X
تبلیغات
ژوانا: علمي - روانشناسي - پزشكي - فرهنگي
تاريخ : چهارشنبه 1390/10/28 | 19:26 | نویسنده : امیر

صفحه اول

مواعظ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی  6

 

همه کارداران فرمانبرند ... که تخم تو در خاک مي پرورند

اگر تشنه ماني ز سختي مجوش ... که سقاي ابر آبت آرد به دوش

صبا هم ز بهر تو فراش وار ... همي گستراند بساط بهار

ز خاک آورد رنگ و بوي و طعام ... تماشاگه ديده و مغز و کام

عسل دادت از نحل و من از هوا ... رطب دادت از نخل و نخل از نوي

همه نخلبندان بخايند دست ... ز حيرت که نخلي چنين کس نبست

خور و ماه و پروين براي تواند ... قناديل سقف سراي تواند

ز خارت گل آورد و از نافه مشک ... زر از کان و برگ تر از چوب خشک

به دست خودت چشم و ابرو نگاشت ... که محرم به اغيار نتوان گذاشت

توانا که او نازنين پرورد ... به الوان نعمت چنين پرورد

به جان گفت بايد نفس بر نفس ... که شکرش نه کار زبان است و بس

خدايا دلم خون شد و ديده ريش ... که مي بينم انعامت از گفت بيش

نگويم دد و دام و مور و سمک ... که فوج ملايک بر اوج فلک

هنوزت سپاس اندکي گفته اند ... ز بيور هزاران يکي گفته اند

برو سعديا دست و دفتر بشوي ... به راهي که پايان ندارد مپوي

نداند کسي قدر روز خوشي ... مگر روزي افتد به سختي کشي

زمستان درويش در تنگ سال ... چه سهل است پيش خداوند مال

سليمي که يک چند نالان نخفت ... خداوند را شکر صحت نگفت

چو مردانه رو باشي و تيز پاي ... به شکرانه باکند پايان بپاي

به پير کهن بر ببخشد جوان ... توانا کند رحم بر ناتوان

چه دانند جيحونيان قدر آب ... ز واماندگان پرس در آفتاب

عرب را که در دجله باشد قعود ... چه غم دارد از تشنگان زرود

کسي قيمت تندرستي شناخت ... که يک چند بيچاره در تب گداخت

تو را تيره شب کي نمايد دراز ... که غلطي ز پهلو به پهلوي ناز؟

برانديش از افتان و خيزان تب ... که رنجور داند درازاي شب

به بانگ دهل خواجه بيدار گشت ... چه داند شب پاسبان چون گذشت؟

شنيدم که طغرل شبي در خزان ... گذر کرد بر هندوي پاسبان

ز باريدن برف و باران و سيل ... به لرزش در افتاده همچون سهيل

دلش بر وي از رحمت آورد جوش ... که اينک قبا پوستينم بپوش

دمي منتظر باش بر طرف بام ... که بيرون فرستم به دست غلام

در اين بود و باد صبا بروزيد ... شهنشه در ايوان شاهي خزيد

وشاقي پري چهره در خيل داشت ... که طبعش بدو اندکي ميل داشت

تماشاي ترکش چنان خوش فتاد ... که هندوي مسکين برفتش ز ياد

قبا پوستيني گذشتش به گوش ... ز بدبختيش در نيامد به دوش

مگر رنج سرما بر او بس نبود ... که جور سپهر انتظارش فزود

نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت ... که چوبک زنش بامدادان چه گفت

مگر نيک بختت فراموش شد ... چو دستت در آغوش آغوش شد؟

تو را شب به عيش و طرب مي رود ... چه داني که بر ما چه شب مي رود؟

فرو برده سر کارواني به ديگ ... چه از پا فرو رفتگانش به ريگ

بدار اي خداوند زورق بر آب ... که بيچارگان را گذشت از سر آب

توقف کنيد اي جوانان چست ... که در کاروانند پيران سست

تو خوش خفته در هودج کاروان ... مهار شتر در کف ساروان

چه هامون و کوهت، چه سنگ و رمال ... ز ره باز پس ماندگان پرس حال

تو را کوه پيکر هيون مي برد ... پياده چه داني که خون مي خورد؟

به آرام دل خفتگان در بنه ... چه دانند حال کم گرسنه؟

يکي را عسس دست بر بسته بود ... همه شب پريشان و دلخسته بود

به گوش آمدش در شب تيره رنگ ... که شخصي همي نالد از دست تنگ

شنيد اين سخن دزد مغلول و گفت ... ز بيچارگي چند نالي؟ بخفت

برو شکر يزدان کن اي تنگدست ... که دستت عسس تنگ بر هم نبست

مکن ناله از بينوايي بسي ... چو بيني ز خود بينواتر کسي

برهنه تني يک درم وام کرد ... تن خويش را کسوتي خام کرد

بناليد کاي طالع بدلگام ... به گرما بپختم در اين زير خام

چو ناپخته آمد ز سختي به جوش ... يکي گفتش از چاه زندان، خموش

بجاي آور، اي خام، شکر خداي ... که چون ما نه اي خام بر دست و پاي

يکي کرد بر پارسايي گذر ... به صورت جهود آمدش در نظر

قفايي فرو کوفت بر گردنش ... ببخشيد درويش پيراهنش

خجل گفت کانچ از من آمد خطاست ... ببخشاي بر من، چه جاي عطاست؟

به شکرانه گفتا به سر بيستم ... که آنم که پنداشتي نيستم

ز ره باز پس مانده اي مي گريست ... که مسکين تر از من در اين دشت کيست؟

جهانديده اي گفتش اي هوشيار ... اگر مردي اين يک سخن گوش دار

برو شکر کن چون به خر برنه اي ... که آخر بني آدمي، خر نه اي

فقيهي بر افتاده مستي گذشت ... به مستوري خويش مغرور گشت

ز نخوت بر او التفاتي نکرد ... جوان سر برآورد کاي پيرمد

تکبر مکن چون به نعمت دري ... که محرومي آيد ز مستکبري

يکي را که در بند بيني مخند ... مبادا که ناگه درافتي به بند

نه آخر در امکان تقدير هست ... که فردا چو من باشي افتاده مست؟

تو را آسمان خط به مسجد نبشت ... مزن طعنه بر ديگري در کنشت

ببند اي مسلمان به شکرانه دست ... که زنار مغ بر ميانت نبست

نه خود مي رود هر که جويان اوست ... به عنفش کشان مي برد لطف دوست

نهاده ست باري شفا در عسل ... نه چندان که زور آورد با اجل

عسل خوش کند زندگان را مزاج ... ولي درد مردن ندارد علاج

رمق مانده اي را که جان از بدن ... برآمد، چه سود انگبين در دهن؟

يکي گرز پولاد بر مغز خورد ... کسي گفت صندل بمالش به درد

ز پيش خطر تا تواني گريز ... وليکن مکن با قضا پنجه تيز

درون تا بود قابل شرب و اکل ... بدن تازه روي است و پاکيزه شکل

خراب آنگه اين خانه گردد تمام ... که با هم نسازند طبع و طعام

طبايع تر و خشک و گرم است و سرد ... مرکب از اين چار طبع است مرد

يکي زين چو بر ديگري يافت دست ... ترازوي عدل طبيعت شکست

اگر باد سرد نفس نگذرد ... تف معده جان در خروش آورد

وگر ديگ معده نجوشد طعام ... تن نازنين را شود کار خام

در اينان نبندد دل، اهل شناخت ... که پيوسته با هم نخواهند ساخت

توانايي تن مدان از خورش ... که لطف حقت مي دهد پرورش

به حقش که گرديده بر تيغ و کارد ... نهي، حق شکرش نخواهي گزارد

چو رويي به طاعت نهي بر زمين ... خدا را ثناگوي و خود را مبين

گدايي است تسبيح و ذکر و حضور ... گدا را نبايد که باشد غرور

نخست او ارادت به دل در نهاد ... پس اين بنده بر آستان سرنهاد

گر از حق نه توفيق خيري رسد ... کي از بنده چيزي به غيري رسد؟

زبان را چه بيني که اقرار داد ... ببين تا زبان را که گفتار داد

در معرفت ديده ي آدمي است ... که بگشوده بر آسمان و زمي است

يت فهم بودي نشيب و فراز ... گر اين در نکردي به روي تو باز؟

سر آورد و دست از عدم در وجود ... در اين جود بنهاد و در وي سجود

وگرنه کي از دست جود آمدي؟ ... محال است کز سر سجود آمدي

به حکمت زبان داد وگوش آفريد ... که بشاند صندوق دل را کليد

اگر نه زبان قصه برداشتي ... کس از سر دل کي خبر داشتي؟

وگر نيستي سعي جاسوس گوش ... خبر کي رسيدي به سلطان هوش

مرا لفظ شيرين خواننده داد ... تو را سمع دراک داننده داد

مدام اين دو چون حاجبان بر درند ... ز سلطان به سلطان خبر مي برند

چه انديشي از خود که فعلم نکوست؟ ... از اين در نگه کن که توفيق اوست

برد بوستان بان به ايوان شاه ... به نوباوه گل هم ز بستان شاه

بتي ديدم از عاج در سومنات ... مرصع چو در جاهليت منات

چنان صورتش بسته تمثالگر ... که صورت نبندد از آن خوبتر

ز هر ناحيت کاروانها روان ... به ديدار آن صورت بي روان

طمع کردن رايان چين و چگل ... چو سعدي وفا زان بت سخت دل

زبان آوران رفته از هر مکان ... تضرع کنان پيش آن بي زبان

فرو ماندم از کشف آن ماجرا ... که حيي جمادي پرستد چرا؟

مغي را که با من سر و کار بود ... نکو گوي و هم حجره و يار بود

به نرمي بپرسيدم اي برهمن ... عجب دارم از کار اين بقعه من

که مدهوش اين ناتوان پيکرند ... مقيد به چاه ظلال اندرند

نه نيروي دستش، نه رفتار پاي ... ورش بفگني بر نخيرد ز جاي

نبيني که چشمانش از کهرباست؟ ... وفا جستن از سنگ چشمان خطاست

بر اين گفتم آن دوست دشمن گرفت ... چو آتش شد از خشم و در من گرفت

مغان را خبر کرد و پيران دير ... نديدم در آن انجمن روي خير

فتادند گبران پازند خوان ... چو سگ در من از بهر آن استخوان

چو آن را کژ پيششان راست بود ... ره راست در چشمشان کژ نمود

که مرد ار چه دانا و صاحبدل است ... به نزديک بي دانشان جاهل است

فرو ماندم از چاره همچون غريق ... برون از مدارا نديدم طريق

چو بيني که جاهل به کين اندرست ... سلامت به تسليم و لين اندرست

مهين برهمن را ستودم بلند ... که اي پير تفسير استا و زند

مرا نيز با نقش اين بت خوش است ... که شکلي خوش و قامتي دلکش است

بديع آيدم صورتش در نظر ... وليکن ز معني ندارم خبر

که سالوک اين منزلم عن قريب ... بد از نيک کمتر شناسد غريب

تو داني که فرزين اين رقعه اي ... نصيحتگر شاه اين بقعه اي

چه معني است در صورت اين صنم ... که اول پرستندگانش منم

عبادت به تقليد گمراهي است ... خنک رهروي را که آگاهي است

برهمن ز شادي برافروخت روي ... پسنديد و گفت اي پسنديده گوي

سوالت صواب است و فعلت جميل ... به منزل رسد هر که جويد دليل

بسي چون تو گرديدم اندر سفر ... بتان ديدم از خويشتن بي خبر

جز اين بت که هر صبح از اين جا که هست ... برآرد به يزدان دادار دست

وگر خواهي امشب همين جا بباش ... که فردا شود سر اين بر تو فاش

شب آن جا ببودم به فرمان پير ... چو بيژن به چاه بلا در اسير

شبي همچو روز قيامت دراز ... مغان گرد من بي وضو در نماز

کشيشان هرگز نيازرده آب ... بغلها چو مردار در آفتاب

مگر کرده بودم گناهي عظيم ... که بردم در آن شب عذابي اليم

همه شب در اين قيد غم مبتلا ... يکم دست بر دل، يکي بر دعا

که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس ... بخواند از فضاي برهمن خروس

خطيب سيه پوش شب بي خلاف ... بر آهخت شمشير روز از غلاف

فتاد آتش صبح در سوخته ... به يک دم جهاني شد افروخته

تو گفتي که در خطه ي زنگبار ... ز يک گوشه ناگه در آمد تتار

مغان تبه راي ناشسته روي ... به دير آمدند از در و دشت و کوي

کس از مرد در شهر و از زن نماند ... در آن بتکده جاي در زن نماند

من از غصه رنجور و از خواب مست ... که ناگاه تمثال برداشت دست

به يک بار از اينها برآمد خروش ... تو گفتي که دريا برآمد به جوش

چو بتخانه خالي شد از انجمن ... برهمن نگه کرد خندان به من

که دانم تو را بيش مشکل نماند ... حقيقت عيان گشت و باطل نماند

چو ديدم که جهل اندر او محکم است ... خيال محال اندر او مدغم است

نيارستم از حق دگر هيچ گفت ... که حق ز اهل باطل ببايد نهفت

چو بيني زبر دست را زور دست ... نه مردي بود پنجه ي خود شکست

زماني به سالوس گريان شدم ... که من زانچه گفتم پشيمان شدم

به گريه دل کافران کرد ميل ... غجب نيست سنگ ار بگردد به سيل

دويدند خدمت کنان سوي من ... به عزت گرفتند بازوي من

شدم عذر گويان بر شخص عاج ... به کرسي زر کوفت بر تخت ساج

بتک را يکي بوسه دادم به دست ... که لعنت بر او باد و بر بت پرست

به تقليد کافر شدم روز چند ... برهمن شدم در مقالات زند

چو ديدم که در دير گشتم امين ... نگنجيدم از خرمي در زمين

در دير محکم ببستم شبي ... دويدم چپ و راست چون عقربي

نگه کردم از زير تخت و زبر ... يکي پرده ديدم مکلل به زر

پس پرده مطراني آذرپرست ... مجاور سر ريسماني به دست

به فورم در آن حل معلوم شد ... چو داود کاهن بر او موم شد

که ناچار چون در کشد ريسمان ... بر آرد صنم دست، فرياد خوان

برهمن شد از روي من شرمسار ... که شنعت بود بخيه بر روي کار

بتازيد ومن در پيش تاختم ... نگونش به چاهي در انداختم

که دانستم ار زنده آن برهمن ... بماند، کند سعي در خون من

پسندد که از من برآيد دمار ... مبادا که سرش کنم آشکار

چو از کار مفسد خبر يافتي ... ز دستش برآور چو دريافتي

که گر زنده اش ماني، آن بي هنر ... نخواهد تو را زندگاني دگر

وگر سر به خدمت نهد بر درت ... اگر دست يابد ببرد سرت

فريبنده را پاي در پي منه ... چو رفتي و ديدي امانش مده

تمامش بکشتم به سنگ آن خبيث ... که از مرده ديگر نيايد حديث

چو ديدم که غوغايي انگيختم ... رها کردم آن بوم و بگريختم

چو اندر نيستاني آتش زدي ... ز شيران بپرهيز اگر بخردي

مکش بچه ي مار مردم گزاي ... چو کشتي در آن خانه ديگر مپاي

چو زنبور خانه بياشوفتي ... گريز از محلت که گرم اوفتي

به چاپک تر از خود مينداز تير ... چو افتاد، دامن به دندان بگير

در اوراق سعدي چنين پند نيست ... که چون پاي ديوار کندي مايست

به هند آمدم بعد از آن رستخيز ... وزان جا به راه يمن تا حجيز

از آن جمله سختي که بر من گذشت ... دهانم جز امروز شيرين نگشت

در اقبال و تأييد بوبکر سعد ... که مادر نزايد چنو قبل و بعد

ز جور فلک دادخواه آمدم ... در اين سايه گسترپناه آمدم

دعاگوي اين دولتم بنده وار ... خدايا تو اين سايه پاينده دار

که مرهم نهادم نه در خورد ريش ... که در خورد انعام و اکرام خويش

کي اين شکر نعمت به جاي آورم ... وگر پاي گردد به خدمت سرم؟

فرج يافتم بعد از آن بندها ... هنوزم به گوش است از آن پندها

يکي آن که هرگه که دست نياز ... برآرم به درگاه داناي راز

بياد آيد آن لعبت چينيم ... کند خاک در چشم خود بينيم

بدانم که دستي که برداشتم ... به نيروي خود بر نيفراشتم

نه صاحبدلان دست برمي کشند ... که سر رشته از غيب درمي کشند

در خير بازست و طاعت وليک ... نه هر کس تواناست بر فعل نيک

همين است مانع که در بارگاه ... نشايد شدن جز به فرمان شاه

کليد قدر نيست در دست کس ... تواناي مطلق خداي است و بس

پس اي مرد پوينده بر راه راست ... تو را نيست منت، خداوند راست

چو در غيب نيکو نهادت سرشت ... نيايد ز خوي تو کردار زشت

ز زنبور کرد اين حلاوت پديد ... همان کس که در مار زهر آفريد

چو خواهد که ملک تو ويران کند ... نخست از تو خلقي پريشان کند

وگر باشدش بر تو بخشايشي ... رساند به خلق از تو آسايشي

تکبر مکن بر ره راستي ... که دستت گرفتند و برخاستي

سخن سودمندست اگر بشنوي ... به مردان رسي گر طريقت روي

مقامي بيابي گرت ره دهند ... که بر خوان عزت سماطت نهند

وليکن نبايد که تنها خوري ... ز درويش درمنده ياد آوري

فرستي مگر رحمتي در پيم ... که بر کرده ي خويش واثق نيم

بيا اي که عمرت به هفتاد رفت ... مگر خفته بودي که بر باد رفت؟

همه برگ بودن همي ساختي ... به تدبير رفتن نپرداختي

قيامت که بازار مينو نهند ... منازل به اعمال نيکو دهند

بضاعت به چندان که آري بري ... وگر مفلسي شرمساري بري

که بازار چندان که آگنده تر ... تهيدست را دل پراگنده تر

ز پنجه درم پنج اگر کم شود ... دلت ريش سرپنجه ي غم شود

چو پنجاه سالت برون شد ز دست ... غنيمت شمر پنج روزي که هست

اگر مرده مسکين زبان داشتي ... به فرياد و زاري فغان داشتي

که اي زنده چون هست امکان گفت ... لب از ذکر چون مرده بر هم مخفت

چو ما را به غفلت بشد روزگار ... تو باري دمي چند فرصت شمار

شبي در جواني و طيب نعم ... جوانان نشستيم چندي بهم

چو بلبل، سرايان چو گل تازه روي ... ز شوخي در افگنده غلغل به کوي

جهانديده پيري ز ما بر کنار ... ز دور فلک ليل مويش نهار

چو فندق دهان از سخن بسته بود ... نه چون ما لب از خنده چون پسته بود

جواني فرا رفت کاي پيرمرد ... چه در کنج حسرت نشيني به درد؟

يکي سر برآر از گريبان غم ... به آرام دل با جوانان بچم

برآورد سر سالخورد از نهفت ... جوابش نگر تا چه پيرانه گفت

چو باد صبا بر گلستان وزد ... چميدن درخت جوان را سزد

چمد تا جوان است و سر سبز خويد ... شکسته شود چون به زردي رسيد

بهاران که بيد آرود بيد مشک ... بريزد درخت گشن برگ خشک

نزيبد مرا با جوانان چميد ... که بر عارضم صبح پيري دميد

به قيد اندرم جره بازي که بود ... دمادم سر رشته خواهد ربود

شما راست نوبت بر اين خوان نشست ... که ما از تنعم بشستيم دست

چو بر سر نشست از بزرگي غبار ... دگر چشم عيش جواني مدار

مرا برف باريده بر پر زاغ ... نشايد چو بلبل تماشاي باغ

کند جلوه طاووس صاحب جمال ... چه مي خواهي از باز برکنده بال؟

مرا غله تنگ اندر آمد درو ... شما را کنون مي دمد سبزه نو

گلستان ما را طراوت گذشت ... که گل دسته بندد چو پژمرده گشت؟

مرا تکيه جان پدر بر عصاست ... دگر تکيه بر زندگاني خطاست

مسلم جوان راست بر پاي جست ... که پيران برند استعانت به دست

گل سرخ رويم نگر زر ناب ... فرو رفت، چون زرد شد آفتاب

هوس پختن از کودک ناتمام ... چنان زشت نبود که از پير خام

مرا مي ببايد چو طفلان گريست ... ز شرم گناهان، نه طفلانه زيست

نکو گفت لقمان که نازيستن ... به از سالها بر خطا زيستن

هم از بامدادان در کلبه بست ... به از سود و سرمايه دادن ز دست

جوان تا رساند سياهي به نور ... برد پير مسکين سپيدي به گور

کهن سالي آمد به نزد طبيب ... ز ناليدنش تا به مردن قريب

که دستم به رگ برنه، اي نيک راي ... که پايم همي بر نيايد ز جاي

بدين ماند اين قامت خفته ام ... که گويي به گل در فرو رفته ام

برو، گفت دست از جهان برگسل ... که پايت قيامت برآيد ز گل

نشاط جواني ز پيران مجوي ... که آب روان باز نايد به جوي

اگر در جواني زدي دست و پاي ... در ايام پيري به هش باش و راي

چو دوران عمر از چهل درگذشت ... مزن دست و پا کبت از سر گذشت

نشاط از من آنگه رميدن گرفت ... که شامم سپيده دميدن گرفت

ببايد هوس کردن از سر به در ... که دور هوسبازي آمد به سر

به سبزي کجا تازه گردد دلم ... که سبزي بخواهد دميد از گلم؟

تفرج کنان در هواي و هوس ... گذشتيم بر خاک بسيار کس

کساني که ديگر به غيب اندرند ... بيايند و بر خاک ما بگذرند

دريغا که فصل جواني برفت ... به لهو و لعب زندگاني برفت

دريغا چنان روح پرور زمان ... که بگذشت بر ما چو برق يمان

ز سوداي آن پوشم و اين خورم ... نپرداختم تا غم دين خورم

دريغا که مشغول باطل شديم ... ز حق دور مانديم وغافل شديم

چه خوش گفت با کودک آموزگار ... که کاري نکريدم و شد روزگار

جوانا ره طاعت امروز گير ... که فردا جواني نيايد ز پير

فراغ دلت هست و نيروي تن ... چو ميدان فراخ است گويي بزن

من اين روز را قدر نشناختم ... بدانستم اکنون که در باختم

قضا روزگاري ز من در ربود ... که هر روزي از وي شبي قدر بود

چه کوشش کند پير خر زير بار؟ ... تو مي رو که بر باد پايي سوار

شکسته قدح ور ببندند چست ... نياورد خواهد بهاي درست

کنون کاوفتادت به غفلت ز دست ... طريقي ندارد مگر باز بست

که گفتت به جيحون درانداز تن؟ ... چو افتاد، هم دست و پايي بزن

به غفلت بدادي ز دست آب پاک ... چه چاره کنون جز تيمم به خاک؟

چو از چاپکان در دويدن گرو ... نبردي، هم افتان و خيزان برو

گر آن باد پايان برفتند تيز ... تو بي دست و پاي از نشستن بخيز

شبي خوابم اندر بيابان فيد ... فرو بست پاي دويدن به قيد

شترباني آمد به هول و ستيز ... زمام شتر بر سرم زد که خيز

مگر دل نهادي به مردن ز پس ... که بر مي نخيزي به بانگ جرس؟

مرا همچو تو خواب خوش در سرست ... وليکن بيابان به پيش اندرست

تو کز خواب نوشين به بانگ رحيل ... نخيزي، دگر کي رسي در سبيل

فرو کوفت طبل شتر ساروان ... به منزل رسيد اول کاروان

خنک هوشياران فرخنده بخت ... که پيش از دهل زن بسازند رخت

به ره خفتگان تا بر آرند سر ... نبينند ره رفتگان را اثر

سبق برد رهرو که برخاست زود ... پس از نقل بيدار بودن چه سود؟

کنون بايد اي خفته بيدار بود ... چو مرگ اندر آرد ز خوابت، چه سود؟

چو شيبت درآمد به روي شباب ... شبت روز شد ديده برکن ز خواب

من آن روز برکندم از عمر اميد ... که افتادم اندر سياهي سپيد

دريغا که بگذشت عمر عزيز ... بخواهد گذشت اين دمي چند نيز

گذشتت آنچه در ناصوابي گذشت ... ور اين نيز هم در نيابي گذشت

کنون وقت تخم است اگر پروري ... گر اميدواري که خرمن بري

به شهر قيامت مرو تنگدست ... که وجهي ندارد به حسرت نشست

گرت چشم عقل است تدبير گور ... کنون کن که چشمت نخورده ست مور

به مايه توان اي پسر سود کرد ... چه سود افتد آن را که سرمايه خورد؟

کنون کوش کب از کمر در گذشت ... نه وقتي که سيلابت از سر گذشت

کنونت که چشم است اشکي ببار ... زبان در دهان است عذري بيار

نه پيوسته باشد روان در بدن ... نه همواره گردد زبان در دهن

ز دانندگان بشنو امروز قول ... که فردا نکيرت بپرسد به هول

غنيمت شمار اين گرامي نفس ... که بي مرغ قيمت ندارد قفس

مکن عمر ضايع به افسوس و حيف ... که فرصت عزيزست و الوقت سيف

قضا زنده اي رگ جان بريد ... دگر کس به مرگش گريبان دريد

چنين گفت بيننده اي تيز هوش ... چو فرياد و زاري رسيدش به گوش

ز دست شما مرده بر خويشتن ... گرش دست بودي دريدي کفن

ه چندين ز تيمار و دردم مپيچ ... که روزي دو پيش از تو کردم بسيچ

فراموش کردي مگر مرگ خويش ... که مرگ منت ناتوان کرد و ريش

محقق چو بر مرده ريزد گلش ... نه بروي که برخود بسوزد دلش

ز هجران طفلي که در خاک رفت ... چه نالي؟ که پاک آمد و پاک رفت

تو پاک آمدي بر حذرباش و پاک ... که ننگ است ناپاک رفتن به خاک

کنون بايد اين مرغ را پاي بست ... نه آنگه که سررشته بردت ز دست

نشستي به جاي دگر کس بسي ... نشيند به جاي تو ديگر کسي

اگر پهلواني و گر تيغ زن ... نخواهي بدربردن الا کفن

خر وحش اگر بگسلاند کمند ... چو در ريگ ماند شود پاي بند

تو را نيز چندان بود دست زور ... که پايت نرفته ست در ريگ گور

منه دل بر اين سالخورده مکان ... که گنبد نپايد بر او گردکان

چو دي رفت و فردا نيامد به دست ... حساب از همين يک نفس کن که هست

فرو رفت جم را يکي نازنين ... کفن کرد چون کرمش ابريشمين

به دخمه برآمد پس از چند روز ... که بر وي بگريد به زاري و سوز

چو پوسيده ديدش حريرين کفن ... به فکرت چنين گفت با خويشتن

من از کرم برکنده بودم به زور ... بکندند از او باز کرمان گور

دو بيتم جگر کرد روزي کباب ... که مي گفت گوينده اي با رباب:

دريغا که بي ما بسي روزگار ... برويد گل و بشکفد نوبهار

بسي تير و دي ماه و ارديبهشت ... برآيد که ما خاک باشيم و خشت

يکي پارسا سيرت حق پرست ... فتادش يکي خشت زرين به دست

سر هوشمندش چنان خيره کرد ... که سودا دل روشنش تيره کرد

همه شب در انديشه کاين گنج و مال ... در او تا زيم ره نيابد زوال

دگر قامت عجزم از بهر خواست ... نبايد بر کس دوتا کرد و راست

سرايي کنم پاي بستش رخام ... درختان سقفش همه عود خام

يکي حجره خاص از پي دوستان ... در حجره اندر سرا بوستان

بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت ... تف ديگدان چشم و مغزم بسوخت

دگر زير دستان پزندم خورش ... براحت دهم روح را پرورش

بسختي بکشت اين نمد بسترم ... روم زين سپس عبقري گسترم

خيالش خرف کرده کاليوه رنگ ... به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ

فراغ مناجات و رازش نماند ... خور و خواب و ذکر و نمازش نماند

به صحرا برآمد سر از عشوه مست ... که جايي نبودش قرار نشست

يکي بر سر گور گل مي سرشت ... که حاصل کند زان گل گور خشت

به انديشه لختي فرو رفت پير ... که اي نفس کوته نظر پند گير

چه بندي در اين خشت زرين دلت ... که يک روز خشتي کنند از گلت؟

طمع را نه چندان دهان است باز ... که بازش نشيند به يک لقمه آز

بدار اي فرومايه زين خشت دست ... که جيحون نشايد به يک خشت بست

تو غافل در انديشه ي سود مال ... که سرمايه ي عمر شد پايمال

غبار هوي چشم عقلت بدوخت ... سموم هوس کشت عمرت بسوخت

بکن سرمه ي غفلت از چشم پاک ... که فردا شوي سرمه در چشم خاک

ميان دو تن دشمني بود و جنگ ... سر از کبر بر يکديگر چون پلنگ

ز ديدار هم تا به حدي رمان ... که بر هر دو تنگ آمدي آسمان

يکي را اجل در سر آورد جيش ... سرآمد بر او روزگاران عيش

بدانديش او را درون شاد گشت ... به گورش پس از مدتي برگذشت

شبستان گورش در اندوده ديد ... که وقتي سرايش زر اندوده ديد

خرامان به بالينش آمد فراز ... همي گفت با خود لب از خنده باز

خوشا وقت مجموع آن کس که اوست ... پس از مرگ دشمن در آغوش دوست

پس از مرگ آن کس نبايد گريست ... که روزي پس از مرگ دشمن بزيست

ز روي عداوت به بازوي زور ... يکي تخته برکندش از روي گور

سر تا جور ديدش اندر مغاک ... دو چشم جهان بينش آگنده خاک

وجودش گرفتار زندان گور ... تنش طعمه کرم و تاراج مور

چنان تنگش آگنده خاک استخوان ... که از عاج پر توتيا سرمه دان

ز دور فلک بدر رويش هلال ... ز جور زمان سرو قدش خلال

کف دست و سرپنجه ي زورمند ... جدا کرده ايام بندش ز بند

چنانش بر او رحمت آمد ز دل ... که بسرشت بر خاکش از گريه گل

پشيمان شد از کرده و خوي زشت ... بفرمود بر سنگ گورش نبشت

مکن شادماني به مرگ کسي ... که دهرت نماند پس از وي بسي

شنيد اين سخن عارفي هوشيار ... بناليد کاي قادر کردگار

عجب گر تو رحمت نياري بر او ... که بگريست دشمن به زاري بر او

تن ما شود نيز روزي چنان ... که بروي بسوزد دل دشمنان

مگر در دل دوست رحم آيدم ... چو بيند که دشمن ببخشايدم

به جايي رسد کار سر دير و زود ... که گويي در او ديده هرگز نبود

زدم تيشه يک روز بر تل خاک ... به گوش آمدم ناله اي دردناک

که زنهار اگر مردي آهسته تر ... که چشم و بناگوش و روي است و سر

شبي خفته بودم به عزم سفر ... پي کارواني گرفتم سحر

که آمد يکي سهمگين باد و گرد ... که بر چشم مردم جهان تيره کرد

به ره در يکي دختر خانه بود ... به معجر غبار از پدر مي زدود

پدر گفتش اي نازنين چهر من ... که داري دل آشفته ي مهر من

نه چندان نشيند در اين ديده خاک ... که بازش به معجر توان کرد پاک

بر اين خاک چندان صبا بگذرد ... که هر ذره از ما به جايي برد

تو را نفس رعنا چو سرکش ستور ... دوان مي برد تا سر شيب گور

اجل ناگهت بگسلاند رکيب ... عنان باز نتوان گرفت از نشيب

خبر داري اي استخواني قفس ... که جان تو مرغي است نامش نفس؟

چو مرغ از قفس رفت و بگسست قيد ... دگر ره نگردد به سعي تو صيد

نگه دار فرصت که عالم دمي است ... دمي پيش دانا به از عالمي است

سکندر که بر عالمي حکم داشت ... در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت

ميسر نبودش کز او عالمي ... ستانند و مهلت دهندش دمي

برفتند و هرکس درود آنچه کشت ... نماند بجز نام نيکو و زشت

چرا دل بر اين کاروانگه نهيم؟ ... که ياران برفتند و ما بر رهيم

پس از ما همين گل دمد بوستان ... نشينند با يکدگر دوستان

دل اندر دلارام دنيا مبند ... که ننشست با کس که دل بر نکند

چو در خاکدان لحد خفت مرد ... قيامت بيفشاند از موي گرد

نه چون خواهي آمد به شيراز در ... سر و تن بشويي ز گرد سفر

پس اي خاکسار گنه عن قريب ... سفر کرد خواهي به شهري غريب

بران از دو سرچشمه ي ديده جوي ... ور آلايشي داري از خود بشوي

ز عهد پدر يادم آيد همي ... که باران رحمت بر او هر دمي

که در طفليم لوح و دفتر خريد ... ز بهرم يکي خاتم و زر خريد

بدرکرد ناگه يکي مشتري ... به خرمايي از دستم انگشتري

چو نشناسد انگشتري طفل خرد ... به شيريني از وي توانند برد

تو هم قيمت عمر نشناختي ... که در عيش شيرين برانداختي

قيامت که نيکان بر اعلي رسند ... ز قعر ثري بر ثريا رسند

تو را خود بماند سر از ننگ پيش ... که گردت برآيد عملهاي خويش

برادر، ز کار بدان شرم دار ... که در روي نيکان شوي شرمسار

در آن روز کز فعل پرسند و قول ... اولوالعزم را تن بلزد ز هول

به جايي که دهشت خورند انبيا ... تو عذر گنه را چه داري؟ بيا

زناني که طاعت به رغبت برند ... ز مردان ناپارسا بگذرند

تو را شرم نايد ز مردي خويش ... که باشد زنان را قبول از تو بيش؟

زنان را به عذري معين که هست ... ز طاعت بدارند گه گاه دست

تو بي عذر يک سو نشيني چو زن ... رو اي کم ز زن، لاف مردي مزن

مرا خود مبين اي عجب در ميان ... ببين تا چه گفتند پيشينيان

چو از راستي بگذري خم بود ... چه مردي بود کز زني کم بود؟

به ناز و طرب نفس پروده گير ... به ايام دشمن قوي کرده گير

يکي بچه ي گرگ مي پروريد ... چو پروده شد خواجه برهم دريد

چو بر پهلوي جان سپردن بخفت ... زبان آوري در سرش رفت و گفت

تو دشمن چنين نازنين پروري ... نداني که ناچار زخمش خوري؟

نه ابليس در حق ما طعنه زد ... کز اينان نيايد بجز کار بد؟

فغان از بديها که در نفس ماست ... که ترسم شود ظن ابليس راست

چو ملعون پسند آمدش قهر ما ... خدايش بينداخت از به خرما

کجا سر برآريم از اين عار و ننگ ... که با او بصلحيم و با حق به جنگ

نظر دوست نادر کند سوي تو ... چو در روي دشمن بود روي تو

گرت دوست بايد کز او بر خوري ... نبايد که فرمان دشمن بري

روا دارد از دوست بيگانگي ... که دشمن گزيند به همخانگي

نداني که کمتر نهد دوست پاي ... چو بيند که دشمن بود در سراي؟

به سيم سيه تا چه خواهي خريد ... که خواهي دل از مهر يوسف بريد؟

تو از دوست گر عاقلي برمگرد ... که دشمن نيارد نگه در تو کرد

يکي برد با پادشاهي ستيز ... به دشمن سپردش که خونش بريز

گرفتار در دست آن کينه توز ... همي گفت هر دم به زاري و سوز

اگر دوست بر خود نيازردمي ... کي از دست دشمن جفا بردمي؟

بتا جور دشمن به دردش پوست ... رفيقي که بر خود بيازرد دوست

تو با دوست يکدل شو و يک سخن ... که خود بيخ دشمن برآيد ز بن

نپندارم اين زشت نامي نکوست ... به خشنودي دشمن آزار دوست

يکي مال مردم به تلبيس خورد ... چو برخاست لعنت بر ابليس کرد

چنين گفت ابليس اندر رهي ... که هرگز نديدم چنين ابلهي

تو را با من است اي فلان، آتشي ... چرا تيغ پيکار برداشتي؟

دريغ است فرموده ي ديو زشت ... که دست ملک با تو خواهد نبشت

روا داري از جهل و ناباکيت ... که پاکان نويسند ناپاکيت

طريقي به دست آر و صلحي بجوي ... شفيعي برانگيز و عذري بگوي

که يک لحظه صورت نبندد امان ... چو پيمانه پر شد به دور زمان

وگر دست قوت نداري به کار ... چو بيچارگان دست زاري برآر

گرت رفت از اندازه بيرون بدي ... چو داني که بد رفت نيک آمدي

فراشو چو بيني ره صلح باز ... که ناگه در توبه گردد فراز

مرو زير بار گنه اي پسر ... که حمال عاجز بود در سفر

پي نيک مردان ببايد شتافت ... که هر کاين سعادت طلب کرد يافت

وليکن تو دنبال ديو خسي ... ندانم که در صالحان چون رسي؟

پيمبر کسي را شفاعتگرست ... که بر جاده ي شرع پيغمبرست

ره راست رو تا به منزل رسي ... تو بر ره نه اي زين قبل واپسي

چو گاوي که عصار چشمش ببست ... دوان تا شب و شب همان جا که هست

گل آلوده اي راه مسجد گرفت ... ز بخت نگون طالع اندر شگفت

يکي زجر کردش که تبت يداک ... مرو دامن آلوده بر جاي پاک

مرا رقتي در دل آمد بر اين ... که پاک است و خرم بهشت برين

در آن جاي پاکان اميدوار ... گل آلوده ي معصيت را چه کار؟

بهشت آن ستاند که طاعت برد ... کرا نقد بايد بضاعت برد

مکن، دامن از گرد زلت بشوي ... که ناگه ز بالا ببندند جوي

اگر مرغ دولت ز قيدت بجست ... هنوزش سر رشته داري به دست

وگر دير شد گرم رو باش و چست ... ز دير آمدن غم ندارد درست

هنوزت اجل دست خواهش نبست ... برآور به درگاه دادار دست

مخسب اي گنه کرده ي خفته، خيز ... به عذر گناه آب چشمي بريز

چو حکم ضرورت بود کبروي ... بريزند باري بر اين خاک کوي

ور آبت نماند شفيع آر پيش ... کسي را که هست آبروي از تو بيش

به قهر ار براند خداي از درم ... روان بزرگان شفيع آورم

همي يادم آيد ز عهد صغر ... که عيدي برون آمدم با پدر

به بازيچه مشغول مردم شدم ... در آشوب خلق از پدر گم شدم

برآوردم از بي قراري خروش ... پدر ناگهانم بماليد گوش

که اي شوخ چشم آخرت چند بار ... بگفتم که دستم ز دامن مدار

به تنها نداند شدن طفل خرد ... که نتواند او راه ناديده برد

تو هم طفل راهي به سعي اي فقير ... برو دامن راه دانان بگير

مکن با فرومايه مردم نشست ... چو کردي، ز هيبت فرو شوي دست

به فتراک پاکان درآويز چنگ ... که عارف ندارد ز در يوزه ننگ

مريدان به قوت ز طفلان کمند ... مشايخ چو ديوار مستحکمند

بياموز رفتار از آن طفل خرد ... که چون استعانت به ديوار برد

ز زنجير ناپارسايان برست ... که درحلقه ي پارسايان نشست

اگر حاجتي داري اين حلقه گير ... که سلطان از اين در ندارد گزير

برو خوشه چين باش سعدي صفت ... که گردآوري خرمن معرفت

يکي غله مرداد مه توده کرد ... ز تيمار دي خاطر آسوده کرد

شبي مست شد و آتشي برفروخت ... نگون بخت کاليوه، خرمن بسوخت

دگر روز در خوشه چيني نشست ... که يک روز جوز خرمن نماندش به دست

چو سرگشته ديدند درويش را ... يکي گفت پرورده ي خويش را

نخواهي که باشي چنين تيره روز ... به ديوانگي خرمن خود مسوز

گر از دست شد عمرت اندر بدي ... تو آني که در خرمن آتش زدي

فضيحت بود خوشه اندوختن ... پس از خرمن خويشتن سوختن

مکن جان من، تخم دين ورز و داد ... مده خرمن نيک نامي به باد

چو برگشته بختي در افتد به بند ... از او نيک بختان بگيرند پند

تو پيش از عقوبت در عفو کوب ... که سودي ندارد فغان زير چوب

برآر از گريبان غفلت سرت ... که فردا نماند خجل در برت

يکي متفق بود بر منکري ... گذر کرد بر وي نکو محضري

نشست از خجالت عرق کرده روي ... که آيا خجل گشتم از شيخ کوي!

شنيد اين سخن پير روشن روان ... بر او بربشوريد و گفت اي جوان

نيايد همي شرمت از خويشتن ... که حق حاضر و شرم داري ز من؟

نياسايي از جانب هيچ کس ... برو جانب حق نگه دار و بس

چنان شرم دار از خداوند خويش ... که شرمت ز بيگانگان است و خويش

زليخا چو گشت از مي عشق مست ... به دامان يوسف درآويخت دست

چنان ديو شهوت رضا داده بود ... که چون گرگ در يوسف افتاده بود

بتي داشت بانوي مصر از رخام ... بر او معتکف بامدادان و شام

در آن لحظه رويش بپوشيد و سر ... مبادا که زشت آيدش در نظر

غم آلوده يوسف به کنجي نشست ... به سر بر ز نفس ستمگاره دست

زليخا دو دستش ببوسيد و پاي ... که اي سست پيمان سرکش درآي

به سندان دلي روي در هم مکش ... به تندي پريشان مکن وقت خوش

روان گشتش از ديده بر چهره جوي ... که برگرد و ناپاکي از من مجوي

تو در روي سنگي شدي شرمناک ... مرا شرم باد از خداوند پاک

چه سود از پشيماني آيد به کف ... چو سرمايه ي عمر کردي تلف؟

شراب از پي سرخ رويي خورند ... وز او عاقبت زرد رويي برند

به عذرآوري خواهش امروز کن ... که فردا نماند مجال سخن

پليدي کند گربه بر جاي پاک ... چو زشتش نمايد بپوشد به خاک

تو آزادي از ناپسنديده ها ... نترسي که بر وي فتد ديده ها

برانديش ازان بنده ي پر گناه ... که از خواجه مخفي شود چند گاه

اگر بر نگردد به صدق و نياز ... به زنجير و بندش بيارند باز

به کين آوري با کسي بر ستيز ... که از وي گزيرت بود يا گريز

کنون کرد بايد عمل را حساب ... نه وقتي که منشور گردد کتاب

کسي گرچه بد کرد هم بد نکرد ... که پيش از قيامت غم خود بخورد

گر آيينه از آه گردد سياه ... شود روشن آيينه ي دل به آه

بترس از گناهان خويش اين نفس ... که روز قيامت نترسي ز کس

غريب آمدم در سواد حبش ... دل از دهر فارغ سر از عيش خوش

به ره بر يکي دکه ديدم بلند ... تني چند مسکين بر او پاي بند

بسيچ سفر کردم اندر نفس ... بيابان گرفتم چو مرغ از قفس

يکي گفت کاين بنديان شب روند ... نصيحت نگيرند و حق نشنوند

چو بر کس نيامد ز دستت ستم ... تو را گر جهان شحنه گيرد چه غم؟

نياورده عامل غش اندر ميان ... نينديشد از رفع ديوانيان

وگر عفتت را فريب است زير ... زبان حسابت نگردد دلير

نکونام را کس نگيرد اسير ... بترس از خداي و مترس از امير

چو خدمت پسنديده آرم بجاي ... نينديشم از دشمن تيره راي

اگر بنده کوشش کند بنده وار ... عزيزش بدار خداوندگار

وگر کند راي است در بندگي ... ز جان داري افتد به خربندگي

قدم پيش نه کز ملک بگذري ... که گر بازماني ز دد کمتري

يکي را به چوگان مه دامغان ... بزد تا چو طبلش بر آمد فغان

شب از بي قراري نيارست خفت ... بر او پارسايي گذر کرد و گفت

به شب گر ببردي بر شحنه، سوز ... گناه آبرويش نبردي به روز

کسي روز محشر نگردد خجل ... که شبها به درگه برد سوز دل

هنوز ار سر صلح داري چه بيم؟ ... در عذرخواهان نبندد کريم

ز يزدان دادار داور بخواه ... شب توبه تقصير روز گناه

کريمي که آوردت از نيست هست ... عجب گر بيفتي نگيردت دست

اگر بنده اي دست حاجت برآر ... و گر شرمسار آب حسرت ببار

نيامد بر اين در کسي عذر خواه ... که سيل ندامت نشستش گناه

نريزد خداي آبروي کسي ... که ريزد گناه آب چشمش بسي

به صنعا درم طفلي اندر گذشت ... چه گويم کز آنم چه بر سر گذشت!

