيا ... تو عذر گنه را چه داري؟ بيا
زناني که طاعت به رغبت برند ... ز مردان ناپارسا بگذرند
تو را شرم نايد ز مردي خويش ... که باشد زنان را قبول از تو بيش؟
زنان را به عذري معين که هست ... ز طاعت بدارند گه گاه دست
تو بي عذر يک سو نشيني چو زن ... رو اي کم ز زن، لاف مردي مزن
مرا خود مبين اي عجب در ميان ... ببين تا چه گفتند پيشينيان
چو از راستي بگذري خم بود ... چه مردي بود کز زني کم بود؟
به ناز و طرب نفس پروده گير ... به ايام دشمن قوي کرده گير
يکي بچه ي گرگ مي پروريد ... چو پروده شد خواجه برهم دريد
چو بر پهلوي جان سپردن بخفت ... زبان آوري در سرش رفت و گفت
تو دشمن چنين نازنين پروري ... نداني که ناچار زخمش خوري؟
نه ابليس در حق ما طعنه زد ... کز اينان نيايد بجز کار بد؟
فغان از بديها که در نفس ماست ... که ترسم شود ظن ابليس راست
چو ملعون پسند آمدش قهر ما ... خدايش بينداخت از به خرما
کجا سر برآريم از اين عار و ننگ ... که با او بصلحيم و با حق به جنگ
نظر دوست نادر کند سوي تو ... چو در روي دشمن بود روي تو
گرت دوست بايد کز او بر خوري ... نبايد که فرمان دشمن بري
روا دارد از دوست بيگانگي ... که دشمن گزيند به همخانگي
نداني که کمتر نهد دوست پاي ... چو بيند که دشمن بود در سراي؟
به سيم سيه تا چه خواهي خريد ... که خواهي دل از مهر يوسف بريد؟
تو از دوست گر عاقلي برمگرد ... که دشمن نيارد نگه در تو کرد
يکي برد با پادشاهي ستيز ... به دشمن سپردش که خونش بريز
گرفتار در دست آن کينه توز ... همي گفت هر دم به زاري و سوز
اگر دوست بر خود نيازردمي ... کي از دست دشمن جفا بردمي؟
بتا جور دشمن به دردش پوست ... رفيقي که بر خود بيازرد دوست
تو با دوست يکدل شو و يک سخن ... که خود بيخ دشمن برآيد ز بن
نپندارم اين زشت نامي نکوست ... به خشنودي دشمن آزار دوست
يکي مال مردم به تلبيس خورد ... چو برخاست لعنت بر ابليس کرد
چنين گفت ابليس اندر رهي ... که هرگز نديدم چنين ابلهي
تو را با من است اي فلان، آتشي ... چرا تيغ پيکار برداشتي؟
دريغ است فرموده ي ديو زشت ... که دست ملک با تو خواهد نبشت
روا داري از جهل و ناباکيت ... که پاکان نويسند ناپاکيت
طريقي به دست آر و صلحي بجوي ... شفيعي برانگيز و عذري بگوي
که يک لحظه صورت نبندد امان ... چو پيمانه پر شد به دور زمان
وگر دست قوت نداري به کار ... چو بيچارگان دست زاري برآر
گرت رفت از اندازه بيرون بدي ... چو داني که بد رفت نيک آمدي
فراشو چو بيني ره صلح باز ... که ناگه در توبه گردد فراز
مرو زير بار گنه اي پسر ... که حمال عاجز بود در سفر
پي نيک مردان ببايد شتافت ... که هر کاين سعادت طلب کرد يافت
وليکن تو دنبال ديو خسي ... ندانم که در صالحان چون رسي؟
پيمبر کسي را شفاعتگرست ... که بر جاده ي شرع پيغمبرست
ره راست رو تا به منزل رسي ... تو بر ره نه اي زين قبل واپسي
چو گاوي که عصار چشمش ببست ... دوان تا شب و شب همان جا که هست
گل آلوده اي راه مسجد گرفت ... ز بخت نگون طالع اندر شگفت
يکي زجر کردش که تبت يداک ... مرو دامن آلوده بر جاي پاک
مرا رقتي در دل آمد بر اين ... که پاک است و خرم بهشت برين
در آن جاي پاکان اميدوار ... گل آلوده ي معصيت را چه کار؟
بهشت آن ستاند که طاعت برد ... کرا نقد بايد بضاعت برد
مکن، دامن از گرد زلت بشوي ... که ناگه ز بالا ببندند جوي
اگر مرغ دولت ز قيدت بجست ... هنوزش سر رشته داري به دست
وگر دير شد گرم رو باش و چست ... ز دير آمدن غم ندارد درست