قضا نقش يوسف جمالي نکرد ... که ماهي گورش چو يونس نخورد

در اين باغ سروي نيامد بلند ... که باد اجل بيخش از بن نکند

نهالي به سي سال گردد درخت ... ز بيخش برآرد يکي باد سخت

عجب نيست بر خاک اگر گل شکفت ... که چندين گل اندام در خاک خفت

به دل گفتم اي ننگ مردان بمير ... که کودک رود پاک و آلوده پير

ز سودا و آشفتگي بر قدش ... برانداختم سنگي از مرقدش

ز هولم در آن جاي تاريک تنگ ... بشوريد حال و بگرديد رنگ

چو بازآمدم زان تغير به هوش ... ز فرزند دلبندم آمد به گوش

گرت وحشت آمد ز تاريک جاي ... به هش باش و با روشنايي درآي

شب گور خواهي منور چو روز ... از اين جا چراغ عمل برفروز

تن کار کن مي بلرزد ز تب ... مبادا که نخلش نيارد رطب

گروهي فراوان طمع ظن برند ... که گندم نيفشانده خرمن برند

بر آن خرود سعدي که بيخي نشاند ... کسي برد خرمن که تخمي فشاند

بيا تا برآريم دستي ز دل ... که نتوان برآورد فردا ز گل

به فصل خزان درنبيني درخت ... که بي برگ ماند ز سرماي سخت

برآرد تهي دستهاي نياز ... ز رحمت نگردد تهيدست باز؟

مپندار از آن در که هرگز نبست ... که نوميد گردد برآورده دست

قضا خلعتي نامدارش دهد ... قدر ميوه در آستينش نهد

همه طاعت آرند و مسکين نياز ... بيا تا به درگاه مسکين نواز

چو شاخ برهنه برآريم دست ... که بي برگ از اين بيش نتوان نشست

خداوندگارا نظر کن به جود ... که جرم آمد از بندگان در وجود

گناه آيد از بنده ي خاکسار ... به اميد عفو خداوندگار

کريما به رزق تو پرورده ايم ... به انعام و لطف تو خو کرده ايم

گدا چون کرم بيند و لطف و ناز ... نگردد ز دنبال بخشنده باز

چو ما را به دنيا تو کردي عزيز ... به عقبي همين چشم داريم نيز

عزيزي و خواري تو بخشي و بس ... عزيز تو خواري نبيند ز کس

خدايا به عزت که خوارم مکن ... به ذل گنه شرمسارم مکن

مسلط مکن چون مني بر سرم ... ز دست تو به گر عقوبت برم

به گيتي بتر زين نباشد بدي ... جفا بردن از دست همچون خودي

مرا شرمساري ز روي تو بس ... دگر شرمساري مکن پيش کس

گرم بر سر افتد ز تو سايه اي ... سپهرم بود کهترين پايه اي

اگر تاج بخشي سر افرازدم ... تو بردار تا کس نيندازدم

تو داني که مسکين و بيچاره ايم ... فرو مانده نفس اماره ايم

نمي تازد اين نفس سرکش چنان ... که عقلش تواند گرفتن عنان

که با نفس و شيطان برآيد به زور؟ ... مصاف پلنگان نيايد ز مور

به مردان راهت که راهي بده ... وز اين دشمنانم پناهي بده

خدايا به ذات خداونديت ... به اوصاف بي مثل و ماننديت

به لبيک حجاج بيت الحرام ... به مدفون يثرب عليه السلام

به تکبير مردان شمشير زن ... که مرد وغا را شمارند زن

به طاعات پيران آراسته ... به صدق جوانان نوخاسته

که ما را در آن ورطه ي يک نفس ... ز ننگ دو گفتن به فرياد رس

اميدست از آنان که طاعت کنند ... که بي طاعتان را شفاعت کنند

به پاکان کز آلايشم دور دار ... وگر زلتي رفت معذور دار

به پيران پشت از عبادت دو تا ... ز شرم گنه ديده بر پشت پا

که چشمم ز روي سعادت مبند ... زبانم به وقت شهادت مبند

چراغ يقينم فرا راه دار ... ز بند کردنم دست کوتاه دار

بگردان ز ناديدني ديده ام ... مده دست بر ناپسنديده ام

من آن ذره ام در هواي تو نيست ... وجود و عدم ز احتقارم يکي است

ز خورشيد لطفت شعاعي بسم ... که جز در شعاعت نبيند کسم

بدي را نگه کن که بهتر کس است ... گدا را ز شاه التفاتي بس است

مرا گر بگيري به انصاف و داد ... بنالم که عفوم نه اين وعده داد

خدايا به ذلت مران از درم ... که صورت نبندد دري ديگرم

ور از جهل غايب شدم روز چند ... کنون کامدم در به رويم مبند

چه عذر آرم از ننگ تردامني؟ ... مگر عجز پيش آورم کاي غني

فقيرم به جرم و گناهم مگير ... غني را ترحم بود بر فقير

چرا بايد از ضعف حالم گريست؟ ... اگر من ضعيفم پناهم قوي است

خدايا به غفلت شکستيم عهد ... جه زور آورد با قضا دست جهد؟

چه برخيزد از دست تدبير ما؟ ... همين نکته بس عذر تقصير ما

همه هرچه کردم تو بر هم زدي ... چه قوت کند با خدايي خودي؟

نه من سر ز حکمت بدر مي برم ... که حکمت چنين مي رود بر سرم

سيه چرده اي را کسي زشت خواند ... جوابي بگفتش که حيران بماند

نه من صورت خويش خود کرده ام ... که عيبم شماري که بد کرده ام

تو را با من ار زشت رويم چه کار؟ ... نه آخر منم زشت و زيبا نگار

از آنم که بر سر نبشتي ز پيش ... نه کم کردم اي بنده پرور نه بيش

تو دانايي آخر که قادر نيم ... تواناي مطلق تويي، من کيم؟

گرم ره نمايي رسيدم به خير ... وگر گم کني باز ماندم ز سير

جهان آفرين گر نه ياري کند ... کجا بنده پرهيزگاري کند؟

چه خوش گفت درويش کوتاه دست ... که شب توبه کرد و سحرگه شکست

گر او توبه بخشد بماند درست ... که پيمان ما بي ثبات است و سست

به حقت که چشمم ز باطل بدوز ... به نورت که فردا به نارم مسوز

ز مسکينيم روي در خاک رفت ... غبار گناهم بر افلاک رفت

تو يک نوبت اي ابر رحمت ببار ... که در پيش باران نپايد غبار

ز جرمم در اين مملکت جاه نيست ... وليکن به ملکي دگر راه نيست

تو داني ضمير زبان بستگان ... تو مرهم نهي بر دل خستگان

مغي در به روي از جهان بسته بود ... بتي را به خدمت ميان بسته بود

پس از چند سال آن نکوهيده کيش ... قضا حالتي صعبش آورد پيش

به پاي بت اندر به اميد خير ... بغلطيد بيچاره بر خاک دير

که درمانده ام دست گير اي صنم ... به جان آمدم رحم کن بر تنم

بزاريد در خدمتش بارها ... که هيچش به سامان نشد کارها

بتي چون برآرد مهمات کس ... که نتواند از خود براندن مگس؟

برآشفت کاي پاي بند ضلال ... به باطل پرستيدمت چند سال

مهمي که در پيش دارم برآر ... وگرنه بخواهم ز پروردگار

هنوز از بت آلوده رويش به خاک ... که کامش برآورد يزدان پاک

حقايق شناسي در اين خيره شد ... سر وقت صافي بر او تيره شد

که سرگشته اي دون يزدان پرست ... هنوزش سر از خمر بتخانه مست

دل از کفر و دست از خيانت نشست ... خدايش برآورد کامي که جست

فرو رفته خاطر در اين مشکلش ... که پيغامي آمد به گوش دلش

که پيش صنم پير ناقص عقول ... بسي گفت و قولش نيامد قبول

گر از درگه ما شود نيز رد ... پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد؟

دل اندر صمد بايد اي دوست بست ... که عاجزترند از صنم هر که هست

محال است اگر سر بر اين در نهي ... که باز آيدت دست حاجت تهي

خدايا مقصر به کار آمديم ... تهيدست و اميدوار آمديم

شنيدم که مستي ز تاب نبيد ... به مقصوره ي مسجدي در دويد

بناليد بر آستان کرم ... که يارب به فردوس اعلي برم

موذن گريبان گرفتش که هين ... سگ و مسجد! اي فارغ از عقل و دين

چه شايسته کردي که خواهي بهشت؟ ... نمي زيبدت ناز با روي زشت

بگفت اين سخن پير و بگريست مست ... که مستم بدار از من اي خواجه دست

عجب داري از لطف پروردگار ... که باشد گنهکاري اميدوار؟

تو را مي نگويم که عذرم پذير ... در توبه بازست و حق دستگير

همي شرم دارم ز لطف کريم ... که خوانم گنه پيش عفوش عظيم

کسي را که پيري درآرد ز پاي ... چو دستش نگيري نخيزد ز جاي

من آنم ز پاي اندر افتاده پير ... خدايا به فضل توام دست گير

نگويم بزرگي و جاهم ببخش ... فروماندگي و گناهم ببخش

اگر ياري اندک زلل داندم ... به نابخردي شهره گرداندم

تو بينا و ما خائف از يکدگر ... که تو پرده پوشي و ما پرده در

برآورده مردم ز بيرون خروش ... تو با بنده در پرده و پرده پوش

به ناداني ار بندگان سرکشند ... خداوندگاران قلم در کشند

اگر جرم بخشي به مقدار جود ... نماند گنهکاري اندر وجود

وگر خشم گيري به قدر گناه ... به دوزخ فرست و ترازو مخواه

گرم دست گيري به جايي رسم ... وگر بفگني بر نگيرد کسم

که زور آورد گر تو ياري دهي؟ ... که گيرد چو تو رستگاري دهي؟

دو خواهند بودن به محشر فريق ... ندانم کدامان دهندم طريق

عجب گر بود راهم از دست راست ... که از دست من جز کژي برنخاست

دلم مي دهد وقت وقت اين اميد ... که حق شرم دارد ز موي سفيد

عجب دارم ار شرم دارد ز من ... که شرمم نمي آيد از خويشتن

نه يوسف که چندان بلا ديد و بند ... چو حکمش روان گشت و قدرش بلند

گنه عفو کرد آل يعقوب را؟ ... که معني بود صورت خوب را

به کردار بدشان مقيد نکرد ... بضاعات مزجاتشان رد نکرد

ز لطفت همين چشم داريم نيز ... بر اين بي بضاعت ببخش اي عزيز

کس از من سيه نامه تر ديده نيست ... که هيچم فعال پسنديده نيست

جز اين کاعتمادم به ياري تست ... اميدم به آمرزگاري تست

بضاعت نياوردم الا اميد ... خدايا ز عفوم مکن نااميد

 



تاريخ : چهارشنبه 1390/10/28 | 19:24 | نویسنده : امیر

صفحه اول

مواعظ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی 4

 

که من عاشقم گر بسوزم رواست ... تو را گريه و سوز باري چراست؟

بگفت اي هوادار مسکين من ... برفت انگبين يار شيرين من

چو شيريني از من بدر مي رود ... چو فرهادم آتش به سر مي رود

همي گفت و هر لحظه سيلاب درد ... فرو مي دويدش به رخسار زرد

که اي مدعي عشق کار تو نيست ... که نه صبر داري نه ياراي ايست

تو بگريزي از پيش يک شعله خام ... من استاده ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت ... مرا بين که از پاي تا سر بسوخت

همه شب در اين گفت و گو بود شمع ... به ديدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره اي ... که ناگه بکشتش پري چهره اي

همي گفت و مي رفت دودش به سر ... همين بود پايان عشق، اي پسر

ره اين است اگر خواهي آموختن ... به کشتن فرج يابي از سوختن

مکن گريه بر گور مقتول دوست ... قل الحمدلله که مقبول اوست

اگر عاشقي سر مشوي از مرض ... چو سعدي فرو شوي دست از غرض

فدائي ندارد ز مقصود چنگ ... وگر بر سرش تير بارند و سنگ

به دريا مرو گفتمت زينهار ... وگر مي روي تن به طوفان سپار

ز خاک آفريدت خداوند پاک ... پس اي بنده افتادگي کن چو خاک

حريص و جهان سوز و سرکش مباش ... ز خاک آفريدندت آتش مباش

چو گردن کشيد آتش هولناک ... به بيچارگي تن بينداخت خاک

چو آن سرفرازي نمود، اين کمي ... ازان ديو کردند، از اين آدمي

يکي قطره باران ز ابري چکيد ... خجل شد چو پنهاي دريا بديد

که جايي که درياست من کيستم؟ ... گر او هست حقا که من نيستم

چو خود را به چشم حقارت بديد ... صدف در کنارش به جان پروريد

سپهرش به جايي رسانيد کار ... که شد نامور لل شاهوار

بلندي از آن يافت کو پست شد ... در نيستي کوفت تا هست شد

جواني خردمند پاکيزه بوم ... ز دريا برآمد به در بند روم

در او فضل ديدند و فقر و تميز ... نهادند رختش به جايي عزيز

مه عابدان گفت روزي به مرد ... که خاشاک مسجد بيفشان و گرد

همان کاين سخن مرد رهرو شنيد ... برون رفت و بازش نشان کس نديد

بر آن حمل کردند ياران و پير ... که پرواي خدمت ندارد فقير

دگر روز خادم گرفتش به راه ... که ناخوب کردي به رأي تباه

ندانستي اي کودک خودپسند ... که مردان ز خدمت به جايي رسند

گرستن گرفت از سر صدق و سوز ... که اي يار جان پرور دلفروز

نه گرد اندر آن بقعه ديدم نه خاک ... من آلوده بودم در آن جاي پاک

گرفتم قدم لاجرم باز پس ... که پاکيزه به مسجد از خاک و خس

طريقت جز اين نيست درويش را ... که افگنده دارد تن خويش را

بلنديت بايد تواضع گزين ... که آن بام را نيست سلم جز اين

شنيدم که وقتي سحرگاه عيد ... ز گرمابه آمد برون با يزيد

يکي طشت خاکسترش بي خبر ... فرو ريختند از سرايي به سر

همي گفت شوليده دستار و موي ... کف دست شکرانه مالان به روي

که اي نفس من در خور آتشم ... به خاکستري روي درهم کشم؟

بزرگان نکردند در خود نگاه ... خدا بيني از خويشتن بين مخواه

بزرگي به ناموس و گفتار نيست ... بلندي به دعوي و پندار نيست

تواضع سر رفعت افرازدت ... تکبر به خاک اندر اندازدت

به گردن فتد سرکش تند خوي ... بلنديت بايد بلندي مجوي

ز مغرور دنيا ره دين مجوي ... خدا بيني از خويشتن بين مجوي

گرت جاه بايد مکن چون خسان ... به چشم حقارت نگه در کسان

گمان کي برد مردم هوشمند ... که در سرگراني است قدر بلند؟

از اين نامورتر محلي مجوي ... که خوانند خلقت پسنديده خوي

نه گر چون تويي بر تو کبر آورد ... بزرگش نبيني به چشم خرد؟

تو نيز ار تکبر کني همچنان ... نمايي، که پيشت تکبر کنان

چو استاده اي بر مقامي بلند ... بر افتاده گر هوشمندي مخند

بسا ايستاده درآمد ز پاي ... که افتادگانش گرفتند جاي

گرفتم که خود هستي از عيب پاک ... تعنت مکن بر من عيب ناک

يکي حلقه ي کعبه دارد به دست ... يکي در خراباتي افتاده مست

گر آن را بخواند، که نگذاردش؟ ... وراين را براند، که باز آردش؟

نه مستظهرست آن به اعمال خويش ... نه اين را در توبه بسته ست پيش

شنيدستم که از راويان کلام ... که در عهد عيسي عليه السلام

يکي زندگاني تلف کرده بود ... به جهل و ضلالت سر آورده بود

دليري سيه نامه اي سخت دل ... ز ناپاکي ابليس در وي خجل

 

بسر برده ايام، بي حاصلي ... نياسوده تا بوده از وي دلي

سرش خالي از عقل و پر ز احتشام ... شکم فربه از لقمه هاي حرام

به ناراستي دامن آلوده اي ... به ناداشتي دوده اندوده اي

به پايي چو بينندگان راست رو ... نه گوشي چو مردم نصيحت شنو

چو سال بد از وي خلايق نفور ... نمايان به هم چون مه نو ز دور

هوي و هوس خرمنش سوخته ... جوي نيک نامي نيندوخته

سيه نامه چندان تنعم براند ... که در نامه جاي نبشتن نماند

گنهکار و خودراي و شهوت پرست ... بغفلت شب و روز مخمور و مست

شنيدم که عيسي درآمد ز دشت ... به مقصوره عابدي برگذشت

بزير آمد از غرفه خلوت نشين ... به پايش در افتاد سر بر زمين

گنهکار برگشته اختر ز دور ... چو پروانه حيران در ايشان ز نور

تأمل به حسرت کنان شرمسار ... چو درويش در دست سرمايه دار

خجل زير لب عذرخواهان به سوز ... ز شبهاي در غفلت آورده روز

سرشک غم از ديده باران چو ميغ ... که عمرم به غفلت گذشت اي دريغ!

برانداختم نقد عمر عزيز ... به دست از نکويي نياورده چيز

چو من زنده هرگز مبادا کسي ... که مرگش به از زندگاني بسي

برست آن که در عهد طفلي بمرد ... که پيرانه سر شرمساري نبرد

گناهم ببخش اي جهان آفرين ... که گر با من آيد فبس القرين

در اين گوشه نالان گنهکار پير ... که فرياد حالم رس اي دستگير

نگون مانده از شرمساري سرش ... روان آب حسرت به شيب و برش

وز آن نيمه عابد سري پر غرور ... ترش کرده با فاسق ابرو ز دور

که اين مدبر اندر پي ماچراست؟ ... نگون بخت جاهل چه در خورد ماست؟

به گردن به آتش در افتاده اي ... به باد هوي عمر بر داده اي

چه خير آمد از نفس تر دامنش ... که صحبت بود با مسيح و منش؟

چه بودي که زحمت ببردي ز پيش ... به دوزخ برفتي پس کار خويش

همي رنجم از طلعت ناخوشش ... مبادا که در من فتد آتشش

به محشر که حاضر شوند انجمن ... خدايا تو با او مکن حشر من

در اين بود و وحي از جليل الصفات ... درآمد به عيسي عليه الصلوة

که گر عالم است اين و گر وي جهول ... مرا دعوت هر دو آمد قبول

تبه کرده ايام برگشته روز ... بناليد بر من بزاري و سوز

به بيچارگي هر که آمد برم ... نيندازمش ز آستان کرم

عفو کردم از وي عملهاي زشت ... به انعام خويش آرمش در بهشت

وگر عار دارد عبادت پرست ... که در خلد با وي بود هم نشست

بگو ننگ از او در قيامت مدار ... که آن را به جنت برند اين به نار

که آن را جگر خون شد از سوز و درد ... گر اين تکيه بر طاعت خويش کرد

ندانست در بارگاه غني ... که بيچارگي به ز کبر و مني

کرا جامه پاک است و سيرت پليد ... در دوزخش را نبايد کليد

بر اين آستان عجز و مسکينيت ... به از طاعت و خويشتن بينيت

چو خود را ز نيکان شمردي بدي ... نمي گنجد اندر خدايي خودي

اگر مردي از مردي خود مگوي ... نه هر شهسواري بدر برد گوي

پياز آمد آن بي هنر جمله پوست ... که پنداشت چون پسته مغزي در اوست

از اين نوع طاعت نيايد بکار ... برو عذر تقصير طاعت بيار

چه رند پريشان شوريده بخت ... چه زاهد که بر خود کند کار سخت

به زهد و ورع کوش و صدق و صفا ... وليکن ميفزاي بر مصطفي

نخورد از عبادت بر آن بي خرد ... که با حق نکو بود و با خلق بد

سخن ماند از علاقلان يادگار ... ز سعدي همين يک سخن ياددار

گنهکار انديشناک از خداي ... به از پارساي عبادت نماي

فقيهي کهن جامه اي تنگدست ... در ايوان قاضي به صف برنشست

نگه کرد قاضي در او تيز تيز ... معرف گرفت آستينش که خيز

نداني که برتر مقام تو نيست ... فروتر نشين، يا برو، يا بايست

نه هرکس سزاوار باشد به صدر ... کرامت به فضل است و رتبت به قدر

دگر ره چه حاجت به پند کست؟ ... همين شرمساري عقوبت بست

به عزت هر آن کو فروتر نشست ... به خواري نيفتد ز بالا به پست

به جاي بزرگان دليري مکن ... چو سر پنجه ات نيست شيري مکن

چو ديد آن خردمند درويش رنگ ... که بنشست و برخاست بختش به جنگ

چو آتش برآورد بيچاره دود ... فروتر نشست از مقامي که بود

فقيهان طريق جدل ساختند ... لم و لا اسلم درانداختند

گشادند بر هم در فتنه باز ... به لا و نعم کرده گردن دراز

تو گفتي خروسان شاطر به جنگ ... فتادند در هم به منقار و چنگ

يکي بي خود از خشمناکي چو مست ... يکي بر زمين مي زند هر دو دست

فتادند در عقده اي پيچ پيچ ... که در حل آن ره نبردند هيچ

کهن جامه در صف آخرترين ... به غرش درآمد چو شير عرين

بگفت اي صنا ديد شرع رسول ... به ابلاغ تنزيل و فقه و اصول

دلايل قوي بايد و معنوي ... نه رگهاي گردن به حجت قوي

مرا نيز چوگان لعب است و گوي ... بگفتند اگر نيک داني بگوي

به کلک فصاحت بياني که داشت ... به دلها چو نقش نگين برنگاشت

سر از کوي صورت به معني کشيد ... قلم در سر حرف دعوي کشيد

بگفتندش از هر کنار آفرين ... که بر عقل و طبعت هزار آفرين

سمند سخن تا به جايي براند ... که قاضي چو خر در وحل بازماند

برون آمد از طاق و دستار خويش ... به اکرام و لطفش فرستاد پيش

که هيهات قدر تو نشناختيم ... به شکر قدومت نپرداختيم

دريغ آيدم با چنين مايه اي ... که بينم تو را در چنين پايه اي

معرف به دلداري آمد برش ... که دستار قاضي نهد بر سرش

به دست و زبان منع کردش که دور ... منه بر سرم پاي بند غرور

که فردا شود بر کهن ميزران ... به دستار پنجه گزم سرگران

چو مولام خوانند و صدر کبير ... نمايند مردم به چشمم حقير

تفاوت کند هرگز آب زلال ... گرش کوزه زرين بود يا سفال؟

خرد بايد اندر سر مرد و مغز ... نبايد مرا چون تو دستار نغز

کس از سر بزرگي نباشد به چيز ... کدو سر بزرگ است و بي مغز نيز

ميفراز گردن به دستار و ريش ... که دستار پنبه ست و سبلت حشيش

به صورت کساني که مردم وشند ... چو صورت همان به که دم درکشند

به قدر هنر جست بايد محل ... بلندي و نحسي مکن چون زحل

ني بوريا را بلندي نکوست ... که خاصيت نيشکر خود در اوست

بدين عقل و همت نخوانم کست ... وگر مي رود صد غلام از پست

چه خوش گفت خر مهره اي در گلي ... چو بر داشتش پر طمع جاهلي

مرا کس نخواهد خريدن به هيچ ... به ديوانگي در حريرم مپيچ

خبزدو همان قدر دارد که هست ... وگر در ميان شقايق نشست

نه منعم به مال از کسي بهترست ... خر ار جل اطلس بپوشد خرست

بدين شيوه مرد سخنگوي چست ... به آب سخن کينه از دل بشست

دل آزرده را سخت باشد سخن ... چو خصمت بيفتاد سستي مکن

چو دستت رسد مغز دشمن برآر ... که فرصت فرو شويد از دل غبار

چنان ماند قاضي به جورش اسير ... که گفت ان هذا ليوم عسير

به دندان گزيد از تعجب يدين ... بماندش در او ديده چون فرقدين

وزان جا جوان روي همت بتافت ... برون رفت و بازش نشان کس نيافت

غريو از بزرگان مجلس بخاست ... که گويي چنين شوخ چشم از کجاست؟

نقيب از پيش رفت و هر سو دويد ... که مردي بدين نعت و صورت که ديد؟

يکي گفت از اين نوع شيرين نفس ... در اين شهر سعدي شناسيم و بس

بر آن صد هزار آفرين کاين بگفت ... حق تلخ بين تا چه شيرين بگفت

يکي پادشه زاده در گنجه بود ... که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود

به مسجد در آمد سرايان و مست ... مي اندر سر و ساتگيني به دست

به مقصوره در پارسايي مقيم ... زباني دلاويز و قلبي سليم

تني چند بر گفت او مجتمع ... چو عالم نباشي کم از مستمع

چو بي عزتي پيشه کرد آن حرون ... شدند آن عزيزان خراب اندرون

چو منکر بود پادشه را قدم ... که يارد زد از امر معروف دم؟

تحکم کند سير بر بوي گل ... فرو ماند آواز چنگ از دهل

گرت نهي منکر برآيد ز دست ... نشايد چو بي دست و پايان نشست

وگر دست قدرت نداري، بگوي ... که پاکيزه گردد به اندرز خوي

چو دست و زبان را نماند مجال ... به همت نمايند مردي رجال

يکي پيش داناي خلوت نشين ... بناليد و بگريست سر بر زمين

که باري بر اين رند ناپاک و مست ... دعا کن که ما بي زبانيم و دست

دمي سوزناک از دلي با خبر ... قوي تر که هفتاد تيغ و تبر

بر آورد مرد جهانديده دست ... چه گفت اي خداوند بالا و پست

خوش است اين پسر وقتش از روزگار ... خدايا همه وقت او خوش بدار

کسي گفتش اي قدوه ي راستي ... بر اين بد چرا نيکويي خواستي؟

چو بد عهد را نيک خواهي ز بهر ... چه بد خواستي بر سر خلق شهر؟

چنين گفت بيننده ي تيز هوش ... چو سر سخن در نيابي مجوش

به طامات مجلس نياراستم ... ز داد آفرين توبه اش خواستم

که هرگه که بازآيد از خوي زشت ... به عيشي رسد جاودان در بهشت

همين پنج روزست عيش مدام ... به ترک اندرش عيشهاي مدام

حديثي که مرد سخن ساز گفت ... کسي زان ميان با ملک باز گفت

ز وجد آب در چشمش آمد چو ميغ ... بباريد بر چهره سيل دريغ

به نيران شوق اندرونش بسوخت ... حيا ديده بر پشت پايش بدوخت

بر نيک محضر فرستاد کس ... در توبه کوبان که فرياد رس

قدم رنجه فرماي تا سر نهم ... سر جهل و ناراستي بر نهم

نصيحتگر آمد به ايوان شاه ... نظر کرد در صفه ي بارگاه

شکر ديد و عناب و شمع و شراب ... ده از نعمت آباد و مردم خراب

يکي غايب از خود، يکي نيم مست ... يکي شعر گويان صراحي به دست

ز سويي برآورده مطرب خروش ... ز ديگر سو آواز ساقي که نوش

حريفان خراب از مي لعل رنگ ... سرچنگي از خواب در بر چو چنگ

نبود از نديمان گردن فراز ... بجز نرگس آن جا کسي ديده باز

دف و چنگ با يکدگر سازگار ... برآورده زير از ميان ناله زار

بفرمود و درهم شکستند خرد ... مبدل شد اين عيش صافي به درد

شکستند چنگ و گسستند رود ... بدر کرد گوينده از سر سرود

به ميخانه در سنگ بردن زدند ... کدو را نشاندند و گردن زدند

مي لاله گون از بط سرنگون ... روان همچنان کز بط کشته خون

خم آبستن خمر نه ماهه بود ... در آن فتنه دختر بينداخت زود

شکم تا به نافش دريدند مشک ... قدح را بر او چشم خوني پر اشک

بفرمود تا سنگ صحن سراي ... بکندند و کردند نو باز جاي

که گلگونه خمر ياقوت فام ... به شستن نمي شد ز روي رخام

عجب نيست بالوعه گر شد خراب ... که خورد اندر آن روز چندان شراب

دگر هر که بر بط گرفتي به کف ... قفا خوردي از دست مردم چو دف

وگر فاسقي چنگ بردي به دوش ... بماليدي او را چو طنبور گوش

جوان را سر از کبر و پندار مست ... چو پيران به کنج عبادت نشست

پدر بارها گفته بودش بهول ... که شايسته رو باش و پاکيزه قول

جفاي پدر برد و زندان و بند ... چنان سودمندش نيامد که پند

گرش سخت گفتي سخنگوي سهل ... که بيرون کن از سر جواني و جهل

خيال و غرورش بر آن داشتي ... که درويش را زنده نگذاشتي

سپر نفگند شير غران ز جنگ ... نينديشد از تيغ بران پلنگ

بنرمي ز دشمن توان کرد دوست ... چو با دوست سختي کني دشمن اوست

چو سندان کسي سخت رويي نکرد ... که خايسک تأديب بر سر نخورد

به گفتن درشتي مکن با امير ... چو بيني که سختي کند، سست گير

به اخلاق با هر که بيني بساز ... اگر زير دست است و گر سرفراز

که اين گردن از نازکي بر کشد ... به گفتار خوش، و آن سر اندر کشد

به شيرين زباني توان برد گوي ... که پيوسته تلخي برد تند روي

تو شيرين زباني ز سعدي بگير ... ترش روي را گو به تلخي بمير

شکر خنده اي انگبين مي فروخت ... که دلها ز شيرينيش مي بسوخت

نباتي ميان بسته چون نيشکر ... بر او مشتري از مگس بيشتر

گر او زهر برداشتي في المثل ... بخوردندي از دست او چون عسل

گراني نظر کرد در کار او ... حسد برد بر روز بازار او

دگر روز شد گرد گيتي دوان ... عسل بر سر و سرکه بر ابروان

بسي گشت فرياد خوان پيش و پس ... که ننشست بر انگبينش مگس

شبانگه چو نقدش نيامد به دست ... به دلتنگ رويي به کنجي نشست

چو عاصي ترش کرده روي از وعيد ... چو ابروي زندانيان روز عيد

زني گفت بازي کنان شوي را ... عسل تلخ باشد ترش روي را

به دوزخ برد مرد را خوي زشت ... که اخلاق نيک آمده ست از بهشت

برو آب گرم از لب جوي خور ... نه جلاب سرد ترش روي خور

حرامت بود نان آن کس چشيد ... که چون سفره ابرو بهم درکشيد

مکن خواجه بر خويشتن کار سخت ... که بد خوي باشد نگون سار بخت

گرفتم که سيم و زرت چيز نيست ... چو سعدي زبان خوشت نيز نيست؟

شنيدم که فرزانه اي حق پرست ... گريبان گرفتش يکي رند مست

ازان تيره دل مرد صافي درون ... قفا خورد و سر بر نکرد از سکون

يکي گفتش آخر نه مردي تو نيز؟ ... تحمل دريغ است از اين بي تميز

شنيد اين سخن مرد پاکيزه خوي ... بدو گفت از اين نوع ديگر مگوي

درد مست نادان گريبان مرد ... که با شير جنگي سگالد نبرد

ز هشيار عاقل نزيبد که دست ... زند در گريبان نادان مست

سگي پاي صحرا نشيني گزيد ... به خشمي که زهرش ز دندان چکيد

شب از درد بيچاره خوابش نبرد ... به خيل اندرش دختري بود خرد

پدر را جفا کرد و تندي نمود ... که آخر تو را نيز دندان نبود؟

پس از گريه مرد پراگنده روز ... بخنديد کاي مامک دلفروز

مرا گر چه هم سلطنت بود و بيش ... دريغ آمدم کام و دندان خويش

محال است اگر تيغ بر سر خورم ... که دندان به پاي سگ اندر برم

توان کرد با ناکسان بدرگي ... وليکن نيايد ز مردم سگي

بزرگي هنرمند آفاق بود ... غلامش نکوهيده اخلاق بود

از اين خفرقي موي کاليده اي ... بدي، سر که در روي ماليده اي

چو ثعبانش آلوده دندان به زهر ... گرو برده از زشت رويان شهر

مدامش به روي آب چشم سبل ... دويدي ز بوي پياز بغل

گره وقت پختن بر ابرو زدي ... چو پختند با خواجه زانو زدي

دمادم به نان خوردنش هم نشست ... وگر مردي آبش ندادي به دست

نه گفت اندر او کار کردي نه چوب ... شب و روز از او خانه در کند و کوب

گهي خار و خس در ره انداختي ... گهي ماکيان در چه انداختي

ز سيماش وحشت فراز آمدي ... نرفتي به کاري که باز آمدي

کسي گفت از اين بنده ي بد خصال ... چه خواهي؟ ادب ، يا هنر، يا جمال؟

نيرزد وجودي بدين ناخوشي ... که جورش پسندي و بارش کشي

منت بنده اي خوب و نيکو سير ... بدست آرم، اين را به نخاس بر

وگر يک پشيز آورد سر مپيچ ... گران است اگر راست خواهي به هيچ

شنيد اين سخن مرد نيکو نهاد ... بخنديد کاي يار فرخ نژاد

به دست اين پسر طبع و خويش وليک ... مرا زو طبيعت شود خوي نيک

چو زو کرده باشم تحمل بسي ... توانم جفا بردن از هر کسي

تحمل چو زهرت نمايد نخست ... ولي شهد گردد چو در طبع رست

کسي راه معروف کرخي بجست ... که بنهاد معروفي از سر نخست

شنيدم که مهمانش آمد يکي ... ز بيماريش تا به مرگ اندکي

سرش موي و رويش صفا ريخته ... به موييش جان در تن آويخته

شب آن جا بيفگند و بالش نهاد ... روان دست در بانگ و نالش نهاد

نه خوابش گرفتي شبان يک نفس ... نه از دست فرياد او خواب کس

نهادي پريشان و طبعي درشت ... نمي مرد و خلقي به حجت بکشت

ز فرياد و ناليدن و خفت و خيز ... گرفتند از او خلق راه گريز

ز ديار مردم در آن بقعه کس ... همان ناتوان ماند و معروف و بس

شنيدم که شبها ز خدمت نخفت ... چو مردان ميان بست و کرد آنچه گفت

شبي بر سرش لشکر آورد خواب ... که چند آورد مرد ناخفته تاب؟

به يک دم که چشمانش خفتن گرفت ... مسافر پراگنده گفتن گرفت

که لعنت بر اين نسل ناپاک باد ... که نامند و ناموس و زرقند و باد

پليد اعتقادان پاکيزه پوش ... فريبنده ي پارسايي فروش

چه داند لت انباني از خواب مست ... که بيچاره اي ديده بر هم نبست؟

سخنهاي منکر به معروف گفت ... که يک دم چرا غافل از وي بخفت

فرو خورد شيخ اين حديث از کرم ... شنيدند پوشيدگان حرم

يکي گفت معروف را در نهفت ... شنيدي که درويش نالان چه گفت؟

برو زين سپس گو سر خويش گير ... گراني مکن جاي ديگر بمير

نکويي و رحمت به جاي خودست ... ولي با بدان نيکمردي بدست

سر سفله را گرد بالش منه ... سر مردم آزار بر سنگ به

مکن با بدان نيکي اي نيکبخت ... که در شوره نادان نشاند درخت

نگويم مراعات مردم مکن ... کرم پيش نامردمان گم مکن

به اخلاق نرمي مکن با درشت ... که سگ را نمالند چون گربه پشت

گر انصاف خواهي سگ حق شناس ... به سيرت به از مردم ناسپاس

به برفاب رحمت مکن بر خسيس ... چو کردي مکافات بر يخ نويس

نديدم چنين پيچ بر پيچ کس ... مکن هيچ رحمت بر اين هيچ کس

بخنديد و گفت اي دلارام جفت ... پريشان مشو زين پريشان که گفت

گر از ناخوشي کرد بر من خروش ... مرا ناخوش از وي خوش آمد به گوش

جفاي چنين کس نبايد شنود ... که نتواند از بي قراري غنود

چو خود را قوي حال بيني و خوش ... به شکرانه بار ضعيفان بکش

اگر خود همين صورتي چون طلسم ... بميري و اسمت بميرد چو جسم

وگر پروراني درخت کرم ... بر نيک نامي خوري لاجرم

نبيني که در کرخ تربت بسي است ... بجز گور معروف، معروف نيست

به دولت کساني سر افراختند ... که تاج تکبر بينداختند

تکبر کند مرد حشمت پرست ... نداند که حشمت به حلم اندرست

طمع برد شوخي به صاحبدلي ... نبود آن زمان در ميان حاصلي

کمربند و دستش تهي بود و پاک ... که زر برفشاندي به رويش چو خاک

برون تاخت خواهنده ي خيره روي ... نکوهيدن آغاز کردش به کوي

که زنهار از اين کژدمان خموش ... پلنگان درنده ي صوف پوش

که چون گربه زانو به دل برنهند ... وگر صيدي افتد چو سگ درجهند

سوي مسجد آورده دکان شيد ... که در خانه کمتر توان يافت صيد

ره کاروان شير مردان زنند ... ولي جامه مردم اينان کنند

سپيد و سيه پاره بر دوخته ... بضاعت نهاده زر اندوخته

زهي جو فروشان گندم نماي ... جهانگرد شبکوک خرمن گداي

مبين در عبادت که پيرند و سست ... که در رقص و حالت جوانند و چست

چرا کرد بايد نماز از نشست ... چو در رقص بر مي توانند جست؟

عصاي کليمند بسيار خوار ... به ظاهر چنين زرد روي و نزار

نه پرهيزگار و نه دانشورند ... همين بس که دنيا به دين مي خرند

عبائي بليلانه در تن کنند ... به دخل حبش جامه ي زن کنند

ز سنت نبيني در ايشان اثر ... مگر خواب پيشين و نان سحر

شکم تا سر آگنده از لقمه تنگ ... چو زنبيل دريوزه هفتاد رنگ

نخواهم در اين وصف از اين بيش گفت ... که شنعت بود سيرت خويش گفت

فرو گفت از اين شيوه ناديده گوي ... نبيند هنر ديده ي عيب جوي

يکي کرده بي آبرويي بسي ... چه غم داردش ز آبروي کسي؟

مريدي به شيخ اين سخن نقل کرد ... گر انصاف پرسي، نه از عقل کرد

بدي در قفا عيب من کرد و خفت ... بتر زو قريني که آورد و گفت

يکي تيري افگند و در ره فتاد ... وجود نيازرد و رنجم نداد

تو برداشتي و آمدي سوي من ... همي در سپوزي به پهلوي من

بخنديد صاحبدل نيک خوي ... که سهل است از اين صعب تر گو بگوي

هنوز آنچه گفت از بدم اندکي است ... از آنها که من دانم اين صد يکي است

ز روي گمان بر من اينها که بست ... من از خود يقين مي شنام که هست

وي امسال پيوست با ما وصال ... کجا داندم عيب هفتاد سال؟

به از من کس اندر جهان عيب من ... نداند بجز عالم الغيب من

نديدم چنين نيک پندار کس ... که پنداشت عيب من اين است و بس

به محشر گواه گناهم گر اوست ... ز دوزخ نترسم که کارم نکوست

گرم عيب گويد بد انديش من ... بيا گو ببر نسخه از پيش من

کسان مرد راه خدا بوده اند ... که برجاس تير بلا بوده اند

زبون باش تا پوستينت درند ... که صاحبدلان بار شوخان برند

گر از خاک مردان سبويي کنند ... به سنگش ملامت کنان بشکنند

ملک صالح از پادشاهان شام ... برون آمدي صبحدم با غلام

بگشتي در اطراف بازار و کوي ... برسم عرب نيمه بر بسته روي

که صاحب نظر بود و درويش دوست ... هر آن کاين دو دارد ملک صالح اوست

دو درويش در مسجدي خفته يافت ... پريشان دل و خاطر آشفته يافت

شب سردشان ديده نابرده خواب ... چو حر با تأمل کنان آفتاب

يکي زان دو مي گفت با ديگري ... که هم روز محشر بود داوري

گر اين پادشاهان گردن فراز ... که در لهو و عيشند و با کام و ناز

درآيند با عاجزان در بهشت ... من از گور سر بر نگيرم ز خشت

بهشت برين ملک و مأواي ماست ... که بند غم امروز بر پاي ماست

همه عمر از اينان چه ديدي خوشي ... که در آخرت نيز زحمت کشي؟

اگر صالح آن جا به ديوار باغ ... برآيد، به کفشش بدرم دماغ

چو مرد اين سخن گفت و صالح شنيد ... دگر بودن آن جا مصالح نديد

دمي رفت تا چشمه ي آفتاب ... ز چشم خلايق فرو شست خواب

دوان هر دو را کس فرستاد و خواند ... به هيبت نشست و به حرمت نشاند

برايشان بباريد باران جود ... فرو شستشان گرد ذل از وجود

پس از رنج سرما و باران و سيل ... نشستند با نامداران خيل

گدايان بي جامه شب کرده روز ... معطر کنان جامه بر عود سوز

يکي گفت از اينان ملک را نهان ... که اي حلقه در گوش حکمت جهان

پسنديدگان در بزرگي رسند ... ز ما بندگانت چه آمد پسند؟

شهنشه ز شادي چو گل بر شکفت ... بخنديد در روي درويش و گفت

من آن کس نيم کز غرور حشم ... ز بيچارگان روي در هم کشم

تو هم با من از سر بنه خوي زشت ... که ناسازگاري کني در بهشت

من امروز کردم در صلح باز ... تو فردا مکن در به رويم فراز

چنين راه اگر مقبلي پيش گير ... شرف بايدت دست درويش گير

بر از شاخ طوبي کسي بر نداشت ... که امروز تخم ارادت نکاشت

ارادت نداري سعادت مجوي ... به چوگان خدمت توان برد گوي

تو را کي بود چون چراغ التهاب ... که از خود پري همچو قنديل از آب؟

وجودي دهد روشنايي به جمع ... که سوزيش در سينه باشد چو شمع

يکي در نجوم اندکي دست داشت ... ولي از تکبر سري مست داشت

بر گوشيار آمد از راه دور ... دلي پر ارادت، سري پر غرور

خردمند از او ديده بردوختي ... يکي حرف در وي نياموختي

چو بي بهره عزم سفر کرد باز ... بدو گفت داناي گردن فراز

تو خود را گمان برده اي پر خرد ... انائي که پر شد دگر چون برد؟

ز دعوي پري زان تهي مي روي ... تهي آي تا پر معناي شوي

ز هستي در آفاق سعدي صفت ... تهي گرد و باز آي پر معرفت

عزيزي در اقصاي تبريز بود ... که همواره بيدار و شب خيز بود

شبي ديد جايي که دزدي کمند ... بپيچيد و بر طرف بامي فگند

کسان را خبر کرد و آشوب خاست ... ز هر جانبي مرد با چوب خاست

چو نامردم آواز مردم شنيد ... ميان خطر جاي بودن نديد

نهيبي از آن گير و دار آمدش ... گريز به وقت اختيار آمدش

ز رحمت دل پارسا موم شد ... که شب دزد بيچاره محروم شد

به تاريکي از پي فراز آمدش ... به راهي دگر پيشباز آمدش

که يارا مرو کاشناي توام ... به مردانگي خاک پاي توام

نديدم به مردانگي چون تو کس ... که جنگاوري بر دو نوع است و بس

يکي پيش خصم آمدن مردوار ... دوم جان به دربردن از کارزار

بدين هر دو خصلت غلام توام ... چه نامي که مولاي نام توام؟

گرت راي باشد به حکم کرم ... به جايي که مي دانمت ره برم

سرايي است کوتاه و در بسته سخت ... نپندارم آن جا خداوند رخت

کلوخي دو بالاي هم برنهيم ... يکي پاي بر دوش ديگر نهيم

به چندان که در دستت افتد بساز ... ازان به که گردي تهيدست باز

به دلداري و چاپلوسي و فن ... کشيدش سوي خانه ي خويشتن

جوانمرد شب رو فرو داشت دوش ... به کتفش برآمد خداوند هوش

بغلطاق و دستار و رختي که داشت ... ز بالا به دامان او در گذاشت

وزان جا برآورد غوغا که دزد ... ثواب اي جوانان و ياري و مزد

به در جست از آشوب دزد دغل ... دوان، جامه ي پارسا در بغل

دل آسوده شد مرد نيک اعتقاد ... که سرگشته اي را برآمد مراد

خبيثي که بر کس ترحم نکرد ... ببخشود بر وي دل نيکمرد

عجب نايد از سيرت بخردان ... که نيکي کنند از کرم با بدان

در اقبال نيکان بدان مي زيند ... وگرچه بدان اهل نيکي نيند

يکي را چو سعدي دلي ساده بود ... که با ساده رويي در افتاده بود

جفا بردي از دشمن سختگوي ... ز چوگان سختي بخستي چو گوي

ز کس چين بر ابرو نينداختي ... ز ياري به تندي نپرداختي

يکي گفتش آخر تو را ننگ نيست؟ ... خبر زين همه سيلي و سنگ نيست؟

تن خويشتن سغبه دونان کنند ... ز دشمن تحمل زبونان کنند

نشايد ز دشمن خطا درگذاشت ... که گويند يارا و مردي نداشت

بدو گفت شيداي شوريده سر ... جوابي که شايد نبشتن به زر

دلم خانه ي مهر يارست و بس ... ازان مي نگنجد در آن کين کس

چه خوش گفت بهلول فرخنده خوي ... چو بگذشت بر عارفي جنگجوي

گر اين مدعي دوست بشناختي ... به پيکار دشمن نپرداختي

گر از هستي حق خبر داشتي ... همه خلق را نيست پنداشتي

شنيدم که لقمان سيه فام بود ... نه تن پرور و نازک اندام بود

يکي بنده ي خويش پنداشتش ... زبون ديد و در کار گل داشتش

جفا ديد و با جور و قهرش بساخت ... به سالي سرايي ز بهرش بساخت

چو پيش آمدش بنده ي رفته باز ... ز لقمانش آمد نهيبي فراز

به پايش در افتاد و پوزش نمود ... بخنديد لقمان که پوزش چه سود؟

به سالي ز جورت جگر خون کنم ... به يک ساعت از دل بدر چون کنم؟

ولي هم ببخشايم اي نيکمرد ... که سود تو ما را زياني نکرد

تو آباد کردي شبستان خويش ... مرا حکمت و معرفت گشت بيش

غلامي است در خيلم اي نيکبخت ... که فرمايمش وقتها کار سخت

دگر ره نيازارمش سخت، دل ... چو ياد آيدم سختي کار گل

هر آن کس که جور بزرگان نبرد ... نسوزد دلش بر ضعيفان خرد

گر از حاکمان سختت آيد سخن ... تو بر زيردستان درشتي مکن

شنيدم که در دشت صنعا جنيد ... سگي ديد بر کنده دندان صيد

ز نيروي سر پنجه ي شير گير ... فرومانده عاجز چو روباه پير

پس از غرم و آهو گرفتن به پي ... لگد خوردي از گوسفندان حي

چو مسکين و بي طاقتش ديد و ريش ... بدو داد يک نيمه از زاد خويش

شنيدم که مي گفت و خوش مي گريست ... که داند که بهتر ز ما هر دو کيست؟

به ظاهر من امروز از اين بهترم ... دگر تا چه راند قضا بر سرم

گرم پاي ايمان نلغزد ز جاي ... به سر بر نهم تاج عفو خداي

وگر کسوت معرفت در برم ... نماند، به بسيار از اين کمترم

که سگ با همه زشت نامي چو مرد ... مر او را به دوزخ نخواهند برد

ره اين است سعدي که مردان راه ... به عزت نکردند در خود نگاه

ازان بر ملايک شرف داشتند ... که خود را به از سگ نپنداشتند

يکي بربطي در بغل داشت مست ... به شب در سر پارسايي شکست

چو روز آمد آن نيکمرد سليم ... بر سنگدل برد يک مشت سيم

که دوشينه معذور بودي و مست ... تو را و مرا بربط و سر شکست

مرا به شد آن زخم و برخاست بيم ... تو را به نخواهد شد الا به سيم

از اين دوستان خدا بر سرند ... که از خلق بسيار بر سر خورند

شنيدم که در خاک وخش از مهان ... يکي بود در کنج خلوت نهان

مجرد به معني نه عارف به دلق ... که بيرون کند دست حاجت به خلق

سعادت گشاده دري سوي او ... در از ديگران بسته بر روي او

زبان آوري بي خرد سعي کرد ... ز شوخي به بد گفتن نيکمرد

که زنهار از اين مکر و دستان و ريو ... بجاي سليمان نشستن چو ديو

دمادم بشويند چون گربه روي ... طمع کرده در صيد موشان کوي

رياضت کش از بهر نام و غرور ... که طبل تهي را رود بانگ دور

همي گفت و خلقي بر او انجمن ... برايشان تفرج کنان مرد و زن

شنيدم که بگريست داناي وخش ... که يارب مراين شخص را توبه بخش

وگر راست گفت اي خداوند پاک ... مرا توبه ده تا نگردم هلاک

پسند آمد از عيب جوي خودم ... که معلوم من کرد خوي بدم

گر آني که دشمنت گويد، مرنج ... وگر نيستي، گو برو باد سنج

اگر ابلهي مشک را گنده گفت ... تو مجموع باش او پراگنده گفت

وگر مي رود در پياز اين سخن ... چنين است گو گنده مغزي مکن

نگيرد خردمند روشن ضمير ... زبان بند دشمن ز هنگامه گير

نه آيين عقل است و راي خرد ... که دانا فريب مشعبد خورد

پس کار خويش آنکه عاقل نشست ... زبان بدانديش بر خود ببست

تو نيکو روش باش تا بد سگال ... نيابد به نقص تو گفتن مجال

چو دشوار آمد ز دشمن سخن ... نگر تا چه عيبت گرفت آن مکن

جز آن کس ندانم نکو گوي من ... که روشن کند بر من آهوي من

کسي مشکلي برد پيش علي ... مگر مشکلش را کند منجلي

امير عدو بند مشکل گشاي ... جوابش بگفت از سر علم و راي

شنيدم که شخصي در آن انجمن ... بگفتا چنين نيست يا باالحسن

نرنجيد از او حيدر نامجوي ... بگفت ارتو داني از اين به بگوي

بگفت آنچه دانست و بايسته گفت ... به گل چشمه ي خور نشايد نهفت

پسنديد از او شاه مردان جواب ... که من بر خطا بودم او بر صواب

به از من سخن گفت و دانا يکي است ... که بالاتر از علم او علم نيست

گر امروز بودي خداوند جاه ... نکردي خود از کبر در وي نگاه

بدر کردي از بارگه حاجبش ... فرو کوفتندي به ناواجبش

که من بعد بي آبرويي مکن ... ادب نيست پيش بزرگان سخن

يکي را که پندار در سر بود ... مپندار هرگز که حق بشنود

ز عملش ملال آيد از وعظ ننگ ... شقايق به باران نرويد ز سنگ

گرت در درياي فضل است خيز ... به تذکير در پاي درويش ريز

نبيني که از خاک افتاده خوار ... برويد گل و بشکفد نوبهار

مريز اي حکيم آستينهاي در ... چو مي بيني از خويشتن خواجه پر

به چشم کسان در نيايد کسي ... که از خود بزرگي نمايد بسي

مگو تا بگويند شکرت هزار ... چو خود گفتي از کس توقع مدار

گدايي شنيدم که در تنگ جاي ... نهادش عمر پاي بر پشت پاي

ندانست بيچاره درويش کوست ... که رنجيده دشمن نداند ز دوست

برآشفت بر وي که کوري مگر؟ ... بدو گفت سالار عادل عمر

نه کورم وليکن خطا رفت کار ... ندانستم از من گنه در گذار

چه منصف بزرگان دين بوده اند ... که با زير دستان چنين بوده اند

فروتن بود هوشمند گزين ... نهد شاخ پر ميوه سر بر زمين

بنازند فردا تواضع کنان ... نگون از خجالت سر گرد نان

اگر مي بترسي ز روز شمار ... ازان کز تو ترسد خطا در گذار

مکن خيره بر زير دستان ستم ... که دستي است بالاي دست تو هم

يکي خوب کردار، خوش خوي بود ... که بد سيرتان را نکو گوي بود

به خوابش کسي ديد چون در گذشت ... که باري حکايت کن از سرگذشت

دهاني به خنده چو گل باز کرد ... چو بلبل به صوتي خوش آغاز کرد

که بر من نکردند سختي بسي ... که من سخت نگرفتمي با کسي

چنين ياد دارم که سقاي نيل ... نکرد آب بر مصر سالي سبيل

گروهي سوي کوهساران شدند ... به فرياد خواهان باران شدند

گرستند و از گريه جويي روان ... بيايد مگر گريه ي آسمان

به ذوالنون خبر برد از ايشان کسي ... که بر خلق رنج است و زحمت بسي

فرو ماندگان را دعائي بکن ... که مقبول را رد نباشد سخن

شنيدم که ذوالنون به مدين گريخت ... بسي برنيامد که باران بريخت

خبر شد به مدين پس از روز بيست ... که ابر سيه دل برايشان گريست

سبک عزم باز آمدن کرد پير ... که پر شد به سيل بهاران غدير

بپرسيد از او عارفي در نهفت ... چه حکمت در اين رفتنت بود؟ گفت

شنيدم که بر مرغ و مور و ددان ... شود تنگ روزي ز فعل بدان

در اين کشور انديشه کردم بسي ... پريشان تر از خود نديدم کسي

برفتم مبادا که از شر من ... ببندد در خير بر انجمن

بهي بايدت لطف کن کان بهان ... نديدندي از خود بتر در جهان

تو آنگه شوي پيش مردم عزيز ... که مر خويشتن را نگيري به چيز

بزرگي که خود را نه مردم شمرد ... به دنيا و عقبي بزرگي ببرد

از اين خاکدان بنده اي پاک شد ... که در پاي کمتر کسي خاک شد

الا اي که بر خاک ما بگذري ... به جان عزيزان که يادآوري

که گر خاک شد سعدي، او را چه غم؟ ... که در زندگي خاک بوده ست هم

به بيچارگي تن فرا خاک داد ... وگر گرد عالم برآمد چو باد

بسي برنيايد که خاکش خورد ... دگر باره بادش به عالم برد

مگر تا گلستان معني شکفت ... بر او هيچ بلبل چنين خوش نگفت

عجب گر بميرد چنين بلبلي ... که بر استخوانش نرويد گلي

شبي زيت فکرت همي سوختم ... چراغ بلاغت مي افروختم

پراگنده گويي حديثم شنيد ... جز احسنت گفتن طريقي نديد

هم از خبث نوعي در آن درج کرد ... که ناچار فرياد خيزد ز درد

که فکرش بليغ است و رايش بلند ... در اين شيوه ي زهد و طامات و پند

نه در خشت و کوپال و گرز گران ... که آن شيوه ختم است بر ديگران

نداند که ما را سر جنگ نيست ... وگر نه مجال سخن تنگ نيست

بيا تا در اين شيوه چالش کنيم ... سر خصم را سنگ، بالش کنيم

سعادت به بخشايش داورست ... نه در چنگ و بازوي زور آورست

چو دولت نبخشد سپهر بلند ... نيايد به مردانگي در کمند

نه سختي رسيد از ضعيفي به مور ... نه شيران به سرپنجه خوردند و زور

چو نتوان بر افلاک دست آختن ... ضروري است با گردشش ساختن

گرت زندگاني نبشته ست دير ... نه مارت گزايد نه شمشير و شير

وگر در حياتت نمانده ست بهر ... چنانت کشد نوشدارو که زهر

نه رستم چو پايان روزي بخورد ... شغاد از نهادش برآورد گرد؟

مرا در سپاهان يکي يار بود ... که جنگاور و شوخ و عيار بود

مدامش به خون دست و خنجر خضاب ... بر آتش دل خصم از او چون کباب

نديدمش روزي که ترکش نبست ... ز پولاد پيکانش آتش نجست

دلاور به سرپنجه ي گاوزور ... ز هولش به شيران در افتاده شور

به دعوي چنان ناوک انداختي ... که عذرا به هر يک دو انداختي

چنان خار در گل نديدم که رفت ... که پيکان او در سپرهاي جفت

نزد تارک جنگجويي به خشت ... که خود و سرش را نه در هم سرشت

چو گنجشک روز ملخ در نبرد ... به کشتن چه گنجشک پيشش چه مرد

گرش بر فريدون بدي تاختن ... امانش ندادي به تيغ آختن

پلنگانش از زور سرپنجه زير ... فرو برده چنگال در مغز شير

گرفتي کمربند جنگ آزماي ... وگر کوه بودي بکندي ز جاي

زره پوش را چون تبرزين زدي ... گذر کردي از مرد و بر زين زدي

نه در مردي او را نه در مردمي ... دوم در جهان کس شنيد آدمي

مرا يک دم از دست نگذاشتي ... که با راست طبعان سري داشتي

سفر ناگهم زان زمين در ربود ... که بيشم در آن بقعه روزي نبود

قضا نقل کرد از عراقم به شام ... خوش آمد در آن خاک پاکم مقام

مع القصه چندي ببودم مقيم ... به رنج و به راحت، به اميد و بيم

دگر پر شد از شام پيمانه ام ... کشيد آرزومندي خانه ام

قضا را چنان اتفاق اوفتاد ... که بازم گذر بر عراق اوفتاد

شبي سر فرو شد به انديشه ام ... به دل برگذشت آن هنر پيشه ام

نمک ريش ديرينه ام تازه کرد ... که بودم نمک خورده از دست مرد

به ديدار وي در سپاهان شدم ... به مهرش طلبکار و خواهان شدم

جوان ديدم از گردش دهر، پير ... خدنگش کمان، ارغوانش زرير

چو کوه سپيدش سر از برف موي ... دوان آبش از برف پيري به روي

فلک دست قوت بر او يافته ... سر دست مرديش بر تافته

بدر کرده گيتي غرور از سرش ... سر ناتواني به زانو برش

بدو گفتم اي سرور شير گير ... چه فرسوده کردت چو روباه پير؟

بخنديد کز روز جنگ تتر ... بدر کردم آن جنگجويي ز سر

زمين ديدم از نيزه چو نيستان ... گرفته علمها چو آتش در آن

بر انگيختم گرد هيجا چو دود ... چو دولت نباشد تهور چه سود؟

من آنم که چون حمله آوردمي ... به رمح از کف انگشتري بردمي

ولي چون نکرد اخترم ياوري ... گرفتند گردم چو انگشتري

غنيمت شمردم طريق گريز ... که نادان کند با قضا پنجه تيز

چه ياري کند مغفر و جوشنم ... چو ياري نکرد اختر روشنم؟

کليد ظفر چون نباشد به دست ... به بازو در فتح نتوان شکست

گروهي پلنگ افگن پيل زور ... در آهن سر مرد و سم ستور

همان دم که ديديم گرد سپاه ... زره جامه کرديم و مغفر کلاه

چو ابر اسب تازي برانگيختيم ... چو باران بلالک فرو ريختيم

دو لشکر به هم بر زدند از کمين ... تو گفتي زدند آسمان بر زمين

ز باريدن تير همچو تگرگ ... به هر گوشه برخاست طوفان مرگ

به صيد هزبران پرخاش ساز ... کمند اژدهاي دهن کرده باز

زمين آسمان شد ز گرد کبود ... چو انجم در او برق شمشير و خود

سواران دشمن چو دريافتيم ... پياده سپر در سپر بافتيم

به تير و سنان موي بشکافتيم ... چو دولت نبد روي بر تافتيم

چه زور آورد پنجه ي جهد مرد ... چو بازوي توفيق ياري نکرد؟

نه شمشير کنداوران کند بود ... که کين آوري ز اختر تند بود

کس از لشکر ما ز هيجا برون ... نيامد جز آغشته خفتان به خون

چو صد دانه مجموع در خوشه اي ... فتاديم هر دانه اي گوشه اي

به نامردي از هم بداديم دست ... چو ماهي که با جوشن افتد به شست

کسان را نشد ناوک اندر حرير ... که گفتم بدوزند سندان به تير

چو طالع ز ما روي بر پيچ بود ... سپر پيش تير قضا هيچ بود

از اين بوالعجب تر حديثي شنو ... که بي بخت کوشش نيرزد دو جو

يکي آهنين پنجه در اردبيل ... همي بگذرانيد پيلک ز پيل

نمد پوشي آمد به جنگش فراز ... جواني جهان سوز پيکار ساز

به پرخاش جستن چو بهرام گور ... کمندي به کتفش بر از خام گور

چو ديد اردبيلي نمد پاره پوش ... کمان در زه آورده و زه را به گوش

به پنجاه تير خدنگش بزد ... که يک چوبه بيرون نرفت از نمد

درآمد نمدپوش چون سام گرد ... به خم کمندش درآورد و برد

به لشکرگهش برد و در خيمه دست ... چو دزدان خوني به گردن ببست

شب از غيرت و شرمساري نخفت ... سحرگه پرستاري از خيمه گفت

تو کهن به ناوک بدوزي و تير ... نمدپوش را چون فتادي اسير؟

شنيدم که مي گفت و خون مي گريست ... نداني که روز اجل کس نزيست؟

من آنم که در شيوه ي طعن و ضرب ... به رستم در آموزم آداب حرب

چو بازوي بختم قوي حال بود ... ستبري پيلم نمد مي نمود

کنونم که در پنجه اقبيل نيست ... نمد پيش تيرم کم از پيل نيست

به روز اجل نيزه جوشن درد ... ز پيراهن بي اجل نگذرد

کرا تيغ قهر اجل در قفاست ... برهنه ست اگر جوشنش چند لاست

ورش بخت ياور بود، دهر پشت ... برهنه نشايد به ساطور کشت

نه دانا به سعي از اجل جان ببرد ... نه نادان به ناساز خوردن بمرد

شبي کردي از درد پهلو نخفت ... طبيبي در آن ناحيت بود و گفت

از اين دست کو برگ رز مي خورد ... عجب دارم ار شب به پايان برد

که در سينه پيکان تير تتار ... به از نقل ماکول ناسازگار

گر افتد به يک لقمه در روده پيچ ... همه عمر نادان برآيد به هيچ

قضا را طبيب اندر آن شب بمرد ... چهل سال از اين رفت و زنده ست کرد

يکي روستايي سقط شد خرش ... علم کرد بر تاک بستان سرش

جهانديده پيري بر او برگذشت ... چنين گفت خندان به ناطور دشت

مپندار جان پدر کاين حمار ... کند دفع چشم بد از کشتزار

که اين دفع چوب از در کون خويش ... نمي کرد تا ناتوان مرد و ريش

چه داند طبيب از کسي رنج برد ... که بيچاره خواهد خود از رنج مرد؟

شنيدم که ديناري از مفلسي ... بيفتاد و مسکين بجستش بسي

به آخر سر نااميدي بتافت ... يکي ديگرش ناطلب کرده يافت

به بدبختي و نيکبختي قلم ... برفته ست و ما همچنان در شکم

نه روزي به سرپنجگي مي خورند ... که سر پنجگان تنگ روزي ترند

بسا چاره دانا بسختي بمرد ... که بيچاره گوي سلامت ببرد

فرو کوفت پيري پسر را به چوب ... بگفت اي پدر بي گناهم مکوب

توان بر تو از جور مردم گريست ... ولي چون تو جورم کني چاره چيست؟

به داور خروش، اي خداوند هوش ... نه از دست داور برآور خروش

بلند اختري نام او بختيار ... قوي دستگه بود و سرمايه دار

به کوي گدايان درش خانه بود ... زرش همچو گندم به پيمانه بود

چو درويش بيند توانگر بناز ... دلش بيش سوزد به داغ نياز

زني جنگ پيوست با شوي خويش ... شبانگه چو رفتش تهيدست، پيش

که کس چون تو بدبخت، درويش نيست ... چو زنبور سرخت جز اين نيش نيست

بياموز مردي ز همسايگان ... که آخر نيم قحبه ي رايگان

کسان را زر و سيم و ملک است و رخت ... چرا همچو ايشان نه اي نيکبخت؟

برآورد صافي دل صوف پوش ... چو طبل از تهيگاه خالي خروش

که من دست قدرت ندارم به هيچ ... به سرپنجه دست قضا بر مپيچ

نکردند در دست من اختيار ... که من خويشتن را کنم بختيار

يکي مرد درويش در خاک کيش ... نکو گفت با همسر زشت خويش

چو دست قضا زشت رويت سرشت ... مينداي گلگونه بر روي زشت

که حاصل کند نيکبختي به زور؟ ... به سرمه که بينا کند چشم کور؟

نيايد نکوکار از بدرگان ... محال است دوزندگي از سگان

همه فيلسوفان يونان و روم ... ندانند کرد انگبين از ز قوم

ز وحشي نيايد که مردم شود ... به سعي اندر او تربيت گم شود

توان پاک کردن ز زنگ آينه ... وليکن نيايد ز سنگ آينه

به کوشش نرويد گل از شاخ بيد ... نه زنگي به گرما به گردد سپيد

چو رد مي نگردد خدنگ قضا ... سپر نيست مربنده را جز رضا

چنين گفت پيش زغن کرکسي ... که نبود ز من دوربين تر کسي

زغن گفت از اين در نشايد گذشت ... بيا تا چه بيني بر اطراف دشت

شنيدم که مقدار يک روزه راه ... بکرد از بلندي به پستي نگاه

چنين گفت ديدم گرت باورست ... که يک دانه گندم به هامون برست

زغن را نماند از تعجب شکيب ... ز بالا نهادند سر در نشيب

چو کرکس بر دانه آمد فراز ... گره شد بر او پاي بندي دراز

ندانست ازان دانه بر خوردنش ... که دهر افگند دام در گردنش

نه آبستن در بود هر صدف ... نه هر بار شاطر زند بر هدف

زغن گفت ازان دانه ديدن چه سود ... چو بينايي دام خصمت نبود؟

شنيدم که مي گفت و گردن به بند ... نباشد حذر با قدر سودمند

اجل چون به خونش برآورد دست ... قضا چشم باريک بينش ببست

در آبي که پيدا نگردد کنار ... غرور شناور نيايد به کار

چه خوش گفت شاگرد منسوج باف ... چو عنقا برآورد و پيل و زراف

مرا صورتي برنيايد ز دست ... که نقشش معلم ز بالا نبست

گرت صورت حال بد يا نکوست ... نگارنده ي دست تقدير، اوست

در اين نوعي از شرک پوشيده هست ... که زيدم بيازرد و عمروم بخست

گرت ديده بخشد خدواند امر ... نبيني دگر صورت زيد و عمرو

نپندارم ار بنده دم درکشد ... خدايش به روزي قلم درکشد

جهان آفرينت گشايش دهاد ... که گر وي ببندد نشايد گشاد

شتر بچه با مادر خويش گفت: ... بس از رفتن، آخر زماني بخفت

بگفت ار به دست منستي مهار ... نديدي کسم بارکش در قطار

قضا کشتي آن جا که خواهد برد ... وگر ناخدا جامه بر تن درد

مکن سعديا ديده بر دست کس ... که بخشنده پروردگارست و بس

اگر حق پرستي ز درها بست ... که گر وي براند نخواند کست

گر او تاجدارت کند سر برآر ... وگرنه سر نااميدي بخار

عبادت به اخلاص نيت نکوست ... وگرنه چه آيد ز بي مغز پوست؟

چه زنار مغ بر ميانت چه دلق ... که در پوشي از بهر پندار خلق

مکن گفتمت مردي خويش فاش ... چو مردي نمودي مخنث مباش

به اندازه ي بود بايد نمود ... خجالت نبرد آن که ننمود و بود

که چون عاريت برکنند از سرش ... نمايد کهن جامه اي در برش

اگر کوتهي پاي چوبين مبند ... که در چشم طفلان نمايي بلند

وگر نقره اندوده باشد نحاس ... توان خرج کردن بر ناشناس

منه جان من آب زر بر پشيز ... که صراف دانا نگيرد به چيز

زر اندودگان را به آتش برند ... پديد آيد آنگه که مس يا زرند

نداني که باباي کوهي چه گفت ... به مردي که ناموس را شب نخفت؟

برو جان بابا در اخلاص پيچ ... که نتواني از خلق رستن به هيچ

کساني که فعلت پسنديده اند ... هنوز از تو نقش برون ديده اند

چه قدر آورد بنده حورديس ... که زير قبا دارد اندام پيس؟

نشايد به دستان شدن در بهشت ... که بازت رود چادر از روي زشت

شنيدم که نابالغي روزه داشت ... به صد محنت آورد روزي به چاشت

به کتابش آن روز سائق نبرد ... بزرگ آمدش طاعت از طفل خرد

پدر ديده بوسيد و مادر سرش ... فشاندند بادام و زر بر سرش

چو بر وي گذر کرد يک نيمه روز ... فتاد اندر او ز آتش معده سوز

بدل گفت اگر لقمه چندي خورم ... چه داند پدر غيب يا مادرم؟

چو روي پسر در پدر بود و قوم ... نهان خورد و پيدا بسر برد صوم

که داند چو در بند حق نيستي ... اگر بي وضو در نماز ايستي؟

پس اين پير ازان طفل نادان ترست ... که از بهر مردم به طاعت درست

کليد در دوزخ است آن نماز ... که در چشم مردم گزاري دراز

اگر جز به حق مي رود جاده ات ... در آتش فشانند سجاده ات

سيهکاري از نردباني فتاد ... شنيدم که هم در نفس جان بداد

پسر چند روزي گرستن گرفت ... دگر با حريفان نشستن گرفت

به خواب اندرش ديد و پرسيد حال ... که چون رستي از حشر و نشر و سال؟

بگفت اي پسر قصه بر من مخوان ... به دوزخ در افتادم از نردبان

نکو سيرتي بي تکلف برون ... به از نيک نامي خراب اندرون

به نزديک من شب رو راهزن ... به از فاسق پارسا پيرهن

يکي بر در خلق رنج آزماي ... چه مزدش دهد در قيامت خداي؟

ز عمرو اي پسر چشم اجرت مدار ... چو در خانه ي زيد باشي به کار

نگويم تواند رسيدن به دوست ... در اين ره جز آن کس که رويش در اوست

ره راست رو تا به منزل رسي ... تو در ره نه اي، زين قبل واپسي

چو گاوي که عصار چشمش ببست ... دوان تا به شب، شب همان جا که هست

کسي گر بتابد ز محراب روي ... به کفرش گواهي دهند اهل کوي

تو هم پشت بر قبله اي در نماز ... گرت در خدا نيست روي نياز

درختي که بيخش بود برقرار ... بپرور، که روزي دهد ميوه بار

گرت بيخ اخلاص در بوم نيست ... از اين بر کسي چون تو محروم نيست

هر آن کافگند تخم بر روي سنگ ... جوي وقت دخلش نيايد به چنگ

منه آبروي ريا را محل ... که اين آب در زير دارد وحل

چو در خفيه بد باشم و خاکسار ... چه سود آب ناموس بر روي کار؟

به روي و ريا خرقه سهل است دوخت ... گرش با خدا در تواني فروخت

چه دانند مردم که در جامه کيست؟ ... نويسنده داند که در نامه چيست

چه وزن آورد جايي انبان باد ... که ميزان عدل است و ديوان داد؟

مرائي که چندين ورع مي نمود ... بديدند و هيچش در انبان نبود

کنند ابره پاکيزه تر ز آستر ... که اين در حجاب است و آن در نظر

بزرگان فراغ از نظر داشتند ... ازان پرنيان آستر داشتند

ور آوازه خواهي در اقليم فاش ... برون حله کن گو درون حشو باش

ببازي نگفت اين سخن با يزيد ... که از منکر ايمن ترم کز مريد

کساني که سلطان و شاهنشهند ... سراسر گدايان اين درگهند

طمع در گدا، مرد معني نبست ... نشايد گرفتن در افتاده دست

همان به گر آبستن گوهري ... که همچون صدف سر به خود در بري

چو روي پرستيدنت در خداست ... اگر جبرئيلت نبيند رواست

تو را پند سعدي بس است اي پسر ... اگر گوش گيري چو پند پدر

گر امروز گفتار ما نشنوي ... مبادا که فردا پشيمان شوي

از اين به نصيحتگري بايدت ... ندانم پس از من چه پيش آيدت!

خدا را ندانست و طاعت نکرد ... که بر بخت و روزي قناعت نکرد

قناعت توانگر کند مرد را ... خبر کن حريص جهانگرد را



تاريخ : چهارشنبه 1390/10/28 | 19:24 | نویسنده : امیر

صفحه اول

مواعظ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی 5

 

سکوني بدست آور اي بي ثبات ... که بر سنگ گردان نرويد نبات

مپرور تن ار مرد راي و هشي ... که او را چو مي پروري مي کشي

خردمند مردم هنر پرورند ... که تن پروران از هنر لاغرند

کي سيرت آدمي گوش کرد ... که اول سگ نفس خاموش کرد

خور و خواب تنها طريق ددست ... بر اين بودن آيين نابخردست

خنک نيکبختي که در گوشه اي ... به دست آرد از معرفت توشه اي

بر آنان که شد سر حق آشکار ... نکردند باطل بر او اختيار

وليکن چو ظلمت نداند ز نور ... چه ديدار ديوش چه رخسار حور

تو خود را ازان در چه انداختي ... که چه را ز ره باز نشناختي

بر اوج فلک چون پرد جره باز ... که در شهپرش بسته اي سنگ آز؟

گرش دامن از چنگ شهوت رها ... کني، رفت تا سدرةالمنتهي

به کم خوردن از عادت خويش خورد ... توان خويشتن را ملک خوي کرد

کجا سير وحشي رسد در ملک ... نشايد پريد از ثري بر فلک

نخست آدمي سيرتي پيشه کن ... پس آنگه ملک خويي انديشه کن

تو بر کره ي توسني بر کمر ... نگر تا نپيچد ز حکم تو سر

که گر پالهنگ از کفت در گسيخت ... تن خويشتن کشت و خون تو ريخت

به اندازه خور زاد اگر مردمي ... چنين پر شکم، آدمي يا خمي؟

درون جاي قوت است و ذکر و نفس ... تو پنداري از بهر نان است و بس

کجا ذکر گنجد در انبان آز؟ ... به سختي نفس مي کند پا دراز

ندارند تن پروران آگهي ... که پر معده باشد ز حکمت تهي

دو چشم و شکم پر نگردد به هيچ ... تهي بهتر اين روده ي پيچ پيچ

چو دوزخ که سيرش کنند از وقيد ... دگر بانگ دارد که هل من مزيد؟

همي ميردت عيسي از لاغري ... تو در بند آني که خر پروي

به دين، اي فرومايه، دنيا مخر ... تو خر را به انجيل عيسي مخر

مگر مي نبيني که دد را و دام ... نينداخت جز حرص خوردن به دام؟

پلنگي که گردن کشد بر وحوش ... به دام افتد از بهر خوردن چو موش

چو موش آن که نان و پنيرش خوري ... به دامش درافتي و تيرش خوري

مرا حاجيي شانه ي عاج داد ... که رحمت بر اخلاق حجاج باد

شنيدم که باري سگم خوانده بود ... که از من به نوعي دلش مانده بود

بينداختم شانه کاين استخوان ... نمي بايدم ديگرم سگ مخوان

مپندار چون سرکه ي خود خورم ... که جور خداوند حلوا برم

قناعت کن اي نفس بر اندکي ... که سلطان و درويش بيني يکي

چرا پيش خسرو به خواهش روي ... چو يک سو نهادي طمع، خسروي

وگر خود پرستي شکم طبله کن ... در خانه ي اين و آن قبله کن

يکي پر طمع پيش خوارزمشاه ... شنيدم که شد بامدادي پگاه

چو ديدش به خدمت دوتا گشت و راست ... دگر روي بر خاک ماليد و خاست

پسر گفتش اي بابک نامجوي ... يکي مشکلت مي بپرسم بگوي

نگفتي که قبله ست راه حجاز ... چرا کردي امروز از اين سو نماز؟

مبر طاعت نفس شهوت پرست ... که هر ساعتش قبله ي ديگرست

قناعت سرافرازد اي مرد هوش ... سر پر طمع بر نيايد ز دوش

طمع آبروي توقر بريخت ... براي دو جو دامني در بريخت

چو سيراب خواهي شدن ز آب جوي ... چرا ريزي از بهر برف آبروي؟

مگر از تنعم شکيبا شوي ... وگرنه ضرورت به درها شوي

برو خواجه کوتاه کن دست آز ... چه مي بايدت ز آستين دراز؟

کسي را که درج طمع درنوشت ... نبايد به کس عبد و خادم نبشت

توقع براند ز هر مجلست ... بران از خودش تا نراند کست

يکي را تب آمد ز صاحبدلان ... کسي گفت شکر بخواه از فلان

بگفت اي پسر تلخي مردنم ... به از جور روي ترش بردنم

شکر عاقل از دست آن کس نخورد ... که روي از تکبر بر او سر که کرد

مرو از پي هرچه دل خواهدت ... که تمکين تن نور جان کاهدت

کند مرد را نفس اماره خوار ... اگر هوشمندي عزيزش مدار

اگر هرچه باشد مرادت خوري ... ز دوران بسي نامرادي بري

تنور شکم دم بدم تافتن ... مصيبت بود روز نايافتن

به تنگي بريزاندت روي رنگ ... چو وقت فراخي کني معده تنگ

کشد مرد پرخواره بار شکم ... وگر در نيابد کشد بار غم

شکم بنده بسيار بيني خجل ... شکم پيش من تنگ بهتر که دل

چه آوردم از بصره داني عجب ... حديثي که شيرين ترست از رطب

تني چند در خرقه راستان ... گذشتيم بر طرف خرماستان

يکي در ميان معده انبار بود ... از اين تنگ چشمي شکم خوار بود

ميان بست مسکين و شد بر درخت ... وزان جا به گردن در افتاد سخت

رئيس ده آمد که اين را که کشت؟ ... بگفتم مزن بانگ بر ما درشت

شکم دامن اندر کشيدش ز شاخ ... بود تنگدل رودگاني فراخ

نه هر بار خرما توان خورد و برد ... لت انبار بد عاقبت خورد و مرد

شکم بند دست است و زنجير پاي ... شکم بنده نادر پرستد خداي

سراسر شکم شد ملخ لاجرم ... به پايش کشد مور کوچک شکم

شکم صوفيي را زبون کرد و فرج ... دو دينار بر هر دوان کرد خرج

يکي گفتش از دوستان در نهفت ... چه کردي بدين هر دو دينار؟ گفت

به ديناري از پشت راندم نشاط ... به ديگر، شکم را کشيدم سماط

فرومايگي کردم وابلهي ... که اين همچنان پر نشد وان تهي

غذا گر لطيف است و گر سرسري ... چو ديرت به دست اوفتد خوش خوري

سر آنگه به بالين نهد هوشمند ... که خوابش به قهر آورد در کمند

مجال سخن تا نيابي مگوي ... چو ميدان نبيني نگهدار گوي

وز اندازه بيرون، مرو پيش زن ... نه ديوانه اي تيغ بر خود مزن

به بي رغبتي شهوت انگيختن ... به رغبت بود خون خود ريختن

برو اندروني بدست آر پاک ... شکم پر نخواهد شد الا به خاک

يکي نيشکر داشت در طيفري ... چپ و راست گرديده بر مشتري

به صاحبدلي گفت در کنج ده ... که بستان و چون دست يابي بده

بگفت آن خردمند زيبا سرشت ... جوابي که بر ديده بايد نبشت

تو را صبر بر من نباشد مگر ... وليکن مرا باشد از نيشکر

حلاوت ندارد شکر در نيش ... چو باشد تقاضاي تلخ از پيش

يکي را ز مردان روشن ضمير ... امير ختن داد طاقي حرير

ز شادي چو گلبرگ خندان شکفت ... نپوشيد و دستش ببوسيد و گفت:

چه خوب است تشريف مير ختن ... وز او خوب تر خرقه ي خويشتن

گر آزاده اي بر زمين خسب و بس ... مکن بهر قالي زمين بوس کس

يکي نان خورش جز پيازي نداشت ... چو ديگر کسان برگ و سازي نداشت

کسي گفتش اي سغبه ي خاکسار ... برو طبخي از خوان يغما بيار

بخواه و مدار اي پسر شرم و باک ... که مقطوع روزي بود شرمناک

قبا بست و چاپک نورديد دست ... قبايش دريدند و دستش شکست

همي گفت و بر خويشتن مي گريست ... که مر خويشتن کرده را چاره چيست؟

بلا جوي باشد گرفتار آز ... من وخانه من بعد و نان و پياز

جويني که از سعي بازو خورم ... به از ميده بر خوان اهل کرم

چه دلتنگ خفت آن فرومايه دوش ... که بر سفره ي ديگران داشت گوش

يکي گربه در خانه ي زال بود ... که برگشته ايام و بدحال بود

دوان شد به مهمان سراي امير ... غلامان سلطان زدندش به تير

چکان خونش از استخوان، مي دويد ... همي گفت و از هول جان مي دويد

اگر جستم از دست اين تير زن ... من و موش و ويرانه ي پيرزن

نيرزد عسل، جان من، زخم نيش ... قناعت نکوتر به دوشاب خويش

خداوند از آن بنده خرسند نيست ... که راضي به قسم خداوند نيست

يکي طفل دندان برآورده بود ... پدر سر به فکرت فرو برده بود

که من نان و برگ از کجا آرمش؟ ... مروت نباشد که بگذارمش

چو بيچاره گفت اين سخن، پيش جفت ... نگر تا زن او را چه مردانه گفت:

مخور هول ابليس تا جان دهد ... همان کس که دندان دهد نان دهد

تواناست آخر خداوند روز ... که روزي رساند، تو چندين مسوز

نگارنده ي کودک اندر شکم ... نويسنده عمر و روزي است هم

خداوندگاري که عبدي خريد ... بدارد، فکيف آن که عبد آفريد

تو را نيست اين تکيه بر کردگار ... که مملوک را بر خداوندگار

شنيدي که در روزگار قديم ... شدي سنگ در دست ابدال سيم

نپنداري اين قول معقول نيست ... چو راضي شدي سيم و سنگت يکي است

چو طفل اندرون دارد از حرص پاک ... چه مشتي زرش پيش همت چه خاک

خبر ده به درويش سلطان پرست ... که سلطان ز درويش مسکين ترست

گدا را کند يک درم سيم سير ... فريدون به ملک عجم نيم سير

نگهباني ملک و دولت بلاست ... گدا پادشاه است و نامش گداست

گدايي که بر خاطرش بند نيست ... به از پادشاهي که خرسند نيست

بخسبند خوش روستايي و جفت ... به ذوقي که سلطان در ايوان نخفت

اگر پادشاه است و گر پينه دوز ... چو خفتند گردد شب هر دو روز

چو سيلاب خواب آمد و مرد برد ... چه بر تخت سلطان، چه بر دشت کرد

چو بيني توانگر سر از کبر مست ... برو شکر يزدان کن اي تنگدست

نداري بحمدالله آن دسترس ... که برخيزد از دستت آزار کس

شنيدم که صاحبدلي نيکمرد ... يکي خانه بر قامت خويش کرد

کسي گفت مي دانمت دسترس ... کزاين خانه بهتر کني، گفت بس

چه مي خواهم از طارم افراشتن؟ ... همينم بس از بهر بگذاشتن

مکن خانه بر راه سيل، اي غلام ... که کس را نگشت اين عمارت تمام

نه از معرفت باشد و عقل و راي ... که بر ره کند کارواني سراي

يکي سلطنت ران صاحب شکوه ... فرو خواست رفت آفتابش به کوه

به شيخي در آن بقعه کشور گذاشت ... که در دوده قايم مقامي نداشت

چو خلوت نشين کوس دولت شنيد ... دگر ذوق در کنج خلوت نديد

چپ و راست لشکر کشيدن گرفت ... دل پردلان زو رميدن گرفت

چنان سخت بازو شد و تيز چنگ ... که با جنگجويان طلب کرد جنگ

ز قوم پراگنده خلقي بکشت ... دگر جمع گشتند و هم راي و پشت

چنان در حصارش کشيدند تنگ ... که عاجز شد از تيرباران و سنگ

بر نيکمردي فرستاد کس ... که صعبم فرومانده، فرياد رس

به همت مدد کن که شمشير و تير ... نه در هر وغايي بود دستگير

چو بشنيد عابد بخنديد و گفت ... چرا نيم ناني نخورد و نخفت؟

ندانست قارون نعمت پرست ... که گنج سلامت به کنج اندرست

کمال است در نفس مرد کريم ... گرش زر نباشد چه نقصان و سيم؟

مپندار اگر سفله قارون شود ... که طبع ليمش دگرگون شود

وگر درنيابد کرم پيشه، نان ... نهادش توانگر بود همچنان

مروت زمين است و سرمايه زرع ... بده کاصل خالي نماند ز فرع

خدايي که از خاک مردم کند ... عجب باشد ار مردمي گم کند

ز نعمت نهادن بلندي مجوي ... که ناخوش کند آب استاده بوي

به بخشندگي کوش کب روان ... به سيلش مدد مي رسد ز آسمان

گر از جاه و دولت بيفتد ليم ... دگر باره نادر شود مستقيم

وگر قيمتي گوهري غم مدار ... که ضايع نگرداندت روزگار

کلوخ ارچه افتاده بيني به راه ... نبيني که در وي کند کس نگاه

وگر خرده ي زر ز دندان گاز ... بيفتد، به شمعش بجويند باز

بدر مي کنند آبگينه ز سنگ ... کجا ماند آيينه در زير زنگ؟

هنر بايد و فضل و دين و کمال ... که گاه آيد و گه رود جاه و مال

شنيدم ز پيران شيرين سخن ... که بود اندر اين شهر پيري کهن

بسي ديده شاهان و دوران و امر ... سرآورده عمري ز تاريخ عمرو

درخت کهن ميوه ي تازه داشت ... که شهر از نکويي پرآوازه داشت

عجب در زنخدان آن دل فريب ... که هرگز نبوده ست بر سرو سيب

ز شوخي و مردم خراشيدنش ... فرج ديد در سر تراشيدنش

به موسي، کهن عمر کوته اميد ... سرش کرد چون دست موسي سپيد

ز سر تيزي آن آهنين دل که بود ... به عيب پري رخ زبان برگشود

به مويي که کرد از نکوييش کم ... نهادند حالي سرش در شکم

چو چنگ از خجالت سر خوبروي ... نگونسار و در پيشش افتاده موي

يکي را که خاطر در او رفته بود ... چو چشمان دلبندش آشفته بود

کسي گفت جور آزمودي و درد ... دگر گرد سوداي باطل مگرد

ز مهرش بگردان چو پروانه پشت ... که مقراض، شمع جمالش بکشت

برآمد خروش از هوادار چست ... که تردامنان را بود عهد سست

پسر خوش منش بايد و خوبروي ... پدر گو به جهلش بينداز موي

مرا جان به مهرش برآميخته ست ... نه خاطر به مويي در آويخته ست

چو روي نکوداري انده مخور ... که موي ار بيفتد برويد دگر

نه پيوسته رز خوشه ي تر دهد ... گهي برگ ريزد، گهي بر دهد

بزرگان چو خور در حجاب اوفتند ... حسودان چو اخگر در آب اوفتند

برون آيد از زير ابر آفتاب ... به تدريج و اخگر بميرد در آب

ز ظلمت مترس اي پسنديده دوست ... که ممکن بود کاب حيوان در اوست

نه گيتي پس از جنبش آرام يافت؟ ... نه سعدي سفر کرد تا کام يافت؟

دل از بي مرادي به فکرت مسوز ... شب آبستن است اي برادر به روز

سخن در صلاح است و تدبير وخوي ... نه در اسب و ميدان و چوگان و گوي

تو با دشمن نفس هم خانه اي ... چه در بند پيکار بيگانه اي؟

عنان باز پيچان نفس از حرام ... به مردي ز رستم گذشتند و سام

تو خود را چو کودک ادب کن به چوب ... به گرز گران مغز مردان مکوب

وجود تو شهري است پر نيک و بد ... تو سلطان و دستور دانا خرد

رضا و ورع: نيکنامان حر ... هوي و هوس: رهزن و کيسه بر

چو سلطان عنايت کند با بدان ... کجا ماند آسايش بخردان؟

تو را شهوت و حرص و کين و حسد ... چو خون در رگانند و جان در جسد

هوي و هوس را نماند ستيز ... چو بينند سر پنجه ي عقل تيز

رئيسي که دشمن سياست نکرد ... هم از دست دشمن رياست نکرد

نخواهم در اين نوع گفتن بسي ... که حرفي بس ار کار بندد کسي

اگر پاي در دامن آري چو کوه ... سرت ز آسمان بگذرد در شکوه

زبان درکش اي مرد بسيار دان ... که فردا قلم نيست بر بي زبان

صدف وار گوهرشناسان راز ... دهان جز به لل نکردند باز

فروان سخن باشد آگنده گوش ... نصيحت نگيرد مگر در خموش

چو خواهي که گويي نفس بر نفس ... نخواهي شنيدن مگر گفت کس؟

نبايد سخن گفت ناساخته ... نشايد بريدن نينداخته

تأمل کنان در خطا و صواب ... به از ژاژخايان حاضر جواب

کمال است در نفس انسان سخن ... تو خود را به گفتار ناقص مکن

کم آواز هرگز نبيني خجل ... جوي مشک بهتر که يک توده گل

حذر کن ز نادان ده مرده گوي ... چو دانا يکي گوي و پرورده گوي

صد انداختي تير و هر صد خطاست ... اگر هوشمندي يک انداز و راست

چرا گويد آن چيز در خفيه مرد ... که گر فاش گردد شود روي زرد؟

مکن پيش ديوار غيبت بسي ... بود کز پسش گوش دارد کسي

درون دلت شهر بندست راز ... نگر تا نبيند در شهر باز

ازان مرد دانا دهان دوخته ست ... که بيند که شمع از زبان سوخته ست

تکش با غلامان يکي راز گفت ... که اين را نبايد به کس باز گفت

به يک سالش آمد ز دل بر دهان ... به يک روز شد منتشر در جهان

بفرمود جلاد را بي دريغ ... که بردار سرهاي اينان به تيغ

يکي زان ميان گفت و زنهار خواست ... مکش بندگان کاين گناه از تو خاست

تو اول نبستي که سرچشمه بود ... چو سيلاب شد پيش بستن چه سود؟

تو پيدا مکن راز دل بر کسي ... که او خود نگويد بر هر کسي

جواهر به گنجينه داران سپار ... ولي راز را خويشتن پاس دار

سخن تا نگويي بر او دست هست ... چو گفته شود يابد او بر تو دست

سخن ديوبندي است در چاه دل ... به بالاي کام و زبانش مهل

توان باز دادن ره نره ديو ... ولي باز نتوان گرفتن به ريو

تو داني که چون ديو رفت از قفس ... نيايد به لا حول کس باز پس

يکي طفل برگيرد از رخش بند ... نيايد به صد رستم اندر کمند

مگوي آن که گر بر ملا اوفتد ... وجودي ازان در بلا اوفتد

به دهقان نادان چه خوش گفت زن: ... به دانش سخن گوي يا دم مزن

مگوي آنچه طاقت نداري شنود ... که جو کشته گندم نخواهي درود

چه نيکو زده ست اين مثل برهمن ... بود حرمت هر کس از خويشتن

چو دشنام گويي دعا نشنوي ... بجز کشته ي خويشتن ندروي

مگوي و منه تا تواني قدم ... از اندازه بيرون وز اندازه کم

نبايد که بسيار بازي کني ... که مر قيمت خويش را بشکني

وگر تند باشي به يک بار و تيز ... جهان از تو گيرند راه گريز

نه کوتاه دستي و بيچارگي ... نه زجر و تطاول به يک بارگي

يکي خوب خلق خلق پوش بود ... که در مصر يک چند خاموش بود

خردمند مردم ز نزديک و دور ... به گردش چو پروانه جويان نور

تفکر شبي با دل خويش کرد ... که پوشيده زير زبان است مرد

اگر همچنين سر به خود در برم ... چه دانند مردم که دانشورم؟

سخن گفت و دشمن بدانست و دوست ... که در مصر نادان تر از وي هموست

حضورش پريشان شد و کار زشت ... سفر کرد و بر طاق مسجد نبشت

در آيينه گر خويشتن ديدمي ... به بي دانشي پرده ندريدمي

چنين زشت ازان پرده برداشتم ... که خود را نکو روي پنداشتم

کم آواز را باشد آوازه تيز ... چو گفتي و رونق نماندت گريز

تو را خامشي اي خداوند هوش ... وقارست و، نا اهل را پرده پوش

اگر عالمي هيبت خود مبر ... وگر جاهلي پرده ي خود مدر

ضمير دل خويش منماي زود ... که هرگه که خواهي تواني نمود

وليکن چو پيدا شود راز مرد ... به کوشش نشايد نهان باز کرد

قلم سر سلطان چه نيکو نهفت ... که تا کارد بر سر نبودش نگفت

بهايم خموشند و گويا بشر ... زبان بسته بهتر که گويا به شر

چو مردم سخن گفت بايد بهوش ... وگرنه شدن چون بهايم خموش

به نطق است و عقل آدمي زاده فاش ... چو طوطي سخنگوي نادان مباش

يکي ناسزا گفت در وقت جنگ ... گريبان دريدند وي را به چنگ

قفا خورده گريان وعريان نشست ... جهانديده اي گفتش اي خودپرست

چو غنچه گرت بسته بودي دهن ... دريده نديدي چو گل پيرهن

سراسيمه گويد سخن بر گزاف ... چو طنبور بي مغز بسيار لاف

نبيني که آتش زبان است و بس ... به آبي توان کشتنش در نفس؟

اگر هست مرد از هنر بهره ور ... هنر خود بگويد نه صاحب هنر

اگر مشک خالص نداري مگوي ... ورت هست خود فاش گردد به بوي

به سوگند گفتن که زر مغربي است ... چه حاجت؟ محک خود بگويد که چيست

عضد را پسر سخت رنجور بود ... شکيب از نهاد پدر دور بود

يکي پارسا گفتش از روي پند ... که بگذار مرغان وحشي ز بند

قفسهاي مرغ سحر خوان شکست ... که در بند ماند چو زندان شکست؟

نگه داشت بر طاق بستان سراي ... يکي نامور بلبل خوش سراي

پسر صبحدم سوي بستان شتافت ... جز آن مرغ بر طاق ايوان نيافت

بخنديد کاي بلبل خوش نفس ... تو از گفت خود مانده اي در قفس

ندارد کسي با تو ناگفته کار ... وليکن چو گفتي دليلش بيار

چو سعدي که چندي زبان بسته بود ... ز طعن زبان آوران رسته بود

کسي گيرد آرام دل در کنار ... که از صحبت خلق گيرد کنار

مکن عيب خلق، اي خردمند، فاش ... به عيب خود از خلق مشغول باش

چو باطل سرايند مگمار گوش ... چو بي ستر بيني بصيرت بپوش

شنيدم که در بزم ترکان مست ... مريدي دف و چنگ مطرب شکست

چو چنگش کشيدند حالي به موي ... غلامان و چون دف زدندش به روي

شب از درد چوگان و سيلي نخفت ... دگر روز پيرش به تعليم گفت

نخواهي که باشي چو دف روي ريش ... چو چنگ، اي برادر، سر انداز پيش

دوکس گرد ديدند و آشوب و جنگ ... پراگنده نعلين و پرنده سنگ

يکي فتنه ديد از طرف بر شکست ... يکي در ميان آمد و سر شکست

کسي خوشتر از خويشتن دار نيست ... که با خوب و زشت کسش کار نيست

تو را ديده در سر نهادند و گوش ... دهن جاي گفتار و دل جاي هوش

مگر بازداني نشيب از فراز ... نگويي که اين کوته است، آن دراز

چنين گفت پيري پسنديده دوش ... خوش آيد سخنهاي پيران به گوش

که در هند رفتم به کنجي فراز ... چه ديدم؟ پليدي سياهي دراز

تو گفتي که عفريت بلقيس بود ... به زشتي نمودار ابليس بود

در آغوش وي دختري چون قمر ... فرو برده دندان به لبهاش در

چنان تنگش آورده اندر کنار ... که پنداري الليل يغشي النهار

مرا امر معروف دامن گرفت ... فضول آتشي گشت و در من گرفت

طلب کردم از پيش و پس چوب و سنگ ... که اي ناخدا ترس بي نام و ننگ

به تشنيع و دشمنام و آشوب و زجر ... سپيد از سيه فرق کردم چوفجر

شد آن ابر ناخوش ز بالاي باغ ... پديد آمد آن بيضه از زير زاغ

ز لا حولم آن ديو هيکل بجست ... پري پيکر اندر من آويخت دست

که اي زرق سجاده ي زرق پوش ... سيه کار دنياخر دين فروش

مرا عمرها دل ز کف رفته بود ... بر اين شخص و جان بر وي آشفته بود

کنون پخته شد لقمه خام من ... که گرمش بدر کردي از کام من

تظلم برآورد و فرياد خواند ... که شفقت برافتاد و رحمت نماند

نماند از جوانان کسي دستگير ... که بستاندم داد از اين مرد پير؟

که شرمش نيايد ز پيري همي ... زدن دست در ستر نامحرمي

همي کرد فرياد و دامن به چنگ ... مرا مانده سر در گريبان ز ننگ

فرو گفت عقلم به گوش ضمير ... که از جامه بيرون روم همچو سير

نه خصمي که با او برآيي به داو ... بگرداندت گرد گيتي به گاو

برهنه دوان رفتم از پيش زن ... که در دست او جامه بهتر که من

پس از مدتي کرد بر من گذار ... که مي دانيم؟ گفتمش زينهار!

که من توبه کردم به دست تو بر ... که گرد فضولي نگردم دگر

کسي را نيايد چنين کار پيش ... که عاقل نشيند پس کار خويش

از آن شنعت اين پند برداشتم ... دگر ديده ناديده انگاشتم

زبان در کش ار عقل داري و هوش ... چو سعدي سخن گوي ورنه خموش

يکي پيش داود طائي نشست ... که ديدم فلان صوفي افتاده مست

قي آلوده دستار و پيراهنش ... گروهي سگان حلقه پيرامنش

چو پير از جوان اين حکايت شنيد ... به آزار از او روي در هم کشيد

زماني برآشفت و گفت اي رفيق ... بکار آيد امروز يار شفيق

برو زان مقام شنيعش بيار ... که در شرع نهي است و در خرقه عار

به پشتش درآور چو مردان که مست ... عنان سلامت ندارد به دست

نيوشنده شد زين سخن تنگدل ... به فکرت فرو رفت چون خر به گل

نه زهره که فرمان نگيرد به گوش ... نه يارا که مست اندر آرد به دوش

زماني بپيچيد و درمان نديد ... ره سرکشيدن ز فرمان نديد

ميان بست و بي اختيارش به دوش ... درآورد و شهري بر او عام جوش

يکي طعنه مي زد که درويش بين ... زهي پارسايان پاکيزه دين!

يکي صوفيان بين که مي خورده اند ... مرقع به سيکي گرو کرده اند

اشارت کنان اين و آن را به دست ... که آن سرگران است و اين نيم مست

به گردن بر از جور دشمن حسام ... به از شنعت شهر و جوش عوام

بلا ديد و روزي به محنت گذاشت ... به ناکام بردش به جايي که داشت

شب از فکرت و نامرادي نخفت ... دگر روز پيرش به تعليم گفت

مريز آبروي برادر به کوي ... که دهرت نريزد به شهر آبروي

بد اندر حق مردم نيک و بد ... مگوي اي جوانمرد صاحبت خرد

که بد مرد را خصم خود مي کني ... وگر نيکمردست بد مي کني

تو را هر که گويد فلان کس بدست ... چنان دان که در پوستين خودست

که فعل فلان را ببايد بيان ... وز اين فعل بد مي برآيد عيان

به بد گفتن خلق چون دم زدي ... اگر راست گويي سخن هم بدي

زبان کرد شخصي به غيبت دراز ... بدو گفت داننده اي سرفراز

که ياد کسان پيش من بد مکن ... مرا بدگمان در حق خود مکن

گرفتم ز تمکين او کم ببود ... نخواهد به جاه تو اندر فزود

کسي گفت و پنداشتم طيبت است ... که دزدي بسامان تر از غيبت است

بدو گفتم اي يار آشفته هوش ... شگفت آمد اين داستانم به گوش

به ناراستي در چه بيني بهي ... که بر غيبتش مرتبت مي نهي؟

بلي گفت دزدان تهور کنند ... به بازوي مردي شکم پر کنند

ز غيبت چه مي خواهد آن ساده مرد ... که ديوان سيه کرد و چيزي نخورد!

مرا در نظاميه ادرار بود ... شب و روز تلقين و تکرار بود

مر استاد را گفتم اي پر خرد ... فلان يار بر من حسد مي برد

شنيد اين سخن پيشواي ادب ... به تندي برآشفت و گفت اي عجب!

حسودي پسندت نيامد ز دوست ... که معلوم کردت که غيبت نکوست؟

گر او راه دوزخ گرفت از خسي ... از اين راه ديگر تو در وي رسي

کسي گفت حجاج خون خواره اي است ... دلش همچو سنگ سيه پاره اي است

نترسد همي ز آه و فرياد خلق ... خدايا تو بستان از او داد خلق

جهانديده اي پير ديرينه زاد ... جوان را يکي پند پيرانه داد

کز او داد مظلوم مسکين او ... بخواهند وز ديگران کين او

تو دست از وي و روزگارش بدار ... که خود زير دستش کند روزگار

نه بيداد از او بهره مند آيدم ... نه نيز از تو غيبت پسند آيدم

به دوزخ برد مدبري را گناه ... که پيمانه پر کرد و ديوان سياه

دگر کس به غيبت پيش مي دود ... مبادا که تنها به دوزخ رود

شنيدم که از پارسايان يکي ... به طيبت بخنديد با کودکي

دگر پارسايان خلوت نشين ... به عيبش فتادند در پوستين

به آخر نماند اين حکايت نهفت ... به صاحب نظر بازگفتند و گفت

مدر پرده بر يار شوريده حال ... نه طيبت حرام است و غيبت حلال!

به طفلي درم رغبت روزه خاست ... ندانستمي چپ کدام است و راست

يکي عابد از پارسايان کوي ... همي شستن آموختم دست و روي

که بسم الله اول به سنت بگوي ... دوم نيت آور، سوم کف بشوي

پس آنگه دهن شوي و بيني سه بار ... مناخر به انگشت کوچک بخار

به سبابه دندان پيشين بمال ... که نهي است در روزه بعد از زوال

وز آن پس سه مشت آب بر روي زن ... ز رستنگه موي سر تا ذقن

دگر دستها تا به مرفق بشوي ... ز تسبيح و ذکر آنچه داني بگوي

دگر مسح سر، بعد از آن غسل پاي ... همين است و ختمش به نام خداي

کس از من نداند در اين شيوه به ... نبيني که فرتوت شد پير ده؟

بگفتند با دهخداي آنچه گفت ... فرستاد پيغامش اندر نهفت

که اي زشت کردار زيبا سخن ... نخست آنچه گويي به مردم بکن

نه مسواک در روزه گفتي خطاست ... بني آدم مرده خوردن رواست؟

دهن گو ز ناگفتنيها نخست ... بشوي اي که از خوردنيها بشست

کسي را که نام آمد اندر ميان ... به نيکوترين نام و نعتش بخوان

چو همواره گويي که مردم خرند ... مبر ظن که نامت چو مردم برند

چنان گوي سيرت به کوي اندرم ... که گفتن تواني به روي اندرم

وگر شرمت از ديده ي ناظرست ... نه اي بي بصر، غيب دان حاضرست؟

نيايد همي شرمت از خويشتن ... کز او فارغ و شرم داري ز من؟

طريقت شناسان ثابت قدم ... به خلوت نشستند چندي به هم

يکي زان ميان غيبت آغاز کرد ... در ذکر بيچاره اي باز کرد

کسي گفتش اي يار شوريده رنگ ... تو هرگز غزا کرده اي در فرنگ؟

بگفت از پس چار ديوار خويش ... همه عمر ننهاده ام پاي پيش

چنين گفت درويش صادق نفس ... نديدم چنين بخت برگشته کس

که کافر ز پيکارش ايمن نشست ... مسلمان ز جور زبانش نرست

چه خوش گفت ديوانه ي مرغزي ... حديثي کز او لب به دندان گزي

من ار نام مردم بزشتي برم ... نگويم بجز غيبت مادرم

که دانند پروردگان خرد ... که طاعت همان به که مادر برد

رفيقي که غايب شد اي نيک نام ... دو چيزست از او بر رفيقان حرام

يکي آن که مالش به باطل خورند ... دوم آن که نامش به غيبت برند

هر آن کو برد نام مردم به عار ... تو خير خود از وي توقع مدار

که اندر قفاي تو گويد همان ... که پيش تو گفت از پس مردمان

کسي پيش من در جهان عاقل است ... که مشغول خود وز جهان غافل است

سه کس را شنيدم که غيبت رواست ... وز اين درگذشتي چهارم خطاست

يکي پادشاهي ملامت پسند ... کز او بر دل خلق بيني گزند

حلال است از او نقل کردن خبر ... مگر خلق باشند از او بر حذر

دوم پرده بر بي حيائي متن ... که خود مي درد پرده بر خويشتن

ز حوضش مدار اي برادر نگاه ... که او مي درافتد به گردن به چاه

سوم کژ ترازوي ناراست خوي ... ز فعل بدش هرچه داني بگوي

شنيدم که دزدي درآمد ز دشت ... به دروازه ي سيستان برگذشت

بدزديد بقال از او نيم دانگ ... برآورد دزد سيهکار بانگ:

خدايا تو شب رو به آتش مسوز ... که ره مي زند سيستاني به روز

يکي گفت با صوفيي در صفا ... نداني فلانت چه گفت از قفا؟

بگفتا خموش، اي برادر، بخفت ... ندانسته بهتر که دشمن چه گفت

کساني که پيغام دشمن برند ... ز دشمن همانا که دشمن ترند

کسي قول دشمن نيارد به دوست ... جز آن کس که در دشمني يار اوست

نيارست دشمن جفا گفتنم ... چنان کز شنيدن بلرزد تنم

تو دشمن تري کاوري بر دهان ... که دشمن چنين گفت اندر نهان

سخن چين کند تازه جنگ قديم ... به خشم آورد نيکمرد سليم

ازان همنشين تا تواني گريز ... که مر فتنه ي خفته را گفت خيز

سيه چال و مرد اندر او بسته پاي ... به از فتنه از جاي بردن به جاي

ميان دو تن جنگ چون آتش است ... سخن چين بدبخت هيزم کش است

فريدون وزيري پسنديده داشت ... که روشن دل و دوربين ديده داشت

رضاي حق اول نگه داشتي ... دگر پاس فرمان شه داشتي

نهد عامل سفله بر خلق رنج ... که تدبير ملک است و توفير گنج

اگر جانب حق نداري نگاه ... گزندت رساند هم از پادشاه

يکي رفت پيش ملک بامداد ... که هر روزت آسايش و کام باد

غرض مشنو از من نصيحت پذير ... تو را در نهان دشمن است اين وزير

کس از خاص لشکر نمانده ست و عام ... که سيم و زر از وي ندارد به وام

به شرطي که چون شاه گردن فراز ... بميرد، دهند آن زر و سيم باز

نخواهد تو را زنده اين خودپرست ... مبادا که نقدش نيايد به دست

يکي سوي دستور دولت پناه ... به چشم سياست نگه کرد شاه

که در صورت دوستان پيش من ... به خاطر چرايي بد انديش من؟

زمين پيش تختش ببوسيد و گفت ... نشايد چو پرسيدي اکنون نهفت

چنين خواهم اي نامور پادشاه ... که باشند خلقت همه نيک خواه

چو موتت بود وعده ي سيم من ... بقا بيش خواهندت از بيم من

نخواهي که مردم به صدق و نياز ... سرت سير خواهند و عمرت دراز؟

غنيمت شمارند مردان دعا ... که جوشن بود پيش تير بلا

پسنديد از او شهريار آنچه گفت ... گل رويش از تازگي برشکفت

ز قدر و مکاني که دستور داشت ... مکانش بيفزود و قدرش فراشت

بد انديش را زجر و تأديب کرد ... پشيماني از گفته ي خويش خورد

نديدم ز غماز سرگشته تر ... نگون طالع و بخت برگشته تر

ز ناداني و تيره رايي که اوست ... خلاف افگند در ميان دو دوست

کنند اين و آن خوش دگر باره دل ... وي اندر ميان کور بخت و خجل

ميان دو کس آتش افروختن ... نه عقل است و خود در ميان سوختن

چو سعدي کسي ذوق خلوت چشيد ... که از هر که عالم زبان درکشيد

بگوي آنچه داني سخن سودمند ... وگر هيچ کس را نيايد پسند

که فردا پيشمان برآرد خروش ... که آوخ چرا حق نکردم به گوش؟

زن خوب فرمانبر پارسا ... کند مرد درويش را پادشا

برو پنج نوبت بزن بر درت ... چو ياري موافق بود در برت

همه روز اگر غم خوري غم مدار ... چو شب غمگسارت بود در کنار

کرا خانه آباد و همخوابه دوست ... خدا را به رحمت نظر سوي اوست

چو مستور باشد زن و خوبروي ... به ديدار او در بهشت است شوي

کسي بر گرفت از جهان کام دل ... که يک دل بود با وي آرام دل

اگر پارسا باشد و خوش سخن ... نگه در نکويي و زشتي مکن

زن خوش منش دل نشان تر که خوب ... که آميزگاري بپوشد عيوب

ببرد از پري چهره ي زشت خوي ... زن ديو سيماي خوش طبع، گوي

چو حلوا خورد سرکه از دست شوي ... نه حلوا خورد سرکه اندوده روي

دلارام باشد زن نيک خواه ... وليکن زن بد، خدايا پناه!