هنوزت اجل دست خواهش نبست ... برآور به درگاه دادار دست
مخسب اي گنه کرده ي خفته، خيز ... به عذر گناه آب چشمي بريز
چو حکم ضرورت بود کبروي ... بريزند باري بر اين خاک کوي
ور آبت نماند شفيع آر پيش ... کسي را که هست آبروي از تو بيش
به قهر ار براند خداي از درم ... روان بزرگان شفيع آورم
همي يادم آيد ز عهد صغر ... که عيدي برون آمدم با پدر
به بازيچه مشغول مردم شدم ... در آشوب خلق از پدر گم شدم
برآوردم از بي قراري خروش ... پدر ناگهانم بماليد گوش
که اي شوخ چشم آخرت چند بار ... بگفتم که دستم ز دامن مدار
به تنها نداند شدن طفل خرد ... که نتواند او راه ناديده برد
تو هم طفل راهي به سعي اي فقير ... برو دامن راه دانان بگير
مکن با فرومايه مردم نشست ... چو کردي، ز هيبت فرو شوي دست
به فتراک پاکان درآويز چنگ ... که عارف ندارد ز در يوزه ننگ
مريدان به قوت ز طفلان کمند ... مشايخ چو ديوار مستحکمند
بياموز رفتار از آن طفل خرد ... که چون استعانت به ديوار برد
ز زنجير ناپارسايان برست ... که درحلقه ي پارسايان نشست
اگر حاجتي داري اين حلقه گير ... که سلطان از اين در ندارد گزير
برو خوشه چين باش سعدي صفت ... که گردآوري خرمن معرفت
يکي غله مرداد مه توده کرد ... ز تيمار دي خاطر آسوده کرد
شبي مست شد و آتشي برفروخت ... نگون بخت کاليوه، خرمن بسوخت
دگر روز در خوشه چيني نشست ... که يک روز جوز خرمن نماندش به دست
چو سرگشته ديدند درويش را ... يکي گفت پرورده ي خويش را
نخواهي که باشي چنين تيره روز ... به ديوانگي خرمن خود مسوز
گر از دست شد عمرت اندر بدي ... تو آني که در خرمن آتش زدي
فضيحت بود خوشه اندوختن ... پس از خرمن خويشتن سوختن
مکن جان من، تخم دين ورز و داد ... مده خرمن نيک نامي به باد
چو برگشته بختي در افتد به بند ... از او نيک بختان بگيرند پند
تو پيش از عقوبت در عفو کوب ... که سودي ندارد فغان زير چوب
برآر از گريبان غفلت سرت ... که فردا نماند خجل در برت
يکي متفق بود بر منکري ... گذر کرد بر وي نکو محضري
نشست از خجالت عرق کرده روي ... که آيا خجل گشتم از شيخ کوي!
شنيد اين سخن پير روشن روان ... بر او بربشوريد و گفت اي جوان
نيايد همي شرمت از خويشتن ... که حق حاضر و شرم داري ز من؟
نياسايي از جانب هيچ کس ... برو جانب حق نگه دار و بس
چنان شرم دار از خداوند خويش ... که شرمت ز بيگانگان است و خويش
زليخا چو گشت از مي عشق مست ... به دامان يوسف درآويخت دست
چنان ديو شهوت رضا داده بود ... که چون گرگ در يوسف افتاده بود
بتي داشت بانوي مصر از رخام ... بر او معتکف بامدادان و شام
در آن لحظه رويش بپوشيد و سر ... مبادا که زشت آيدش در نظر
غم آلوده يوسف به کنجي نشست ... به سر بر ز نفس ستمگاره دست
زليخا دو دستش ببوسيد و پاي ... که اي سست پيمان سرکش درآي
به سندان دلي روي در هم مکش ... به تندي پريشان مکن وقت خوش
روان گشتش از ديده بر چهره جوي ... که برگرد و ناپاکي از من مجوي
تو در روي سنگي شدي شرمناک ... مرا شرم باد از خداوند پاک
چه سود از پشيماني آيد به کف ... چو سرمايه ي عمر کردي تلف؟
شراب از پي سرخ رويي خورند ... وز او عاقبت زرد رويي برند
به عذرآوري خواهش امروز کن ... که فردا نماند مجال سخن
پليدي کند گربه بر جاي پاک ... چو زشتش نمايد بپوشد به خاک
تو آزادي از ناپسنديده ها ... نترسي که بر وي فتد ديده ها
برانديش ازان بنده ي پر گناه ... که از خواجه مخفي شود چند گاه