چو طوطي کلاغش بود هم نفس ... غنيمت شمارد خلاص از قفس

سر اندر جهان نه به آوردگي ... وگرنه بنه دل به بيچارگي

تهي پاي رفتن به از کفش تنگ ... بلاي سفر به که در خانه جنگ

به زندان قاضي گرفتار به ... که در خانه ديدن بر ابرو گره

سفر عيد باشد بر آن کدخداي ... که بانوي زشتش بود در سراي

در خرمي بر سرايي ببند ... که بانگ زن از وي برآيد بلند

چون زن راه بازار گيرد بزن ... وگرنه تو در خانه بنشين چو زن

اگر زن ندارد سوي مرد گوش ... سراويل کحليش در مرد پوش

زني را که جهل است و ناراستي ... بلا بر سر خود نه زن خواستي

چو در کيله يک جو امانت شکست ... از انبار گندم فرو شوي دست

بر آن بنده حق نيکويي خواسته است ... که با او دل و دست زن راست است

چو در روي بيگانه خنديد زن ... دگر مرد گو لاف مردي مزن

زن شوخ چون دست در قليه کرد ... برو گو بنه پنجه بر روي مرد

چو بيني که زن پاي بر جاي نيست ... ثبات از خردمندي و راي نيست

گريز از کفش در دهان نهنگ ... که مردن به از زندگاني به ننگ

بپوشانش از چشم بيگانه روي ... وگر نشنود چه زن آنگه چه شوي

زن خوب خوش طبع رنج است و بار ... رها کن زن زشت ناسازگار

چه نغز آمد اين يک سخن زان دوتن ... که بودند سرگشته از دست زن

يکي گفت کس را زن بد مباد ... دگر گفت زن در جهان خود مباد

زن نو کن اي دوست هر نوبهار ... که تقويم پاري نيايد بکار

کسي را که بيني گرفتار زن ... مکن سعديا طعنه بر وي مزن

تو هم جور بيني و بارش کشي ... اگر يک سحر در کنارش کشي

جواني ز ناسازگاري جفت ... بر پيرمردي بناليد و گفت

گران باري از دست اين خصم چير ... چنان مي برم کسيا سنگ زير

به سختي بنه گفتش، اي خواجه، دل ... کس از صبر کردن نگردد خجل

به شب سنگ بالايي اي خانه سوز ... چرا سنگ زيرين نباشي به روز؟

چو از گلبني ديده باشي خوشي ... روا باشد ار بار خارش کشي

درختي که پيوسته بارش خوري ... تحمل کن آنگه که خارش خوري

پسر چون زده بر گذشتش سنين ... ز نامحرمان گو فراتر نشين

بر پنبه آتش نشايد فروخت ... که تا چشم بر هم زني خانه سوخت

چو خواهي که نامت بماند به جاي ... پسر را خردمندي آموز و راي

که گر عقل و طبعش نباشد بسي ... بميري و از تو نماند کسي

بسا روزگارا که سختي برد ... پسر چون پدر نازکش پرورد

خردمند و پرهيزگارش برآر ... گرش دوست داري بنازش مدار

به خردي درش زجر و تعليم کن ... به نيک و بدش وعده و بيم کن

نوآموز را ذکر و تحسين و زه ... ز توبيخ و تهديد استاد به

بياموز پرورده را دسترنج ... وگر دست داري چو قارون به گنج

مکن تکيه بر دستگاهي که هست ... که باشد که نعمت نماند به دست

بپايان رسد کيسه ي سيم و زر ... نگردد تهي کيسه ي پيشه ور

چه داني که گرديدن روزگار ... به غربت بگرداندش در ديار

چو بر پيشه اي باشدش دسترس ... کجا دست حاجت برد پيش کس؟

نداني که سعدي مرا از چه يافت؟ ... نه هامون نوشت و نه دريا شکافت

به خردي بخورد از بزرگان قفا ... خدا دادش اندر بزرگي صفا

هر آن کس که گردن به فرمان نهد ... بسي بر نيايد که فرمان دهد

هر آن طفل کو جور آموزگار ... نبيند، جفا بيند از روزگار

پسر را نکودار و راحت رسان ... که چشمش نماند به دست کسان

هر آن کس که فرزند را غم نخورد ... دگر کس غمش خورد و بدنام کرد

نگه دار از آميزگار بدش ... که بدبخت و بي ره کند چون خودش

شبي دعوتي بود در کوي من ... ز هر جنس مردم در او انجمن

چو آواز مطرب برآمد ز کوي ... به گردون شد از عاشقان هاي و هوي

پري پيکري بود محبوب من ... بدو گفتم اي لعبت خوب من

چرا با رفيقان نيايي به جمع ... که روشن کني مجلس ما چو شمع؟

شنيدم سهي قامت سيم تن ... که مي رفت و مي گفت با خويشتن

محاسن چو مردان نداري به دست ... نه مردي بود پيش مردان نشست

سيه نامه تر زان مخنث مخواه ... که پيش از خطش روي گردد سياه

ازان بي حميت ببايد گريخت ... که نامرديش آب مردان بريخت

پسر کو ميان قلندر نشست ... پدر گو ز خيرش فروشوي دست

دريغش مخور بر هلاک و تلف ... که پيش از پدر، مرده به ناخلف

خرابت کند شاهد خانه کن ... برو خانه آباد گردان به زن

نشايد هوس باختن با گلي ... که هر بامدادش بود بلبلي

چو خود را به هر مجلسي شمع کرد ... تو ديگر چو پروانه گردش مگرد

زن خوب خوش خوي آراسته ... چه ماند به نادان نو خاسته؟

در او دم چو غنچه دمي از وفا ... که از خنده افتد چو گل در قفا

نه چون کودک پيچ بر پيچ شنگ ... که چون مقل نتوان شکستن به سنگ

مبين دل فريبش چو حور بهشت ... کزان روي ديگر چو غول است زشت

گرش پاي بوسي نداردت پاس ... ورش خاک باشي نداند سپاس

سر از مغز و دست از درم کن تهي ... چو خاطر به فرزند مردم دهي

مکن بد به فرزند مردم نگاه ... که فرزند خويشت برآيد تباه

در اين شهرباري به سمعم رسيد ... که بازارگاني غلامي خريد

شبانگه مگر دست بردش به سيب ... ببر درکشيدش به ناز و عتيب

پري چهره هرچ اوفتادش به دست ... ز رخت و اوانيش در سر شکست

نه هرجا که بيني خطي دل فريب ... تواني طمع کردنش در کتيب

گوا کرد بر خود خداي و رسول ... که ديگر نگردم به گرد فضول

رحيل آمدش هم در آن هفته پيش ... دل افگار و سربسته و روي ريش

چو بيرون شد از کازرون يک دو ميل ... به پيش آمدش سنگلاخي مهيل

بپرسيد کاين قله را نام چيست؟ ... که بسيار بيند عجب هر که زيست

کسي گفتش اين راه را وين مقام ... بجز تنگ ترکان ندانيم نام

برنجيد چون تنگ ترکان شنيد ... تو گفتي که ديدار دشمن بديد

سيه را بفرمود کاي نيکبخت ... هم اين جا که هستي بينداز رخت

نه عقل است و نه معرفت يک جوم ... اگر من دگر تنگ ترکان روم

در شهوت نفس کافر ببند ... وگر عاشقي لت خور و سر ببند

چو مر بنده اي را همي پروري ... به هيبت بر آرش کز او برخوري

وگر سيدش لب به دندان گزد ... دماغ خداوندگاري پزد

غلام آبکش بايد و خشت زن ... بود بنده ي نازنين مشت زن

گروهي نشينند با خوش پسر ... که ما پاکبازيم و صاحب نظر

ز من پرس فرسوده ي روزگار ... که بر سفره حسرت خورد روزه دار

ازان تخم خرما خورد گوسپند ... که قفل است بر تنگ خرما و بند

سر گاو و عصار ازان در که است ... که از کنجدش ريسمان کوته است

يکي صورتي ديد صاحب جمال ... بگرديدش از شورش عشق حال

برانداخت بيچاره چندان عرق ... که شبنم بر ارديبهشتي ورق

گذر کرد بقراط بر وي سوار ... بپرسيد کاين را چه افتاد کار؟

کسي گفتش اين عابدي پارساست ... که هرگز خطائي ز دستش نخاست

رود روز و شب در بيابان و کوه ... ز صحبت گريزان، ز مردم ستوه

ربوده ست خاطر فريبي دلش ... فرو رفته پاي نظر در گلش

چو آيد ز خلقش ملامت به گوش ... بگريد که چند از ملامت؟ خموش

مگوي اربنالم که معذور نيست ... که فريادم از علتي دور نيست

نه اين نقش دل مي ربايد ز دست ... دل آن مي ربايد که اين نقش بست

شنيد اين سخن مرد کار آزماي ... کهنسال پرورده ي پخته راي

بگفت ارچه صيت نکويي رود ... نه با هر کسي هرچه گويي رود

نگارنده را خو همين نقش بود ... که شوريده را دل بيغما ربود؟

چرا طفل يک روزه هوشش نبرد؟ ... که در صنع ديدن چه بالغ چه خرد

محقق همان بيند اندر ابل ... که در خوبرويان چين و چگل

نقابي است هر سطر من زين کتيب ... فرو هشته بر عارضي دل فريب

معاني است در زير حرف سياه ... چو در پرده معشوق و در ميغ ماه

در اوقات سعدي نگنجد ملال ... که دارد پس پرده چندين جمال

مرا کاين سخنهاست مجلس فروز ... جو آتش در او روشنايي و سوز

نرنجم ز خصمان اگر برتپند ... کز اين آتش پارسي در تبند

اگر در جهان از جهان رسته اي است، ... در از خلق بر خويشتن بسته اي است

کس از دست جور زبانها نرست ... اگر خودنماي است و گر حق پرست

اگر بر پري چون ملک ز آسمان ... به دامن در آويزدت بد گمان

به کوشش توان دجله را پيش بست ... نشايد زبان بدانديش بست

فراهم نشينند تردامنان ... که اين زهد خشک است و آن دام نان

تو روي از پرستيدن حق مپيچ ... بهل تا نگيرند خلقت به هيچ

چو راضي شد از بنده يزدان پاک ... گر اينها نگردند راضي چه باک؟

بد انديش خلق از حق آگاه نيست ... ز غوغاي خلقش به حق راه نيست

ازان ره به جايي نياورده اند ... که اول قدم پي غلط کرده اند

دو کس بر حديثي گمارند گوش ... از اين تا بدان، ز اهرمن تا سروش

يکي پند گيرد دگر ناپسند ... نپردازد از حرف گيري به پند

فرومانده در کنج تاريک جاي ... چه دريابد از جام گيتي نماي؟

مپندار اگر شير و گر روبهي ... کز اينان به مردي و حليت رهي

اگر کنج خلوت گزيند کسي ... که پرواي صحبت ندارد بسي

مذمت کنندش که زرق است و ريو ... ز مردم چنان مي گريزد که ديو

وگر خنده روي است و آميزگار ... عفيفش ندانند و پرهيزگار

غني را به غيبت بکاوند پوست ... که فرعون اگر هست در عالم اوست

وگر بينوايي بگريد به سوز ... نگون بخت خوانندش و تيره روز

وگر کامراني در آيد ز پاي ... غنيمت شمارند و فضل خداي

که تا چند از اين جاه و گردن کشي؟ ... خوشي را بود در قفا ناخوشي

و گر تنگدستي تنک مايه اي ... سعادت بلندش کند پايه اي

بخايندش از کينه دندان به زهر ... که دون پرورست اين فرومايه دهر

چو بينند کاري به دستت درست ... حريصت شمارند و دنيا پرست

وگر دست همت بداري ز کار ... گدا پيشه خوانندت و پخته خوار

اگر ناطقي طبل پر ياوه اي ... وگر خامشي نقش گرماوه اي

تحمل کنان را نخوانند مرد ... که بيچاره از بيم سر برنکرد

وگر در سرش هول و مردانگي است ... گريزند از او کاين چه ديوانگي است؟!

تعنت کنندش گر اندک خوري است ... که مالش مگر روزي ديگري است

وگر نغز و پاکيزه باشد خورش ... شکم بنده خوانند و تن پرورش

وگر بي تکلف زيد مالدار ... که زينت بر اهل تميزست عار

زبان در نهندش به ايذا چو تيغ ... که بدبخت زر دارد از خود دريغ

و گر کاخ و ايوان منقش کند ... تن خويش را کسوتي خوش کند

به جان آيد از طعنه بر وي زنان ... که خود را بياراست همچون زنان

اگر پارسايي سياحت نکرد ... سفر کردگانش نخوانند مرد

که نارفته بيرون ز آغوش زن ... کدامش هنر باشد و راي و فن؟

جهانديده را هم بدرند پوست ... که سرگشته ي بخت برگشته اوست

گرش حظ از اقبال بودي و بهر ... زمانه نراندي ز شهرش به شهر

غرب را نکوهش کند خرده بين ... که مي رنجد از خفت و خيزش زمين

وگر زن کند گويد از دست دل ... به گردن در افتاد چون خر به گل

نه از جور مردم رهد زشت روي ... نه شاهد ز نامردم زشت گوي

گرت برکند خشم روزي ز جاي ... سراسيمه خوانندت و تيره راي

وگر برد باري کني از کسي ... بگويند غيرت ندارد بسي

سخي را به اندرز گويند بس ... که فردا دو دستت بود پيش و پس

وگر قانع و خويشتن دار گشت ... به تشنيع خلقي گرفتار گشت

که همچون پدر خواهد اين سفله مرد ... که نعمت رها کرد و حسرت ببرد

که يارد به کنج سلامت نشست؟ ... که پيغمبر از خبث ايشان نرست

خدا را که مانند و انباز و جفت ... ندارد، شنيدي که ترسا چه گفت؟

رهايي نيابد کس از دست کس ... گرفتار را چاره صبرست و بس

چواني هنرمند فرزانه بود ... که در وعظ چالاک و مردانه بود

نکونام و صاحبدل و حق پرست ... خط عارضش خوشتر از خط دست

قوي در بلاغات و در نحو چست ... ولي حرف ابجد نگفتي درست

يکي را بگفتم ز صاحبدلان ... که دندان پيشين ندارد فلان

برآمد ز سوداي من سرخ روي ... کز اين جنس بيهوده ديگر مگوي

تو در وي همان عيب ديدي که هست ... ز چندان هنر چشم عقلت ببست

يقين بشنو از من که روز يقين ... نبينند بد، مردم نيک بين

يکي را که عقل است و فرهنگ و راي ... گرش پاي عصمت بخيزد ز جاي

به يک خرده مپسند بر وي جفا ... بزرگان چه گفتند؟ خذما صفا

بود خار و گل با هم اي هوشمند ... چه در بند خاري تو؟ گل دسته بند

کرا زشت خويي بود در سرشت ... نبيند ز طاووس جز پاي زشت

صفائي بدست آور اي خيره روي ... که ننمايد آيينه ي تيره، روي

طريقي طلب کز عقوبت رهي ... نه حرفي که انگشت بر وي نهي

منه عيب خلق اي خردمند پيش ... که چشمت فرو دوزد از عيب خويش

چرا دامن آلوده را حد زنم ... چو در خود شناسم که تر دامنم؟

نشايد که بر کس درشتي کني ... چو خود را به تأويل پشتي کني

چو بد ناپسند آيدت خود مکن ... پس آنگه به همسايه گو بد مکن

من ار حق شناسم وگر خود نماي ... برون با تو دارم، درون با خداي

چو ظاهر به عفت بياراستم ... تصرف مکن در کژو راستم

اگر سيرتم خوب و گر منکرست ... خدايم به سر از تو داناترست

تو خاموش اگر من بهم يا بدم ... که حمال سود و زيان خودم

کسي را به کردار بد کن عذاب ... که چشم از تو دارد به نيکي ثواب

نکو کاري از مردم نيک راي ... يکي را به ده مي نويسد خداي

تو نيز اي عجب هر که را يک هنر ... ببيني، ز ده عيبش اندر گذر

نه يک عيب او را بر انگشت پيچ ... جهاني فضيلت برآور به هيچ

چو دشمن که در شعر سعدي، نگاه ... به نفرت کند و اندرون تباه

ندارد به صد نکته ي نغز گوش ... چو زحفي ببيند برآرد خروش

جز اين علتش نيست کان بد پسند ... حسد ديده نيک بينش بکند

نه مر خلق را صنع باري سرشت؟ ... سياه و سپيد آمد و خوب و زشت

نه هر چشم و ابرو که بيني نکوست ... بخور پسته مغز و بينداز پوست

نفس مي نيارم زد از شکر دوست ... که شکري ندانم که در خورد اوست

عطائي است هر موي از او بر تنم ... چگونه به هر موي شکري کنم؟

ستايش خداوند بخشنده را ... که موجود کرد از عدم بنده را

که را قوت وصف احسان اوست؟ ... که اوصاف مستغرق شأن اوست

بديعي که شخص آفريند ز گل ... روان و خرد بخشد و هوش و دل

ز پشت پدر تا به پايان شيب ... نگر تا چه تشريف دادت ز غيب

چو پاک آفريدت بهش باش و پاک ... که ننگ است ناپاک رفتن به خاک

پياپي بيفشان از آيينه گرد ... که مصقل نگيرد چو زنگار خورد

نه در ابتدا بودي آب مني؟ ... اگر مردي از سر بدر کن مني

چو روزي به سعي آوري سوي خويش ... مکن تکيه بر زور بازوي خويش

چرا حق نمي بيني اي خودپرست ... که بازو بگردش درآورد و دست؟

چو آيد به کوشيدنت خير پيش ... به توفيق حق دان نه از سعي خويش

تو قائم به خود نيستي يک قدم ... ز غيبت مدد مي رسد دم به دم

نه طفل زبان بسته بودي ز لاف؟ ... همي روزي آمد به جوفش ز ناف

چو نافش بريدند روزي گسست ... به پستان مادر در آويخت دست

غريبي که رنج آردش دهر پيش ... بدار و دهند آبش از شهر خويش

پس او در شکم پرورش يافته ست ... ز انبوب معده خورش يافته ست

دو پستان که امروز دلخواه اوست ... دو چشمه هم از پرورشگاه اوست

کنار و بر مادر دلپذير ... بهشتست و پستان در او جوي شير

درختي است بلاي جان پرورش ... ولد ميوه نازنين بر برش

نه رگهاي پستان درون دل است؟ ... پس ار بنگري شير خون دل است

به خونش فرو برده دندان چو نيش ... سرشته در او مهر خونخوار خويش

چو بازو قوي کرد و دندان ستبر ... بر اندايدش دايه پستان به صبر

چنان صبرش از شير خامش کند ... که پستان شيرين فرامش کند

تو نيز اي که در توبه اي طفل راه ... به صبرت فراموش گردد گناه

جواني سر از رأي مادر بتافت ... دل دردمندش به آذر بتافت

چو بيچاره شد پيشش آورد مهد ... که اي سست مهر فراموش عهد

نه در مهد نيروي حالت نبود ... مگس راندن از خود مجالت نبود؟

تو آني کزان يک مگس رنجه اي ... که امروز سالار و سرپنجه اي

به حالي شوي باز در قعر گور ... که نتواني از خويشتن دفع مور

دگر ديده چون برفروزد چراغ ... چو کرم لحد خورد پيه دماغ؟

چه پوشيده چشمي ببيني که راه ... نداند همي وقت رفتن ز چاه

تو گر شکر کردي که با ديده اي ... وگرنه تو هم چشم پوشيده اي

ببين تا يک انگشت از چند بند ... به صنع الهي به هم درفگند

پس آشفتگي باشد و ابلهي ... که انگشت بر حرف صنعش نهي

تأمل کن از بهر رفتار مرد ... که چند استخوان پي زد و وصل کرد

که بي گردش کعب و زانو و پاي ... نشايد قدم بر گرفتن ز جاي

ازان سجده بر آدمي سخت نيست ... که در صلب او مهره يک لخت نيست

دو صد مهره در يکدگر ساخته ست ... که گل مهره اي چون تو پرداخته ست

رگت بر تن است اي پسنديده خوي ... زميني در او سيصد و شصت جوي

بصر در سر و فکر و راي و تميز ... جوارح به دل، دل به دانش عزيز

بهايم به روي اندر افتاده خوار ... تو همچون الف بر قدمها سوار

نگون کرده ايشان سر از بهر خور ... تو آري به عزت خورش پيش سر

نزيبد تو را با چنين سروري ... که سر جز به طاعت فرود آوري

به انعام خود دانه دادت نه کاه ... نکردت چو انعام سر در گياه

وليکن بدين صورت دلپذير ... فرفته مشو، سيرت خوب گير

ره راست بايد نه بالاي راست ... که کافر هم از روي صورت چو ماست

خردمند طبعان منت شناس ... بدوزند نعمت به ميخ سپاس

ملک زاده اي ز اسب ادهم فتاد ... به گردن درش مهره برهم فتاد

چو پيلش فرو رفت گردن به تن ... نگشتي سرش تا نگشتي بدن

پزشکان بماندند حيران در اين ... مگر فيلسوفي ز يونان زمين

سرش باز پيچيد و رگ راست شد ... وگر وي نبودي ز من خواست شد

دگر نوبت آمد به نزديک شاه ... به عين عنايت نکردش نگاه

خردمند را سر فرو شد به شرم ... شنيدم که مي رفت و مي گفت نرم

اگر دي نپيچيدمي گردنش ... نپيچيدي امروز روي از منش

فرستاد تخمي به دست رهي ... که بايد که بر عود سوزش نهي

ملک را يکي عطسه آمد ز دود ... سر و گردنش همچنان شد که بود

به عذر از پي مرد بشتافتند ... بجستند بسيار و کم يافتند

مکن، گردن از شکر منعم مپيچ ... که روز پسين سر بر آري به هيچ

شنيدم که پيري پسر را به خشم ... ملامت همي کرد کاي شوخ چشم

تو را تيشه دادم که هيزم شکن ... نگفتم که ديوار مسجد بکن

زبان آمد از بهر شکر و سپاش ... به غيبت نگرداندش حق شناس

گذرگاه قرآن و پندست گوش ... به بهتان و باطل شنيدن مکوش

دو چشم از پي صنع باري نکوست ... ز عيب برادر فرو گير و دوست

شب از بهر آسايش تست و روز ... مه روشن و مهر گيتي فروز

اگر باد و برف است و باران و ميغ ... وگر رعد چوگان زند، برق تيغ

 



تاريخ : چهارشنبه 1390/10/28 | 19:22 | نویسنده : امیر

صفحه اول

مواعظ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی 3

 

به خاک اندر افتاد و بر پاي جست ... گهش خاک بوسيد و گه پاي و دست

بينداخت شمشير و ترکش نهاد ... چو بيچارگان دست بر کش نهاد

که گر من گلي بر وجودت زنم ... به نزديک مردان نه مردم، زنم

دو چشمش ببوسيد و در بر گرفت ... وزان جا طريق يمن بر گرفت

ملک در ميان دو ابروي مرد ... بدانست حالي که کاري نکرد

بگفتا بيا تا چه داري خبر ... چرا سر نبستي به فتراک بر؟

مگر بر تو نام آوري حمله کرد ... نياوردي از ضعف تاب نبرد؟

جوانمرد شاطر زمين بوسه داد ... ملک را ثنا گفت و تمکين نهاد

که دريافتم حاتم نامجوي ... هنرمند و خوش منظر و خوبروي

جوانمرد و صاحب خرد ديدمش ... به مردانگي فوق خود ديدمش

مرا بار لطفش دو تا کرد پشت ... به شمشير احسان و فضلم بکشت

بگفت آنچه ديد از کرمهاي وي ... شهنشه ثنا گفت بر آل طي

فرستاده را داد مهري درم ... که مهرست بر نام حاتم کرم

مر او را سزد گر گواهي دهند ... که معني و آوازه اش همرهند

شنيدم که طي در زمان رسول ... نکردند منشور ايمان قبول

فرستاد لشکر بشير نذير ... گرفتند از ايشان گروهي اسير

بفرمود کشتن به شمشير کين ... که ناپاک بودند و ناپاکدين

زني گفت من دختر حاتمم ... بخواهيد از اين نامور حاکمم

کرم کن به جاي من اي محترم ... که مولاي من بود از اهل کرم

به فرمان پيغمبر نيک راي ... گشادند زنجيرش از دست و پاي

در آن قوم باقي نهادند تيغ ... که رانند سيلاب خون بي دريغ

بزاري به شمشير زن گفت زن ... مرا نيز با جمله گردن بزن

مروت نبينم رهايي ز بند ... به تنها و يارانم اندر کمند

همي گفت و گريان بر اخوان طي ... به سمع رسول آمد آواز وي

ببخشيدش آن قوم و ديگر عطا ... که هرگز نکرد اصل و گوهر خطا

ز بنگاه حاتم يکي پيرمرد ... طلب ده درم سنگ فانيد کرد

ز راوي چنان ياد دارم خبر ... که پيشش فرستاد تنگي شکر

زن از خيمه گفت اين چه تدبير بود؟ ... همان ده درم حاجت پير بود

شنيد اين سخن نامبردار طي ... بخنديد و گفت اي دلارام حي

گر او در خور حاجت خويش خواست ... جوانمردي آل حاتم کجاست؟

چو حاتم به آزاد مردي دگر ... ز دوران گيتي نيايد مگر

ابوبکر سعد آن که دست نوال ... نهد همتش بر دهان سال

رعيت پناها دلت شاد باد ... به سعيت مسلماني آباد باد

سرافرازد اين خاک فرخنده بوم ... ز عدلت بر اقليم يونان و روم

چو حاتم، اگر نيستي کام وي ... نبردي کس اندر جهان نام طي

ثنا ماند از آن نامور در کتاب ... تو را هم ثنا ماند و هم ثواب

که حاتم بدان نام و آوازه خواست ... تو را سعي و جهد از براي خداست

تکلف بر مرد درويش نيست ... وصيت همين يک سخن بيش نيست

که چندان که جهدت بود خير کن ... ز تو خير ماند ز سعدي سخن

يکي را خري در گل افتاده بود ... ز سوداش خون در دل افتاده بود

بيابان و باران و سرما و سيل ... فرو هشته ظلمت بر آفاق ذيل

همه شب در اين غصه تا بامداد ... سقط گفت و نفرين و دشنام داد

نه دشمن برست از زبانش نه دوست ... نه سلطان که اين بوم و برزان اوست

قضا را خداوند آن پهن دشت ... در آن حال منکر بر او برگذشت

شنيد اين سخنهاي دور از صواب ... نه صبر شنيدن، نه روي جواب

به چشم سياست در او بنگريست ... که سوداي اين بر من از بهر چيست؟

يکي گفت شاها به تيغش بزن ... ز روي زمين بيخ عمرش بکن

نگه کرد سلطان عالي محل ... خودش در بلا ديدو خر در وحل

ببخشود بر حال مسکين مرد ... فرو خورد خشم سخنهاي سرد

زرش داد و اسب و قبا پوستين ... چه نيکو بود مهر در وقت کين

يکي گفتش اي پير بي عقل و هوش ... عجب رستي از قتل، گفتا خموش

اگر من بناليدم از درد خويش ... وي انعام فرمود در خورد خويش

بدي را بدي سهل باشد جزا ... اگر مردي احسن الي من اسا

شنيدم که مغروري از کبر مست ... در خانه بر روي سائل ببست

به کنجي درون رفت و بنشست مرد ... جگر گرم و آه از تف سينه سرد

شنيدش يکي مرد پوشيده چشم ... بپرسيدش از موجب کين و خشم

فرو گفت و بگريست بر خاک کوي ... جفائي کزان شخصش آمد به روي

بگفت اي فلان ترک آزار کن ... يک امشب به نزد من افطار کن

به خلق و فريبش گريبان کشيد ... به خانه در آوردش و خوان کشيد

بر آسود درويش روشن نهاد ... بگفت ايزدت روشنايي دهاد

شب از نرگسش قطره چندي چکيد ... سحر ديده بر کرد وعالم بديد

حکايت به شهر اندر افتاد و جوش ... که آن بي بصر ديده بر کرد دوش

شنيد اين سخن خواجه سنگدل ... که برگشت درويش از او تنگدل

بگفتا حکايت کن اي نيکبخت ... که چون سهل شد بر تو اين کار سخت؟

که بر کردت اين شمع گيتي فروز؟ ... بگفت اي ستمگار برگشته روز

تو کوته نظر بودي و سست راي ... که مشغول گشتي به جغد از هماي

به روي من اين در کسي کرد باز ... که کردي تو بر روي او در، فراز

اگر بوسه بر خاک مردان زني ... به مردي که پيش آيدت روشني

کساني که پوشيده چشم دلند ... همانا کز اين توتيا غافلند

چو برگشته دولت ملامت شنيد ... سر انگشت حسرت به دندان گزيد

که شهباز من صيد دام تو شد ... مرا بود دولت به نام توشد

کسي چون بدست آورد جره باز ... فرو برده چون موش دندان به آز؟

الا گر طلبکار اهل دلي ... ز خدمت مکن يک زمان غافلي

خورش ده به گنجشک و کبک وحمام ... که يک روزت افتد همايي به دام

چو هر گوشه تير نياز افگني ... اميدست ناگه که صيدي زني

دري هم برآيد ز چندين صدف ... ز صد چوبه آيد يکي بر هدف

يکي را پسر گم شد از راحله ... شبانگه بگرديد در قافله

ز هر خيمه پرسيد وهر سو شتافت ... به تاريکي آن روشنايي بيافت

چو آمد بر مردم کاروان ... شنيدم که مي گفت با ساروان

نداني که چون راه بردم به دوست! ... هر آن کس که پيش آمدم گفتم اوست

از آن اهل دل در پي هرکسند ... که باشد که روزي به مردي رسند

برند از براي دلي بارها ... کشند از براي گلي خارها

ز تاج ملک زاده اي در ملاخ ... شبي لعلي افتاد در سنگلاخ

پدر گفتش اندر شب تيره رنگ ... چه داني که گوهر کدام است و سنگ؟

همه سنگها پاس دار اي پسر ... که لعل از ميانش نباشد به در

در اوباش، پاکان شوريده رنگ ... همان جاي تاريک و لعلند و سنگ

چو پاکيزه نفسان و صاحبدلان ... بر آميختستند با جاهلان

به رغبت بکش بار هر جاهلي ... که افتي به سر وقت صاحبدلي

کسي را که با دوستي سرخوش است ... نبيني که چون بار دشمن کش است؟

بدرد چو گل جامه از دست خار ... که خون در دل افتاده خندد چو نار

غم جمله خور در هواي يکي ... مراعات صد کن براي يکي

کسي را که نزديک ظنت بد اوست ... چه داني که صاحب ولايت خود اوست؟

در معرفت بر کساني است باز ... که درهاست بر روي ايشان فراز

بسا تلخ عيشان و تلخي چشان ... که آيند در حله دامن کشان

ببوسي گرت عقل و تدبير هست ... ملک زاده را در نواخانه دست

که روزي برون آيد از شهر بند ... بلنديت بخشد چو گردد بلند

مسوزان درخت گل اندر خريف ... که در نوبهارت نمايد ظريف

يکي زهره ي خرج کردن نداشت ... زرش بود و ياراي خوردن نداشت

نه خوردي، که خاطر بر آسايدش ... نه دادي، که فردا بکار آيدش

شب و روز در بند زر بود و سيم ... زر و سيم در بند مرد ليم

بدانست روزي پسر در کمين ... که ممسک کجا کرد زر در زمين

ز خاکش بر آورد و بر باد داد ... شنيدم که سنگي در آن جا نهاد

جوانمرد را زر بقائي نکرد ... به يک دستش آمد، به ديگر بخورد

کز اين کم زني بود ناپا کرو ... کلاهش به بازار و ميزر گرو

نهاده پدر چنگ در ناي خويش ... پسر چنگي و نايي آورده پيش

پدر زار و گريان همه شب نخفت ... پسر بامدادان بخنديد و گفت

زر از بهر خوردن بود اي پدر ... ز بهر نهادن چه سنگ و چه زر

زر از سنگ خارا برون آورند ... که با دوستان و عزيزان خورند

زر اندر کف مرد دنيا پرست ... هنوز اي برادر به سنگ اندرست

چو در زندگاني بدي با عيال ... گرت مرگ خواهند، از ايشان منال

چو چشمار و آنگه خورند از تو سير ... که از بام پنجه گز افتي به زير

بخيل توانگر به دينار و سيم ... طلسمي است بالاي گنجي مقيم

از آن سالها مي بماند زرش ... که لرزد طلسمي چنين بر سرش

به سنگ اجل ناگهش بشکنند ... به اسودگي گنج قسمت کنند

پس از بردن و گرد کردن چو مور ... بخور پيش از آن کت خورد کرم گور

سخنهاي سعدي مثال است و پند ... بکار آيدت گر شوي کار بند

دريغ است از اين روي برتافتن ... کز اين روي دولت توان يافتن

جواني به دانگي کرم کرده بود ... تمناي پيري بر آورده بود

به جرمي گرفت آسمان ناگهش ... فرستاد سلطان به کشتنگهش

تگاپوي ترکان و غوغاي عام ... تماشا کنان بر در و کوي و بام

چو ديد اندر آشوب، درويش پير ... جوان را به دست خلايق اسير

دلش بر جوانمرد مسکين بخست ... که باري دل آورده بودش به دست

برآورد زاري که سلطان بمرد ... جهان ماند و خوي پسنديده برد

به هم بر همي سود دست دريغ ... شنيدند ترکان آهخته تيغ

به فرياد از ايشان برآمد خروش ... تپانچه زنان بر سر و روي و دوش

پياده بسر تا در بارگاه ... دويدند و بر تخت ديدند شاه

جوان از ميان رفت و بردند پير ... به گردن بر تخت سلطان اسير

بهولش بپرسيد و هيبت نمود ... که مرگ منت خواستن بر چه بود؟

چو نيک است خوي من و راستي ... بد مردم آخر چرا خواستي؟

برآورد پير دلاور زبان ... که اي حلقه در گوش حکمت جهان

به قول دروغي که سلطان بمرد ... نمردي و بيچاره اي جان ببرد

ملک زين حکايت چنان بر شکفت ... که جرمش ببخشيد و چيزي نگفت

وز اين جانب افتان و خيزان جوان ... همي رفت بيچاره هر سو دوان

يکي گفتش از چار سوي قصاص ... چه کردي که آمد به جانت خلاص؟

به گوشش فرو گفت کاي هوشمند ... به جاني و دانگي رهيدم ز بند

يکي تخم در خاک ازان مي نهد ... که روز فرو ماندگي بر دهد

جوي باز دارد بلائي درشت ... عصايي شنيدي که عوجي بکشت

حديث درست آخر از مصطفاست ... که بخشايش و خير دفع بلاست

عدو را نبيني در اين بقعه پاي ... که بوبکر سعدست کشور خداي

بگير اي جهاني به روي تو شاد ... جهاني، که شادي به روي تو باد

کس از کس به دور تو باري نبرد ... گلي در چمن جور خاري نبرد

تويي سايه ي لطف حق بر زمين ... پيمبر صفت رحمه العالمين

تو را قدر اگر کس نداند چه غم؟ ... شب قدر را مي ندانند هم

کسي ديد صحراي محشر به خواب ... مس تفته روي زمين ز آفتاب

همي برفلک شد ز مردم خروش ... دماغ از تبش مي برآمد به جوش

يکي شخص از اين جمله در سايه اي ... به گردن بر از خلد پيرايه اي

بپرسيد کاي مجلس آراي مرد ... که بود اندر اين مجلست پايمرد؟

رزي داشتم بر در خانه، گفت ... به سايه درش نيکمردي بخفت

در آن وقت نوميدي آن مرد راست ... گناهم ز دادار داور بخواست

که يارب بر اين بنده بخشايشي ... کز او ديده ام وقتي آسايشي

چه گفتم چو حل کردم اين راز را؟ ... بشارت خداوند شيراز را

که جمهور در سايه ي همتش ... مقيمند و بر سفره ي نعمتش

درختي است مرد کرم، باردار ... وز او بگذري هيزم کوهسار

حطب را اگر تيشه بر پي زنند ... درخت برومند را کي زنند؟

بسي پاي دار، اي درخت هنر ... که هم ميوه داري و هم سايه ور

بگفتيم در باب احسان بسي ... وليکن نه شرط است با هرکسي

بخور مردم آزار را خون و مال ... که از مرغ بد کنده به پر و بال

يکي را که با خواجه ي تست جنگ ... به دستش چرا مي دهي چوب و سنگ؟

برانداز بيخي که خار آورد ... درختي بپرور که بار آورد

کسي را بده پايه ي مهتران ... که بر کهتران سر ندارد گران

مبخشاي بر هر کجا ظالمي است ... که رحمت بر او جور بر عالمي است

جهان سوز را کشته بهتر چراغ ... يکي به در آتش که خلقي به داغ

هر آن کس که بر دزد رحمت کند ... به بازوي خود کاروان مي زند

جفا پيشگان را بده سر بباد ... ستم بر ستم پيشه عدل است و داد

شنيدم که مردي غم خانه خورد ... که زنبور بر سقف او لانه کرد

زنش گفت از اينان چه خواهي؟ مکن ... که مسکين پريشان شوند از وطن

بشد مرد نادان پس کار خويش ... گرفتند يک روز زن را به نيش

زن بي خرد بر در و بام و کوي ... همي کرد فرياد و مي گفت شوي:

مکن روي بر مردم اي زن ترش ... تو گفتي که زنبور مسکين مکش

کسي با بدان نيکويي چون کند؟ ... بدان را تحمل، بد افزون کند

چو اندر سري بيني آزار خلق ... به شمشير تيزش بيازار حلق

سگ آخر که باشد که خوانش نهند؟ ... بفرماي تا استخوانش دهند

چه نيکو زده ست اين مثل پير ده ... ستور لگدزن گرانبار به

اگر نيکمردي نمايد عسس ... نيارد به شب خفتن از دزد، کس

ني نيزه در حلقه ي کارزار ... بقيمت تر از نيشکر صد هزار

نه هر کس سزاوار باشد به مال ... يکي مال خواهد، يکي گوشمال

چو گربه نوازي کبوتر برد ... چو فربه کني گرگ، يوسف درد

بنائي که محکم ندارد اساس ... بلندش مکن ور کني زو هراس

چه خوش گفت بهرام صحرانشين ... چو يکران توسن زدش بر زمين

دگر اسبي از گله بايد گرفت ... که گر سر کشد باز شايد گرفت

ببند اي پسر دجله در آب کاست ... که سودي ندارد چو سيلاب خاست

چو گرگ خبيث آمدت در کمند ... بکش ورنه دل بر کن از گوسفند

از ابليس هرگز نيايد سجود ... نه از بد گهر نيکويي در وجود

بد انديش را جاه و فرصت مده ... عدو در چه و ديو در شيشه به

مگو شايد اين مار کشتن به چوب ... چو سر زير سنگ تو دارد بکوب

قلم زن که بد کرد با زيردست ... قلم بهتر او را به شمشير دست

مدبر که قانون بد مي نهد ... تو را مي برد تا به دوزخ دهد

مگو ملک را اين مدبر بس است ... مدبر مخوانش که مدبر کس است

سعيد آورد قول سعدي به جاي ... که ترتيب ملک است و تدبير راي

خوشا وقت شوريدگان غمش ... اگر زخم بينند و گر مرهمش

گداياني از پادشاهي نفور ... به اميدش اندر گدايي صبور

دمادم شراب الم در کشند ... وگر تلخ بينند دم در کشند

بلاي خمارست در عيش مل ... سلحدار خارست با شاه گل

نه تلخ است صبري که بر ياد اوست ... که تلخي شکر باشد از دست دوست

ملامت کشانند مستان يار ... سبک تر برد اشتر مست بار

اسيرش نخواهد رهايي زبند ... شکارش نجويد خلاص از کمند

سلاطين عزلت، گدايان حي ... منازل شناسان گم کرده پي

به سر وقتشان خلق کي ره برند ... که چون آب حيوان به ظلمت درند؟

چو بيت المقدس درون پر قباب ... رها کرده ديوار بيرون خراب

چو پروانه آتش به خود در زنند ... نه چون کرم پيله به خود برتنند

دلارام در بر، دلارام جوي ... لب از تشنگي خشک، برطرف جوي

نگويم که بر آب قادر نيند ... که بر شاطي نيل مستسقيند

تو را عشق همچون خودي ز آب و گل ... ربايد همي صبر و آرام دل

به بيداريش فتنه برخد و خال ... به خواب اندرش پاي بند خيال

به صدقش چنان سرنهي بر قدم ... که بيني جهان با وجودش عدم

چو در چشم شاهد نيايد زرت ... زر و خاک يکسان نمايد برت

دگر با کست بر نيايد نفس ... که با او نماند دگر جاي کس

تو گويي به چشم اندرش منزل است ... وگر ديده برهم نهي در دل است

نه انديشه از کس که رسوا شوي ... نه قوت که يک دم شکيبا شوي

گرت جان بخواهد به لب بر نهي ... وگر تيغ بر سر نهد سر نهي

چو عشقي که بنياد آن بر هواست ... چنين فتنه انگيز و فرمانرواست

عجب داري از سالکان طريق ... که باشند در بحر معني غريق؟

به سوداي جانان ز جان مشتغل ... به ذکر حبيب از جهان مشتغل

به ياد حق از خلق بگريخته ... چنان مست ساقي که مي ريخته

نشايد به دارو دوا کردشان ... که کس مطلع نيست بر دردشان

الست از ازل همچنانشان به گوش ... به فرياد قالوا بلي در خروش

گروهي عمل دار عزلت نشين ... قدمهاي خاکي، دم آتشين

به يک نعره کوهي ز جا برکنند ... به يک ناله شهري به هم بر زنند

چو بادند پنهان و چالاک پوي ... چو سنگند خاموش و تسبيح گوي

سحرها بگريند چندان که آب ... فرو شويد از ديده شان کحل خواب

فرس کشته از بس که شب رانده اند ... سحر گه خروشان که وامانده اند

شب و روز در بحر سودا و سوز ... ندانند ز آشفتگي شب ز روز

چنان فتنه بر حسن صورت نگار ... که با حسن صورت ندارند کار

ندادند صاحبدلان دل به پوست ... وگر ابلهي داد بي مغز کوست

مي صرف وحدت کسي نوش کرد ... که دنيا و عقبي فراموش کرد

شنيدم که وقتي گدا زاده اي ... نظر داشت با پادشا زاده اي

همي رفت و مي پخت سوداي خام ... خيالش فرو برده دندان به کام

ز ميدانش خالي نبودي چو ميل ... همه وقت پهلوي اسبش چو پيل

دلش خون شد و راز در دل بماند ... ولي پايش از گريه در گل بماند

رقيبان خبر يافتندش ز درد ... دگر باره گفتندش اين جا مگرد

دمي رفت و ياد آمدش روي دوست ... دگر خيمه زد بر سر کوي دوست

غلامي شکستش سر و دست و پاي ... که باري نگفتيمت ايدر مياي

دگر رفت و صبر و قرارش نبود ... شکيبايي از روي يارش نبود

مگس وارش از پيش شکر بجور ... براندندي و بازگشتي بفور

کسي گفتش اي شوخ ديوانه رنگ ... عجب صبر داري تو بر چوب و سنگ!