اگر بر نگردد به صدق و نياز ... به زنجير و بندش بيارند باز
به کين آوري با کسي بر ستيز ... که از وي گزيرت بود يا گريز
کنون کرد بايد عمل را حساب ... نه وقتي که منشور گردد کتاب
کسي گرچه بد کرد هم بد نکرد ... که پيش از قيامت غم خود بخورد
گر آيينه از آه گردد سياه ... شود روشن آيينه ي دل به آه
بترس از گناهان خويش اين نفس ... که روز قيامت نترسي ز کس
غريب آمدم در سواد حبش ... دل از دهر فارغ سر از عيش خوش
به ره بر يکي دکه ديدم بلند ... تني چند مسکين بر او پاي بند
بسيچ سفر کردم اندر نفس ... بيابان گرفتم چو مرغ از قفس
يکي گفت کاين بنديان شب روند ... نصيحت نگيرند و حق نشنوند
چو بر کس نيامد ز دستت ستم ... تو را گر جهان شحنه گيرد چه غم؟
نياورده عامل غش اندر ميان ... نينديشد از رفع ديوانيان
وگر عفتت را فريب است زير ... زبان حسابت نگردد دلير
نکونام را کس نگيرد اسير ... بترس از خداي و مترس از امير
چو خدمت پسنديده آرم بجاي ... نينديشم از دشمن تيره راي
اگر بنده کوشش کند بنده وار ... عزيزش بدار خداوندگار
وگر کند راي است در بندگي ... ز جان داري افتد به خربندگي
قدم پيش نه کز ملک بگذري ... که گر بازماني ز دد کمتري
يکي را به چوگان مه دامغان ... بزد تا چو طبلش بر آمد فغان
شب از بي قراري نيارست خفت ... بر او پارسايي گذر کرد و گفت
به شب گر ببردي بر شحنه، سوز ... گناه آبرويش نبردي به روز
کسي روز محشر نگردد خجل ... که شبها به درگه برد سوز دل
هنوز ار سر صلح داري چه بيم؟ ... در عذرخواهان نبندد کريم
ز يزدان دادار داور بخواه ... شب توبه تقصير روز گناه
کريمي که آوردت از نيست هست ... عجب گر بيفتي نگيردت دست
اگر بنده اي دست حاجت برآر ... و گر شرمسار آب حسرت ببار
نيامد بر اين در کسي عذر خواه ... که سيل ندامت نشستش گناه
نريزد خداي آبروي کسي ... که ريزد گناه آب چشمش بسي
به صنعا درم طفلي اندر گذشت ... چه گويم کز آنم چه بر سر گذشت!
قضا نقش يوسف جمالي نکرد ... که ماهي گورش چو يونس نخورد
در اين باغ سروي نيامد بلند ... که باد اجل بيخش از بن نکند
نهالي به سي سال گردد درخت ... ز بيخش برآرد يکي باد سخت
عجب نيست بر خاک اگر گل شکفت ... که چندين گل اندام در خاک خفت
به دل گفتم اي ننگ مردان بمير ... که کودک رود پاک و آلوده پير
ز سودا و آشفتگي بر قدش ... برانداختم سنگي از مرقدش
ز هولم در آن جاي تاريک تنگ ... بشوريد حال و بگرديد رنگ
چو بازآمدم زان تغير به هوش ... ز فرزند دلبندم آمد به گوش
گرت وحشت آمد ز تاريک جاي ... به هش باش و با روشنايي درآي
شب گور خواهي منور چو روز ... از اين جا چراغ عمل برفروز
تن کار کن مي بلرزد ز تب ... مبادا که نخلش نيارد رطب
گروهي فراوان طمع ظن برند ... که گندم نيفشانده خرمن برند
بر آن خرود سعدي که بيخي نشاند ... کسي برد خرمن که تخمي فشاند
بيا تا برآريم دستي ز دل ... که نتوان برآورد فردا ز گل
به فصل خزان درنبيني درخت ... که بي برگ ماند ز سرماي سخت
برآرد تهي دستهاي نياز ... ز رحمت نگردد تهيدست باز؟
مپندار از آن در که هرگز نبست ... که نوميد گردد برآورده دست
قضا خلعتي نامدارش دهد ... قدر ميوه در آستينش نهد
همه طاعت آرند و مسکين نياز ... بيا تا به درگاه مسکين نواز
چو شاخ برهنه برآريم دست ... که بي برگ از اين بيش نتوان نشست
خداوندگارا نظر کن به جود ... که جرم آمد از بندگان در وجود
گناه آيد از بنده ي خاکسار ... به اميد عفو خداوندگار