بگفت اين جفا بر من از دست اوست ... نه شرط است ناليدن از دست دوست

من اينک دم دوستي مي زنم ... گر او دوست دارد وگر دشمنم

ز من صبر بي او توقع مدار ... که با او هم امکان ندارد قرار

نه نيروي صبرم نه جاي ستيز ... نه امکان بودن نه پاي گريز

مگو زين در بارگه سر بتاب ... وگر سر چو ميخم نهد در طناب

نه پروانه جان داده در پاي دوست ... به از زنده در کنج تاريک اوست؟

بگفت ار خوري زخم چوگان اوي؟ ... بگفتا به پايش درافتم چو گوي

بگفتا سرت گر ببرد به تيغ؟ ... بگفت اين قدر نبود از وي دريغ

مرا خود ز سر نيست چندان خبر ... که تاج است بر تارکم يا تبر

مکن با من ناشکيبا عتيب ... که در عشق صورت نبندد شکيب

چو يعقوبم ارديده گردد سپيد ... نبرم ز ديدار يوسف اميد

يکي را که سر خوش بود با يکي ... نيازارد از وي به هر اندکي

رکابش ببوسيد روزي جوان ... برآشفت و برتافت از وي عنان

بخنديد و گفتا عنان برمپيچ ... که سلطان عنان برنپيچد ز هيچ

مرا با وجود تو هستي نماند ... به ياد توام خودپرستي نماند

گرم جرم بيني مکن عيب من ... تويي سر برآورده از جيب من

بدان زهره دستت زدم در رکاب ... که خود را نياوردم اندر حساب

کشيدم قلم در سر نام خويش ... نهادم قدم بر سر کام خويش

مرا خود کشد تير آن چشم مست ... چه حاجت که آري به شمشير دست؟

تو آتش به ني در زن و درگذر ... که نه خشک در بيشه ماند نه تر

شنيدم که بر لحن خنياگري ... به رقص اندر آمد پري پيکري

ز دلهاي شوريده پيرامنش ... گرفت آتش شمع در دامنش

پراگنده خاطر شد و خشمناک ... يکي گفتش از دوستداران، چه باک؟

تو را آتش اي يار دامن بسوخت ... مرا خود به يک باره خرمن بسوخت

اگر ياري از خويشتن دم مزن ... که شرک است با يار و با خويشتن

چنين دارم از پير داننده ياد ... که شوريده اي سر به صحرا نهاد

پدر در فراقش نخورد و نخفت ... پسر را ملامت بکردند و گفت

از انگه که يارم کس خويش خواند ... دگر با کسم آشنايي نماند

به حقش که تا حق جمالم نمود ... دگر هرچه ديدم خيالم نمود

نشد گم که روي از خلايق بتافت ... که گم کرده خويش را باز يافت

پراگند گانند زير فلک ... که هم دد توان خواندشان هم ملک

زياد ملک چون ملک نارمند ... شب و روز چون دد ز مردم رمند

قوي بازوانند و کوتاه دست ... خردمند شيدا و هشيار مست

گه آسوده در گوشه اي خرقه دوز ... گه آشفته در مجلسي خرقه سوز

نه سوداي خودشان، نه پرواي کس ... نه در کنج توحيدشان جاي کس

پريشيده عقل و پراگنده هوش ... ز قول نصيحتگر آگنده گوش

به دريا نخواهد شدن بط غريق ... سمندر چه داند عذاب الحريق؟

تهيدست مردان پر حوصله ... بيابان نوردان بي قافله

ندارند چشم از خلايق پسند ... که ايشان پسنديده حق بسند

عزيزان پوشيده از چشم خلق ... نه زنار داران پوشيده دلق

پر از ميوه و سايه ور چون رزند ... نه چون ما سيهکار و ازرق رزند

بخود سر فرو برده همچون صدف ... نه مانند دريا برآورده کف

نه مردم همين استخوانند و پوست ... نه هر صورتي جان معني در اوست

نه سلطان خريدار هر بنده اي است ... نه در زير هر ژنده اي زنده اي است

اگر ژاله هر قطره اي در شدي ... چو خرمهره بازار از او پر شدي

چو غازي به خود بر نبندند پاي ... که محکم رود پاي چوبين ز جاي

حريفان خلوت سراي الست ... به يک جرعه تا نفخه ي صورمست

به تيغ از غرض بر نگيرند چنگ ... که پرهيز و عشق آبگينه ست و سنگ

يکي شاهدي در سمرقند داشت ... که گفتي بجاي سمر قند داشت

جمالي گرو برده از آفتاب ... ز شوخيش بنياد تقوي خراب

تعالي الله از حسن تا غايتي ... که پنداري از رحمتست آيتي

همي رفتي و ديده ها در پيش ... دل دوستان کرده جان بر خيش

نظر کردي اين دوست در وي نهفت ... نگه کرد باري بتندي و گفت

که اي خيره سر چند پويي پيم ... نداني که من مرغ دامت نيم؟

گرت بار ديگر ببينم به تيغ ... چو دشمن ببرم سرت بي دريغ

کسي گفتش اکنون سر خويش گير ... از اين سهل تر مطلبي پيش گير

نپندارم اين کام حاصل کني ... مبادا که جان در سر دل کني

چو مفتون صادق ملامت شنيد ... بدرد از درون ناله اي برکشيد

که بگذار تا زخم تيغ هلاک ... بغلطاندم لاشه در خون و خاک

مگر پيش دشمن بگويند و دوست ... که اين کشته دست و شمشير اوست

نمي بينم از خاک کويش گريز ... به بيداد گو آبرويم بريز

مرا توبه فرمايي اي خودپرست ... تو را توبه زين گفت اولي ترست

ببخشاي بر من که هرچ او کند ... وگر قصد خون است نيکو کند

بسوزاندم هر شبي آتشش ... سحر زنده گردم به بوي خوشش

اگر ميرم امروز در کوي دوست ... قيامت زنم خيمه پهلوي دوست

مده تا تواني در اين جنگ پشت ... که زنده ست سعدي که عشقش بکشت

يکي تشنه مي گفت و جان مي سپرد ... خنک نيکبختي که در آب مرد

بدو گفت نابالغي کاي عجب ... چو مردي چه سيراب و چه خشک لب

بگفتا نه آخر دهان تر کنم ... که تا جان شيرينش در سر کنم؟

فتد تشنه در آبدان عميق ... که داند که سيراب ميرد غريق

اگر عاشقي دامن او بگير ... وگر گويدت جان بده، گو بگير

بهشت تن آساني آنگه خوري ... که بر دوزخ نيستي بگذري

دل تخم کاران بود رنج کش ... چو خرمن برآيد بخسبند خوش

در اين مجلس آن کس به کامي رسيد ... که در دور آخر به جامي رسيد

چنين نقل دارم ز مردان راه ... فقيران منعم، گدايان شاه

که پيري به در يوزه شد بامداد ... در مسجدي ديد و آواز داد

يکي گفتش اين خانه ي خلق نيست ... که چيزي دهندت، بشوخي مايست

بدو گفت کاين خانه کيست پس ... که بخشايشش نيست بر حال کس؟

بگفتا خموش، اين چه لفظ خطاست ... خداوند خانه خداوند ماست

نگه کرد و قنديل و محراب ديد ... به سوز از جگر نعره اي بر کشيد

که حيف است از اين جا فراتر شدن ... دريغ است محروم از اين در شدن

نرفتم به محرومي از هيچ کوي ... چرا از در حق شوم زردروي؟

هم اين جا کنم دست خواهش دراز ... که دانم نگردم تهيدست باز

شنيدم که سالي مجاور نشست ... چو فرياد خواهان برآورده دست

شبي پاي عمرش فرو شد به گل ... تپيدن گرفت از ضعيفيش دل

سحر برد شخصي چراغش به سر ... رمق ديد از او چون چراغ سحر

همي گفت غلغل کنان از فرح ... و من دق باب الکريم انفتح

طلبکار بايد صبور و حمول ... که نشنيده ام کيمياگر ملول

چه زرها به خاک سيه در کنند ... که باشد که روزي مسي زر کنند

زر از بهر چيزي خريدن نکوست ... نخواهي خريدن به از ياد دوست

گر از دلبري دل به تنگ آيدت ... دگر غمگساري به چنگ آيدت

مبر تلخ عيشي ز روي ترش ... به آب دگر آتشش باز کش

ولي گر به خوبي ندارد نظير ... به اندک دل آزار ترکش مگير

توان از کسي دل بپرداختن ... که داني که بي او توان ساختن

شنيدم که پيري شبي زنده داشت ... سحر دست حاجت به حق برفراشت

يکي هاتف انداخت در گوش پير ... که بي حاصلي، رو سر خويش گير

بر اين در دعاي تو مقبول نيست ... به خواري برو يا بزاري بايست

شب ديگر از ذکر و طاعت نخفت ... مريدي ز حالش خبر يافت، گفت

چو ديدي کزان روي بسته ست در ... به بي حاصلي سعي چندين مبر

به ديباجه بر اشک ياقوت فام ... به حسرت بباريد و گفت اي غلام

به نوميدي آنگه بگرديدمي ... از اين ره، که راهي دگر ديدمي

مپندار گر وي عنان برشکست ... که من باز دارم ز فتراک دست

چو خواهنده محروم گشت از دري ... چه غم گر شناسد در ديگري؟

شنيدم که راهم در اين کوي نيست ... ولي هيچ راه دگر روي نيست

در اين بود سر بر زمين فدا ... که گفتند در گوش جانش ندا

قبول است اگرچه هنر نيستش ... که جز ما پناهي دگر نيستش

يکي در نشابور داني چه گفت ... چو فرزندش از فرض خفتن بخفت؟

توقع مدار اي پسر گر کسي ... که بي سعي هرگز به منزل رسي

سميلان چو بر مي نگيرد قدم ... وجودي است بي منفعت چون عدم

طمع دار سود و بترس از زيان ... که بي بهره باشند فارغ زيان

شکايت کند نوعروسي جوان ... به پيري ز داماد نامهربان

که مپسند چندين که با اين پسر ... به تلخي رود روزگارم بسر

کساني که با ما در اين منزلند ... نبينم که چون من پريشان دلند

زن و مرد با هم چنان دوستند ... که گويي دو مغز و يکي پوستند

نديدم در اين مدت از شوي من ... که باري بخنديد در روي من

شنيد اين سخن پير فرخنده فال ... سخندان بود مرد ديرينه سال

يکي پاسخش داد شيرين و خوش ... که گر خوبروي است بارش بکش

دريغ است روي از کسي تافتن ... که ديگر نشايد چنو يافتن

چرا سرکشي زان که گر سرکشد ... به حرف وجودت قلم درکشد؟

يکم روز بر بنده اي دل بسوخت ... که مي گفت و فرماندهش مي فروخت

تو را بنده از من به افتد بسي ... مرا چون تو ديگر نيفتد کسي

طبيبي پري چهره در مرو بود ... که در باغ دل قامتش سرو بود

نه از درد دلهاي ريشش خبر ... نه از چشم بيمار خويشش خبر

حکايت کند دردمندي غريب ... که خوش بود چندي سرم با طبيب

نمي خواستم تندرستي خويش ... که ديگر نيايد طبيبم به پيش

بسا عقل زورآور چيردست ... که سوداي عشقش کند زيردست

چو سودا خرد را بماليد گوش ... نيارد دگر سر برآورد هوش

يکي پنجه ي آهنين راست کرد ... که با شير زورآوري خواست کرد

چو شيرش به سرپنجه در خود کشيد ... دگر زور در پنجه در خود نديد

يکي گفتش آخر چه خسبي چو زن؟ ... به سرپنجه آهنينش بزن

شنيدم که مسکين در آن زير گفت ... نشايد بدين پنجه با شير گفت

چو بر عقل دانا شود عشق چير ... همان پنجه آهنين است و شير

تو در پنجه شير مرد اوژني ... چه سودت کند پنجه ي آهني؟

چو عشق آمد از عقل ديگر مگوي ... که در دست چوگان اسيرست گوي

ميان دوعم زاده وصلت فتاد ... دو خورشيد سيماي مهتر نژاد

يکي را به غايت خوش افتاده بود ... دگر نافر و سرکش افتاده بود

يکي خلق و لطفي پريوار داشت ... يکي روي در روي ديوار داشت

يکي خويشتن را بياراستي ... دگر مرگ خويش از خدا خواستي

پسر را نشاندند پيران ده ... که مهرت بر او نيست مهرش بده

بخنديد و گفتا به صد گوسفند ... تغابن نباشد رهايي ز بند

به ناخن پري چهره مي کند پوست ... که هرگز بدين کي شکيبم ز دوست؟

نه صد گوسفندم که سيصد هزار ... نبايد به ناديدن روي يار

تو را هرچه مشغول دارد ز دوست ... اگر راست خواهي دلارامت اوست

يکي پيش شوريده حالي نبشت ... که دوزخ تمنا کني يا بهشت؟

بگفتا مپرس از من اين ماجري ... پسنديدم آنچ او پسندد مرا

به مجنون کسي گفت کاي نيک پي ... چه بودت که ديگر نيايي به حي؟

مگر در سرت شور ليلي نماند ... خيالت دگر گشت و ميلي نماند؟

چو بشنيد بيچاره بگريست زار ... که اي خواجه دستم ز دامن بدار

مرا خود دلي دردمندست ريش ... تو نيزم نمک بر جراحت مريش

نه دوري دليل صبوري بود ... که بسيار دوري ضروري بود

بگفت اي وفادار فرخنده خوي ... پيامي که داري به ليلي بگوي

بگفتا مبر نام من پيش دوست ... که حيف است نام من آن جا که اوست

يکي خرده بر شاه غزنين گرفت ... که حسني ندارد اياز اي شگفت

گلي را که نه رنگ باشد نه بوي ... غريب است سوداي بلبل بر اوي!

به محمود گفت اين حکايت کسي ... بپيچيد از انديشه بر خود بسي

که عشق من اي خواجه بر خوي اوست ... نه بر قد و بالاي نيکوي اوست

شنيدم که در تنگنايي شتر ... بيفتاد و بشکست صندوق در

به يغما ملک آستين برفشاند ... وزان جا بتعجيل مرکب براند

سواران پي در و مرجان شدند ... ز سلطان به يغما پريشان شدند

نماند از وشاقان گردن فراز ... کسي در قفاي ملک جز اياز

نگه کرد کاي دلبر پيچ پيچ ... ز يغما چه آورده اي؟ گفت هيچ

من اندر قفاي تو مي تاختم ... ز خدمت به نعمت نپرداختم

گرت قربتي هست در بارگاه ... به خلعت مشو غافل از پادشاه

خلاف طريقت بود کاوليا ... تمنا کنند از خدا جز خدا

گر از دوست چشمت بر احسان اوست ... تو در بند خويشي نه در بند دوست

تو را تا دهن باشد از حرص باز ... نيايد به گوش دل از غيب راز

حقايق سرايي است آراسته ... هوي و هوس گرد برخاسته

نبيني که جايي که برخاست گرد ... نبيند نظر گرچه بيناست مرد

قضا را من و پيري از فارياب ... رسيديم در خاک مغرب به آب

مرا يک درم بود برداشتند ... به کشتي و درويش بگذاشتند

سياهان براندند کشتي چو دود ... که آن ناخدا ناخدا ترس بود

مرا گريه آمد ز تيمار جفت ... بر آن گريه قهقه بخنديد و گفت

مخور غم براي من اي پر خرد ... مرا آن کس آرد که کشتي برد

بگسترد سجاده بر روي آب ... خيال است پنداشتم يا به خواب

ز مدهوشيم ديده آن شب نخفت ... نگه بامدادان به من کرد و گفت

عجب ماندي اي يار فرخنده راي؟ ... تو را کشتي آورد و ما را خداي

چرا اهل دعوي بدين نگروند ... که ابدال در آب و آتش روند؟

نه طفلي کز آتش ندارد خبر ... نگه داردش مادر مهرور؟

پس آنان که در وجد مستغرقند ... شب و روز در عين حفظ حقند

نگه دارد از تاب آتش خليل ... چو تابوت موسي ز غرقاب نيل

چو کودک به دست شناور برست ... نترسد وگر دجله پهناورست

تو بر روي دريا قدم چون زني ... چو مردان که بر خشک تردامني؟

ره عقل جز پيچ بر پيچ نيست ... بر عارفان جز خدا هيچ نيست

توان گفتن اين با حقايق شناس ... ولي خرده گيرند اهل قياس

که پس آسمان و زمين چيستند؟ ... بني آدم و دام ودد کيستند؟

پسنديده پرسيدي اي هوشمند ... بگويم گر آيد جوابت پسند

نه هامون و دريا و کوه و فلک ... پري و آدمي زاد و ديو و ملک

همه هرچه هستند ازان کمترند ... که با هستيش نام هستي برند

عظيم است پيش تو دريا به موج ... بلندست خورشيد تابان به اوج

ولي اهل صورت کجا پي برند ... که ارباب معني به ملکي درند

که گر آفتاب است يک ذره نيست ... وگر هفت درياست يک قطره نيست

چو سلطان عزت علم بر کشد ... جهان سر به جيب عدم درکشد

رئيس دهي با پسر در رهي ... گذشتند بر قلب شاهنشهي

پسر چاوشان ديد و تيغ و تبر ... قباهاي اطلس، کمرهاي زر

يلان کماندار نخچير زن ... غلامان ترکش کش تيرزن

يکي در برش پرنياني قباه ... يکي بر سرش خسرواني کلاه

پسر کان همه شوکت و پايه ديد ... پدر را به غايت فرومايه ديد

که حالش بگرديد و رنگش بريخت ... ز هيبت به پيغوله اي در گريخت

پسر گفتش آخر بزرگ دهي ... به سرداري از سر بزرگان مهي

چه بودت که ببريدي از جان اميد ... بلرزيدي از باد هيبت چو بيد؟

بلي، گفت سالار و فرماندهم ... ولي عزتم هست تا در دهم

بزرگان ازان دهشت آلوده اند ... که در بارگاه ملک بوده اند

تو، اي بي خبر، همچنان در دهي ... که بر خويشتن منصبي مي نهي

نگفتند حرفي زبان آوران ... که سعدي مثالي نگويد بر آن

مگر ديده باشي که در باغ و راغ ... بتابد به شب کرمکي چون چراغ

يکي گفتش اي کرمک شب فروز ... چه بودت که بيرون نيايي به روز؟

ببين کتشي کرمک خاک زاد ... جواب از سر روشنايي چه داد

که من روز و شب جز به صحرانيم ... ولي پيش خورشيد پيدا نيم

به شهري در از شام غوغا فتاد ... گرفتند پيري مبارک نهاد

هنوز آن حديثم به گوش اندرست ... چو قيدش نهادند بر پاي و دست

که گفت ارنه سلطان اشارت کند ... که را زهره باشد که غارت کند؟

ببايد چنين دشمني دوست داشت ... که مي دانمش دوست بر من گماشت

اگر عز وجاه است و گر ذل و قيد ... من از حق شناسم، نه از عمرو و زيد

ز علت مدار، اي خردمند، بيم ... چو داروي تلخت فرستد حکيم

بخور هرچه آيد ز دست حبيب ... نه بيمار داناترست از طبيب

يکي را چو من دل به دست کسي ... گرو بود و مي برد خواري بسي

پس از هوشمندي و فرزانگي ... به دف بر زدندش به ديوانگي

ز دشمن جفا بردي از بهر دوست ... که ترياک اکبر بود زهر دوست

قفا خوردي از دست ياران خويش ... چو مسمار پيشاني آورده پيش

خيالش چنان بر سر آشوب کرد ... که بام دماغش لگد کوب کرد

نبودش ز تشنيع ياران خبر ... که غرقه ندارد ز باران خبر

کرا پاي خاطر برآمد به سنگ ... نينديشد از شيشه ي نام و ننگ

شبي ديو خود را پري چهره ساخت ... در آغوش اين مرد و بر وي بتاخت

سحرگه مجال نمازش نبود ... ز ياران کسي آگه ز رازش نبود

به آبي فرو رفت نزديک بام ... بر او بسته سرما دري از رخام

نصيحتگري لومش آغاز کرد ... که خود را بکشتي در اين آب سرد

ز برناي منصف برآمد خروش ... که اي يار چند از ملامت؟ خموش

مرا پنج روز اين پسر دل فريفت ... ز مهرش چنانم که نتوان شکيفت

نپرسيد باري به خلق خوشم ... ببين تا چه بارش به جان مي کشم

پس آن را که شخصم ز خاک آفريد ... به قدرت در او جان پاک آفريد

عجب داري ار بار حکمش برم ... که دايم به احسان و فضلش درم؟

اگر مرد عشقي کم خويش گير ... وگرنه ره عافيت پيش گير

مترس از محبت که خاکت کند ... که باقي شوي گر هلاکت کند

نرويد نبات از حبوب درست ... مگر حال بروي بگردد نخست

تو را با حق آن آشنايي دهد ... که از دست خويشت رهايي دهد

که تا با خودي در خودت راه نيست ... وز اين نکته جز بي خود آگاه نيست

نه مطرب که آواز پاي ستور ... سماع است اگر عشق داري و شور

مگس پيش شوريده دل پر نزد ... که او چون مگس دست بر سر نزد

نه بم داند آشفته سامان نه زير ... به آواز مرغي بنالد فقير

سراينده خود مي نگردد خموش ... وليکن نه هر وقت بازست گوش

چو شوريدگان مي پرستي کنند ... بر آواز دولاب مستي کنند

به چرخ اندر آيند دولاب وار ... چو دولاب بر خود بگريند زار

به تسليم سر در گريبان برند ... چو طاقت نماند گريبان درند

مکن عيب درويش مدهوش مست ... که غرق است از آن مي زند پا و دست

نگويم سماع اي برادر که چيست ... مگر مستمع را بدانم که کيست

گر از برج معني پرد طير او ... فرشته فرو ماند از سير او

وگر مرد لهوست و بازي و لاغ ... قوي تر شود ديوش اندر دماغ

چه مرد سماع است شهوت پرست؟ ... به آواز خوش خفته خيزد، نه مست

پريشان شود گل به باد سحر ... نه هيزم که نشکافدش جز تبر

جهان پر سماع است و مستي و شور ... وليکن چه بيند در آيينه کور؟

نبيني شتر بر نواي عرب ... که چونش به رقص اندر آرد طرب؟

شتر را چو شور طرب در سرست ... اگر آدمي را نباشد خرست

شکر لب جواني ني آموختي ... که دلها در آتش چو ني سوختي

پدر بارها بانگ بر وي زدي ... به تندي و آتش در آن ني زدي

شبي بر اداي پسر گوش کرد ... سماعش پريشان و مدهوش کرد

همي گفت بر چهره افگنده خوي ... که آتش به من در زد اين بار ني

نداني که شوريده حالان مست ... چرا برفشانند در رقص دست؟

گشايد دري بر دل از واردات ... فشاند سر دست بر کاينات

حلالش بود رقص بر ياد دوست ... که هر آستينيش جاني در اوست

گرفتم که مردانه اي در شنا ... برهنه تواني زدن دست و پا

بکن خرقه نام و ناموس و زرق ... که عاجز بود مرد با جامه غرق

تعلق حجاب است و بي حاصلي ... چو پيوندها بگسلي واصلي

شنيدم که فرزانه اي حق پرست ... گريبان گرفتش يکي رند مست

ازان تيره دل مرد صافي درون ... قفا خورد و سر بر نکرد از سکون

يکي گفتش آخر نه مردي تو نيز؟ ... تحمل دريغ است از اين بي تميز

شنيد اين سخن مرد پاکيزه خوي ... بدو گفت از اين نوع ديگر مگوي

درد مست نادان گريبان مرد ... که با شير جنگي سگالد نبرد

ز هشيار عاقل نزيبد که دست ... زند در گريبان نادان مست

سگي پاي صحرا نشيني گزيد ... به خشمي که زهرش ز دندان چکيد

شب از درد بيچاره خوابش نبرد ... به خيل اندرش دختري بود خرد

پدر را جفا کرد و تندي نمود ... که آخر تو را نيز دندان نبود؟

پس از گريه مرد پراگنده روز ... بخنديد کاي مامک دلفروز

مرا گر چه هم سلطنت بود و بيش ... دريغ آمدم کام و دندان خويش

محال است اگر تيغ بر سر خورم ... که دندان به پاي سگ اندر برم

توان کرد با ناکسان بدرگي ... وليکن نيايد ز مردم سگي

بزرگي هنرمند آفاق بود ... غلامش نکوهيده اخلاق بود

از اين خفرقي موي کاليده اي ... بدي، سر که در روي ماليده اي

چو ثعبانش آلوده دندان به زهر ... گرو برده از زشت رويان شهر

مدامش به روي آب چشم سبل ... دويدي ز بوي پياز بغل

گره وقت پختن بر ابرو زدي ... چو پختند با خواجه زانو زدي

دمادم به نان خوردنش هم نشست ... وگر مردي آبش ندادي به دست

نه گفت اندر او کار کردي نه چوب ... شب و روز از او خانه در کند و کوب

گهي خار و خس در ره انداختي ... گهي ماکيان در چه انداختي

ز سيماش وحشت فراز آمدي ... نرفتي به کاري که باز آمدي

کسي گفت از اين بنده ي بد خصال ... چه خواهي؟ ادب ، يا هنر، يا جمال؟

نيرزد وجودي بدين ناخوشي ... که جورش پسندي و بارش کشي

منت بنده اي خوب و نيکو سير ... بدست آرم، اين را به نخاس بر

وگر يک پشيز آورد سر مپيچ ... گران است اگر راست خواهي به هيچ

شنيد اين سخن مرد نيکو نهاد ... بخنديد کاي يار فرخ نژاد

به دست اين پسر طبع و خويش وليک ... مرا زو طبيعت شود خوي نيک

چو زو کرده باشم تحمل بسي ... توانم جفا بردن از هر کسي

تحمل چو زهرت نمايد نخست ... ولي شهد گردد چو در طبع رست

کسي راه معروف کرخي بجست ... که بنهاد معروفي از سر نخست

شنيدم که مهمانش آمد يکي ... ز بيماريش تا به مرگ اندکي

سرش موي و رويش صفا ريخته ... به موييش جان در تن آويخته

شب آن جا بيفگند و بالش نهاد ... روان دست در بانگ و نالش نهاد

نه خوابش گرفتي شبان يک نفس ... نه از دست فرياد او خواب کس

نهادي پريشان و طبعي درشت ... نمي مرد و خلقي به حجت بکشت

ز فرياد و ناليدن و خفت و خيز ... گرفتند از او خلق راه گريز

ز ديار مردم در آن بقعه کس ... همان ناتوان ماند و معروف و بس

شنيدم که شبها ز خدمت نخفت ... چو مردان ميان بست و کرد آنچه گفت

شبي بر سرش لشکر آورد خواب ... که چند آورد مرد ناخفته تاب؟

به يک دم که چشمانش خفتن گرفت ... مسافر پراگنده گفتن گرفت

که لعنت بر اين نسل ناپاک باد ... که نامند و ناموس و زرقند و باد

پليد اعتقادان پاکيزه پوش ... فريبنده ي پارسايي فروش

چه داند لت انباني از خواب مست ... که بيچاره اي ديده بر هم نبست؟

سخنهاي منکر به معروف گفت ... که يک دم چرا غافل از وي بخفت

فرو خورد شيخ اين حديث از کرم ... شنيدند پوشيدگان حرم

يکي گفت معروف را در نهفت ... شنيدي که درويش نالان چه گفت؟

برو زين سپس گو سر خويش گير ... گراني مکن جاي ديگر بمير

نکويي و رحمت به جاي خودست ... ولي با بدان نيکمردي بدست

سر سفله را گرد بالش منه ... سر مردم آزار بر سنگ به

مکن با بدان نيکي اي نيکبخت ... که در شوره نادان نشاند درخت

نگويم مراعات مردم مکن ... کرم پيش نامردمان گم مکن

به اخلاق نرمي مکن با درشت ... که سگ را نمالند چون گربه پشت

گر انصاف خواهي سگ حق شناس ... به سيرت به از مردم ناسپاس

به برفاب رحمت مکن بر خسيس ... چو کردي مکافات بر يخ نويس

نديدم چنين پيچ بر پيچ کس ... مکن هيچ رحمت بر اين هيچ کس

بخنديد و گفت اي دلارام جفت ... پريشان مشو زين پريشان که گفت

گر از ناخوشي کرد بر من خروش ... مرا ناخوش از وي خوش آمد به گوش

جفاي چنين کس نبايد شنود ... که نتواند از بي قراري غنود

چو خود را قوي حال بيني و خوش ... به شکرانه بار ضعيفان بکش

اگر خود همين صورتي چون طلسم ... بميري و اسمت بميرد چو جسم

وگر پروراني درخت کرم ... بر نيک نامي خوري لاجرم

نبيني که در کرخ تربت بسي است ... بجز گور معروف، معروف نيست

به دولت کساني سر افراختند ... که تاج تکبر بينداختند

تکبر کند مرد حشمت پرست ... نداند که حشمت به حلم اندرست

طمع برد شوخي به صاحبدلي ... نبود آن زمان در ميان حاصلي

کمربند و دستش تهي بود و پاک ... که زر برفشاندي به رويش چو خاک

برون تاخت خواهنده ي خيره روي ... نکوهيدن آغاز کردش به کوي

که زنهار از اين کژدمان خموش ... پلنگان درنده ي صوف پوش

که چون گربه زانو به دل برنهند ... وگر صيدي افتد چو سگ درجهند

سوي مسجد آورده دکان شيد ... که در خانه کمتر توان يافت صيد

ره کاروان شير مردان زنند ... ولي جامه مردم اينان کنند

سپيد و سيه پاره بر دوخته ... بضاعت نهاده زر اندوخته

زهي جو فروشان گندم نماي ... جهانگرد شبکوک خرمن گداي

مبين در عبادت که پيرند و سست ... که در رقص و حالت جوانند و چست

چرا کرد بايد نماز از نشست ... چو در رقص بر مي توانند جست؟

عصاي کليمند بسيار خوار ... به ظاهر چنين زرد روي و نزار

نه پرهيزگار و نه دانشورند ... همين بس که دنيا به دين مي خرند

عبائي بليلانه در تن کنند ... به دخل حبش جامه ي زن کنند

ز سنت نبيني در ايشان اثر ... مگر خواب پيشين و نان سحر

شکم تا سر آگنده از لقمه تنگ ... چو زنبيل دريوزه هفتاد رنگ

نخواهم در اين وصف از اين بيش گفت ... که شنعت بود سيرت خويش گفت

فرو گفت از اين شيوه ناديده گوي ... نبيند هنر ديده ي عيب جوي

يکي کرده بي آبرويي بسي ... چه غم داردش ز آبروي کسي؟

مريدي به شيخ اين سخن نقل کرد ... گر انصاف پرسي، نه از عقل کرد

بدي در قفا عيب من کرد و خفت ... بتر زو قريني که آورد و گفت

يکي تيري افگند و در ره فتاد ... وجود نيازرد و رنجم نداد

تو برداشتي و آمدي سوي من ... همي در سپوزي به پهلوي من

بخنديد صاحبدل نيک خوي ... که سهل است از اين صعب تر گو بگوي

هنوز آنچه گفت از بدم اندکي است ... از آنها که من دانم اين صد يکي است

ز روي گمان بر من اينها که بست ... من از خود يقين مي شنام که هست

وي امسال پيوست با ما وصال ... کجا داندم عيب هفتاد سال؟

به از من کس اندر جهان عيب من ... نداند بجز عالم الغيب من

نديدم چنين نيک پندار کس ... که پنداشت عيب من اين است و بس

به محشر گواه گناهم گر اوست ... ز دوزخ نترسم که کارم نکوست

گرم عيب گويد بد انديش من ... بيا گو ببر نسخه از پيش من

کسان مرد راه خدا بوده اند ... که برجاس تير بلا بوده اند

زبون باش تا پوستينت درند ... که صاحبدلان بار شوخان برند

گر از خاک مردان سبويي کنند ... به سنگش ملامت کنان بشکنند

ملک صالح از پادشاهان شام ... برون آمدي صبحدم با غلام

بگشتي در اطراف بازار و کوي ... برسم عرب نيمه بر بسته روي

که صاحب نظر بود و درويش دوست ... هر آن کاين دو دارد ملک صالح اوست

دو درويش در مسجدي خفته يافت ... پريشان دل و خاطر آشفته يافت

شب سردشان ديده نابرده خواب ... چو حر با تأمل کنان آفتاب

يکي زان دو مي گفت با ديگري ... که هم روز محشر بود داوري

گر اين پادشاهان گردن فراز ... که در لهو و عيشند و با کام و ناز

درآيند با عاجزان در بهشت ... من از گور سر بر نگيرم ز خشت

بهشت برين ملک و مأواي ماست ... که بند غم امروز بر پاي ماست

همه عمر از اينان چه ديدي خوشي ... که در آخرت نيز زحمت کشي؟

اگر صالح آن جا به ديوار باغ ... برآيد، به کفشش بدرم دماغ

چو مرد اين سخن گفت و صالح شنيد ... دگر بودن آن جا مصالح نديد

دمي رفت تا چشمه ي آفتاب ... ز چشم خلايق فرو شست خواب

دوان هر دو را کس فرستاد و خواند ... به هيبت نشست و به حرمت نشاند

برايشان بباريد باران جود ... فرو شستشان گرد ذل از وجود

پس از رنج سرما و باران و سيل ... نشستند با نامداران خيل

گدايان بي جامه شب کرده روز ... معطر کنان جامه بر عود سوز

يکي گفت از اينان ملک را نهان ... که اي حلقه در گوش حکمت جهان

پسنديدگان در بزرگي رسند ... ز ما بندگانت چه آمد پسند؟

شهنشه ز شادي چو گل بر شکفت ... بخنديد در روي درويش و گفت

من آن کس نيم کز غرور حشم ... ز بيچارگان روي در هم کشم

تو هم با من از سر بنه خوي زشت ... که ناسازگاري کني در بهشت

من امروز کردم در صلح باز ... تو فردا مکن در به رويم فراز

چنين راه اگر مقبلي پيش گير ... شرف بايدت دست درويش گير

بر از شاخ طوبي کسي بر نداشت ... که امروز تخم ارادت نکاشت

ارادت نداري سعادت مجوي ... به چوگان خدمت توان برد گوي

تو را کي بود چون چراغ التهاب ... که از خود پري همچو قنديل از آب؟

وجودي دهد روشنايي به جمع ... که سوزيش در سينه باشد چو شمع

يکي در نجوم اندکي دست داشت ... ولي از تکبر سري مست داشت

بر گوشيار آمد از راه دور ... دلي پر ارادت، سري پر غرور

خردمند از او ديده بردوختي ... يکي حرف در وي نياموختي

چو بي بهره عزم سفر کرد باز ... بدو گفت داناي گردن فراز

تو خود را گمان برده اي پر خرد ... انائي که پر شد دگر چون برد؟

ز دعوي پري زان تهي مي روي ... تهي آي تا پر معناي شوي

ز هستي در آفاق سعدي صفت ... تهي گرد و باز آي پر معرفت

به خشم از ملک بنده اي سربتافت ... بفرمود جستن کسش در نيافت

چو بازآمد از راه خشم و ستيز ... به شمشير زن گفت خونش بريز

به خون تشنه جلاد نامهربان ... برون کرد دشنه چو تشنه زبان

شنيدم که گفت از دل تنگ ريش ... خدايا بحل کردمش خون خويش

که پيوسته در نعمت و ناز و نام ... در اقبال او بوده ام دوستکام

مبادا که فردا به خون منش ... بگيرند و خرم شود دشمنش

ملک را چو گفت وي آمد به گوش ... دگر ديگ خشمش نياورد جوش

بسي بر سرش داد و بر ديده بوس ... خداوند رايت شد و طبل و کوس

به رفق از چنان سهمگن جايگاه ... رسانيد دهرش بدان پايگاه

غرض زين حديث آن که گفتار نرم ... چو آب است بر آتش مرد گرم

تواضع کن اي دوست با خصم تند ... که نرمي کند تيغ برنده کند

نبيني که در معرض تيغ و تير ... بپوشند خفتان صد تو حرير

ز ويرانه ي عارفي ژنده پوش ... يکي را نباح سگ آمد به گوش

به دل گفت کوي سگ اين جا چراست؟ ... درآمد که درويش صالح کجاست؟

نشان سگ از پيش و از پس نديد ... بجز عارف آن جا دگر کس نديد

خجل بازگرديدن آغاز کرد ... که شرم آمدش بحث آن راز کرد

شنيد از درون عارف آواز پاي ... هلا گفت بر در چه پايي؟ درآي

نپنداري اي ديده ي روشنم ... کز ايدر سگ آواز کرد، اين منم

چو ديدم که بيچارگي مي خرد ... نهادم ز سر کبر و راي و خرد

چو سگ بر درش بانگ کردم بسي ... که مسکين تر از سگ نديدم کسي

چو خواهي که در قدر والا رسي ... ز شيب تواضع به بالا رسي

در اين حضرت آنان گرفتند صدر ... که خود را فروتر نهادند قدر

چو سيل اندر آمد به هول و نهيب ... فتاد از بلندي به سر در نشيب

چو شبنم بيفتاد مسکين و خرد ... به مهر آسمانش به عيوق برد

گروهي برآنند از اهل سخن ... که حاتم اصم بود، باور مکن

برآمد طنين مگس بامداد ... که در چنبر عنکبوتي فتاد

همه ضعف و خاموشيش کيد بود ... مگس قند پنداشتش قيد بود

نگه کرد شيخ از سر اعتبار ... که اي پاي بند طمع پاي دار

نه هر جا شکر باشد و شهد و قند ... که در گوشه ها داميارست و بند

يکي گفت از آن حلقه ي اهل راي ... عجب دارم اي مرد راه خداي

مگس را تو چون فهم کردي خروش ... که مار را به دشواري آمد به گوش؟

تو آگاه گشتي به بانگ مگس ... نشايد اصم خواندنت زين سپس

تبسم کنان گفت اي تيز هوش ... اصم به که گفتار باطل نيوش

کساني که با ما به خلوت درند ... مرا عيب پوش و ثنا گسترند

چو پوشيده دارند اخلاق دون ... کند هستيم زير، طبع زبون

فرا مي نمايم که مي نشنوم ... مگر کز تکلف مبرا شوم

چو کاليو دانندم اهل نشست ... بگويند نيک و بدم هر چه هست

اگر بد شنيدن نيايد خوشم ... ز کردار بد دامن اندر کشم

به حبل ستايش فراچه مشو ... چو حاتم اصم باش و عيبت شنو

کسي گفت پروانه را کاي حقير ... برو دوستي در خور خويش گير

رهي رو که بيني طريق رحا ... تو و مهر شمع از کجا تا کجا؟

سمندر نه اي گرد آتش مگرد ... که مردانگي بايد آنگه نبرد

ز خورشيد پنهان شود موش کور ... که جهل است با آهنين پنجه روز

کسي را که داني که خصم تو اوست ... نه از عقل باشد گرفتن به دوست

تو را کس نگويد نکو مي کني ... که جان در سر کار او مي کني

گدايي که از پادشه خواست دخت ... قفا خورد و سوداي بيهوده پخت

کجا در حساب آرد او چون تو دوست ... که روي ملوک و سلاطين در اوست؟

مپندار کو در چنان مجلسي ... مدارا کند با چو تو مفلسي

وگر با همه خلق نرمي کند ... تو بيچاره اي با تو گرمي کند

نگه کن که پروانه ي سوزناک ... چه گفت، اي عجب گر بسوزم چه باک؟

مرا چون خليل آتشي در دل است ... که پنداري اين شعله بر من گل است

نه دل دامن دلستان مي کشد ... که مهرش گريبان جان مي کشد

نه خود را بر آتش بخود مي زنم ... که زنجير شوق است در گردنم

مرا همچنان دور بودم که سوخت ... نه اين دم که آتش به من درفروخت

نه آن مي کند يار در شاهدي ... که با او توان گفتن از زاهدي

که عيبم کند بر تولاي دوست؟ ... که من راضيم کشته در پاي دوست

مرا بر تلف حرص داني چراست؟ ... چو او هست اگر من نباشم رواست

بسوزم که يار پسنديده اوست ... که در وي سرايت کند سوز دوست

مرا چند گويي که در خورد خويش ... حريفي بدست آر همدرد خويش

بدان ماند اندرز شوريده حال ... که گويي به کژدم گزيده منال

يکي را نصيحت مگو اي شگفت ... که داني که در وي نخواهد گرفت

ز کف رفته بيچاره اي را لگام ... نگويند کاهسته را اي غلام

چه نغز آمد اين نکته در سندباد ... که عشق آتش است اي پسر پند، باد

به باد آتش تيز برتر شود ... پلنگ از زدن کينه ورتر شود

چو نيکت بديدم بدي مي کني ... که رويم فرا چون خودي مي کني

ز خود بهتري جوي و فرصت شمار ... که با چون خودي گم کني روزگار

پي چون خودي خودپرستان روند ... به کوي خطرناک مستان روند

من اول که اين کار سر داشتم ... دل از سر به يک بار برداشتم

سر انداز در عاشقي صادق است ... که بد زهره بر خويشتن عاشق است

اجل ناگهي در کمينم کشد ... همان به که آن نازنينم کشد

چو بي شک نبشته ست بر سر هلاک ... به دست دلارام خوشتر هلاک

نه روزي به بيچارگي جان دهي؟ ... پس آن به که در پاي جانان دهي

شبي ياد دارم که چشمم نخفت ... شنيدم که پروانه با شمع گفت



تاريخ : چهارشنبه 1390/10/28 | 19:21 | نویسنده : امیر

صفحه اول

مواعظ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی 2

 

تو ما را همي چاه کندي به راه ... بسر لاجرم در فتادي به چاه

دو کس چه کنند از پي خاص و عام ... يکي نيک محضر، دگر زشت نام

يکي تشنه را تاکند تازه حلق ... دگر تا بگردن درافتند خلق

اگر بد کني چشم نيکي مدار ... که هرگز نيارد گز انگور بار

نپندارم اي در خزان کشته جو ... که گندم ستاني به وقت درو

درخت زقوم ار به جان پروري ... مپندار هرگز کز او برخوري

رطب ناور چوب خر زهره ي بار ... چو تخم افگني، بر همان چشم دار

حکايت کنند از يکي نيکمرد ... که اکرام حجاج يوسف نکرد

به سرهنگ ديوان نگه کرد تيز ... که نطعش بينداز و ريگش بريز

چو حجت نماند جفا جوي را ... بپرخاش در هم کشد روي را

بخنديد و بگريست مرد خداي ... عجب داشت سنگين دل تيره راي

چو ديدش که خنديد و ديگر گريست ... بپرسيد کاين خنده و گريه چيست؟

بگفتا همي گريم از روزگار ... که طفلان بيچاره دارم چهار

همي خندم از لطف يزدان پاک ... که مظلوم رفتم نه ظالم به خاک

پسر گفتش: اي نامور شهريار ... يکي دست از اين مرد صوفي بدار

که خلقي بدو روي دارند و پشت ... نه راي است خلقي به يک بار کشت

بزرگي و عفو و کرم پيشه کن ... ز خردان اطفالش انديشه کن

شنيدم که نشنيد و خونش بريخت ... ز فرمان داور که داند گريخت؟

بزرگي در آن فکرت آن شب بخفت ... به خواب اندرش ديد و پرسيد و گفت:

دمي بيش بر من سياست نراند ... عقوبت بر او تا قيامت بماند

نترسي که پاک اندروني شبي ... برآرد ز سوز جگر يا ربي؟

نخفته ست مظلوم از آهش بترس ... ز دود دل صبحگاهش بترس

نه ابليس بد کرد و نيکي نديد؟ ... بر پاک نايد ز تخم پليد

مزن بانگ بر شيرمردان درشت ... چو با کودکان بر نيايي به مشت

يکي پند مي گفت فرزند را ... نگه دار پند خردمند را

مکن جور بر خردکان اي پسر ... که يک روزت افتد بزرگي به سر

نمي ترسي اي گرگ ناقص خرد ... که روزي پلنگيت بر هم درد؟

به خردي درم زور سرپنجه بود ... دل زيردستان ز من رنجه بود

بخوردم يکي مشت زورآوران ... نکردم دگر زور با لاغران

الا تا بغفلت نخفتي که نوم ... حرام است بر چشم سالار قوم

غم زيردستان بخور زينهار ... بترس از زبردستي روزگار

نصيحت که خالي بود از غرض ... چو داروي تلخ است، دفع مرض

که شاه ارچه بر عرصه نام آورست ... چو ضعف آمد از بيدقي کمترست

نديمي زمين ملک بوسه داد ... که ملک خداوند جاويد باد

در اين شهر مردي مبارک دم است ... که در پارسايي چنويي کم است

نبردند پيشش مهمات کس ... که مقصود حاصل نشد در نفس

نرفته ست هرگز بر او ناصواب ... دلي روشن و دعوتي مستجاب

بخوان تا بخواند دعائي بر اين ... که رحمت رسد ز آسمان برين

بفرمود تا مهتران خدم ... بخواندند پير مبارک قدم

برفتند و گفتند و آمد فقير ... تني محتشم در لباسي حقير

بگفتا دعائي کن اي هوشمند ... که در رشته چون سوزنم پاي بند

شنيد اين سخن پير خم بوده پشت ... بتندي برآورد بانگي درشت

که حق مهربان است بر دادگر ... ببخشاي و بخشايش حق نگر

دعاي منت کي شود سودمند ... اسيران محتاج در چاه و بند؟

تو ناکرده بر خلق بخشايشي ... کجا بيني از دولت آسايشي؟

ببايدت عذر خطا خواستن ... پس از شيخ صالح دعا خواستن

کجا دست گيرد دعاي ويت ... دعاي ستمديدگان در پيت؟

شنيد اين سخن شهريار عجم ... ز خشم و خجالت برآمد بهم

برنجيد و پس با دل خويش گفت ... چه رنجم؟ حق است اينچه درويش گفت

بفرمود تا هر که در بند بود ... به فرمانش آزاد کردند زود

جهانديده بعد از دو رکعت نماز ... به داور برآورد دست نياز

که اي بر فرازنده ي آسمان ... به جنگش گرفتي به صلحش بمان

ولي همچنان بر دعا داشت دست ... که شه سر برآورد و بر پاي جست

تو گويي ز شادي بخواهد پريد ... چو طاووس، چون رشته در پا نديد

بفرمود گنجينه ي گوهرش ... فشاندند در پاي و زر بر سرش

حق از بهر باطل نشايد نهفت ... ازان جمله دامن بيفشاند و گفت

مرو با سر رشته بار دگر ... مبادا که ديگر کند رشته سر

چو باري فتادي نگه دار پاي ... که يک بار ديگر نلغزد ز جاي

يکي را حکايت کنند از ملوک ... که بيماري رشته کردش چو دوک

چنانش در انداخت ضعف حسد ... که مي برد بر زيردستان حسد

ز سعدي شنو کاين سخن راست است ... نه هر باري افتاده برخاسته ست

جهان اي پسر ملک جاويد نيست ... ز دنيا وفاداري اميد نيست

نه بر باد رفتي سحرگاه و شام ... سرير سليمان عليه السلام؟

به آخر نديدي که بر باد رفت؟ ... خنک آن که با دانش و داد رفت

کسي زين ميان گوي دولت ربود ... که در بند آسايش خلق بود

بکار آمد آنها که برداشتند ... نه گرد آوريدند و بگذاشتند

شنيدم که در مصر ميري اجل ... سپه تاخت بر روزگارش اجل

جمالش برفت از رخ دل فروز ... چو خور زرد شد بس نماند ز روز

گزيدند فرزانگان دست فوت ... که در طب نديدند داروي موت

همه تخت و ملکي پذيرد زوال ... بجز ملک فرمانده لايزال

چو نزديک شد روز عمرش به شب ... شنيدند مي گفت در زير لب

که در مصر چون من عزيزي نبود ... چو حاصل همين بود چيزي نبود

جهان گرد کردم نخوردم برش ... برفتم چو بيچارگان از سرش

پسنديده رايي که بخشيد و خورد ... جهان از پي خويشتن گرد کرد

در اين کوش تا با تو ماند مقيم ... که هرچ از تو ماند دريغ است و بيم

کند خواجه بر بستر جان گداز ... يکي دست کوتاه و ديگر دراز

در آن دم تو را مي نمايد به دست ... که دهشت زبانش ز گفتن ببست

که دستي به جود و کرم کن دراز ... دگر دست کوته کن از ظلم و آز

کنونت که دست است خاري بکن ... دگر کي برآري تو دست از کفن؟

بتابد بسي ماه و پروين و هور ... که سر بر نداري ز بالين گور

قزل ارسلان قلعه اي سخت داشت ... که گردن به الوند بر مي فراشت

نه انديشه از کس نه حاجت به هيچ ... چو زلف عروسان رهش پيچ پيچ

چنان نادر افتاده در روضه اي ... که بر لاجوردين طبق بيضه اي

شنيدم که مردي مبارک حضور ... به نزديک شاه آمد از راه دور

حقايق شناسي، جهانديده اي ... هنرمندي، آفاق گرديده اي؟

بزرگي، زبان آوري کاردان ... حکيمي، سخنگوي بسياردان

قزل گفت چندين که گرديده اي ... چنين جاي محکم دگر ديده اي؟

بخنديد کاين قلعه اي خرم است ... وليکن نپندارمش محکم است

نه پيش از تو گردن کشان داشتند ... دمي چند بودند و بگذاشتند؟

نه بعد از تو شاهان ديگر برند ... درخت اميد تو را برخورند؟

ز دوران ملک پدر ياد کن ... دل از بند انديشه آزاد کن

چنان روزگارش به کنجي نشاند ... که بر يک پشيزش تصرف نماند

چو نوميد ماند از همه چيز و کس ... اميدش به فضل خدا ماند و بس

بر مرد هشيار دنيا خس است ... که هر مدتي جاي ديگر کس است

چنين گفت شوريده اي در عجم ... به کسري که اي وارث ملک جم

اگر ملک بر جم بماندي و بخت ... تو را چون ميسر شدي تاج و تخت؟

اگر گنج قارون به چنگ آوري ... نماند مگر آنچه بخشي، بري

چو الپ ارسلان جان به جان بخش داد ... پسر تاج شاهي به سر برنهاد

به تربت سپردندش از تاجگاه ... نه جاي نشستن بد آماجگاه

چنين گفت ديوانه اي هوشيار ... چو ديدش پسر روز ديگر سوار

زهي ملک و دوران سر در نشيب ... پدر رفت و پاي پسر در رکيب

چنين است گرديدن روزگار ... سبک سير و بدعهد و ناپايدار

چو ديرينه روزي سرآورد عهد ... جوان دولتي سر برآرد ز مهد

منه بر جهان دل که بيگانه اي است ... چو مطرب که هر روز در خانه اي است

نه لايق بود عيش با دلبري ... که هر بامدادش بود شوهري

نکويي کن امسال چون ده تو راست ... که سال دگر ديگري دهخداست

شنيدم که از پادشاهان غور ... يکي پادشه خر گرفتي بزور

خران زير بار گران بي علف ... به روزي دو مسکين شدندي تلف

چو منعم کند سفله را، روزگار ... نهد بر دل تنگ درويش، بار

چو بام بلندش بود خودپرست ... کند بول و خاشاک بر بام پست

شنيدم که باري به عزم شکار ... برون رفت بيدادگر شهريار

تگاور به دنبال صيدي براند ... شبش درگرفت از حشم دور ماند

بتنها ندانست روي و رهي ... بينداخت ناکام شب در دهي

يکي پيرمرد اندر آن ده مقيم ... ز پيران مردم شناس قديم

پسر را همي گفت کاي شادبهر ... خرت را مبر بامدادان به شهر

که آن ناجوانمرد برگشته بخت ... که تابوت بينمش بر جاي تخت

کمر بسته دارد به فرمان ديو ... به گردون بر از دست جورش غريو

در اين کشور آسايش و خرمي ... نديد و نبيند به چشم آدمي

مگر اين سيه نامه ي بي صفا ... به دوزخ برد لعنت اندر قفا

پسر گفت: راه درازست و سخت ... پياده نيارم شد اي نيکبخت

طريقي بينديش و رايي بزن ... که راي تو روشن تر از راي من

پدر گفت: اگر پند من بشنوي ... يکي سنگ برداشت بايد قوي

زدن بر خر نامور چند بار ... سر و دست و پهلوش کردن فگار

مگر کان فرومايه ي زشت کيش ... به کارش نيايد خر لنگ ريش

چو خضر پيمبر که کشتي شکست ... وز او دست جبار ظالم ببست

به سالي که در بحر کشتي گرفت ... بسي سالها نام زشتي گرفت

تفو بر چنان ملک و دولت که راند ... که شنعت بر او تا قيامت بماند

پسر چون شنيد اين حديث از پدر ... سر از خط فرمان نبردش بدر

فرو کوفت بيچاره خر را به سنگ ... خر از دست عاجز شد از پاي لنگ

پدر گفتش اکنون سر خويش گير ... هر آن ره که مي بايدت پيش گير

پسر در پي کاروان اوفتاد ... ز دشنام چندان که دانست داد

وز اين سو پدر روي در آستان ... که يارب به سجاده ي راستان

که چندان امانم ده از روزگار ... کز اين نحس ظالم برآيد دمار

اگر من نبينم مر او را هلاک ... شب گور چشمم نخسبد به خاک

اگر مار زايد زن باردار ... به از آدمي زاده ي ديوسار

زن از مرد موذي ببسيار به ... سگ از مردم مردم آزار به

مخنث که بيداد با خود کند ... ازان به که با ديگري بد کند

شه اين جمله بشنيد و چيزي نگفت ... ببست اسب و سر بر نمد زين بخفت

همه شب به بيداري اختر شمرد ... ز سودا و انديشه خوابش نبرد

چو آواز مرغ سحر گوش کرد ... پريشاني شب فراموش کرد

سواران همه شب همي تاختند ... سحرگه پي اسب بشناختند

بر آن عرصه بر اسب ديدند و شاه ... پياده دويدند يکسر سپاه

به خدمت نهادند سر بر زمين ... چو دريا شد از موج لشکر، زمين

يکي گفتش از دوستان قديم ... که شب حاجبش بود و روزش نديم

رعيت چه نزلت نهادند دوش؟ ... که ما را نه چشم آرميد و نه گوش

شهنشه نيارست کردن حديث ... که بر وي چه آمد ز خبث خبيث

هم آهسته سر برد پيش سرش ... فرو گفت پنهان به گوش اندرش

کسم پاي مرغي نياورد پيش ... ولي دست خر رفت از اندازه بيش

بزرگان نشستند و خوان خواستند ... بخوردند و مجلس بياراستند

چو شور و طرب در نهاد آمدش ... ز دهقان دوشينه ياد آمدش

بفرمود و جستند و بستند سخت ... بخواري فگندند در پاي تخت

سيه دل برآهخت شمشير تيز ... ندانست بيچاره راه گريز

سر نااميدي برآورد و گفت ... نشايد شب گور در خانه خفت

نه تنها منت گفتم اي شهريار ... که برگشته بختي و بد روزگار

چرا خشم بر من گرفتي و بس؟ ... منت پيش گفتم، همه خلق پس

چو بيداد کردي توقع مدار ... که نامت به نيکي رود در ديار

ور ايدون که دشخوارت آمد سخن ... دگر هرچه دشخوارت آيد مکن

تو را چاره از ظلم برگشتن است ... نه بيچاره بي گنه کشتن است

مرا پنج روز دگر مانده گير ... دو روز دگر عيش خوش رانده گير

نماند ستمگار بد روزگار ... بماند بر او لعنت پايدار

تو را نيک پندست اگر بشنوي ... وگر نشنوي خود پشيمان شوي

بدان کي ستوده شود پادشاه ... که خلقش ستايند در بارگاه؟

چه سود آفرين بر سر انجمن ... پس چرخه نفرين کنان پيرزن؟

همي گفت و شمشير بالاي سر ... سپر کرده جان پيش تير قدر

نبيني که چون کارد بر سر بود ... قلم را زبانش روان تر بود

شه از مستي غفلت آمد به هوش ... به گوشش فرو گفت فرخ سروش

کز اين پير دست عقوبت بدار ... يکي کشته گير از هزاران هزار

زماني سرش در گريبان بماند ... پس آنگه به عفو آستين برفشاند

به دستان خود بند از او برگرفت ... سرش را ببوسيد و در بر گرفت

بزرگيش بخشيد و فرماندهي ... ز شاخ اميدش برآمد بهي

به گيتي حکايت شد اين داستان ... رود نيکبخت از پي راستان

بياموزي از عاقلان حسن خوي ... نه چندان که از جاهل عيب جوي

ز دشمن شنو سيرت خود که دوست ... هرآنچ از تو آيد به چشمش نکوست

وبال است دادن به رنجور قند ... که داروي تلخش بود سودمند

ترش روي بهتر کند سرزنش ... که ياران خوش طبع شيرين منش

از اين به نصيحت نگويد کست ... اگر عاقلي يک اشارت بست

چو دور خلافت به مأمون رسيد ... يکي ماه پيکر کنيزک خريد

به چهر آفتابي، به تن گلبني ... به عقل خردمند بازي کني

به خون عزيزان فرو برده چنگ ... سر انگشتها کرده عناب رنگ

بر ابروي عابد فريبش خضاب ... چو قوس قزح بود بر آفتاب

شب خلوت آن لعبت حور زاد ... مگر تن در آغوش مأمون نداد

گرفت آتش خشم در وي عظيم ... سرش خواست کردن چو جوزا دو نيم

بگفتا سر اينک به شمشير تيز ... بينداز و با من مکن خفت و خيز

بگفت از که بر دل گزند آمدت؟ ... چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟

بگفت ار کشي ور شکافي سرم ... ز بوي دهانت به رنج اندرم

کشد تير پيکار و تيغ ستم ... به يک بار و بوي دهن دم به دم

شنيد اين سخن سرور نيکبخت ... برآشفت نيک و برنجيد سخت

همه شب در اين فکر بود و نخفت ... دگر روز با هوشمندان بگفت

طبيعت شناسان هر کشوري ... سخن گفت با هر يک از هر دري

دلش گرچه در حال از او رنجه شد ... دوا کرد و خوشبوي چون غنچه شد

پري چهره را همنشين کرد و دوست ... که اين عيب من گفت، يار من اوست

به نزد من آن کس نکوخواه تست ... که گويد فلان خار در راه تست

به گمراه گفتن نکو مي روي ... جفائي تمام است و جوري قوي

هر آنگه که عيبت نگويند پيش ... هنرداني از جاهلي عيب خويش

مگو شهد شيرين شکر فايق است ... کسي را که سقمونيا لايق است

چه خوش گفت يک روز دارو فروش: ... شفا بايدت داروي تلخ نوش

اگر شربتي بايدت سودمند ... ز سعدي ستان تلخ داروي پند

به پرويزن معرفت بيخته ... به شهد عبارت برآميخته

شنيدم که از نيکمردي فقير ... دل آزرده شد پادشاهي کبير

مگر بر زبانش حقي رفته بود ... ز گردن کشي بر وي آشفته بود

به زندان فرستادش از بارگاه ... که زورآزماي است بازوي جاه

ز ياران يکي گفتش اندر نهفت ... مصالح نبود اين سخن گفت، گفت

رسانيدن امر حق طاعت است ... ز زندان نترسم که يک ساعت است

همان دم که در خفيه اين راز رفت ... حکايت به گوش ملک باز رفت

بخنديد کو ظن بيهوده برد ... نداند که خواهد در اين حبس مرد

غلامي به درويش برد اين پيام ... بگفتا به خسرو بگو اي غلام

مرا بار غم بر دل ريش نيست ... که دنيا همين ساعتي بيش نيست

نه گر دستگيري کني خرمم ... نه گر سر بري در دل آيد غمم

تو گر کامراني به فرمان و گنج ... دگر کس فرومانده در ضعف و رنج

به دروازه ي مرگ چون در شويم ... به يک هفته با هم برابر شويم

منه دل بدين دولت پنج روز ... به دود دل خلق، خود را مسوز

نه پيش از تو بيش از تو اندوختند ... به بيداد کردن جهان سوختند؟

چنان زي که ذکرت به تحسين کنند ... چو مردي، نه بر گور نفرين کنند

نبايد به رسم بد آيين نهاد ... که گويند لعنت بر آن، کاين نهاد

وگر بر سرآيد خداوند زور ... نه زيرش کند عاقبت خاک گور؟

بفرمود دلتنگ روي از جفا ... که بيرون کنندش زبان از قفا

چنين گفت مرد حقايق شناس ... کز اين هم که گفتي ندارم هراس

من از بي زباني ندارم غمي ... که دانم که ناگفته داند همي

اگر بينوايي برم ور ستم ... گرم عاقبت خير باشد چه غم؟

عروسي بود نوبت ماتمت ... گرت نيکروزي بود خاتمت

يکي مشت زن بخت روزي نداشت ... نه اسباب شامش مهيا نه چاشت

ز جور شکم گل کشيدي به پشت ... که روزي محال است خوردن به مشت

مدام از پريشاني روزگار ... دلش پر ز حسرت، تنش سوکوار

گهش جنگ با عالم خيره کش ... گه از بخت شوريده، رويش ترش

گه از ديدن عيش شيرين خلق ... فرو مي شدي آب تلخش به حلق

گه از کار آشفته بگريستي ... که کس ديد از اين تلخ تر زيستي؟

کسان شهد نوشند و مرغ و بره ... مرا روي نان مي نبيند تره

گر انصاف پرسي نه نيکوست اين ... برهنه من و گربه را پوستين

چه بودي که پايم در اين کار گل ... به گنجي فرو رفتي از کام دل!

مگر روزگاري هوس راندمي ... ز خود گرد محنت بيفشاندمي

شنيدم که روزي زمين مي شکافت ... عظام زنخدان پوسيده يافت

به خاک اندرش عقد بگسيخته ... گهرهاي دندان فرو ريخته

دهان بي زبان پند مي گفت و راز ... که اي خواجه با بينوايي بساز

نه اين است حال دهن زير گل! ... شکر خورده انگار يا خون دل

غم از گردش روزگاران مدار ... که بي ما بگردد بسي روزگار

همان لحظه کاين خاطرش روي داد ... غم از خاطرش رخت يک سو نهاد

که اي نفس بي راي و تدبير و هش ... بکش بار تيمار و خود را مکش

اگر بنده اي بار بر سر برد ... وگر سر به اوج فلک بر برد

در آن دم که حالش دگرگون شود ... به مرگ از سرش هر دو بيرون شود

غم و شادماني نماند وليک ... جزاي عمل ماند و نام نيک

کرم پاي دارد، نه ديهيم و تخت ... بده کز تو اين ماند اي نيکبخت

مکن تکيه بر ملک و جاه و حشم ... که پيش از تو بوده ست و بعد از تو هم

خداوند دولت غم دين خورد ... که دنيا به هر حال مي بگذرد

نخواهي که ملکت برآيد بهم ... غم ملک و دين خورد بايد بهم

زرافشان، چو دنيا بخواهي گذاشت ... که سعدي درافشاند اگر زر نداشت

حکايت کنند از جفا گستري ... که فرماندهي داشت بر کشوري

در ايام او روز مردم چو شام ... شب از بيم او خواب مردم حرام

همه روز نيکان از او در بلا ... به شب دست پاکان از او بر دعا

گروهي بر شيخ آن روزگار ... ز دست ستمگر گرستند زار

که اي پير داناي فرخنده راي ... بگوي اين جوان را بترس از خداي

بگفتا دريغ آيدم نام دوست ... که هر کس نه در خورد پيغام اوست

کسي را که بيني ز حق بر کران ... منه با وي، اي خواجه، حق در ميان

دريغ است با سفله گفت از علوم ... که ضايع شود تخم در شوره بوم

چو در وي نگيرد عدو داندت ... برنجد به جان و برنجاندت

تو را عادت، اي پادشه، حق روي است ... دل مرد حق گوي از اين جا قوي است

نگين خصلتي دارد اي نيکبخت ... که در موم گيرد نه در سنگ سخت

عجب نيست گر ظالم از من به جان ... برنجد که دزدست و من پاسبان

تو هم پاسباني به انصاف و داد ... که حفظ خدا پاسبان تو باد

تو را نيست منت ز روي قياس ... خداوند را من و فضل و سپاس

که در کار خيرت به خدمت بداشت ... نه چون ديگرانت معطل گذاشت

همه کس به ميدان کوشش درند ... ولي گوي بخشش نه هر کس برند

تو حاصل نکردي به کوشش بهشت ... خدا در تو خوي بهشتي سرشت

دلت روشن و وقت مجموع باد ... قدم ثابت و پايه مرفوع باد

حياتت خوش و رفتنت بر صواب ... عبادت قبول و دعا مستجاب

همي تا برآيد به تدبير کار ... مداراي دشمن به از کارزار

چو نتوان عدو را به قوت شکست ... به نعمت ببايد در فتنه بست

گر انديشه باشد ز خصمت گزند ... به تعويذ احسان زبانش ببند

عدو را بجاي خسک در بريز ... که احسان کند کند، دندان تيز

چو دستي نشايد گزيدن، ببوس ... که با غالبان چاره زرق است و لوس

به تدبير رستم درآيد به بند ... که اسفنديارش نجست از کمند

عدو را به فرصت توان کند پوست ... پس او را مدارا چنان کن که دوست

حذر کن ز پيکار کمتر کسي ... که از قطره سيلاب ديدم بسي

مزن تا تواني بر ابرو گره ... که دشمن اگرچه زبون، دوست به

بود دشمنش تازه و دوست ريش ... کسي کش بود دشمن از دوست بيش

مزن با سپاهي ز خود بيشتر ... که نتوان زد انگشت با نيشتر

وگر زو تواناتري در نبرد ... نه مردي است بر ناتوان زور کرد

اگر پيل زوري وگر شير چنگ ... به نزديک من صلح بهتر که جنگ

چو دست از همه حيلتي در گسست ... حلال است بردن به شمشير دست

اگر صلح خواهد عدو سر مپيچ ... وگر جنگ جويد عنان بر مپيچ

که گروي ببندد در کارزار ... تو را قدر و هيبت شود يک، هزار

ور او پاي جنگ آورد در رکاب ... نخواهد به حشر از تو داور حساب

تو هم جنگ را باش چون کينه خاست ... که با کينه ور مهرباني خطاست

چو با سفله گويي به لطف و خوشي ... فزون گرددش کبر و گردن کشي

به اسبان تازي و مردان مرد ... برآر از نهاد بدانديش گرد

و گر مي برآيد به نرمي و هوش ... به تندي و خشم و درشتي مکوش

چو دشمن به عجز اندر آمد ز در ... نبايد که پرخاش جويي دگر

چو زنهار خواهد کرم پيشه کن ... ببخشاي و از مکرش انديشه کن

ز تدبير پير کهن بر مگرد ... که کارآزموده بود سالخورد

در آرند بنياد رويين ز پاي ... جوانان به نيروي و پيران به راي

بينديش در قلب هيجا مفر ... چه داني کران را که باشد ظفر؟

چو بيني که لشکر ز هم دست داد ... به تنها مده جان شيرين به باد

اگر بر کناري به رفتن بکوش ... وگر در ميان لبس دشمن بپوش

وگر خود هزاري و دشمن دويست ... چو شب شد در اقليم دشمن مايست

شب تيره پنجه سوار از کمين ... چو پانصد به هيبت بدرد زمين

چو خواهي بريدن به شب راهها ... حذر کن نخست از کمينگاهها

ميان دو لشکر چو يک روزه راه ... بماند، بزن خيمه بر جايگاه

گر او پيشدستي کند غم مدار ... ور افراسياب است مغزش برآر

نداني که لشکر چو يک روزه راند ... سر پنجه ي زورمندش نماند

تو آسوده بر لشکر مانده زن ... که نادان ستم کرد بر خويشتن

چو دشمن شکستي بيفگن علم ... که بازش نيايد جراحت به هم

بسي در قفاي هزيمت مران ... نبايد که دور افتي از ياوران

هوابيني از گرد هيجا چو ميغ ... بگيرند گردت به زوبين و تيغ

به دنبال غارت نراند سپاه ... که خالي بماند پس پشت شاه

سپه را نگهباني شهريار ... که خالي بماند پس پشت شاه

دلاور که باري تهور نمود ... ببايد به مقدارش اندر فزود

که بار دگر دل نهد بر هلاک ... ندارد ز پيکار يأجوج باک

سپاهي در آسودگي خوش بدار ... که در حالت سختي آيد به کار

کنون دست مردان جنگي ببوس ... نه آنگه که دشمن فرو کوفت کوس

سپاهي که کارش نباشد به برگ ... چرا روز هيجا نهد دل به مرگ؟

نواحي ملک از کف بدسگال ... به لشکر نگه دار و لشکر به مال

ملک را بود بر عدو دست، چير ... چو لشکر دل آسوده باشند و سير

بهاي سر خويشتن مي خورد ... نه انصاف باشد که سختي برد

چو دارند گنج از سپاهي دريغ ... دريغ آيدش دست بردن به تيغ

چه مردي کند در صف کارزار ... که دستش تهي باشد و کار، زار؟

به پيکار دشمن دليران فرست ... هزبران به آورد شيران فرست

به راي جهانديدگان کار کن ... که صيد آزموده ست گرگ کهن

مترس از جوانان شمشير زن ... حذر کن ز پيران بسيار فن

جوانان پيل افگن شير گير ... ندانند دستان روباه پير

خردمند باشد جهانديده مرد ... که بسيار گرم آزموده ست و سرد

جوانان شايسته ي بخت ور ... ز گفتار پيران نپيچند سر

گرت مملکت بايد آراسته ... مده کار معظم به نوخاسته

سپه را مکن پيشرو جز کسي ... که در جنگها بوده باشد بسي

به خردان مفرماي کار درشت ... که سندان نشايد شکستن به مشت

رعيت نوازي و سر لشکري ... نه کاري است بازيچه و سرسري

نخواهي که ضايع شود روزگار ... به ناکارديده مفرماي کار

نتابد سگ صيد روي از پلنگ ... ز روبه رمد شير ناديده جنگ

چو پرورده باشد پسر در شکار ... نترسد چو پيش آيدش کارزار

به کشتي و نخچير و آماج و گوي ... دلاور شود مرد پرخاشجوي

به گرمابه پرورده و خيش و ناز ... برنجد چو بيند در جنگ باز

دو مردش نشانند بر پشت زين ... بود کش زند کودکي بر زمين

يکي را که ديدي تو در جنگ پشت ... بکش گر عدو در مصافش نکشت

مخنث به از مرد شمشير زن ... که روز وغا سر بتابد چو زن

چه خوش گفت گرگين به فرزند خويش ... چو بربست قربان پيکار و کيش

اگر چون زنان جست خواهي گريز ... مرو آب مردان جنگي مريز

سواري که بنمود در جنگ پشت ... نه خود را که نام آوران را بکشت

شجاعت نيايد مگر زان دو يار ... که افتند در حلقه ي کارزار

دو همجنس همسفره ي همزبان ... بکوشند در قلب هيجا به جان

که ننگ آيدش رفتن از پيش تير ... برادر به چنگال دشمن اسير

چو بيني که ياران نباشند يار ... هزيمت ز ميدان غنيمت شمار

دو تن، پرور اي شاه کشور گشاي ... يکي اهل بازو، دوم اهل راي

ز نام آوران گوي دولت برند ... که دانا و شمشير زن پرورند

هر آن کو قلم را نورزيد و تيغ ... بر او گر بميرد مگو اي دريغ

قلم زن نکودار و شمشير زن ... نه مطرب که مردي نيايد ز زن

نه مردي است دشمن در اسباب جنگ ... تو مدهوش ساقي و آواز چنگ

بسا اهل دولت به بازي نشست ... که ملکت برفتش به بازي ز دست

نگويم ز جنگ بد انديش ترس ... در آوازه ي صلح از او بيش ترس

بسا کس به روز آيت صلح خواند ... چو شب شد سپه بر سر خفته راند

زره پوش خسبند مرد اوژنان ... که بستر بود خوابگاه زنان

به خيمه درون مرد شمشير زن ... برهنه نخسبد چو در خانه زن

ببايد نهان جنگ را ساختن ... که دشمن نهان آورد تاختن

حذر کار مردان کار آگه است ... يزک سد رويين لشکر گه است

ميان دو بد خواه کوتاه دست ... نه فرزانگي باشد ايمن نشست

که گر هر دو باهم سگالند راز ... شود دست کوتاه ايشان دراز

يکي را به نيرنگ مشغول دار ... دگر را برآور ز هستي دمار

اگر دشمني پيش گيرد ستيز ... به شمشير تدبير خونش بريز

برو دوستي گير با دشمنش ... که زندان شود پيرهن بر تنش

چو در لشکر دشمن افتد خلاف ... تو بگذار شمشير خود در غلاف

چو گرگان پسندند بر هم گزند ... بر آسايد اندر ميان گوسفند

چو دشمن به دشمن بود مشتغل ... تو با دوست بنشين به آرام دل

چو شمشير پيکار برداشتي ... نگه دار پنهان ره آشتي

که لشکر کشوفان مغفر شکاف ... نهان صلح جستند و پيدا مصاف

دل مرد ميدان نهاني بجوي ... که باشد که در پايت افتد چو گوي

چو سالاري از دشمن افتد به چنگ ... به کشتن برش کرد بايد درنگ

که افتد کز اين نيمه هم سروري ... بماند گرفتار در چنبري

اگر کشتي اين بندي ريش را ... نبيني دگر بندي خويش را

نترسد که دورانش بندي کند ... که بر بنديان زورمندي کند؟

کسي بنديان را بود دستگير ... که خود بوده باشد به بندي اسير

اگر سرنهد بر خطت سروري ... چو نيکش بداري، نهد ديگري

اگر خفيه ده دل بدست آوري ... از آن به که صدره شبيخون بري

گرت خويش دشمن شود دوستدار ... ز تلبيسش ايمن مشو زينهار

که گردد درونش به کين تو ريش ... چو ياد آيدش مهر پيوند خويش

بد انديش را لفظ شيرين مبين ... که ممکن بود زهر در انگبين

کسي جان از آسيب دشمن ببرد ... که مر دوستان را به دشمن شمرد

نگه دارد آن شوخ در کيسه در ... که بيند همه خلق را کيسه بر

سپاهي که عاصي شود در امير ... ورا تا تواني بخدمت مگير

ندانست سالار خود را سپاس ... تو را هم ندارد، ز غدرش هراس

به سوگند و عهد استوارش مدار ... نگهبان پنهان بر او بر گمار

نو آموز را ريسمان کن دراز ... نه بگسل که ديگر نبينيش باز

چو اقليم دشمن به جنگ و حصار ... گرفتي، به زندانيانش سپار

که بندي چو دندان به خون در برد ... ز حلقوم بيدادگر خون خورد

چو برکندي از چنگ دشمن ديار ... رعيت به سامان تر از وي بدار

که گر باز کوبد در کار زار ... بر آرند عام از دماغش دمار

وگر شهريان را رساني گزند ... در شهر بر روي دشمن مبند

مگو دشمن تيغ زن بر درست ... که انباز دشمن به شهر اندرست

به تدبير جنگ بد انديش کوش ... مصالح بينديش و نيت بپوش

منه در ميان راز با هر کسي ... که جاسوس همکاسه ديدم بسي

سکندر که با شرقيان حرب داشت ... درخيمه گويند در غرب داشت

چو بهمن به زاولستان خواست شد ... چپ آوازه افگند و از راست شد

اگر جز تو داند که عزم تو چيست ... بر آن راي و دانش ببايد گريست

کرم کن، نه پرخاش و کين آوري ... که عالم به زير نگين آوري

چو کاري برآيد به لطف و خوشي ... چه حاجت به تندي و گردن کشي؟

نخواهي که باشد دلت دردمند ... دل درمندان برآور زبند

به بازو توانا نباشد سپاه ... برو همت از ناتوانان بخواه

دعاي ضعيفان اميدوار ... ز بازوي مردي به آيد به کار

هر آن کاستعانت به درويش برد ... اگر بر فريدون زد از پيش برد

اگر هوشمندي به معني گراي ... که معني بماند ز صورت بجاي

که را دانش وجود و تقوي نبود ... به صورت درش هيچ معني نبود

کسي خسبد آسوده در زير گل ... که خسبند از او مردم آسوده دل

غم خويش در زندگي خور که خويش ... به مرده نپردازد از حرص خويش

زر و نعمت اکنون بده کان تست ... که بعد از تو بيرون ز فرمان تست

نخواهي که باشي پراگنده دل ... پراگندگان را ز خاطر مهل

پريشان کن امروز گنجينه چست ... که فردا کليدش نه در دست تست

تو با خود ببر توشه خويشتن ... که شفقت نيايد ز فرزند و زن

کسي گوي دولت ز دنيا برد ... که با خود نصيبي به عقبي برد

به غمخوارگي چون سرانگشت من ... نخارد کس اندر جهان پشت من

مکن، بر کف دست نه هرچه هست ... که فردا به دندان بري پشت دست

به پوشيدن ستر درويش کوش ... که ستر خدايت بود پرده پوش

مگردان غريب از درت بي نصيب ... مبادا که گردي به درها غريب

بزرگي رساند به محتاج خير ... که ترسد که محتاج گردد به غير

به حال دل خستگان در نگر ... که روزي دلي خسته باشي مگر

درون فروماندگان شاد کن ... ز روز فروماندگي ياد کن

نه خواهنده اي بر در ديگران ... به شکرانه خواهنده از در مران

پدرمرده را سايه بر سر فکن ... غبارش بيفشان و خارش بکن

نداني چه بودش فرو مانده سخت؟ ... بود تازه بي بيخ هرگز درخت؟

چو بيني يتيمي سر افگنده پيش ... مده بوسه بر روي فرزند خويش

يتيم ار بگريد که نازش خرد؟ ... وگر خشم گيرد که بارش برد؟

الا تا نگريد که عرش عظيم ... بلرزد همي چون بگريد يتيم

به رحمت بکن آبش از ديده پاک ... به شفقت بيفشانش از چهره خاک

اگر سايه خود برفت از سرش ... تو در سايه خويشتن پرورش

من آنگه سر تاجور داشتم ... که سر بر کنار پدر داشتم

اگر بر وجودم نشستي مگس ... پريشان شدي خاطر چند کس

کنون دشمنان گر برندم اسير ... نباشد کس از دوستانم نصير

مرا باشد از درد طفلان خبر ... که در طفلي از سر برفتم پدر

يکي خار پاي يتيمي بکند ... به خواب اندرش ديد صدر خجند

همي گفت و در روضه ها مي چميد ... کزان خار بر من چه گلها دميد

مشو تا تواني ز رحمت بري ... که رحمت برندت چو رحمت بري

چو انعام کردي مشو خود پرست ... که من سرورم ديگران زير دست

اگر تيغ دورانش انداخته ست ... نه شمشير دوران هنوز آخته ست؟

چو بيني دعا گوي دولت هزار ... خداوند را شکر نعمت گزار

که چشم از تو دارند مردم بسي ... نه تو چشم داري به دست کسي

کرم خوانده ام سيرت سروران ... غلط گفتم، اخلاق پيغمبران

شنيدم که يک هفته ابن السبيل ... نيامد به مهمان سراي خليل

ز فرخنده خويي نخوردي بگاه ... مگر بينوايي در آيد ز راه

برون رفت و هر جانبي بنگريد ... بر اطراف وادي نگه کرد و ديد

به تنها يکي در بيايان چو بيد ... سر و مويش از برف پيري سپيد

به دلداريش مرحبايي بگفت ... برسم کريمان صلايي بگفت

که اي چشمهاي مرا مردمک ... يکي مردمي کن به نان و نمک

نعم گفت و بر جست و برداشت گام ... که دانست خلقش، عليه السلام

رقبيان مهمان سراي خليل ... به عزت نشاندند پير ذليل

بفرمود و ترتيب کردند خوان ... نشستند بر هر طرف همگنان

چو بسم الله آغاز کردند جمع ... نيامد ز پيرش حديثي به سمع

چنين گفتش: اي پير ديرينه روز ... چو پيران نمي بينمت صدق و سوز

نه شرط است وقتي که روزي خوري ... که نام خداوند روزي بري؟

بگفتا نگيرم طريقي به دست ... که نشنيدم از پير آذرپرست

بدانست پيغمبر نيک فال ... که گبرست پير تبه بوده حال

بخواري براندش چو بيگانه ديد ... که منکر بود پيش پاکان پليد

سروش آمد از کردگار جليل ... به هيبت ملامت کنان کاي خليل

منش داده صد سال روزي و جان ... تو را نفرت آمد از او يک زمان

گر او مي برد پيش آتش سجود ... تو با پس چرا مي بري دست جود؟

گره بر سر بند احسان مزن ... که اين زرق و شيدست و آن مکر و فن

زيان مي کند مرد تفسيردان ... که علم و ادب مي فروشد به نان

کجا عقل يا شرع فتوي دهد ... که اهل خرد دين به دنيا دهد؟

وليکن تو بستان که صاحب خرد ... از ارزان فروشان به رغبت خرد

زبان داني آمد به صاحبدلي ... که محکم فرومانده ام در گلي

يکي سفله را ده درم بر من است ... که دانگي از او بر دلم ده من است

همه شب پريشان از او حال من ... همه روز چون سايه دنبال من

بکرد از سخنهاي خاطر پريش ... درون دلم چون در خانه ريش

خدايش مگر تا ز مادر بزاد ... جز اين ده درم چيز ديگر نداد

ندانسته از دفتر دين الف ... نخوانده بجز باب لاينصرف

خور از کوه يک روز سر بر نزد ... که اين قلتبان حلقه بر در نزد

در انديشه ام تا کدامم کريم ... از آن سنگدل دست گيرد به سيم

شنيد اين سخن پير فرخ نهاد ... درستي دو، در آستينش نهاد

زر افتاد در دست افسانه گوي ... برون رفت ازان جا چو زر تازه روي

يکي گفت: شيخ اين نداني که کيست؟ ... بر او گر بميرد نبايد گريست

گدايي که بر شير نر زين نهد ... ابو زيد را اسب و فرزين نهد

بر آشفت عابد که خاموش باش ... تو مرد زبان نيستي، گوش باش

اگر راست بود آنچه پنداشتم ... ز خلق آبرويش نگه داشتم

وگر شوخ چشمي و سالوس کرد ... الا تا نپنداري افسوس کرد

که خود را نگه داشتم آبروي ... ز دست چنان گر بزي يافه گوي

بد و نيک را بذل کن سيم و زر ... که اين کسب خيرست و آن دفع شر

خنک آن که در صحبت عاقلان ... بياموزد اخلاق صاحبدلان

گرت عقل و راي است و تدبير و هوش ... به عزت کني پند سعدي به گوش

که اغلب در اين شيوه دارد مقال ... نه در چشم و زلف و بناگوش و خال

يکي رفت و دينار از او صد هزار ... خلف برد صاحبدلي هوشيار

نه چون ممسکان دست بر زر گرفت ... چو آزادگان دست از او بر گرفت

ز درويش خالي نبودي درش ... مسافر به مهمان سراي اندرش

دل خويش و بيگانه خرسند کرد ... نه همچون پدر سيم و زر بند کرد

ملامت کني گفتش اي باد دست ... به يک ره پريشان مکن هرچه هست

به سالي توان خرمن اندوختن ... به يک دم نه مردي بود سوختن

چو در دست تنگي نداري شکيب ... نگه دار وقت فراخي حسيب

به دختر چه خوش گفت بانوي ده ... که روز نوا برگ سختي بنه

همه وقت بردار مشک و سبوي ... که پيوسته در ده روان نيست جوي

به دنيا توان آخرت يافتن ... به زر پنجه شير بر تافتن

اگر تنگدستي مرو پيش يار ... وگر سيم داري بيا و بيار

اگر روي بر خاک پايش نهي ... جوابت نگويد به دست تهي

خداوند زر برکند چشم ديو ... به دام آورد صخر جني به ريو

تهي دست در خوبرويان مپيچ ... که بي هيچ مردم نيرزند هيچ

به دست تهي بر نياد اميد ... به زر برکني چشم ديو سپيد

به يک بار بر دوستان زر مپاش ... وز آسيب دشمن به انديشه باش

اگر هرچه يابي به کف برنهي ... کفت وقت حاجت بماند تهي

گدايان به سعي تو هرگز قوي ... نگردند، ترسم تو لاغر شوي

چو مناع خير اين حکايت بگفت ... ز غيرت جوانمرد را رگ نخفت

پراگنده دل گشت از آن عيب جوي ... بر آشفت و گفت اي پراگنده گوي

مرا دستگاهي که پيرامن است ... پدر گفت ميراث جد من است

نه ايشان به خست نگه داشتند ... بحسرت بمردندو بگذاشتند؟

به دستم نيفتاد مال پدر ... که بعد از من افتد به دست پسر؟

همان به که امروز مردم خورند ... که فردا پس از من به يغما برند

خور و پوش و بخشاي و راحت رسان ... نگه مي چه داري ز بهر کسان؟

برند از جهان با خود اصحاب راي ... فرو مايه ماند به حسرت بجاي

زر و نعمت اکنون بده کان تست ... که بعد از تو بيرون ز فرمان تست

به دنيا تواني که عقبي خري ... بخر، جان من، ورنه حسرت بري

بزاريد وقتي زني پيش شوي ... که ديگر مخر نان ز بقال کوي

به بازار گندم فروشان گراي ... که اين جو فروش است گندم نماي

نه از مشتري کز ز حام مگس ... به يک هفته رويش نديده ست کس

به دلداري آن مرد صاحب نياز ... به زن گفت کاي روشنايي، بساز

به اميد ما کلبه اين جا گرفت ... نه مردي بود نفع از او وا گرفت

ره نيکمردان آزاده گير ... چو استاده اي دست افتاده گير

ببخشاي کانان که مرد حقند ... خريدار دکان بي رونقند

جوانمرد اگر راست خواهي ولي است ... کرم پيشه ي شاه مردان علي است

شنيدم که پيري به راه حجاز ... به هر خطوه کردي دو رکعت نماز

چنان گرم رو در طريق خداي ... که خار مغيلان نکندي ز پاي

به آخر ز وسواس خاطر پريش ... پسند آمدش در نظر کار خويش

به تلبيس ابليس در چاه رفت ... که نتوان از اين خوب تر راه رفت

گرش رحمت حق نه دريافتي ... غرورش سر از جاده برتافتي

يکي هاتف از غيبش آواز داد ... که اي نيکبخت مبارک نهاد

مپندار اگر طاعتي کرده اي ... که نزلي بدين حضرت آورده اي

به احساني آسوده کردن دلي ... به از الف رکعت به هر منزلي

به سرهنگ سلطان چنين گفت زن ... که خيز اي مبارک در رزق زن

برو تا ز خوانت نصيبي دهند ... که فرزند کانت نظر بر رهند

بگفتا بود مطبخ امروز سرد ... که سلطان به شب نيت روزه کرد

زن از نااميدي سر انداخت پيش ... همي گفت با خود دل از فاقه ريش

که سلطان از اين روزه گويي چه خواست؟ ... که افطار او عيد طفلان ماست

خورنده که خيرش برآيد ز دست ... به از صائم الدهر دنيا پرست

مسلم کسي را بود روزه داشت ... که درمنده اي را دهد نان چاشت

وگرنه چه لازم که سعيي بري ... ز خود بازگيري و هم خود خوري؟

يکي را کرم بود و قوت نبود ... کفافش بقدر مروت نبود

که سفله خداوند هستي مباد ... جوانمرد را تنگدستي مباد

کسي را که همت بلند اوفتد ... مرادش کم اندر کمند اوفتد

چو سيلاب ريزان که در کوهسار ... نگيرد همي بر بلندي قرار

نه در خورد سرمايه کردي کرم ... تنک مايه بودي از اين لاجرم

برش تنگدستي دو حرفي نبشت ... که اي خوب فرجام نيکو سرشت

يکي دست گيرم به چندي درم ... که چندي است تا من به زندان درم

به چشم اندرش قدر چيزي نبود ... وليکن به دستش پشيزي نبود

به خصمان بندي فرستاد مرد ... که اي نيک نامان آزاد مرد

بداريد چندي کف از دامنش ... و گر مي گريزد ضمان بر منش

وزان جا به زنداني آمد که خيز ... وز اين شهر تا پاي داري گريز

چو گنجشک در باز ديد از قفس ... قرارش نماند اندر او يک نفس

چو باد صبا زان ميان سير کرد ... نه سيري که بادش رسيدي به گرد

گرفتند حالي جوانمرد را ... که حاصل کن اين سيم يا مرد را

به بيچارگي راه زندان گرفت ... که مرغ از قفس رفته نتوان گرفت

شنيدم که در حبس چندي بماند ... نه شکوت نبشت و نه فرياد خواند

زمانها نياسود و شبها نخفت ... بر او پارسايي گذر کرد و گفت:

نپندارمت مال مردم خوري ... چه پيش آمدت تا به زندان دري؟

بگفت اي جليس مبارک نفس ... نخوردم به حيلت گري مال کس

يکي ناتوان ديدم از بند ريش ... خلاصش نديدم بجز بند خويش

نديدم به نزديک رايم پسند ... من آسوده و ديگري پاي بند

بمرد آخر و نيک نامي ببرد ... زهي زندگاني که نامش نمرد

تني زنده دل، خفته در زير گل ... به از عالمي زنده ي مرده دل

دل زنده هرگز نگردد هلاک ... تن زنده دل گر بميرد چه باک؟

يکي در بيان سگي تشنه يافت ... برون از رمق در حياتش نيافت

کله دلو کرد آن پسنديده کيش ... چو حبل اندر آن بست دستار خويش

به خدمت ميان بست و بازو گشاد ... سگ ناتوان را دمي آب داد

خبر داد پيغمبر از حال مرد ... که داور گناهان از او عفو کرد

الا گر جفا کردي انديشه کن ... وفا پيش گير و کرم پيشه کن

يکي با سگي نيکويي گم نکرد ... کجا گم شود خير با نيکمرد؟

کرم کن چنان کت برآيد زدست ... جهانبان در خير بر کس نبست

به قنطار زر بخش کردن ز گنج ... نباشد چو قيراطي از دسترنج

برد هر کسي بار در خورد زور ... گران است پاي ملخ پيش مور

تو با خلق سهلي کن اي نيکبخت ... که فردا نگيرد خدا بر تو سخت

گر از پا درآيد، نماند اسير ... که افتادگان را بود دستگير

به آزار فرمان مده بر رهي ... که باشد که افتد به فرماندهي

چو تمکين و جاهت بود بر دوام ... مکن زور بر ضعف درويش و عام

که افتد که با جاه و تمکين شود ... چو بيدق که ناگاه فرزين شود

نصيحت شنو مردم دور بين ... نپاشند در هيچ دل تخم کين

خداوند خرمن زيان مي کند ... که بر خوشه چين سرگران مي کند

نترسد که نعمت به مسکين دهند ... وزان بار غم بر دل اين نهند؟

بسا زرومندا که افتاد سخت ... بس افتاده را ياوري کرد بخت

دل زير دستان نبايد شکست ... مبادا که روزي شوي زير دست

بناليد درويشي از ضعف حال ... بر تندرويي خداوند مال

نه دينار دادش سيه دل نه دانگ ... بر او زد به سرباري از طيره بانگ

دل سائل از جور او خون گرفت ... سر از غم برآورد و گفت اي شگفت

توانگر ترش روي، باري، چراست؟ ... مگر مي نترسد ز تلخي خواست؟

بفرمود کوته نظر تا غلام ... براندش بخواري و زجر تمام

به ناکردن شکر پروردگار ... شنيدم که برگشت از او روزگار

بزرگيش سر در تباهي نهاد ... عطارد قلم در سياهي نهاد

شقاوت برهنه نشاندش چو سير ... نه بارش رها کردو نه بارگير

فشاندش قضا بر سر از فاقه خاک ... مشعبد صفت، کيسه و دست پاک

سراپاي حالش دگرگونه گشت ... بر اين ماجري مدتي برگذشت

غلامش به دست کريمي فتاد ... توانگر دل و دست و روشن نهاد

به ديدار مسکين آشفته حال ... چنان شاد بودي که مسکين به مال

شبانگه يکي بر درش لقمه جست ... ز سختي کشيدن قدمهاش سست

بفرمود صاحب نظر بنده را ... که خشنود کن مرد درمنده را

چو نزديک بردش ز خوان بهره اي ... برآورد بي خويشتن نعره اي

شکسته دل آمد بر خواجه باز ... عيان کرده اشکش به ديباجه راز

بپرسيد سالار فرخنده خوي ... که اشکت ز جور که آمد به روي؟

بگفت اندرونم بشوريد سخت ... بر احوال اين پير شوريده بخت

که مملوک وي بودم اندر قديم ... خداوند اسباب و املاک و سيم

چو کوتاه شد دستش از عز و ناز ... کند دست خواهش به درها دراز

بخنديد وگفت اي پسر جور نيست ... ستم بر کس از گردش دور نيست

نه آن تند روي است بازارگان ... که بردي سر از کبر بر آسمان؟

من آنم که آن روزم از در براند ... به روز منش دور گيتي نشاند

نگه کرد باز آسمان سوي من ... فرو شست گرد غم از روي من

خداي ار به حکمت ببندد دري ... گشايد به فضل و کرم ديگري

بسا مفلس بينوا سير شد ... بسا کار منعم زبر زير شد

يکي سيرت نيکمردان شنو ... اگر نيکبختي و مردانه رو

که شبلي ز حانوت گندم فروش ... به ده برد انبان گندم به دوش

نگه کرد و موري در آن غله ديد ... که سرگشته هر گوشه اي مي دويد

ز رحمت بر او شب نيارست خفت ... به مأواي خود بازش آورد و گفت

مروت نباشد که اين مور ريش ... پراگنده گردانم از جاي خويش

درون پراگندگان جمع دار ... که جمعيتت باشد از روزگار

چه خوش گفت فردوسي پاک زاد ... که رحمت بر آن تربت پاک باد

ميازار موري که دانه کش است ... که جان دارد و جان شيرين خوش است

سياه اندرون باشد و سنگدل ... که خواهد که موري شود تنگدل

مزن بر سر ناتوان دست زور ... که روزي به پايش در افتي چو مور

نبخشود بر حال پروانه شمع ... نگه کن که چون سوخت در پيش جمع

گرفتم ز تو ناتوان تر بسي است ... تواناتر از تو هم آخر کسي است

ببخش اي پسر کدمي زاده صيد ... به احسان توان کرد و، وحشي به قيد

عدو را به الطاف گردن ببند ... که نتوان بريدن به تيغ اين کمند

چو دشمن کرم بيند و لطف و جود ... نيايد دگر خبث از او در وجود

مکن بد که بد بيني از يار نيک ... نيايد ز تخم بدي بار نيک

چو با دوست دشخوار گيري و تنگ ... نخواهد که بيند تو را نقش و رنگ

وگر خواجه با دشمنان نيکخوست ... بسي بر نيايد که گردند دوست

به ره در يکي پيشم آمد جوان ... بتگ در پيش گوسفندي دوان

بدو گفتم اين ريسمان است و بند ... که مي آرد اندر پيت گوسفند

سبک طوق و زنجير از او باز کرد ... چپ و راست پوييدن آغاز کرد

هنوز از پيش تازيان مي دويد ... که جو خورده بود از کف مرد وخويد

چو باز آمد از عيش و بازي بجاي ... مرا ديد و گفت اي خداوند راي

نه اين ريسمان مي برد با منش ... که احسان کمندي است در گردنش

به لطفي که ديده ست پيل دمان ... نيارد همي حمله بر پيلبان

بدان را نوازش کن اي نيکمرد ... که سگ پاس دارد چو نان تو خورد

بر آن مرد کندست دندان يوز ... که مالد زبان بر پنيرش دو روز

يکي روبهي ديد بي دست و پاي ... فرو ماند در لطف و صنع خداي

که چون زندگاني به سر مي برد؟ ... بدين دست و پاي از کجا مي خورد؟

در اين بود درويش شوريده رنگ ... که شيري برآمد شغالي به چنگ

شغال نگون بخت را شير خورد ... بماند آنچه روباه از آن سير خورد

دگر روز باز اتفاقي فتاد ... که روزي رسان قوت روزش بداد

يقين، مرد را ديده بيننده کرد ... شد و تکيه بر آفريننده کرد

کز اين پس به کنجي نشينم چو مور ... که روزي نخوردند پيلان به زور

زنخدان فرو برد چندي به جيب ... که بخشنده روزي فرستد ز غيب

نه بيگانه تيمار خوردش نه دوست ... چو چنگش رگ و استخوان ماند و پوست

چو صبرش نماند از ضعيفي و هوش ... ز ديوار محرابش آمد به گوش

برو شير درنده باش، اي دغل ... مينداز خود را چو روباه شل

چنان سعي کن کز تو ماند چو شير ... چه باشي چو روبه به وامانده سير؟

چو شير آن که را گردني فربه است ... گر افتد چو روبه، سگ از وي به است

بچنگ آر و با ديگران نوش کن ... نه بر فضله ي ديگران گوش کن

بخور تا تواني به بازوي خويش ... که سعيت بود در ترازوي خويش

چو مردان ببر رنج و راحت رسان ... مخنث خورد دسترنج کسان

بگير اي جوان دست درويش پير ... نه خود را بيگفن که دستم بگير

خدا را بر آن بنده بخشايش است ... که خلق از وجودش در آسايش است

کرم ورزد آن سر که مغزي در اوست ... که دون همتانند بي مغز و پوست

کسي نيک بيند به هر دو سراي ... که نيکي رساند به خلق خداي

شنيدم که مردي است پاکيزه بوم ... شناسا و رهرو در اقصاي روم

من و چند سالوک صحرا نورد ... برفتيم قاصد به ديدار مرد

سرو چشم هر يک ببوسيد و دست ... به تمکين و عزت نشاند و نشست

زرش ديدم و زرع و شاگرد و رخت ... ولي بي مروت چوبي بر درخت

به لطف و لبق گرم رو مرد بود ... ولي ديگدانش عجب سرد بود

همه شب نبودش قرار هجوع ... ز تسبيح و تهليل و ما را ز جوع

سحرگه ميان بست و در باز کرد ... همان لطف و پرسيدن آغاز کرد

يکي بد که شيرين و خوش طبع بود ... که با ما مسافر در آن ربع بود

مرا بوسه گفتا به تصحيف ده ... که درويش را توشه از بوسه به

به خدمت منه دست بر کفش من ... مرا نان ده و کفش بر سر بزن

به ايثار مردان سبق برده اند ... نه شب زنده داران دل مرده اند

همين ديدم از پاسبان تتار ... دل مرده وچشم شب زنده دار

کرامت جوانمردي و نان دهي است ... مقالات بيهوده طبل تهي است

قيامت کسي بيني اندر بهشت ... که معني طلب کرد و دعوي بهشت

به معني توان کرد دعوي درست ... دم بي قدم تکيه گاهي است سست

شنيدم در ايام حاتم که بود ... به خيل اندرش بادپايي چو دود

صبا سرعتي، رعد بانگ ادهمي ... که بر برق پيشي گرفتي همي

به تگ ژاله مي ريخت بر کوه و دشت ... تو گفتي مگر ابر نيسان گذشت

يکي سيل رفتار هامون نورد ... که باد از پيش باز ماندي چو گرد

ز اوصاف حاتم به هر بر و بوم ... بگفتند برخي به سلطان روم

که همتاي او در کرم مرد نيست ... چو اسبش به جولان و ناورد نيست

بيابان نوردي چو کشتي برآب ... که بالاي سيرش نپرد عقاب

به دستور دانا چنين گفت شاه ... که دعوي خجالت بود بي گواه

من از حاتم آن اسب تازي نهاد ... بخواهم، گر او مکرمت کرد و داد

بدانم که در وي شکوه مهي است ... وگر رد کند بانگ طبل تهي است

رسولي هنرمند عالم به طي ... روان کرد و ده مرد همراه وي

زمين مرده و ابر گريان بر او ... صبا کرده بار دگر جان در او

به منزلگه حاتم آمد فرود ... بر آسود چون تشنه بر زنده رود

سماطي بيفگند و اسبي بکشت ... به دامن شکر دادشان زر بمشت

شب آن جا ببودند و روز دگر ... بگفت آنچه دانست صاحب خبر

همي گفت و حاتم پريشان چو مست ... به دندان ز حسرت همي کند دست

که اي بهره ور موبد نيک نام ... چرا پيش از اينم نگفتي پيام؟

من آن باد رفتار دلدل شتاب ... ز بهر شما دوش کردم کباب

که دانستم از هول باران و سيل ... نشايد شدن در چراگاه خيل

به نوعي دگر روي و راهم نبود ... جز او بر در بارگاهم نبود

مروت نديدم در آيين خويش ... که مهمان بخسبد دل از فاقه ريش

مرا نام بايد در اقليم فاش ... دگر مرکب نامور گو مباش

کسان را درم داد و تشريف و اسب ... طبيعي است اخلاق نيکو نه کسب

خبر شد به روم از جوانمرد طي ... هزار آفرين گفت بر طبع وي

ز حاتم بدين نکته راضي مشو ... از اين خوب تر ماجرايي شنو

ندانم که گفت اين حکايت به من ... که بوده ست فرماندهي در يمن

ز نام آوران گوي دولت ربود ... که در گنج بخشي نظيرش نبود

توان گفت او را سحاب کرم ... که دستش چو باران فشاندي درم

کسي نام حاتم نبردي برش ... که سودا نرفتي از او بر سرش

که چند از مقالات آن باد سنج ... که نه ملک دارد نه فرمان نه گنج

شنيدم که جشني ملوکانه ساخت ... چو چنگ اندر آن بزم خلقي نواخت

در ذکر حاتم کسي باز کرد ... دگر کس ثنا کردن آغاز کرد

حسد مرد را بر سر کينه داشت ... يکي را به خون خوردنش بر گماشت

که تا هست حاتم در ايام من ... نخواهد به نيکي شدن نام من

بلا جوي راه بني طي گرفت ... به کشتن جوانمرد را پي گرفت

جواني به ره پيشباز آمدش ... کز او بوي انسي فراز آمدش

نکو روي و دانا و شيرين زبان ... بر خويش برد آن شبش ميهمان

کرم کرد و غم خورد و پوزش نمود ... بد انديش را دل به نيکي ربود

نهادش سحر بوسه بر دست و پاي ... که نزديک ما چند روزي بپاي

بگفتا نيارم شد اين جا مقيم ... که در پيش دارم مهمي عظيم

بگفت ار نهي با من اندر ميان ... چو ياران يکدل بکوشم به جان

به من دار گفت، اي جوانمرد، گوش ... که دانم جوانمرد را پرده پوش

در اين بوم حاتم شناسي مگر ... که فرخنده راي است و نيکو سير؟

سرش پادشاه يمن خواسته ست ... ندانم چه کين در ميان خاسته ست!