کريما به رزق تو پرورده ايم ... به انعام و لطف تو خو کرده ايم
گدا چون کرم بيند و لطف و ناز ... نگردد ز دنبال بخشنده باز
چو ما را به دنيا تو کردي عزيز ... به عقبي همين چشم داريم نيز
عزيزي و خواري تو بخشي و بس ... عزيز تو خواري نبيند ز کس
خدايا به عزت که خوارم مکن ... به ذل گنه شرمسارم مکن
مسلط مکن چون مني بر سرم ... ز دست تو به گر عقوبت برم
به گيتي بتر زين نباشد بدي ... جفا بردن از دست همچون خودي
مرا شرمساري ز روي تو بس ... دگر شرمساري مکن پيش کس
گرم بر سر افتد ز تو سايه اي ... سپهرم بود کهترين پايه اي
اگر تاج بخشي سر افرازدم ... تو بردار تا کس نيندازدم
تو داني که مسکين و بيچاره ايم ... فرو مانده نفس اماره ايم
نمي تازد اين نفس سرکش چنان ... که عقلش تواند گرفتن عنان
که با نفس و شيطان برآيد به زور؟ ... مصاف پلنگان نيايد ز مور
به مردان راهت که راهي بده ... وز اين دشمنانم پناهي بده
خدايا به ذات خداونديت ... به اوصاف بي مثل و ماننديت
به لبيک حجاج بيت الحرام ... به مدفون يثرب عليه السلام
به تکبير مردان شمشير زن ... که مرد وغا را شمارند زن
به طاعات پيران آراسته ... به صدق جوانان نوخاسته
که ما را در آن ورطه ي يک نفس ... ز ننگ دو گفتن به فرياد رس
اميدست از آنان که طاعت کنند ... که بي طاعتان را شفاعت کنند
به پاکان کز آلايشم دور دار ... وگر زلتي رفت معذور دار
به پيران پشت از عبادت دو تا ... ز شرم گنه ديده بر پشت پا
که چشمم ز روي سعادت مبند ... زبانم به وقت شهادت مبند
چراغ يقينم فرا راه دار ... ز بند کردنم دست کوتاه دار
بگردان ز ناديدني ديده ام ... مده دست بر ناپسنديده ام
من آن ذره ام در هواي تو نيست ... وجود و عدم ز احتقارم يکي است
ز خورشيد لطفت شعاعي بسم ... که جز در شعاعت نبيند کسم
بدي را نگه کن که بهتر کس است ... گدا را ز شاه التفاتي بس است
مرا گر بگيري به انصاف و داد ... بنالم که عفوم نه اين وعده داد
خدايا به ذلت مران از درم ... که صورت نبندد دري ديگرم
ور از جهل غايب شدم روز چند ... کنون کامدم در به رويم مبند
چه عذر آرم از ننگ تردامني؟ ... مگر عجز پيش آورم کاي غني
فقيرم به جرم و گناهم مگير ... غني را ترحم بود بر فقير
چرا بايد از ضعف حالم گريست؟ ... اگر من ضعيفم پناهم قوي است
خدايا به غفلت شکستيم عهد ... جه زور آورد با قضا دست جهد؟
چه برخيزد از دست تدبير ما؟ ... همين نکته بس عذر تقصير ما
همه هرچه کردم تو بر هم زدي ... چه قوت کند با خدايي خودي؟
نه من سر ز حکمت بدر مي برم ... که حکمت چنين مي رود بر سرم
سيه چرده اي را کسي زشت خواند ... جوابي بگفتش که حيران بماند
نه من صورت خويش خود کرده ام ... که عيبم شماري که بد کرده ام
تو را با من ار زشت رويم چه کار؟ ... نه آخر منم زشت و زيبا نگار
از آنم که بر سر نبشتي ز پيش ... نه کم کردم اي بنده پرور نه بيش
تو دانايي آخر که قادر نيم ... تواناي مطلق تويي، من کيم؟
گرم ره نمايي رسيدم به خير ... وگر گم کني باز ماندم ز سير
جهان آفرين گر نه ياري کند ... کجا بنده پرهيزگاري کند؟
چه خوش گفت درويش کوتاه دست ... که شب توبه کرد و سحرگه شکست
گر او توبه بخشد بماند درست ... که پيمان ما بي ثبات است و سست
به حقت که چشمم ز باطل بدوز ... به نورت که فردا به نارم مسوز
ز مسکينيم روي در خاک رفت ... غبار گناهم بر افلاک رفت
تو يک نوبت اي ابر رحمت ببار ... که در پيش باران نپايد غبار
ز جرمم در اين مملکت جاه نيست ... وليکن به ملکي دگر راه نيست
تو داني ضمير زبان بستگان ... تو مرهم نهي بر دل خستگان
مغي در به روي از جهان بسته بود ... بتي را به خدمت ميان بسته بود
پس از چند سال آن نکوهيده کيش ... قضا حالتي صعبش آورد پيش
به پاي بت اندر به اميد خير ... بغلطيد بيچاره بر خاک دير
که درمانده ام دست گير اي صنم ... به جان آمدم رحم کن بر تنم
بزاريد در خدمتش بارها ... که هيچش به سامان نشد کارها
بتي چون برآرد مهمات کس ... که نتواند از خود براندن مگس؟
برآشفت کاي پاي بند ضلال ... به باطل پرستيدمت چند سال
مهمي که در پيش دارم برآر ... وگرنه بخواهم ز پروردگار
هنوز از بت آلوده رويش به خاک ... که کامش برآورد يزدان پاک
حقايق شناسي در اين خيره شد ... سر وقت صافي بر او تيره شد
که سرگشته اي دون يزدان پرست ... هنوزش سر از خمر بتخانه مست
دل از کفر و دست از خيانت نشست ... خدايش برآورد کامي که جست
فرو رفته خاطر در اين مشکلش ... که پيغامي آمد به گوش دلش
که پيش صنم پير ناقص عقول ... بسي گفت و قولش نيامد قبول
گر از درگه ما شود نيز رد ... پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد؟
دل اندر صمد بايد اي دوست بست ... که عاجزترند از صنم هر که هست
محال است اگر سر بر اين در نهي ... که باز آيدت دست حاجت تهي
خدايا مقصر به کار آمديم ... تهيدست و اميدوار آمديم
شنيدم که مستي ز تاب نبيد ... به مقصوره ي مسجدي در دويد
بناليد بر آستان کرم ... که يارب به فردوس اعلي برم
موذن گريبان گرفتش که هين ... سگ و مسجد! اي فارغ از عقل و دين
چه شايسته کردي که خواهي بهشت؟ ... نمي زيبدت ناز با روي زشت
بگفت اين سخن پير و بگريست مست ... که مستم بدار از من اي خواجه دست
عجب داري از لطف پروردگار ... که باشد گنهکاري اميدوار؟
تو را مي نگويم که عذرم پذير ... در توبه بازست و حق دستگير
همي شرم دارم ز لطف کريم ... که خوانم گنه پيش عفوش عظيم
کسي را که پيري درآرد ز پاي ... چو دستش نگيري نخيزد ز جاي
من آنم ز پاي اندر افتاده پير ... خدايا به فضل توام دست گير
نگويم بزرگي و جاهم ببخش ... فروماندگي و گناهم ببخش
اگر ياري اندک زلل داندم ... به نابخردي شهره گرداندم
تو بينا و ما خائف از يکدگر ... که تو پرده پوشي و ما پرده در
برآورده مردم ز بيرون خروش ... تو با بنده در پرده و پرده پوش
به ناداني ار بندگان سرکشند ... خداوندگاران قلم در کشند
اگر جرم بخشي به مقدار جود ... نماند گنهکاري اندر وجود
وگر خشم گيري به قدر گناه ... به دوزخ فرست و ترازو مخواه
گرم دست گيري به جايي رسم ... وگر بفگني بر نگيرد کسم
که زور آورد گر تو ياري دهي؟ ... که گيرد چو تو رستگاري دهي؟
دو خواهند بودن به محشر فريق ... ندانم کدامان دهندم طريق
عجب گر بود راهم از دست راست ... که از دست من جز کژي برنخاست
دلم مي دهد وقت وقت اين اميد ... که حق شرم دارد ز موي سفيد
عجب دارم ار شرم دارد ز من ... که شرمم نمي آيد از خويشتن
نه يوسف که چندان بلا ديد و بند ... چو حکمش روان گشت و قدرش بلند
گنه عفو کرد آل يعقوب را؟ ... که معني بود صورت خوب را
به کردار بدشان مقيد نکرد ... بضاعات مزجاتشان رد نکرد
ز لطفت همين چشم داريم نيز ... بر اين بي بضاعت ببخش اي عزيز
کس از من سيه نامه تر ديده نيست ... که هيچم فعال پسنديده نيست
جز اين کاعتمادم به ياري تست ... اميدم به آمرزگاري تست
بضاعت نياوردم الا اميد ... خدايا ز عفوم مکن نااميد