گرم ره نمايي بدان جا که اوست ... همين چشم دارم ز لطف تو دوست

بخنديد برنا که حاتم منم ... سر اينک جدا کن به تيغ از تنم

نبايد که چون صبح گردد سفيد ... گزندت رسد يا شوي نااميد

چو حاتم به آزادگي سر نهاد ... جوان را برآمد خروش از نهاد



تاريخ : چهارشنبه 1390/10/28 | 19:19 | نویسنده : امیر

بسمه تعالی

مواعظ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی 1 (کلیک کنید)

مواعظ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی 2 (کلیک کنید)

مواعظ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی 3 (کلیک کنید)

 مواعظ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی ۴ (کلیک کنید)

مواعظ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی ۵ (کلیک کنید)

مواعظ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی ۶ (کلیک کنید)

 

 

مواعظ شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی 1

 

به نام خدايي که جان آفريد ... سخن گفتن اندر زبان آفريد

خداوند بخشنده ي دستگير ... کريم خطا بخش پوزش پذير

عزيزي که هر کز درش سر بتافت ... به هر در که شد هيچ عزت نيافت

سر پادشاهان گردن فراز ... به درگاه او بر زمين نياز

نه گردن کشان را بگيرد بفور ... نه عذرآوران را براند بجور

وگر خشم گيرد به کردار زشت ... چو بازآمدي ماجرا در نوشت

دو کونش يکي قطره در بحر علم ... گنه بيند و پرده پوشد بحلم

اگر با پدر جنگ جويد کسي ... پدر بي گمان خشم گيرد بسي

وگر خويش راضي نباشد ز خويش ... چو بيگانگانش براند ز پيش

وگر بنده چابک نيايد به کار ... عزيزش ندارد خداوندگار

وگر بر رفيقان نباشي شفيق ... بفرسنگ بگريزد از تو رفيق

وگر ترک خدمت کند لشکري ... شود شاه لشکرکش از وي بري

وليکن خداوند بالا و پست ... به عصيان در زرق بر کس نبست

اديم زمين، سفره ي عام اوست ... چه دشمن بر اين خوان يغما، چه دوست

وگر بر جفا پيشه بشتافتي ... که از دست قهرش امان يافتي؟

بري، ذاتش از تهمت ضد و جنس ... غني، ملکش از طاعت جن و انس

پرستار امرش همه چيز و کس ... بني آدم و مرغ و مور و مگس

چنان پهن خوان کرم گسترد ... که سيمرغ در قاف قسمت خورد

مر او را رسد کبريا و مني ... که ملکش قديم است و ذاتش غني

يکي را به سر برنهد تاج بخت ... يکي را به خاک اندر آرد ز تخت

کلاه سعادت يکي بر سرش ... گليم شقاوت يکي در برش

گلستان کند آتشي بر خليل ... گروهي بر آتش برد ز آب نيل

گر آن است، منشور احسان اوست ... وراين است، توقيع فرمان اوست

پس پرده بيند عملهاي بد ... همو پرده پوشد به آلاي خود

بتهديد اگر برکشد تيغ حکم ... بمانند کروبيان صم و بکم

وگر در دهد يک صلاي کرم ... عزازيل گويد نصيبي برم

به درگاه لطف و بزرگيش بر ... بزرگان نهاده بزرگي ز سر

فروماندگان را به رحمت قريب ... تضرع کنان را به دعوت مجيب

بر احوال نابوده، علمش بصير ... بر اسرار ناگفته، لطفش خبير

به قدرت، نگهدار بالا و شيب ... خداوند ديوان روز حسيب

نه مستغني از طاعتش پشت کس ... نه بر حرف او جاي انگشت کس

قديمي نکوکار نيکي پسند ... به کلک قضا در رحم نقش بند

ز مشرق به مغرب مه و آفتاب ... روان کرد و گسترد گيتي بر آب

زمين از تب لرزه آمد ستوه ... فرو کوفت بر دامنش ميخ کوه

دهد نطفه را صورتي چون پري ... که کرده ست بر آب صورتگري؟

نهد لعل و فيروزه در صلب سنگ ... گل لعل در شاخ پيروزه رنگ

ز ابر افگند قطره اي سوي يم ... ز صلب اوفتد نطفه اي در شکم

از آن قطره لولوي لالا کند ... وز اين، صورتي سرو بالا کند

بر او علم يک ذره پوشيده نيست ... که پيدا و پنهان به نزدش يکيست

مهيا کن روزي مار و مور ... وگر چند بي دست و پايند و زور

به امرش وجود از عدم نقش بست ... که داند جز او کردن از نيست، هست؟

دگر ره به کتم عدم در برد ... وزان جا به صحراي محشر برد

جهان متفق بر الهيتش ... فرومانده از کنه ماهيتش

بشر ماوراي جلالش نيافت ... بصر منتهاي جمالش نيافت

نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم ... نه در ذيل وصفش رسد دست فهم

در اين ورطه کشتي فروشد هزار ... که پيدا نشد تخته اي بر کنار

چه شبها نشستم در اين سير، گم ... که دهشت گرفت آستينم که قم

محيط است علم ملک بر بسيط ... قياس تو بر وي نگردد محيط

نه ادراک در کنه ذاتش رسد ... نه فکرت به غور صفاتش رسد

توان در بلاغت به سحبان رسيد ... نه در کنه بي چون سبحان رسيد

که خاصان در اين ره فرس رانده اند ... به لااحصي از تگ فرومانده اند

نه هر جاي مرکب توان تاختن ... که جاها سپر بايد انداختن

وگر سالکي محرم راز گشت ... ببندند بر وي در بازگشت

کسي را در اين بزم ساغر دهند ... که داروي بيهوشيش در دهند

يکي باز را ديده بردوخته ست ... يکي ديده ها باز و پر سوخته ست

کسي ره سوي گنج قارون نبرد ... وگر برد، ره باز بيرون نبرد

بمردم در اين موج درياي خون ... کز او کس نبرده ست کشتي برون

اگر طالبي کاين زمين طي کني ... نخست اسب باز آمدن پي کني

تأمل در آيينه ي دل کني ... صفائي بتدريج حاصل کني

مگر بويي از عشق مستت کند ... طلبکار عهد الستت کند

به پاي طلب ره بدان جا بري ... وزان جا به بال محبت پري

بدرد يقين پرده هاي خيال ... نماند سراپرده الا جلال

دگر مرکب عقل را پويه نيست ... عنانش بگيرد تحير که بيست

در اين بحر جز مرد داعي نرفت ... گم آن شد که دنبال راعي نرفت

کساني کز اين راه برگشته اند ... برفتند بسيار و سرگشته اند

خلاف پيمبر کسي ره گزيد ... که هرگز به منزل نخواهد رسيد

محال است سعدي که راه صفا ... توان رفت جز بر پي مصطفي

کريم السجايا جميل الشيم ... نبي البرايا شفيع الامم

امام رسل، پيشواي سبيل ... امين خدا، مهبط جبرئيل

شفيع الوري، خواجه بعث و نشر ... امام الهدي، صدر ديوان حشر

کليمي که چرخ فلک طور اوست ... همه نورها پرتو نور اوست

يتيمي که ناکرده قرآن درست ... کتب خانه ي چند ملت بشست

چو عزمش برآهخت شمشير بيم ... به معجز ميان قمر زد دو نيم

چو صيتش در افواه دنيا فتاد ... تزلزل در ايوان کسري فتاد

به لاقامت لات بشکست خرد ... به اعزاز دين آب عزي ببرد

نه از لات و عزي برآورد گرد ... که تورات و انجيل منسوخ کرد

شبي بر نشست از فلک برگذشت ... به تمکين و جاه از ملک برگذشت

چنان گرم در تيه قربت براند ... که در سدره جبريل از او بازماند

بدو گفت سالار بيت الحرام ... که اي حامل وحي برتر خرام

چو در دوستي مخلصم يافتي ... عنانم ز صحبت چرا تافتي؟

بگفتا فراتر مجالم نماند ... بماندم که نيروي بالم نماند

اگر يک سر مو فراتر پرم ... فروغ تجلي بسوزد پرم

نماند به عصيان کسي در گرو ... که دارد چنين سيدي پيشرو

چه نعت پسنديده گويم تورا؟ ... عليک السلام اي نبي الوري

درود ملک بر روان تو باد ... بر اصحاب و بر پيروان تو باد

نخستين ابوبکر پير مريد ... عمر، پنجه بر پيچ ديو مريد

خردمند عثمان شب زنده دار ... چهارم علي، شاه دلدل سوار

خدايا به حق بني فاطمه ... که بر قول ايمان کنم خاتمه

اگر دعوتم رد کني ور قبول ... من و دست و دامان آل رسول

چه کم گردد اي صدر فرخنده پي ... ز قدر رفيعت به درگاه حي

که باشند مشتي گدايان خيل ... به مهمان دارالسلامت طفيل

خدايت ثنا گفت و تبجيل کرد ... زمين بوس قدر تو جبريل کرد

بلند آسمان پيش قدرت خجل ... تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل

تو اصل وجود آمدي از نخست ... دگر هرچه موجود شد فرع تست

ندانم کدامين سخن گويمت ... که والاتري زانچه من گويمت

تو را عز لولاک تمکين بس است ... ثناي تو طه و يس بس است

چه وصفت کند سعدي ناتمام؟ ... عليک الصلوة اي نبي السلام

در اقصاي گيتي بگشتم بسي ... بسر بردم ايام با هر کسي

تمتع به هر گوشه اي يافتم ... ز هر خرمني خوشه اي يافتم

چو پاکان شيراز، خاکي نهاد ... نديدم که رحمت بر اين خاک باد

تولاي مردان اين پاک بوم ... برانگيختم خاطر از شام و روم

دريغ آمدم زان همه بوستان ... تهيدست رفتن سوي دوستان

بدل گفتم از مصر قند آورند ... بر دوستان ارمغاني برند

مرا گر تهي بود از آن قند دست ... سخنهاي شيرين تر از قند هست

نه قندي که مردم بصورت خورند ... که ارباب معني به کاغذ برند

چو اين کاخ دولت بپرداختم ... بر او ده در از تربيت ساختم

يکي باب عدل است و تدبير و راي ... نگهباني خلق و ترس خداي

دوم باب احسان نهادم اساس ... که منعم کند فضل حق را سپاس

سوم باب عشق است و مستي و شور ... نه عشقي که بندند بر خود بزور

چهارم تواضع، رضا پنجمين ... ششم ذکر مرد قناعت گزين

به هفتم در از عالم تربيت ... به هشتم در از شکر بر عافيت

نهم باب توبه است و راه صواب ... دهم در مناجات و ختم کتاب

به روز همايون و سال سعيد ... به تاريخ فرخ ميان دو عيد

ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج ... که پر در شد اين نامبردار گنج

بمانده ست با دامني گوهرم ... هنوز از خجالت سر اندر برم

که در بحر لل صدف نيز هست ... درخت بلندست در باغ و پست

الا اي هنرمند پاکيزه خوي ... هنرمند نشنيده ام عيب جوي

قبا گر حريرست و گر پرنيان ... بناچار حشوش بود در ميان

تو گر پرنياني نيابي مجوش ... کرم کار فرماي و حشوم بپوش

ننازم به سرمايه ي فضل خويش ... به دريوزه آورده ام دست پيش

شنيدم که در روز اميد و بيم ... بدان را به نيکان ببخشد کريم

تو نيز ار بدي بينيم در سخن ... به خلق جهان آفرين کار کن

چو بيتي پسند آيدت از هزار ... به مردي که دست از تعنت بدار

همانا که در پارس انشاي من ... چو مشک است کم قيمت اندر ختن

چو بانگ دهل هولم از دور بود ... به غيبت درم عيب مستور بود

گل آورد سعدي سوي بوستان ... بشوخي و فلفل به هندوستان

چو خرما به شيريني اندوده پوست ... چو بازش کني استخواني در اوست

مرا طبع از اين نوع خواهان نبود ... سر مدحت پادشاهان نبود

ولي نظم کردم به نام فلان ... مگر باز گويند صاحبدلان

که سعدي که گوي بلاغت ربود ... در ايام بوبکر بن سعد بود

سزد گر به دورش بنازم چنان ... که سيد به دوران نوشيروان

جهانبان دين پرور دادگر ... نيامد چو بوبکر بعد از عمر

سر سرفرازان و تاج مهان ... به دوران عدلش بناز، اي جهان

گر از فتنه آيد کسي در پناه ... ندارد جز اين کشور آرامگاه

فطوبي لباب کبيت العتيق ... حواليه من کل فج عميق

نديدم چنين گنج و ملک و سرير ... که وقف است بر طفل و درويش و پير

نيامد برش دردناک غمي ... که ننهاد بر خاطرش مرهمي

طلبکار خيرست و اميدوار ... خدايا اميدي که دارد برآر

کله گوشه بر آسمان برين ... هنوز از تواضع سرش بر زمين

گدا گر تواضع کند خوي اوست ... ز گردن فرازان تواضع نکوست

اگر زيردستي بيفتد چه خاست؟ ... زبردست افتاده مرد خداست

نه ذکر جميلش نهان مي رود ... که صيت کرم در جهان مي رود

چنويي خردمند فرخ نهاد ... ندارد جهان تا جهان است، ياد

نبيني در ايام او رنجه اي ... که نالد ز بيداد سرپنجه اي

کس اين رسم و ترتيب و آيين نديد ... فريدون با آن شکوه، اين نديد

از آن پيش حق پايگاهش قوي است ... که دست ضعيفان به جاهش قوي است

چنان سايه گسترده بر عالمي ... که زالي نينديشد از رستمي

همه وقت مردم ز جور زمان ... بنالند و از گردش آسمان

در ايام عدل تو، اي شهريار ... ندارد شکايت کس از روزگار

به عهد تو مي بينم آرام خلق ... پس از تو ندانم سرانجام خلق

هم از بخت فرخنده فرجام تست ... که تاريخ سعدي در ايام تست

که تا بر فلک ماه و خورشيد هست ... در اين دفترت ذکر جاويد هست

ملوک ار نکو نامي اندوختند ... ز پيشينگان سيرت آموختند

تو در سيرت پادشاهي خويش ... سبق بردي از پادشاهان پيش

سکندر به ديوار رويين و سنگ ... بکرد از جهان راه يأجوج تنگ

تو را سد يأجوج کفر از زرست ... نه رويين چو ديوار اسکندرست

زبان آوري کاندر اين امن و داد ... سپاست نگويد زبانش مباد

زهي بحر بخشايش و کان جود ... که مستظهرند از وجودت وجود

برون بينم اوصاف شاه از حساب ... نگنجد در اين تنگ ميدان کتاب

گر آن جمله را سعدي انشا کند ... مگر دفتري ديگر املا کند

فروماندم از شکر چندين کرم ... همان به که دست دعا، گسترم

جهانت به کام و فلک يار باد ... جهان آفرينت نگهدار باد

بلند اخترت عالم افروخته ... زوال اختر دشمنت سوخته

غم از گردش روزگارت مباد ... وز انديشه بر دل غبارت مباد

که بر خاطر پادشاهان غمي ... پريشان کند خاطر عالمي

دل و کشورت جمع و معمور باد ... ز ملکت پراگندگي دور باد

تنت باد پيوسته چون دين، درست ... بدانديش را دل چو تدبير، سست

درونت به تاييد حق شاد باد ... دل و دين و اقليمت آباد باد

جهان آفرين بر تو رحمت کناد ... دگر هرچه گويم فسانه ست و باد

همينت بس از کردگار مجيد ... که توفيق خيرت بود بر مزيد

نرفت از جهان سعد زنگي بدرد ... که چون تو خلف نامبردار کرد

عجب نيست اين فرع ازان اصل پاک ... که جانش بر اوج است و جسمش به خاک

خدايا بر آن تربت نامدار ... به فضلت که باران رحمت ببار

گر از سعد زنگي مثل ماند و ياد ... فلک ياور سعد بوبکر باد

حکايت کنند از بزرگان دين ... حقيقت شناسان عين اليقين

که صاحبدلي بر پلنگي نشست ... همي راند رهوار و ماري به دست

يکي گفتش: اي مرد راه خداي ... بدين ره که رفتي مرا ره نماي

چه کردي که درنده رام تو شد ... نگين سعادت به نام تو شد؟

بگفت ار پلنگم زبون است و مار ... وگر پيل و کرکس، شگفتي مدار

تو هم گردن از حکم داور مپيچ ... که گردن نپيچد ز حکم تو هيچ

چو حاکم به فرمان داور بود ... خدايش نگهبان و ياور بود

محال است چون دوست دارد تو را ... که در دست دشمن گذارد تو را

ره اين است، روي از طريقت متاب ... بنه گام و کامي که داري بياب

نصيحت کسي سودمند آيدش ... که گفتار سعدي پسند آيدش

بسي بر نيايد که بنياد خود ... بکند آن که بنهاد بنياد بد

خرابي کند مرد شمشير زن ... نه چندان که دود دل طفل و زن

چراغي که بيوه زني برفروخت ... بسي ديده باشي که شهري بسوخت

ازان بهره ورتر در آفاق نيست ... که در ملکراني بانصاف زيست

چو نوبت رسد زين جهان غربتش ... ترحم فرستند بر تربتش

بدو نيک مردم چو مي بگذرند ... همان به که نامت به نيکي برند

خدا ترس را بر رعيت گمار ... که معمار ملک است پرهيزگار

بد انديش تست آن و خونخوار خلق ... که نفع تو جويد در آزار خلق

رياست به دست کساني خطاست ... که از دستشان دستها برخداست

نکو کار پرور نبيند بدي ... چو بد پروري خصم خون خودي

مکافات موذي به مالش مکن ... که بيخش برآورد بايد ز بن

مکن صبر بر عامل ظلم دوست ... چه از فربهي بايدش کند پوست

سر گرگ بايد هم اول بريد ... نه چون گوسفندان مردم دريد

چه خوش گفت بازارگاني اسير ... چو گردش گرفتند دزدان به تير

چو مردانگي آيد از رهزنان ... چه مردان لشکر، چه خيل زنان

شهنشه که بازارگان را بخست ... در خير بر شهر و لشکر ببست

کي آن جا دگر هوشمندان روند ... چو آوازه ي رسم بد بشنوند؟

نکو بايدت نام و نيکو قبول ... نکودار بازارگان و رسول

بزرگان مسافر بجان پرورند ... که نام نکويي به عالم برند

تبه گردد آن مملکت عن قريب ... کز او خاطر آزرده آيد غريب

غريب آشنا باش و سياح دوست ... که سياح جلاب نام نکوست

نکودار ضيف و مسافر عزيز ... وز آسيبشان بر حذر باش نيز

ز بيگانه پرهيز کردن نکوست ... که دشمن توان بود در زي دوست

قديمان خود را بيفزاي قدر ... که هرگز نيايد ز پرورده غدر

چو خدمتگزاريت گردد کهن ... حق ساليانش فرامش مکن

گر او را هرم دست خدمت ببست ... تو را بر کرم همچنان دست هست

شنيدم که شاپور دم در کشيد ... چو خسرو به رسمش قلم درکشيد

چو شد حالش از بينوايي تباه ... نبشت اين حکايت به نزديک شاه

چو بذل تو کردم جواني خويش ... به هنگام پيري مرانم ز پيش

غريبي که پر فتنه باشد سرش ... ميازار و بيرون کن از کشورش

تو گر خشم بروي نگيري رواست ... که خود خوي بد دشمنش در قفاست

وگر پارسي باشدش زاد بوم ... به صنعاش مفرست و سقلاب و روم

هم آن جا امانش مده تا به چاشت ... نشايد بلا بر دگر کس گماشت

که گويند برگشته باد آن زمين ... کز او مردم آيند بيرون چنين

عمل گر دهي مرد منعم شناس ... که مفلس ندارد ز سلطان هراس

چو مفلس فرو برد گردن به دوش ... از او بر نيايد دگر جز خروش

چو مشرف دو دست از امانت بداشت ... ببايد بر او ناظري بر گماشت

ور او نيز در ساخت با خاطرش ... ز مشرف عمل بر کن و ناظرش

خدا ترس بايد امانت گزار ... امين کز تو ترسد امينش مدار

امين بايد از داور انديشناک ... نه از رفع ديوان و زجر و هلاک

بيفشان و بشمار و فارغ نشين ... که از صد يکي را نبيني امين

دو همجنس ديرينه را هم قلم ... نبايد فرستاد يک جا بهم

چه داني که همدست گردند و يار ... يکي دزد باشد، يکي پرده دار

چو دزدان زهم باک دارند و بيم ... رود در ميان کارواني سليم

يکي را که معزول کردي ز جاه ... چو چندي برآيد ببخشش گناه

بر آوردن کام اميدوار ... به از قيد بندي شکستن هزار

نويسنده را گر ستون عمل ... بيفتد، نبرد طناب امل

به فرمانبران بر شه دادگر ... پدروار خشم آورد بر پسر

گهش مي زند تا شود دردناک ... گهي مي کند آبش از ديده پاک

چو نرمي کني خصم گردد دلير ... وگر خشم گيري شوند از تو سير

درشتي و نرمي بهم در به است ... چو رگ زن که جراح و مرهم نه است

جوانمرد و خوش خوي و بخشنده باش ... چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش

نيامد کس اندر جهان کو بماند ... مگر آن کز او نام نيکو بماند

نمرد آن که ماند پس از وي بجاي ... پل و خاني و خان و مهمان سراي

هر آن کو نماند از پسش يادگار ... درخت وجودش نياورد بار

وگر رفت و آثار خيرش نماند ... نشايد پس مرگش الحمد خواند

چو خواهي که نامت بود جاودان ... مکن نام نيک بزرگان نهان

همين نقش بر خوان پس از عهد خويش ... که ديدي پس از عهد شاهان پيش

همين کام و ناز و طرب داشتند ... به آخر برفتند و بگذاشتند

يکي نام نيکو ببرد از جهان ... يکي رسم بد ماند از او جاودان

به سمع رضا مشنو ايذاي کس ... وگر گفته آيد به غورش برس

گنهکار را عذر نسيان بنه ... چو زنهار خواهند زنهار ده

گر آيد گنهکاري اندر پناه ... نه شرط است کشتن به اول گناه

چو باري بگفتند و نشنيد پند ... گزند کسانش نيايد پسند

که ترسد که در ملکش آيد گزند ... وگر در سرشت وي اين خوي نيست

در آن کشور آسودگي بوي نيست ... اگر پاي بندي رضا پيش گير

وگر يک سواره سر خويش گير ... فراخي در آن مرز و کشور مخواه

که دلتنگ بيني رعيت ز شاه ... ز مستکبران دلاور بترس

ازان کو نترسد ز داور بترس ... دگر کشور آباد بيند به خواب

که دارد دل اهل کشور خراب ... خرابي و بدنامي آيد ز جور

رسد پيش بين اين سخن را به غور ... رعيت نشايد به بيداد کشت

که مر سلطنت را پناهند و پشت ... مراعات دهقان کن از بهر خويش

که مزدور خوشدل کند کار بيش ... مروت نباشد بدي با کسي

کز او نيکويي ديده باشي بسي ... شنيدم که خسرو به شيرويه گفت

در آن دم که چشمش زديدن بخفت ... برآن باش تا هرچه نيت کني

نظر در صلاح رعيت کني ... الا تا نپيچي سر از عدل و راي

که مردم ز دستت نپيچند پاي ... گريزد رعيت ز بيدادگر

کند نام زشتش به گيتي سمر ... دگر گوش مالش به زندان و بند

وگر پند و بندش نيايد بکار ... درختي خبيث است بيخش برآر

چو خشم آيدت بر گناه کسي ... تأمل کنش در عقوبت بسي

که سهل است لعل بدخشان شکست ... برو پاس درويش محتاج دار

که شاه از رعيت بود تاجدار ... رعيت چو بيخند و سلطان درخت

درخت، اي پسر، باشد از بيخ سخت ... مکن تا تواني دل خلق ريش

وگر مي کني مي کني بيخ خويش ... اگر جاده اي بايدت مستقيم

ره پارسايان اميدست و بيم ... طبيعت شود مرد را بخردي

به اميد نيکي و بيم بدي ... گر اين هر دو در پادشه يافتي

در اقليم و ملکش پنه يافتي ... که بخشايش آرد بر اميدوار

به اميد بخشايش کردگار ... شنيدم که در وقت نزع روان

به هرمز چنين گفت نوشيروان ... که خاطر نگهدار درويش باش

نه در بند آسايش خويش باش ... نياسايد اندر ديار تو کس

چو آسايش خويش جويي و بس ... نيايد به نزديک دانا پسند

شبان خفته و گرگ در گوسفند ... نيايد به نزديک دانا پسند

ز درياي عمان برآمد کسي ... سفر کرده هامون و دريا بسي

عرب ديده و ترک و تاجيک و روم ... ز هر جنس در نفس پاکش علوم

جهان گشته و دانش اندوخته ... سفر کرده و صحبت آموخته

به هيکل قوي چون تناور درخت ... وليکن فرو مانده بي برگ سخت

دو صد رقعه بالاي هم دوخته ... ز حراق و او در ميان سوخته

به شهري درآمد ز دريا کنار ... بزرگي در آن ناحيت شهريار

که طبعي نکونامي انديش داشت ... سر عجز بر پاي درويش داشت

بشستند خدمتگزاران شاه ... سر و تن به حمامش از گرد راه

چو بر آستان ملک سر نهاد ... نيايش کنان دست بر بر نهاد

درآمد به ايوان شاهنشهي ... که بختت جوان باد و دولت رهي

نرفتم در اين مملکت منزلي ... کز آسيبت آزرده ديدم دلي

ملک را همين ملک پيرايه بس ... که راضي نگرد به آزار کس

نديدم کسي سرگران از شراب ... مگر هم خرابات ديدم خراب

سخن گفت و دامان گوهر فشاند ... به نطقي که شاه آستين برفشاند

پسند آمدش حسن گفتار مرد ... به نزد خودش خواند و اکرام کرد

زرش داد و گوهر به شکر قدوم ... بپرسيدش از گوهر و زاد بوم

بگفت آنچه پرسيدش از سرگذشت ... به قربت ز ديگر کسان بر گذشت

ملک با دل خويش در گفت و گو ... که دست وزارت سپارد بدو

وليکن بتدريج تا انجمن ... به سستي نخندند بر راي من

به عقلش ببايد نخست آزمود ... بقدر هنر پايگاهش فزود

برد بر دل از جور غم بارها ... که نا آزموده کند کارها

نظر کن چو سوفار داري به شست ... نه آنگه که پرتاب کردي ز دست

چو يوسف کسي در صلاح و تميز ... به يک سال بايد که گردد عزيز

به ايام تا بر نيايد بسي ... نشايد رسيدن به غور کسي

زهر نوعي اخلاق او کشف کرد ... خردمند و پاکيزه دين بود مرد

نکو سيرتش ديد و روشن قياس ... سخن سنج و مقدار مردم شناس

به راي از بزرگان مهش ديد و بيش ... نشاندش زبردست دستور خويش

چنان حکمت و معرفت کار بست ... که از امر و نهيش دروني نخست

در آورد ملکي به زير قلم ... کز او بر وجودي نيامد الم

زبان همه حرف گيران ببست ... که حرفي بدش برنيامد ز دست

حسودي که يک جو خيانت نديد ... به کارش به تابه چو گندم تپيد

ز روشن دلش ملک پرتو گرفت ... وزير کهن را غم نو گرفت

نديد آن خردمند را رخنه اي ... که در وي تواند زدن طعنه اي

امين و بد انديش طشتند و مور ... نشايد در او رخنه کردن بزور

ملک را دو خورشيد طلعت غلام ... به سر بر، کمر بسته بودي مدام

دو پاکيزه پيکر چو حور و پري ... چو خورشيد و ماه از سديگر بري

دو صورت که گفتي يکي نيست بيش ... نموده در آيينه همتاي خويش

سخنهاي داناي شيرين سخن ... گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن

چو ديدند کاوصاف و خلقش نکوست ... بطبعش هواخواه گشتند و دوست

در او هم اثر کرد ميل بشر ... نه ميلي چو کوتاه بينان به شر

از آسايش آنگه خبر داشتي ... که در روي ايشان نظر داشتي

چو خواهي که قدرت بماند بلند ... دل، اي خواجه، در ساده رويان مبند

وگر خود نباشد غرض در ميان ... حذر کن که دارد به هيبت زيان

وزير اندر اين شمه اي راه برد ... بخبث اين حکايت بر شاه برد

که اين را ندانم چه خوانند و کيست! ... نخواهد بسامان در اين ملک زيست

سفر کردگان لاابالي زيند ... که پرورده ي ملک و دولت نيند

شنيدم که با بندگانش سرست ... خيانت پسندست و شهوت پرست

نشايد چنين خيره روي تباه ... که بد نامي آرد در ايوان شاه

مگر نعمت شه فرامش کنم ... که بينم تباهي و خامش کنم

به پندار نتوان سخن گفت زود ... نگفتم تو را تا يقينم نبود

ز فرمانبرانم کسي گوش داشت ... که آغوش رومي در آغوش داشت

من اين گفتم اکنون ملک راست راي ... چنان کازمودم تو نيز آزماي

به ناخوب تر صورتي شرح داد ... که بد مرد را نيکروزي مباد

بدانديش بر خرده چون دست يافت ... درون بزرگان به آتش بتافت

به خرده توان آتش افروختن ... پس آنگه درخت کهن سوختن

ملک را چنان گرم کرد اين خبر ... که جوشش برآمد چو مرجل به سر

غضب دست در خون درويش داشت ... وليکن سکون دست در پيش داشت

که پرورده کشتن نه مردي بود ... ستم در پي داد، سردي بود

ميازار پرورده ي خويشتن ... چو تير تو دارد به تيرش مزن

به نعمت نبايست پروردنش ... چو خواهي به بيداد خون خوردنش

از او تا هنرها يقينت نشد ... در ايوان شاهي قرينت نشد

کنون تا يقينت نگردد گناه ... به گفتار دشمن گزندش مخواه

ملک در دل اين راز پوشيده داشت ... که قول حکيمان نيوشيده داشت

دل است، اي خردمند، زندان راز ... چو گفتي نيايد به زنجير باز

نظر کرد پوشيده در کار مرد ... خلل ديد در راه هشيار مرد

که ناگه نظر زي يکي بنده کرد ... پري چهره بر زير لب خنده کرد

دو کس را که با هم بود جان و هوش ... حکايت کنانند و ايشان خموش

چو ديده به ديدار کردي دلير ... نگردي چو مستسقي از دجله سير

ملک را گمان بدي راست شد ... ز سودا بر او خشمگين خواست شد

هم از حسن تدبير و راي تمام ... باهستگي گفتش اي نيک نام

تو را من خردمند پنداشتم ... بر اسرار ملکت امين داشتم

گمان بردمت زيرک و هوشمند ... ندانستمت خيره و ناپسند

چنين مرتفع پايه جاي تو نيست ... گناه از من آمد خطاي تو نيست

که چون بدگهر پرورم لاجرم ... خيانت روا داردم در حرم

برآورد سر مرد بسياردان ... چنين گفت با خسرو کاردان

مرا چون بود دامن از جرم پاک ... نيايد ز خبث بدانديش باک

به خاطر درم هرگز اين ظن نرفت ... ندانم که گفت اينچه بر من نرفت

شهنشاه گفت: آنچه گفتم برت ... بگويند خصمان به روي اندرت

چنين گفت با من وزير کهن ... تو نيز آنچه داني بگوي و بکن

بخنديد و انگشت بر لب گرفت ... کز او هرچه آيد نيايد شگفت

حسودي که بيند بجاي خودم ... کجا بر زبان آورد جز بدم

من آن ساعت انگاشتم دشمنش ... که خسرو فروتر نشاند از منش

چو سلطان فضيلت نهد بر ويم ... نداني که دشمن بود در پيم؟

مرا تا قيامت نگيرد بدوست ... چو بيند که در عز من ذل اوست

بر اينت بگويم حديثي درست ... اگر گوش با بنده داري نخست

ندانم کجا ديده ام در کتاب ... که ابليس را ديد شخصي به خواب

به بالا صنوبر، به ديدن چو حور ... چو خورشيدش از چهره مي تافت نور

فرا رفت و گفت: اي عجب، اين تويي ... فرشته نباشد بدين نيکويي

تو کاين روي داري به حسن قمر ... چرا در جهاني به زشتي سمر؟

چرا نقش بندت در ايوان شاه ... دژم روي کرده ست و زشت و تباه؟

شنيد اين سخن بخت برگشته ديو ... بزاري برآورد بانگ و غريو

که اي نيکبخت اين نه شکل من است ... وليکن قلم در کف دشمن است

مرا همچنين نام نيک است ليک ... ز علت نگويد بدانديش نيک

وزيري که جاه من آبش بريخت ... به فرسنگ بايد ز مکرش گريخت

وليکن نينديشم از خشم شاه ... دلاور بود در سخن، بي گناه

اگر محتسب گردد آن را غم است ... که سنگ ترازوي بارش کم است

چو حرفم برآمد درست از قلم ... مرا از همه حرف گيران چه غم؟

ملک در سخن گفتنش خيره ماند ... سر دست فرماندهي برفشاند

که مجرم به زرق و زبان آوري ... ز جرمي که دارد نگردد بري

ز خصمت همانا که نشنيده ام ... نه آخر به چشم خودت ديده ام؟

کز اين زمره خلق در بارگاه ... نمي باشدت جز در اينان نگاه

بخنديد مرد سخنگوي و گفت ... حق است اين سخن، حق نشايد نهفت

در اين نکته اي هست اگر بشنوي ... که حکمت روان باد و دولت قوي

نبيني که درويش بي دستگاه ... بحسرت کند در توانگر نگاه

مرا دستگاه جواني برفت ... به لهو و لعب زندگاني برفت

ز ديدار اينان ندارم شکيب ... که سرمايه داران حسنند و زيب

مرا همچنين چهره گلپام بود ... بلورينم از خوبي اندام بود

در اين غايتم رشت بايد کفن ... که مويم چو پنبه است و دوکم بدن

مرا همچنين جعد شبرنگ بود ... قبا در بر از فربهي تنگ بود

دو رسته درم در دهن داشت جاي ... چو ديواري از خشت سيمين بپاي

کنونم نگه کن به وقت سخن ... بيفتاده يک يک چو سور کهن

در اينان بحسرت چرا ننگرم؟ ... که عمر تلف کرده ياد آورم

برفت از من آن روزهاي عزيز ... بپايان رسد ناگه اين روز نيز

چو دانشور اين در معني بسفت ... بگفت اين کز اين به محال است گفت

در ارکان دولت نگه کرد شاه ... کز اين خوبتر لفظ و معني مخواه

کسي را نظر سوي شاهد رواست ... که داند بدين شاهدي عذر خواست

بعقل ار نه آهستگي کردمي ... به گفتار خصمش بيازردمي

بتندي سبک دست بردن به تيغ ... به دندان برد پشت دست دريغ

ز صاحب غرض تا سخن نشنوي ... که گر کار بندي پشيمان شوي

نکونام را جاه و تشريف و مال ... بيفزود و، بدگوي را گوش مال

به تدبير دستور دانشورش ... به نيکي بشد نام در کشورش

به عدل و کرم سالها ملک راند ... برفت و نکونامي از وي بماند

چنين پادشاهان که دين پرورند ... به بازوي دين، گوي دولت برند

از آنان نبينم در اين عهد کس ... وگر هست بوبکر سعدست و بس

بهشتي درختي تو، اي پادشاه ... که افگنده اي سايه يک ساله راه

طمع بود در بخت نيک اخترم ... که بال هماي افگند بر سرم

خرد گفت دولت نبخشد هماي ... گر اقبال خواهي در اين سايه آي

خدايا برحمت نظر کرده اي ... که اين سايه بر خلق گسترده اي

دعا گوي اين دولتم بنده وار ... خدايا تو اين سايه پاينده دار

صواب است پيش از کشش بند کرد ... که نتوان سر کشته پيوند کرد

خداوند فرمان و راي و شکوه ... ز غوغاي مردم نگردد ستوه

سر پر غرور از تحمل تهي ... حرامش بود تاج شاهنشهي

نگويم چو جنگ آوري پاي دار ... چو خشم آيدت عقل بر جاي دار

تحمل کند هر که را عقل هست ... نه عقلي که خشمش کند زيردست

چو لشکر برون تاخت خشم از کمين ... نه انصاف ماند نه تقوي نه دين

نديدم چنين ديو زير فلک ... کز او مي گريزند چندين ملک

وگر داني اندر تبارش کسان ... برايشان ببخشاي و راحت رسان

گنه بود مرد ستمگاره را ... چه تاوان زن و طفل بيچاره را؟

تنت زورمندست و لشکر گران ... وليکن در اقليم دشمن مران

که وي بر حصاري گريزد بلند ... رسد کشوري بي گنه را گزند

نظر کن در احوال زندانيان ... که ممکن بود بي گنه در ميان

چو بازارگان در ديارت بمرد ... به مالش خساست بود دستبرد

کزان پس که بر وي بگريند زار ... بهم باز گويند خويش و تبار

که مسکين در اقليم غربت بمرد ... متاعي کز او ماند ظالم ببرد

بينديش ازان طفلک بي پدر ... وز آه دل دردمندش حذر

بسا نام نيکوي پنجاه سال ... که يک نام زشتش کند پايمال

پسنديده کاران جاويد نام ... تطاول نکردند بر مال عام

بر آفاق اگر سر بسر پادشاست ... چو مال از توانگر ستاند گداست

بمرد از تهيدستي آزاد مرد ... ز پهلوي مسکين شکم پر نکرد

نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست ... وگر خون به فتوي بريزي رواست

کرا شرع فتوي دهد بر هلاک ... الا تا نداري ز کشتنش باک

شنيدم که فرماندهي دادگر ... قبا داشتي هر دو روي آستر

يکي گفتش اي خسرو نيکروز ... ز ديباي چيني قبايي بدوز

بگفت اين قدر ستر و آسايش است ... وز اين بگذري زيب و آرايش است

نه از بهر آن مي ستانم خراج ... که زينت کنم بر خود و تخت و تاج

چو همچون زنان حله در تن کنم ... بمردي کجا دفع دشمن کنم؟

مرا هم ز صد گونه آز و هواست ... وليکن خزينه نه تنها مراست

خزاين پر از بهر لشکر بود ... نه از بهر آذين و زيور بود

سپاهي که خوشدل نباشد ز شاه ... ندارد حدود ولايت نگاه

چو دشمن خر روستايي برد ... ملک باج و ده يک چرا مي خورد؟

مخالف خرش برد و سلطان خراج ... چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟

مروت نباشد بر افتاده زور ... برد مرغ دون دانه از پيش مور

رعيت درخت است اگر پروري ... به کام دل دوستان برخوري

به بي رحمي از بيخ و بارش مکن ... که نادان کند حيف بر خويشتن

کسان برخورند از جواني و بخت ... که با زيردستان نگيرند سخت

اگر زيردستي درآيد ز پاي ... حذر کن ز ناليدنش بر خداي

چو شايد گرفتن بنرمي ديار ... به پيکار خون از مشامي ميار

به مردي که ملک سراسر زمين ... نيرزد که خوني چکد بر زمين

شنيدم که جمشيد فرخ سرشت ... به سرچشمه اي بر به سنگي نبشت

بر اين چشمه چون ما بسي دم زدند ... برفتند چون چشم بر هم زدند

گرفتيم عالم به مردي و زور ... وليکن نبرديم با خود به گور

چو بر دشمني باشدت دسترس ... مرنجانش کو را همين غصه بس

عدو زنده سرگشته پيرامنت ... به از خون او کشته در گردنت

شنيدم که داراي فرخ تبار ... ز لشکر جدا ماند روز شکار

دوان آمدش گله باني به پيش ... بدل گفت داراي فرخنده کيش

مگر دشمن است اين که آمد به جنگ ... ز دورش بدوزم به تير خدنگ

کمان کياني به زه راست کرد ... به يک دم وجودش عدم خواست کرد

بگفت اي خداوند ايران و تور ... که چشم بد از روزگار تو دور

من آنم که اسبان شه پرورم ... به خدمت بدين مرغزار اندرم

ملک را دل رفته آمد بجاي ... بخنديد و گفت: اي نکوهيده راي

تو را ياوري کرد فرخ سروش ... وگر نه زه آورده بودم به گوش

نگهبان مرعي بخنديد و گفت: ... نصحيت ز منعم نبايد نهفت

نه تدبير محمود و راي نکوست ... که دشمن نداند شهنشه ز دوست

چنان است در مهتري شرط زيست ... که هر کهتري را بداني که کيست

مرا بارها در حضر ديده اي ... ز خيل و چراگاه پرسيده اي

کنونت به مهر آمدم پيشباز ... نمي دانيم از بدانديش باز

توانم من، اي نامور شهريار ... که اسبي برون آرم از صد هزار

مرا گله باني به عقل است و راي ... تو هم گله ي خويش داري، بپاي

در آن تخت و ملک از خلل غم بود ... که تدبير شاه از شبان کم بود

تو کي بشنوي ناله ي دادخواه ... به کيوان برت کله ي خوابگاه؟

چنان خسب کايد فغانت به گوش ... اگر دادخواهي برآرد خروش

که نالد ز ظالم که در دور تست؟ ... که هر جور کو مي کند جور تست

نه سگ دامن کارواني دريد ... که دهقان نادان که سگ پروريد

دلير آمدي سعديا در سخن ... چو تيغت به دست است فتحي بکن

بگوي آنچه داني که حق گفته به ... نه رشوت ستاني و نه عشوه ده

طمع بند و دفتر ز حکمت بشوي ... طمع بگسل و هرچه خواهي بگوي

خبر يافت گردن کشي در عراق ... که مي گفت مسکيني از زير طاق

تو هم بر دري هستي اميدوار ... پس اميد بر در نشينان برآر

نخواهي که باشد دلت دردمند ... دل دردمندان برآور ز بند

پريشاني خاطر دادخواه ... براندازد از مملکت پادشاه

تو خفته خنک در حرم نيمروز ... غريب از برون گو به گرما بسوز

ستاننده داد آن کس خداست ... که نتواند از پادشه دادخواست

يکي از بزرگان اهل تميز ... حکايت کند ز ابن عبدالعزيز

که بودش نگيني بر انگشتري ... فرو مانده در قيمتش جوهري

به شب گفتي از جرم گيتي فروز ... دري بود در روشنايي چو روز

قضا را درآمد يکي خشک سال ... که شد بدر سيماي مردم هلال

چو در مردم آرام و قوت نديد ... خود آسوده بودن مروت نديد

چو بيند کسي زهر در کام خلق ... کيش بگذرد آب نوشين به حلق

بفرمود و بفروختندش به سيم ... که رحم آمدش بر غريب و يتيم

به يک هفته نقدش به تاراج داد ... به درويش و مسکين و محتاج داد

فتادند در وي ملامت کنان ... که ديگر به دستت نيايد چنان

شنيدم که مي گفت و باران دمع ... فرو مي دويدش به عارض چو شمع

که زشت است پيرايه بر شهريار ... دل شهري از ناتواني فگار

مرا شايد انگشتري بي نگين ... نشايد دل خلقي اندوهگين

خنک آن که آسايش مرد و زن ... گزيند بر آرايش خويشتن

نکردند رغبت هنر پروران ... به شادي خويش از غم ديگران

اگر خوش بخسبد ملک بر سرير ... نپندارم آسوده خسبد فقير

وگر زنده دارد شب دير تاز ... بخسبند مردم به آرام و ناز

بحمدالله اين سيرت و راه راست ... اتابک ابوبکر بن سعد راست

کس از فتنه در پارس ديگر نشان ... نبيند مگر قامت مهوشان

يکي پنج بيتم خوش آمد به گوش ... که در مجلسي مي سرودند دوش

مرا راحت از زندگي دوش بود ... که آن ماهرويم در آغوش بود

مر او را چو ديدم سر از خواب مست ... بدو گفتم اي سرو پيش تو پست

دمي نرگس از خواب نوشين بشوي ... چو گلبن بخند و چو بلبل بگوي

چه مي خسبي اي فتنه روزگار؟ ... بيا و مي لعل نوشين بيار

نگه کرد شوريده از خواب و گفت ... مرا فتنه خواني و گويي مخفت

در ايام سلطان روشن نفس ... نبيند دگر فتنه بيدار کس

در اخبار شاهان پيشينه هست ... که چون تکله بر تخت زنگي نشست

به دورانش از کس نيازرد کس ... سبق برد اگر خود همين بود و بس

چنين گفت يک ره به صاحبدلي ... که عمرم بسر رفت بي حاصلي

بخواهم به کنج عبادت نشست ... که دريابم اين پنج روزي که هست

چو مي بگذرد ملک و جاه و سرير ... نبرد از جهان دولت الا فقير

چو بشنيد داناي روشن نفس ... بتندي برآشفت کاي تکله بس!

طريقت بجز خدمت خلق نيست ... به تسبيح و سجاده و دلق نيست

تو بر تخت سلطاني خويش باش ... به اخلاق پاکيزه درويش باش

بصدق و ارادت ميان بسته دار ... ز طامات و دعوي زبان بسته دار

قدم بايد اندر طريقت نه دم ... که اصلي ندارد دم بي قدم

بزرگان که نقد صفا داشتند ... چنين خرقه زير قبا داشتند

شنيدم که بگريست سلطان روم ... بر نيکمردي ز اهل علوم

که پايابم از دست دشمن نماند ... جز اين قلعه در شهر با من نماند

بسي جهد کردم که فرزند من ... پس از من بود سرور انجمن

کنون دشمن بدگهر دست يافت ... سر دست مردي و جهدم بتافت

چه تدبير سازم، چه درمان کنم؟ ... که از غم بفرسود جان در تنم

بگفت اي برادر غم خويش خور ... که از عمر بهتر شد و بيشتر

تو را اين قدر تا بماني بس است ... چو رفتي جهان جاي ديگر کس است

اگر هوشمندست وگر بي خرد ... غم او مخور کو غم خود خورد

مشقت نيرزد جهان داشتن ... گرفتن به شمشير و بگذاشتن

که را داني از خسروان عجم ... ز عهد فريدون و ضحاک و جم

که در تخت و ملکش نيامد زوال؟ ... نماند بجز ملک ايزد تعال

که را جاودان ماندن اميد ماند ... چو کس را نبيني که جاويد ماند؟

کرا سيم و زر ماند و گنج و مال ... پس از وي به چندي شود پايمال

وزان کس که خيري بماند روان ... دمادم رسد رحمتش بر روان

بزرگي کز او نام نيکو نماند ... توان گفت با اهل دل کو نماند

الا تا درخت کرم پروري ... گر اميدواري کز او بر خوري

کرم کن که فردا که ديوان نهند ... منازل بمقدار احسان دهند

يکي را که سعي قدم پيشتر ... به درگاه حق، منزلت بيشتر

يکي باز پس خاين و شرمسار ... نيابد همي مزد ناکرده کار

بهل تا به دندان برد پشت دست ... تنوري چنين گرم و نان درنبست

بداني گه غله برداشتن ... که سستي بود تخم ناکاشتن

خردمند مردي در اقصاي شام ... گرفت از جهان کنج غاري مقام

به صبرش در آن کنج تاريک جاي ... به گنج قناعت فرو رفته پاي

شنيدم که نامش خدادوست بود ... ملک سيرتي، آدمي پوست بود

بزرگان نهادند سر بر درش ... که در مي نيامد به درها سرش

تمنا کند عارف پاکباز ... به در يوزه از خويشتن ترک آز

چو هر ساعتش نفس گويد بده ... بخواري بگرداندش ده به ده

در آن مرز کاين پير هشيار بود ... يکي مرزبان ستمگار بود

که هر ناتوان را که دريافتي ... به سرپنجگي پنجه برتافتي

جهان سوز و بي رحمت و خيره کش ... ز تلخيش روي جهاني ترش

گروهي برفتند ازان ظلم و عار ... ببردند نام بدش در ديار

گروهي بماندند مسکين و ريش ... پس چرخه نفرين گرفتند پيش

يد ظلم جايي که گردد دراز ... نبيني لب مردم از خنده باز

به ديدار شيخ آمدي گاه گاه ... خدادوست در وي نکردي نگاه

ملک نوبتي گفتش: اي نيکبخت ... بنفرت ز من درمکش روي سخت

مرا با تو داني سر دوستي است ... تو را دشمني با من از بهر چيست؟

گرفتم که سالار کشور نيم ... به عزت ز درويش کمتر نيم

نگويم فضيلت نهم بر کسي ... چنان باش با من که با هر کسي

شنيد اين سخن عابد هوشيار ... بر آشفت و گفت: اي ملک، هوش دار

وجودت پريشاني خلق از اوست ... ندارم پريشاني خلق دوست

تو با آن که من دوستم، دشمني ... نپندارمت دوستدار مني

چرا دوست دارم به باطل منت ... چو دانم که دارد خدا دشمنت؟

مده بوسه بر دست من دوستوار ... برو دوستداران من دوست دار

خدادوست را گر بدرند پوست ... نخواهد شدن دشمن دوست، دوست

عجب دارم از خواب آن سنگدل ... که خلقي بخسبند از او تنگدل

مها زورمندي مکن با کهان ... که بر يک نمط مي نماند جهان

سر پنجه ي ناتوان بر مپيچ ... که گر دست يابد برآيي به هيچ

عدو را بکوچک نبايد شمرد ... که کوه کلان ديدم از سنگ خرد

نبيني که چون با هم آيند مور ... ز شيران جنگي برآرند شور

نه موري که مويي کزان کمترست ... چو پر شد ز زنجير محکمترست

مبر گفتمت پاي مردم ز جاي ... که عاجز شوي گر درآيي ز پاي

دل دوستان جمع بهتر که گنج ... خزينه تهي به که مردم به رنج

مينداز در پاي کار کسي ... که افتد که در پايش افتي بسي

تحمل کن اي ناتوان از قوي ... که روزي تواناتر از وي شوي

به همت برآر از ستيهنده شور ... که بازوي همت به از دست زور

لب خشک مظلوم را گو بخند ... که دندان ظالم بخواهند کند

به بانگ دهل خواجه بيدار گشت ... چه داند شب پاسبان چون گذشت؟

خورد کارواني غم بار خويش ... نسوزد دلش بر خر پشت ريش

گرفتم کز افتادگان نيستي ... چو افتاده بيني چرا نيستي؟

براينت بگويم يکي سرگذشت ... که سستي بود زين سخن درگذشت

چنان قحط شد سالي اندر دمشق ... که ياران فراموش کردند عشق

چنان آسمان بر زمين شد بخيل ... که لب تر نکردند زرع و نخيل

بخوشيد سرچشمه هاي قديم ... نماند آب، جز آب چشم يتيم

نبودي بجز آه بيوه زني ... اگر برشدي دودي از روزني

چو درويش بي برگ ديدم درخت ... قوي بازوان سست و درمانده سخت

نه در کوه سبزي نه در باغ شخ ... ملخ بوستان خورده مردم ملخ

در آن حال پيش آمدم دوستي ... از او مانده بر استخوان پوستي

وگرچه به مکنت قوي حال بود ... خداوند جاه و زر و مال بود

بدو گفتم: اي يار پاکيزه خوي ... چه درماندگي پيشت آمد؟ بگوي

بغريد بر من که عقلت کجاست؟ ... چو داني و پرسي سالت خطاست

نبيني که سختي به غايت رسيد ... مشقت به حد نهايت رسيد؟

نه باران همي آيد از آسمان ... نه بر مي رود دود فرياد خوان

بدو گفتم: آخر تو را باک نيست ... کشد زهر جايي که ترياک نيست

گر از نيستي ديگري شد هلاک ... تو را هست، بط را ز طوفان چه باک؟

نگه کرد رنجيده در من فقيه ... نگه کردن عالم اندر سفيه

که مرد ارچه بر ساحل است، اي رفيق ... نياسايد و دوستانش غريق

من از بي مرادي نيم روي زرد ... غم بي مرادان دلم خسته کرد

نخواهد که بيند خردمند، ريش ... نه بر عضو مردم، نه بر عضو خويش

يکي اول از تندرستان منم ... که ريشي ببينم بلرزد تنم

منغص بود عيش آن تندرست ... که باشد به پهلوي رنجور سست

چو بينم که درويش مسکين نخورد ... به کام اندرم لقمه زهرست و درد

يکي را به زندان بري دوستان ... کجا ماندش عيش در بوستان؟

شبي دود خلق آتشي برفروخت ... شنيدم که بغداد نيمي بسوخت

يکي شکر گفت اندران خاک و دود ... که دکان ما را گزندي نبود

جهانديده اي گفتش اي بوالهوس ... تو را خود غم خويشتن بود و بس؟

پسندي که شهري بسوزد به نار ... وگرچه سرايت بود بر کنار؟

بجز سنگدل ناکند معده تنگ ... چو بيند کسان بر شکم بسته سنگ

توانگر خود آن لقمه چون مي خورد ... چو بيند که درويش خون مي خورد؟

مگو تندرست است رنجوردار ... که مي پيچد از غصه رنجوروار

تنکدل چو ياران به منزل رسند ... نخسبد که واماندگان از پسند

دل پادشاهان شود بارکش ... چو بينند در گل خر خارکش

اگر در سراي سعادت کس است ... ز گفتار سعديش حرفي بس است

همينت بسنده ست اگر بشنوي ... که گر خار کاري سمن ندروي

خبرداري از خسروان عجم ... که کردند بر زيردستان ستم؟

نه آن شوکت و پادشايي بماند ... نه آن ظلم بر روستايي بماند

خطابين که بر دست ظالم برفت ... جهان ماند و او با مظالم برفت

خنک روز محشر تن دادگر ... که در سايه ي عرش دارد مقر

به قومي که نيکي پسندد خداي ... دهد خسروي عادل و نيک راي

چو خواهد که ويران شود عالمي ... کند ملک در پنجه ي ظالمي

سگالند از او نيکمردان حذر ... که خشم خدايست بيدادگر

بزرگي از او دان و منت شناس ... که زايل شود نعمت ناسپاس

اگر شکر کردي بر اين ملک و مال ... به مالي و ملکي رسي بي زوال

وگر جور در پادشايي کني ... پس از پادشاهي گدايي کني

حرام است بر پادشه خواب خوش ... چو باشد ضعيف از قوي بارکش

ميازار عامي به يک خردله ... که سلطان شبان است و عامي گله

چو پرخاش بينند و بيداد از او ... شبان نيست، گرگ است، فرياد از او

بد انجام رفت و بد انديشه کرد ... که با زيردستان جفا، پيشه کرد

بسستي و سختي بر اين بگذرد ... بماند بر او سالها نام بد

نخواهي که نفرين کنند از پست ... نکوباش تا بد نگويد کست

شنيدم که در مرزي از باختر ... برادر دو بودند از يک پدر

سپهدار و گردن کش و پيلتن ... نکو روي و دانا و شمشيرزن

پدر هر دو را سهمگن مرد يافت ... طلبکار جولان و ناورد يافت

برفت آن زمين را دو قسمت نهاد ... به هر يک پسر، زان نصيبي بداد

مبادا که بر يکدگر سر کشند ... به پيکار شمشير کين برکشند

پدر بعد ازان، روزگاري شمرد ... به جان آفرين جان شيرين سپرد

اجل بگسلاندش طناب امل ... وفاتش فرو بست دست عمل

مقرر شد آن مملکت بر دو شاه ... که بي حد و مر بود گنج و سپاه

به حکم نظر در به افتاد خويش ... گرفتند هر يک، يکي راه پيش

يکي عدل تا نام نيکو برد ... يکي ظلم تا مال گرد آورد

يکي عاطفت سيرت خويش کرد ... درم داد و تيمار درويش خورد

بنا کرد و نان داد و لشکر نواخت ... شب از بهر درويش، شب خانه ساخت

خزاين تهي کرد و پر کرد جيش ... چنان کز خلايق به هنگام عيش

برآمد همي بانگ شادي چو رعد ... چو شيراز در عهد بوبکر سعد

خديو خردمند فرخ نهاد ... که شاخ اميدش برومند باد

حکايت شنو کودک نامجوي ... پسنديده پي بود و فرخنده خوي

ملازم به دلداري خاص و عام ... ثناگوي حق بامدادان و شام

در آن ملک قارون برفتي دلير ... که شه دادگر بود و درويش سير

نيامد در ايام او بر دلي ... نگويم که خاري که برگ گلي

سرآمد به تاييد ملک از سران ... نهادند سر بر خطش سروران

دگر خواست کافزون کند تخت و تاج ... بيفزود بر مرد دهقان خراج

طمع کرد در مال بازارگان ... بلا ريخت بر جان بيچارگان

به اميد بيشي نداد و نخورد ... خردمند داند که ناخوب کرد

که تا جمع کرد آن زر از گر بزي ... پراگنده شد لشکر از عاجزي

شنيدند بازارگانان خبر ... که ظلم است در بوم آن بي هنر

بريدند ازان جا خريد و فروخت ... زراعت نيامد، رعيت بسوخت

چو اقبالش از دوستي سربتافت ... بناکام دشمن بر او دست يافت

ستيز فلک بيخ و بارش بکند ... سم اسب دشمن ديارش بکند

وفا در که جويد چو پيمان گسيخت؟ ... خراج از که خواهد چو دهقان گريخت؟

چه نيکي طمع دارد آن بي صفا ... که باشد دعاي بدش در قفا؟

چو بختش نگون بود در کاف کن ... نکرد آنچه نيکانش گفتند کن

چه گفتند نيکان بدان نيکمرد؟ ... تو برخور که بيدادگر برنخورد

گمانش خطا بود و تدبير سست ... که در عدل بود آنچه در ظلم جست

يکي بر سر شاخ، بن مي بريد ... خداوند بستان نگه کرد و ديد

بگفتا گر اين مرد بد مي کند ... نه با من که با نفس خود مي کند

نصيحت بجاي است اگر بشنوي ... ضعيفان ميفگن به کتف قوي

که فردا به داور برد خسروي ... گدايي که پيشت نيرزد جوي

چو خواهي که فردا بوي مهتري ... مکن دشمن خويشتن، کهتري

که چون بگذرد بر تو اين سلطنت ... بگيرد به قهر آن گدا دامنت

مکن، پنجه از ناتوانان بدار ... که گر بفگنندت شوي شرمسار

که زشت است در چشم آزادگان ... بيفتادن از دست افتادگان

بزرگان روشندل نيکبخت ... به فرزانگي تاج بردند و تخت

به دنباله راستان گژ مرو ... وگر راست خواهي ز سعدي شنو

مگو جاهي از سلطنت بيش نيست ... که ايمن تر از ملک درويش نيست

سبکبار مردم سبک تر روند ... حق اين است و صاحبدلان بشنوند

تهيدست تشويش ناني خورد ... جهانبان بقدر جهاني خورد

گدا را چو حاصل شود نان شام ... چنان خوش بخسبد که سلطان شام

غم و شادماني بسر مي رود ... به مرگ اين دو از سر بدر مي رود

چه آن را که بر سر نهادند تاج ... چه آن را که بر گردن آمد خراج

اگر سرفرازي به کيوان برست ... وگر تنگدستي به زندان درست

چو خيل اجل در سر هر دو تاخت ... نمي شايد از يکدگرشان شناخت

شنيدم که يک بار در حله اي ... سخن گفت با عابدي کله اي

که من فر فرماندهي داشتم ... به سر بر کلاه مهي داشتم

سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق ... گرفتم به بازوي دولت عراق

طمع کرده بودم که کرمان خورم ... که ناگه بخوردند کرمان سرم

بکن پنبه ي غفلت از گوش هوش ... که از مردگان پندت آيد به گوش

نکوکار مردم نباشد بدش ... نورزد کسي بد که نيک افتدش

شر انگيز هم در سر شر رود ... چو کژدم که با خانه کمتر رود

اگر نفع کس در نهاد تو نيست ... چنين جوهر و سنگ خارا يکي است

غلط گفتم اي يار شايسته خوي ... که نفع است در آهن و سنگ و روي

چنين آدمي مرده به ننگ را ... که بروي فضيلت بود سنگ را

نه هر آدمي زاده از دد به است ... که دد ز آدمي زاده ي بد به است

به است از دد انسان صاحب خرد ... نه انسان که در مردم افتد چو دد

چو انسان نداند بجز خورد و خواب ... کدامش فضيلت بود بر دواب؟

سوار نگون بخت بي راه رو ... پياده برد زو به رفتن گرو

کسي دانه ي نيکمردي نکاشت ... کز او خرمن کام دل برنداشت

نه هرگز شنيديم در عمر خويش ... که بدمرد را نيکي آمد به پيش

گزيري به چاهي در افتاده بود ... که از هول او شير نر ماده بود

بدانديش مردم بجز بد نديد ... بيفتاد و عاجزتر از خود نديد

همه شب ز فرياد و زاري نخفت ... يکي بر سرش کوفت سنگي و گفت:

تو هرگز رسيدي به فرياد کس ... که مي خواهي امروز فريادرس؟

همه تخم نامردمي کاشتي ... ببين لاجرم بر که برداشتي

که بر جان ريشت نهد مرهمي ... که دلها ز ريشت بنالد همي؟



تاريخ : چهارشنبه 1390/10/28 | 19:16 | نویسنده : امیر

بسمه تعالی

لباس كردي

پوشاک مردان و زنان کرد شامل تن‌پوش، سرپوش و پای‌افزار است‌. ساخت و کاربرد هریک از این اجزا، بسته به فصل، نوع کار و معیشت و مراسم و جشن‌ها با یکدیگر تفاوت دارد. هرچند پوشاک نواحی مختلف کردستان مانند اورامان، سقز، بانه، گروس، سنندج، مریوان و... متفاوت است، اما از نظر پوشش کامل بدن، همه با هم یکسان هستند. پیش از ورود پارچه، کفش‌های خارجی و سایر محصولات داخلی به کردستان، بیشتر پارچه‌ها و نیز پای‌افزار مورد نیاز توسط بافندگان و دوزندگان محلی بافته و ساخته می‌شد.از نظر بافت پارچه، منطقه سقز و از نظر ساخت پای‌افزار «گیوه‌» یا «کلاش‌» و «کالی‌» اورامانات و آبادی‌های پیرامون کوهستان شاهو مانند هجیج، نودشه و آبادی‌های نوسود شهرستان پاوه چون میریه، خانه‌دره، مژگان، مزوی و وزلی از عمده‌ترین نواحی بافت و صدور پارچه و پای‌افزار در استان به شمار می‌رفتند. جولایی و بافت پارچه و انواع منسوجات مانند بوزو، برمال، جاجم، بره، پوشمین، موج، جوراب، دستکش، زنگال و کلاء به عنوان حرفه یا کار جنبی بخشی از آبادی نشینان مناطق مختلف کردستان محسوب می‌شد. در چهار قسمت کردستان که شامل کردستان ایران، عراق، ترکیه و سوریه می‌باشد شاهد پوشش‌های گوناگونی از لباس کردی می باشیم به گونه‌ای که با کمی تغییر نسبت به یکدیگر شکل و ریخت زیبای خود را دارا می‌باشد که شکل و ریخت و قیافه ان برگرفته از نیاکانشان و با توجه به شرایط اب و هوایی و اقلیمی سازگار و درست شده است که ان را در جایگاه مهمی قرار داده است.

 

لباس مردان کرد

لباس مردان کرد عبارت است از:


چوخه‌: نیم‌تنه‌ای پنبه‌ای یا پشمی است که در ناحیه سقز، بانه و مریوان به آن «که وا» می‌گویند و درسنندج آن را «چوخه‌» می‌نامند.

پانتول‌: شلواری گشاد با دم‌پای تنگ است که «رانک‌» نیز نامیده می‌شود.

ملکی‌: نیم‌تنه‌ای بدون یقه است که از پایین نیم‌تنه تا بالا به وسیله دکمه بسته می‌شود.

لفکه سورانی‌: پیراهنی با آستین فراخ و بلند و زبانه‌ای مثلث شکل در انتهای آستین است که آن در حال عادی دور مچ یا بازو می‌پیچند.

شال‌: که به آن «پشتون‌» و «پشتینه‌» نیز می‌گویند، پارچه‌ای است تقریباً به طول 3 تا 10 متر که بر روی لباس در ناحیه کمر بسته می‌شود.

دستار: یا «کلاغه‌» که به آن «دشلمه‌»، «مندلی‌»، «رشتی‌»، و «سروین‌» (سربند) نیز یم گویند و مردان به جای کلاه از آن استفاده می‌کنند.

فرنجی‌: یا «فره‌جی‌» که ویژه مردان ناحیه اورامانات است و از نمد ساخته و آماده می‌شود.

کله بال‌: نوعی از نمد پوششی است که چوپانان در مناطق چرای گله در صحرا استفاده می‌کنند.

پیچ و کولاو: کلاه محلی کردها را که معمولاً زنان کرد ان را با دقت و ظرافت خاصی و با نقش و نگارهایی بر جایی مانده از فرهنگ اصیل کردی می‌بافند معمولاً به رنگ هایی سیاه وسفید و به دو صورت کلاه بلند و تخت بافته می‌شود و در دست مصرف کنندگان قرار می‌گیرد البته بنا به گفته پیشینیان و به اعتقاد انها مرد نباید سرش لخت باشد.

پیچ: دستمالی است سیاه و سفید که با گذاشتن کلاه روی سر به دور کلاه پیچانده می‌شود و در قسمت پشت سر در درون دستمال قرار داده می‌شود تا شل نشود البته برادران بارزانی پیچ و کولاو شالشان به رنگ قرمز می‌باشد . البته اعراب نیز از این شال چه سیاه و سفید و چه قرمز رنگ برای پوشش خود استفاده می‌کنند.

کلاش: پاپوشی است به رنگ سفید که با ظرافت کامل توسط برادران هورامانی ساخته می‌شود که از بد بو شدن پا جلو گیری می‌کند و پا را خنک نگه می‌دارد از خصوصیات ان فصلی بودن ان است و نمی‌توان از ان در فصل زمستان ویا فصول باران زا استفاده کرد.


لباس مردانه از قسمتهای زیر تشکیل می شود:

1.که وا پاتول : که به جای کت و شلوار معمولی می پوشند ولی شکل و دوخت آنها غیر از مد کت و شلوار ی است که معمول می باشد. که وا یا کت لباس کردی تقریبا به صورت یک ژاکت نظامی می دوزند با این تفاوتکه که وا جیب‌های کناره ای ندارد و ضمنا چاک آن کاملا از طرفین راست و چپ باز می‌شود بعلاوه غیراز چاک کناره ای آستینهایش چاک دارا ست

دوخت شلوار کردی یا پاتول بدین ترتیب است که دهانه ای تنگ و بدنه ای گشاد دارد و به جای کمر انتهای آن را که گشادیش بیش از دوبرابر یک شلوار معمولی است با بندی که دخین نامیده می‌شود و از توی قسمت تا شده آن لیفه گذشته می بندند و از کمر به پایین که وا را داخل پاتول کرده و بند پاتول را روی ان می بندند

2. پشت تندp-shttend: از پارچه گلدار به طول شش متر درست می شوند بدین ترتیب که پارچه را از سمت عرضش تا کرده می دوزند و بعد آن را به صورت مختلف ساده و گره چین به کمر می بندند آنهای که صاحب اسلحهٔ کمریند آن را روی پشت تند می بندند و خنجر را بین پشت تند و که وا فرو می کنند

3.پچ ech:پارچه ای است سه متری و اغلب گلدار که تارهای از آن جدامی کنند و به شکل جالبی طوری که تارهای ان در طرفین صورت آویزان گردد به دور سر می پیچند .پچ را که در نواحی سقز مرز می گویند روی کلاه مخصوص به نام عارقچین می بندند عارقچین را از نخ و مخصوصا از نخ‌های قرقره ای با میل قلاب می بافند و این کار مخصوص زنان و دختران کرد است اغلب برای زیبایی بیشتر آن را از نخهای سیاه وسفید و به مقدا کم نخهای رنگین پر نقش می بافند.

البته شایان ذکر است که پیچ فقط مخصوص اکراد(کردها) نبوده در اکثر مناطق خاورمایانه مردها پیچ می بندند، برای نمونه در هندوستان، پاکستان، افغانستان، مناطق عربنشین و... ولی پیج هر قومی جداست و مخصوص آن قوم.

4.کراس: کراس همان پیراهن است با این تفاوت که اولا یقه ندارد و بعلاوه به انتهای آستینها نیز دنباله ای به نام سورانی می دوزند که آن را درحالت عادی روی آستین که وا می بندند و در مواقع اضطراریو مخصوصا در مواقع جنگ دو سر سورانی بهم گره زده و به گردن می آویزانند و نیز همین سورانیها باعث تسهیل بالا زدن آستینها در مواقع شستن دست و صورت می باشند.

پوشاک زنان

لباس زنان کرد عبارت است از:

 

جافی‌: شلواری همانند شلوار مردان است‌. این شلوار را زنان کرد، به ویژه زنان روستایی، هنگام کار می‌پوشند. در سایر مواقع، زنان شلوار گشاد از جنس حریر به پا می‌کنند.

 

 

کلنجه‌: نیم‌تنه‌ای است که روی پیراهن بلند می‌پوشند و رد اورامان آن را «سوخمه‌» می‌نامند و از پارچه‌زری یا مخمل دوخته می‌شود.

 


شال‌: از پارچه‌ای زیبا بر ریو لباس در ناحیه کمر بسته می‌شود.

 


کلاو: یا کلاه که از جنس مقوا و به شکل استوانه‌ای کوتاه است که آن را با پولک‌هایی رنگین به صورت بسیار زیبایی تزیین می‌کنند.

 


کلکه‌: روسری یا دستاری است که به جای کلاه مورد استفاده زنان قرار می‌گیرد کلکه دارای رشته بلندی از ابریشم سیاه و سفید با ملیله‌دوزی است‌

لباس زیبای زنان کرد نیز شامل:1.که وا:که عین کت مردانه کُردی است با این تفاوت که اولا پارچه آن را رنگین انتخاب می کنندو ثانیاًخیلی کوتاه تر می دوزند؛ بطوری که حداکثر تا کمآآنها پایین می آید و ان را کولیجه kulegaمی نامند و نیز جیبهای کت مردانه در ان دیده نمی شود.

2.کراس:یا پیراهن زنانه کُرد دارای دوختی ساده با بدنی بلند و دامنی گشاده و دراز است.بطوری که دامن پیراهن روی پای آنها قرار می گیرد و معمولاً آن را از پارچه‌های بسیار زیبا، نفیس و گران قیمت تهیه می کنند.

3.پشت تند:که عین همان پشتند مردانه است ولی زنها اغلب از نوع رنگارنگ آن استفاده می کنند.زنها وقتی پشتند را می بندند کمی از پیراهن خود را بالا می کشند بطوری که انتهای دامن از مچ پای آنها پایین تر نمی رود.

4.دستمال یا روسری:دستمال زنان کُرد پارچه ای است بسیار نازک و سه گوش که تارهایی در اطراف آن ایجاد می کنند و بدین وسیله بر زیبایی آن می افزایند، اغلب پولکهایی نیز با آن تارها می دوزند تا زیبایی آن را چند برابر کنند.هر چند در مراسم عروسی و فلکلور اکثراً روسری نمی بندند.

5.درپه:به جای شلوار پوشیده می‌شود و با دهانه ای تنگ روی مچ پای آنها قرار می گیرد ولی پوشش ساقهای آن بسیار گشاد می باشد.

6.کلاو:یا کلاه زنان کُرد بسیار قشنگ و زیباست، این کلاه را از مقوا و به شکل استوانه کوتاهی درست می کنند و روی آن را با پارچه مخملی رنگین«معمولاً گلی یا سبزسیر»می پوشانند و بعد روی آن را با پولکهای رنگین یا طلایی و گلابیونهای زرین، مزین می سازند.این کلاه را بوسیله یک رشته طلا که لیره یا نیم پهلوی هایی به آن می آویزندو از زیر چانه عبور می دهند، روی سر نگاه می دارند و دستمال را روی آن می بندند، رشته ای که کلاه را به آن صورت نگاه می دارد«قطاره»نام دارد و اغلب آنهایی که قدرت مالی بیشتری دارند از آن استفاده می کنند و در دو طرف، در محل اتصال ان با کلاه یک گل طلائی آویزان می نمایند. خانمهای متشخص کُرد اغلب به جای کلاو از«گلگله Gelgla»استفاده می کنند.

 

 

 

گلگله رشته طویلی از ابریشم سیاه و سفید است که آویزه های ابریشمی دارد و از روی روسری به شکل جالبی بسته می شود.



تاريخ : چهارشنبه 1390/10/28 | 19:9 | نویسنده : امیر

بسمه تعالي

مكانهاي ديدني استان كردستان

 

مسجد دارالاحسان (مسجد جامعه سنندج)

‌این مسجد در ضلع شمالی خیابان امام خمینی و در بافت قدیم سنندج قرار دارد. این خیابان که مسجد اکنون در کنار آن واقع شده است از سال ۱۳۱۰ شمسی به بعد ایجاد شده است. بر اساس کتیبه‌های موجود، بنای مسجد در سال ۱۲۲۷ هجری قمری توسط امان الله خان اردلان والی کردستان ساخته شد. این بنا شامل دو ایوان شرقی و جنوبی، گل دسته‌های بالای ایوان شرقی، صحن مرکزی، ۱۲ حجره در اطراف، شبستان ستون دار با ۲۴ ستون سنگی مارپیچ است. این مسجد را می توان مسجد – مدرسه دانست، زیرا بخشی از مسجد به حجره‌های طلاب علوم دینی اختصاص دارد و بخش جنوبی آن صحن اصلی مسجد است. این بنا دارای تزیینات کاشی کاری هفت رنگ مینایی فوق العاده پرکار، ظریف، ازاره‌های مرمرین، آجرکاری لعاب دار و معقلی، حوض سنگی و فواره‌های زیبا و همچنین ستونهایی با تزیینات طنابی است.

اطراف شبستان و سر ستون‌ها با دو سوم قرآن تزئین شده است که آیات را با کاشی، به خطی که شبیه به خط کوفی است نوشته‌اند. این مسجد در گذشته یکی از مهم‌ترین دارالعلم‌های دینی بوده و بسیاری از علما در این دارالعلم به کسب علوم مختلف پرداخته اند. مسجد دارالاحسان، یکی از ارزشمندترین مساجد استان کردستان از نظر معماری و تزیینات معماری است. برجسته‌ترین ویژگی‌های هنری این بنا کاشیکاری زیبای آن است. . بعلاوه کتیبه‌های زیبای مسجد به روی سنگ مرمر و حجاری گل و گیاه در حواشی آنها ازجمله تزئینات حجاری منحصر به فرد محسوب می‌گردند.

 

مسجد و زيارتگاه هاجره خاتون

این امامزاده در خیابان صلاح الدین ایوبی، در محله قدیمی سرتپوله شهر سنندج واقع است. این امامزاده به صورت مجموعه شامل سه حیاط با فضاهای مجاور، مقبره، مسجد و آرامگاه مشایخ و بزرگان سنندج است. مقابر مشایخ با گچ بری‌های زیبا و نقوش گل و گیاه، کار استادان و هنرمندان بزرگ تزیین شده است. در این مجموعه در کنار مسجد، حجره هایی بریا آموزش علوم دینی به طلاب ساخته شده است. بر اساس روایات موجود، این امامزاده، خواهر علی‌بن موسی‌الرضا است که در سفر او به خراسان در کردستان درگذشت و در این مکان به خاک سپرده شد.

مسجد هاجر خاتون

مسجد و زیارتگاه هاجر خاتون یکی از مهم‌ترین مسجدهای شهر سنندج محسوب می‌شود که توسط «عارف حاج شیخ شکر الله» مشهور به «شهباز سنه» دژ در محله قدیمی سرتپوله شهر سنندج، بازسازی و توسعه یافت و موقوفات زیادی را برای این مجموعه در .نظر گرفت. همکنون مسجد هاجر خاتون یکی از جاذبه‌های گردشگری و زیارتی شهر سنندج می باشد این امامزاده به صورت مجموعه ای شامل سه حیاط با فضاهای مجاور، مقبره، مسجد و آرامگاه مشایخ و بزرگان سنندج است.

معماری

استفاده از معماری سبک کردستانی در ایجاد ایوان ستون دار در سمت جنوب از دیگر ویژگی‌های این بنای تاریخی است.استفاده از گچ بری‌های زیبا و نقوش پی در پی گل و گیاه که به وسیله استادان و هنرمندان بزرگ تزیین شده است یکی از ویژگیهای این مکان است.

در کتاب‌های تاریخ آمده است:در جنب مدفن او « لله یعقوب » مسجدی در کنار مقبره وی بنا کرد که به اسم مسجد هاجره خاتون شهرت یافت. مرحوم حاج شیخ شکرالله (پدر حاج شیخ عبدالله) تعمیر کاملی از آن مسجد به عمل آورد و مرحوم حاج جلالی فرزند مرحوم محمد صادق، یک دانگ از مغازه‌های پاساژ شهبازی را وقف مسجد هاجره خاتون کرد. ساختمان این زیارتگاه دارای دو صحن مناسب و یک حرم کوچک و مسجدی نسبتاً بزرگ، موقوفات، هیئت امناء، خادم و امام جماعت است و محل نذورات فراوان مردم و زیارتگاه خاص و عام می باشد. از شهرهای دیگر و روستاهای اطراف برای زیارت به این محل مراجعه می کنند.

 

مسجد دومناره

مسجد دو مناره واقع در محلهٔ میان قلعه سقز و در دامنه یگانه تپه تاریخی داخل شهر، یعنی نارین قلعه، ودر واقع در بافت قدیم شهر در خیابان امام خمینی ودر پشت حسینیه قرار دارد . این مسجد در محیطی آزاد ساخته شده واز هر چهار طرف باز است . از طرف شمال به یک کوچه سه متری محدود به تپه قلعه نارین وخیابان امام، واز جنوب به محوطهٔ باز حوض خانه راه دارد . در جهت غرب به یک گذر گاه چهار متری، واز طرف شرق نیز به یک کوچه یک متری محدود است . این مسجد در سال ۱۳۸۰ با شماره ثبتی ۲۶۰۰، جزو آثار ملی به ثبت رسید .

ارزش تاریخی مسجد

بنای مسجد طبق روایات محلی، به زمان شیخ حسن مولان آباد، از عرفای حکیم و ریاضیدان مشهور عصر افشاریه بر می گردد. هنگام عزیمت نادر شاه افشار به بغداد، وی از منطقه سقز عبور کرد وطبق در خواست شیخ حسن مولان آباد برای ساخت مسجدی برای اهالی شهر سقز، نادر شاه دستو ساخت این مسجد را در بافت قدیم شهر سقز داد . در حال حاظر نیز برخی از اهالی منطقه به این مسجد، مسجد شیخ حسن مولان آباد می گویند.

از نشانه‌ها ودلایل صحت این مدعا، این است که در این سفر نادرشاه دو عصای مرصع ویک سفرهٔ منقوش زیبای چرمی را نیز به شیخ حسن هدیه می دهد این وسایل در حال حاظر در قریهٔ مولان آباد، که آرام گاه این عارف عالی مرتبه در آن قرار دارد، نگهداری می‌شود . همچنین یک جلد کلام ا… مجید خطی در مقبره شیخ حسن است، وتاریخ آن به اواخر دوره افشاریه دلالت دارد.

همچنین با توجه به کاشی کاری‌های این مسجد که بیشتر به اواخر افشاریه واوایل زندیه است وخصوصیات آن دوران را دارد، می توان به طور قطع مطمئن شد که بنا مربوط به دوره افشاریه است، ودر دوران‌های بعدی مرمت شده وتعمیرات جزیی در آن صورت گرفته است .

شرح بنای مسجد

مسجد دو منارهٔ سقز پلانی تقریبا مربع شکل دارد . در ساخت این مسجد، از مصالحی مانند : خشت خام، ملات گل، ستگ‌های لاشه، آجر وچوب استفاده شده است .

ورودی این مسجد در ضلع غربی قرار گرفته است . این در ورودی، سر در آجری با بافت گره چینی آجر وکاشی زرد رنگ دارد؛ که معرف دورهٔ زندیه است . بعد از در ورودی یک دالان ارتباطی، حدود ۳ در ۳٫۵ متر است، که از همین دالان به وسیلهٔ نه پله می توان به پشت بام مسجد رسید . پله‌های این راه ارتباطی، بدین صورت ساخته شده اند که چوبی جهت لبه پله استفاده نموده وبرای ساخت پله‌ها پشت این لبه چوبی را به وسیله سنگ‌های لاشه، خشت خام واندود کاه گل پر کرده اند .

شبستان مسجد دقیقا در ضلع شرقی این دالان قرار دارد، که از طریق درگاه جدا گانه میتوان به آن راه یافت . ابعاد این شبستان ، ۱۰ در ۱۲ متر است . سقف این شبستان با ارتفاع ۲ متر و۸۰ سانتی متر همانند بیشتر مساجد محل – بر روی چهار ستون چوبی تقریبا مدور با سر ستون‌های چوبی، تکیه داده است . پشت بام این مسجد تا سال ۱۳۶۴، کاهگلی بود، که در آن سال با همت اهالی محله اندود کاه گل برداشته وپشت بام بنا آسفالت شد . قطر ستون‌های این بنا در حدود ۳۵ سانتی متر است، که بر پایه ستون‌های سنگی قرار دارند .

در ضلع جنوبی این شبستان وقبل از هر چیزی، محراب مسجد جلب توجه می‌کند . این محراب بافت فدیم خود را که همان طاق هلالی می‌باشد، حفظ کرده است . البته به دلیل این که در سال ۱۳۷۸ همهٔ مسجد گچ کاری مجدد شد، تغییراتی در تزیینات ومشخصه‌های آن به وجود آمد، به طوری که امروزه فقط محرابی هلالی مشاهده می‌شود که بر بالای آن بسم ا.. الرحمن الرحیم با گچ قالب گیری شده است .

در ضلع جنوبی شبستان علاوه بر محراب، دو راه ارتباطی دیگر که دقیقا شکل محراب را دارند، برای راه یافتن به ایوان جلوی مسجد تعبیه شده است ف قطر دیوارهای این مسجد حدود یک متر وهفتاد سانتی متر است، که در ضلع جنوبی وداخل محراب، به وضوح می توان آن را مشاهده کرد . راز استحکام وپایداری بنا از دورهٔ افشاریه تا کنون بدون تردید همیسن ضخامت وبستری دیوارهای ان است . در ضلع شرقی شبستان، شش تاقچه به اندازه‌های متفاوت قرار گرفته است، که برای نگهداری مصحفها ووسایل دیگر مربوط به مسجد استفاده می‌شود . در این ضلع همچنین یک در ارتباطی به اتاق واقع در ضلع شرقی مسجد که برای انباری از آن استفاده می‌شود، تعبیه شده است . در ضلع شمالی در سال ۱۳۷۹ شومینه ای ساختند که بیشتر جنبهٔ تزیینی داشته که البته در حال حاطر دهانهٔ شومینه را بسته اند وبه عنوان لولهٔ بخاری از آن استفاده میکنند . در ضلع غربی شبستان، چهار تاقچه به اندازه‌های متفاوت ساخته شده اند، که همان کار برد تاقچه‌های ضلع شرقی را دارند . تاقچه هایی که از آن‌ها نام برده شد، به دلیل متاخر بودن گچ کاری مسجد، مشخصه‌های بارزی ندارند که بتوان آن را بر شمرد . فقط تاقچه هایی اند معمولی با شکل تقریبا مستطیلی، که البته دیوارهای اضلاع شبستان را از حد یکنواختی بیش از حد خارج کرده اند .

در ضلع غربی مسجد علاوه بر دالان ارتباطی به شبستان اصلی مسجد، دو اتاق دیگر نیز وجود دارد، که در ادوار پیشین، محل سکونت طلبه‌های دینی ومحل درس خواندن آنان بود . در حاط حاظر، کار بری این دو اتاق عوض شده، به طوری که یکی از اتاق‌ها به وضو خانه تبدیل شده واتاق دیگر نیز خالی مانده است . راه ارتباطی به این اتاق‌ها، از داخل شبستان است . از طریق اتاق اول می توان به اتاق دوم راه یافت .

احتمالا، از ایوان جلوی مسجد، به عنوان مصلای تابستانی استفاده می شد . به دلیل این که مسجد همانند اغلب خانه‌های این منطقه بر سطحی شیب دار بنا شده است، معماران اولیه آن برای این که بتوانند مسجد را بر روی سطحی مسطح بنا کنند، مجبور بوده اند در جلوی مسجد سکویی از سنگ‌های لاشه با ارتفاعی در حدود ۴ تا ۴٫۵ متر بنا نمایند، وسپس مسجد را بر روی این سکوی سنگی بنا کنند . ایوان جلوی مسجد، دقیقا بر روی این سکو سنگ چین شده ساخته شده است . ابعاد این ایوان ۴٫۸۰ در ۱۶ متری می‌باشد، که با شیستان اصلی مسجد دارای بامی در یک سطح است . این ایوان در ضلع غربی، همانند خود مسجد، در مجزایی دارد . بر بالای این در ورودی سر دری با بافت گره چینی آجر وکاشی هست، که در آن عبارت : ( علی مدد ) نقش بسته شده است . علاوه بر این در ورودی، می توان از طریق محراب ودرهای جانبی آن یعنی از داخل شبستان مسجد، به این ایوان راه یافت .

در ضلع جنوبی این ایوان، شش ستون چوبی با سر ستون هایی دقیقا مشابه ستون وسر ستون‌های داخل شبستان تعبیه شده است، که بار سنگین شقف ایوان را به دوش میکشند . کف این ایوان تقریبا ۵۰ سانتی متر از کف شبستان اصلی مسجد پایین تر است، به همین دلیل ستون‌های آن نیز حدود نیم متر از ستون‌های داخلی شبستان بلند ترند . نکته قابل توجه در این ایوان، این ایست که برای پوشاندن سقف آن، از چوب‌های یک پارچه ای به طول تقریبا پنج متر استفاده شده است .

به علاوه برستون‌های چوبی در این قسمت، نر ده ای چوبی نیز با طرح ساده برای جلو گیری از پرت شدن افراد از ایوان به پایین، تعبیه شده است . کل این مجموعه ایوان، به جلوی مسجد نمایی بسیار دیدنی وزیبا بخشیده شده است . همین بافت جلویی مسجد آن را در میان مساجد کردستان متمایز کرده است .

در ضلع شرقی ایوان مقبرهٔ یکی از امامان جماعت مسجد به تام سید حکیم، قرار دارد . مردم برای تبرک وزیارت، هر روزه آنجا می روند.

 

روستای نگل

روستای نگل (به کردی : Nigill)، مرکز دهستانی به همین نام از توابع بخش کلاترزان شهرستان سنندج مرکز استان کردستان است که درکیلومتر ‪ ۶۵ جاده اصلی سنندج به مریوان قرار دارد. روستای نگل علاوه بر وجهه زیارتی آن به علت وجود قرآن خطی، در فصول گرم سال نیز یکی از جذابترین مکان‌های طبیعی و تفریحی در کردستان به شمار می‌رود.

قرآن نگل

قرآن نگل یکی از مهمترین جاذبه‌های گردشگری استان کردستان است و نزد مردم منطقه ابعاد معنویی این اثر، ارزشی بسیار دارد. روستای نگل به دلیل وجود این قرآن، روزانه میزبان صدها تن از مشتاقان و علاقه‌مندان آثار مذهبی و تاریخی است.

خط قرآن کوفی و دارای نقطه و اعراب و در قسمت سر سوره‌ها و شماره‌های آیات مطلا و مزین به نقوش گیاهی است. بر اساس شواهد موجود، شیوه نگارش و اعراب‌گذاری آن، احتمال می‌رود این قرآن در سده‌های چهارم یا پنجم هجری قمری نگاشته شده باشد. صفحات قرآن ضخیم و به علت تشابهی که با پوست دارد، در بین مردم به پوست آهو شهرت یافته است. قطع قرآن، رحلی بزرگ، جلد آن چرمی و به رنگ آن قهوه‌ای تیره است.

مردم منطقه پیدا کردن این اثر تاریخی و نفیس را در دوران صفویه و توسط یکی از چوپان‌های روستا می‌دانند و می‌گویند این فرد با رفتن به دامنه طبیعت و دیدن گلی زیبا در فصل بهار به کندن آن اقدام می‌کند و ریشه گل در پایین بوده و برای بیرون آوردن آن به این اثر نفس می‌رسد و در همان مکان مسجدی برای آن احداث می‌کند و روستای نگل نیز چند کیلومتری از محل اصلی خود تغییر کرده و به محل کنونی انتقال یافته است. در مورد این اثر تاریخی در کتاب‌های حدیقه ناصریه و تحفه ناصریه مطالبی به این شرح آمده است:... در یکی از دهات این بلوک که نگل اسم دارد ... و در مسیر قدیمی که به مسجد عبدالله عمر یا عبدالله عمران مشهور است، قرآنی در این مسجد هست خیلی بزرگ که به خط کوفی نوشته شده است .

بنا به اعتقادات و باورهای مردم یکی از چهار قرآن خطی است که در زمان خلیفه سوم به رشته تحریر در آمده و به چهار اقلیم دنیا فرستاده شده است. به همین دلیل، مردم اعتقاد زیادی به این کلام الهی دارند و قسم دروغ به آن را گناهی بزرگ و نابخشودنی می‌دانند.

 

وضعیت نگهداری از قرآن

این قرآن هم‌اکنون تحت نظارت سازمان اوقاف بوده و هیئت امنای مسجد روستا(که در چند سال اخیر به طور کامل بازسازی شده و دارای دروازه‌ای با عنوان دروازه قرآن است)از آن نگهداری می‌کنند.


این قرآن طی سالیان گذشته مورد استفاده عموم بوده و چندین بار نیز به سرقت رفته است به همین دلیل آسیبهای فیزیکی و شیمیایی زیادی مانند پارگی، لکه‌های ناشی از اثر انگشت، امضای یابندگان و... دیده‌است. با توجه به سرقت‌های پیاپی، قرآن مذکور هم‌اکنون در محفظه شیشه‌ای ضد گلوله بدون شرایط محیطی از نظر دما و رطوبت نگهداری می‌شود و نیاز مبرمی به انجام امور حفاظتی و تحقیقاتی احساس می‌شود. قرآن نگل که مرداد ۱۳۸۳ از مسجد روستای نگل به سرقت رفته بود، اواخر آذر ۱۳۸۳ در جهرم در استان فارس کشف شد. سرقت قبلی در سال ۱۳۷۱رخ داده‌بود.اهالی روستای نگل تمایلی ندارند که قرآن در اختیار میراث فرهنگی باشد و ترجیح می‌دهند قرآن در محل اصلی خود یعنی مسجد روستای نگل نگهداری شود.

با توجه به مذاکرات صورت گرفته با اعضاء هیئت امنای مسجد در خصوص حفاظت و مرمت این اثر تاریخی در محل و تقبل هزینه و تأمین مکان مورد نیاز، پژوهشکده حفاظت و مرمت آثار تاریخی – فرهنگی در نظر دارد با اعزام هیأتی جهت ارایه راهکارهای حفاظتی و مرمتی در محل، نسبت به شروع عملیات حفاظت و مرمت قرآن مذکور اقدام نماید.

مراسم پیر شالیار

مراسم پیر شالیار در روستای اورامان‌تخت (هورامان) کردستان، هر سال دو بار در نیمه بهار و نیمه زمستان برگزار شده و عروسی «پیر شالیار» در سه روز جشن گرفته می‌شود. مقبره پیر شالیار که از موبدان زرتشتی بوده است در انتهای جاده آسفالته اورامان قرار دارد. این مراسم شامل ذبح دام قربانی، دف زنی، نوعی رقص، خوردن آش، و شب‌نشینی و خواندن شعر و دعا است.

پیرشالیار

پیر شالیار که یکی از روحانیان بزرگ زرتشتی بوده است. پیرشالیار فرزند جاماسب، یکی از رهبران و مُغان آیین زردشت بوده که در اورامان می‌زیسته است،

در افسانه‌های مردم منطقه اورامانات پیری اسطوره ای به نام «پیر شالیار» هست که می گویند صاحب کرامات بوده است. از جمله این کرامات عجیبی که درباره او روایت می کنند ماجرای شفا یافتن «شاه بهار خاتون» دختر شاه بخارا است که «پیر شالیار» او را شفا می‌دهد. ماجرا از این قرار بوده است که «شاه بهار خاتون» کر و لال است و تمام طبیبان از مداوای او عاجز می مانند تا اینکه آوازه «پیر شالیار اورامی» به بخارا می رسد. پادشاه بخارا هم شرط کرده است که هر کسی دخترش را شفا دهد او را به عقد وی درمی آورد؛ بالاخره عموی پادشاه با عده ای از اطرافیان پادشاه به سمت اورامان به راه می افتند تا دختر را به نزد «پیر شالیار» ببرند. وقتی که نزدیک روستای «اورامان تخت» می رسند گوش‌های دختر به طوری آنی شنوا می گردند و وقتی هم به نزدیکی‌های خانه «پیر شالیار» می رسند صدای نعره دیوی توجه آنها را جلب می‌کند و سریع دیو از تنوره ای که هم اکنون اهالی به آن «تنوره دیوها» می گویند و نزدیک خانه «پیر شالیار» هست، بر زمین می افتد و کشته می شود، در این اثنا زبان «شاه بهار خاتون» هم باز می‌شود و شروع به صحبت کردن می کند. پادشاه دخترش را به عقد وی در می آورد و مردم جشن عروسی بزرگی برای پیرشالیار و بهار خاتون برپا میکنند که مراسمی که امروز برگزار برگزار می‌شود سالگرد همان روز است.

مراسم جشن

دف زدن و ذکر کردن دراویش

شروع مراسم روز چهارشنبه است. این مراسم سه روز به طول می انجامد. از همان صبح روز اول دامدارانی که دامهای خود را برای قربانی در این مراسم نذر کرده اند دامهای خود را به جلو در خانه پیرشالیار می آورند تا به دست متولین مراسم ذبح شوند. پس از ذبح قسمتی از گوشتها را بعنوان تبرک در بین مردم پخش می کنند و بعضی از آن را هم برای غذای مراسم به داخل خانه پیر انتقال می دهند.

بعد از ظهر دف‌ها را برای لحظاتی دیگر آماده می کنند. نزدیکی‌های ساعت ۲ الی ۳ مراسم شروع می شود. و نوجوانان و جوانان و پیران دست در دست هم زنجیره ای بزرگ تشکیل می دهند و با تسلسل جسم و درون اتحاد و همبستگی همیشگی خود را به نمایش می گذارند. در حین این رقص شادی (که به نوعی رقص عرفانی هم هست) عده ای دف می نوازند و عده ای قصیده هایی در مدح پیامبر و ... می خوانند و گروه بزرگ رقص هم لفظ جلاله الله را زمزمه می کنند. در این سه روزه مردم هورامان تخت تمام کارهای خود را تعطیل می کنند و فقط و فقط وقت خودشان را در این جشن باستانی صرف می کنند.

غذای مراسم (آش جو یا "هولوشینه تشی") همان غذایی است که ۹۵۰ سال پیش در مراسم پیر شالیارپخت شده است. بعد ازخوردن غذا مردم به خانه‌های خود می روند و غذایی که اضافی است به خانه‌ها می برند تا سایر اعضای خانواده بعنوان تبرک از آن بخورند.

درروز آخر (بر خلاف دوروز پیش از آن که تا عصر مراسم برپاست) مردم تا شب به رقص می پردازند و ساعاتی از شب را نیز در خانه پیرشالیار میگذرانند (که به این شب (شب نشست "شه وونیشتی") گفته میشود. در این شب سخنرانان به سخنرانی درمورد پیر شالیار و بحثهای مذهبی و عرفانی می پردازند .بعد از آن سرودی یا قصیده ای خوانده می‌شود وپایان جلسه با دعا ختم می شود.

در این مراسم از باغ پیرشالیار گردوهایی چیده شده و برای اهالی فرستاده می‌شود.

 

آبیدَر

آبیدَر (کردی: Awiyer) نام کوهی است مشرف به شهر سنندج در غرب ایران با ارتفاعی حدود ۲۵۵۰ متر.

کوه آبیدر به عنوان یکی از تفرجگاه‌های اصلی مردم شهر سنندج به شمار می‌رود. برخی از مکانهای گردشگری مشهور آن عبارت‌اند از کانی شفا، ماماتکه، گویزه کویر، خضر زنده (خیرزنه)، تاقه‌دار، امیریه، هفت آسیاب، بان شلانه، کچک(سنگ) قرآن، کانی کچک و قله آبیدر که پناهگاهی هم برای کوهنوردان در آنجا ساخته شده‌است. آن چه مورد محبوبیت این کوه شده‌است، نزدیکی آن به شهر سنندج، بلند بودن آن نسبت به تپه‌های اطراف و از همه مهم‌تر، وجود چشمه‌های زیر زمینی فراوان آن می‌باشد. در واقع واژه آبیدر (آب‌به‌در) به معنی جایی است که از آن آب فراوان تراوش می‌کند. نزدیکی این کوه به شهر تا آن حد است که در دامنهٔ آن احداث مسکن صورت گرفته و هم اکنون نیز در جریان است. افراد بسیاری (به ویژه در تعطیلات) به این تفرجگاه می‌روند و از منظره شهر سنندج دیدن می‌کنند.

آبیدر در زبان کردی با لهجه سورانی اردلانی ئاویه ر (awiar) نامیده می‌شود. در واقع آبیدر از دو کوه به نامهای آبیدر بزرگ و آبیدر کوچک تشکیل یافته‌است. ارتفاع آبیدر بزرگ همانطور که قبلا هم گفته شد، ۲۵۵۰ متر از سطح دریا است درحالیکه ارتفاع آبیدر کوچک در حدود ۲۲۵۰ متر از سطح دریا می‌باشد. در بالای قله تخت آبیدر کوچک یک جان‌پناه برای استفاده کوهنوردان احداث شده‌است و در حال حاضر مشغول به ساخت تله‌کابین در مسیر بین پارک کودک و قله آن می‌باشند.

 

غار کَرَفتو

غار کَرَفتو (به کردی: ئه‌شکه‌وتی که‌ره‌فتوو، Eşkewti Kereftû)، غاری است که در ۶۷ کیلومتری شمال غرب شهر دیواندره و شرق سقز[۱] در استان کردستان ایران قرار گرفته‌است. این غار، یک غار آهکی است که در دوران سوم زمین‌شناسی شکل گرفته‌است.[۱] بخش‌هایی از این غار، دست‌کَند است و کتیبه‌هایی از دوران پیش از تاریخ دارد.[۲] آثار تاریخی موجود در این غار مربوط به سده ۳ هستند.[۳] این غار، در بخش کرفتو از توابع شهرستان دیواندره واقع شده و در تاریخ ۲۰ بهمن ۱۳۱۸ با شمارهٔ ثبت ۳۳۰ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده‌است.

کتیبه‌ای یونانی بر سردر یکی از اتاق‌های طبقهٔ سوم این غار وجود دارد که از این غار به عنوان معبد هراکلس نام برده‌است. در معماری این غار علاوه بر ایجاد اتاق‌ها و راهروهای عبوری، سعی شده تا اتاق‌ها با هم مرتبط باشند. نورگیرهایی به سمت بیرون تعبیه شده‌اند و بر دیوارهای غار در بعضی از اتاق‌ها نقوشی به صورت تجریدی از حیوانات، انسان و گیاه حجاری شده‌است.

با توجه به پژوهش‌های به عمل آمده، در دوران میان‌زیستی کرفتو در زیر آب بوده‌است و در اواخر این دوره ارتفاعات آن از آب خارج شده‌است. غار کرفتو از غارهای آهکی و طبیعی است که در ادوار مختلف تغییرات و دگرگونی‌های عمده و دخل و تصرفات بسیار در آن به وجود آمده‌است. در حال حاضر طول غار حدود ۷۵۰ متر است و راههای فرعی متعددی از آن منشعب می‌شود. غار چهار طبقه دارد و حجاران هنرمند، به زیبایی فضاهایی را در مدخلهای غار تراشیده و اتاقها، راهرو و دالانهای متعددی را به وجود آورده‌اند.

این غار در سال ۱۳۷۹ گمانه‌زنی شد و با بررسی‌های باستان‌شناختی در محوطهٔ بیرون و داخل غار آثاری از دوران‌های مختلف به دست آمد. کشف تراشه‌های سنگی در طبقهٔ چهارم و محوطهٔ بیرون غار می‌تواند نشانه‌ای از استفادهٔ انسان در دوران پیش از تاریخ از این غار باشد. همچنین نمونهٔ سفال‌ها و اشیای به دست آمده، ادامهٔ سکونت انسان را در طول دوران تاریخی اشکانی و ساسانی و دوران اسالمی یعنی سده‌های ششم تا هشتم هجری را مسجل می‌سازد. اقداماتی در طول سال‌های ۱۳۷۸ و ۱۳۷۹ انجام شده که شامل سامان‌دهی محوطهٔ بیرون غار، پلهٔبندی، سکوهای استراحت، پارکینگ، سرایداری، سرویس‌های بهداشتی و برق‌کشی غار است.

 

عمارت خسروآباد

عمارت خسروآباد در بلوار خسرو آباد «شبلی» شهر سنندج قرار دارد. این عمارت در نوع خود بی نظیر و مرکز.حکومت اردلان به ویژه خسروخان اردلان بوده است. مجموعه عمارت و باغ خسروآباد افزون بر دو بخش اصلی، یعنی قصر سلطنتی با ورودی ستون دار، باغ خسرو آباد نیز از اهمیت خاصی برخوردار بوده است این باغ که بوسیله ۴ خیابان روبرو و اطراف عمارت خسرو آباد عملاً به ۴ باغ خسرو اباد تبدیل شده بود و اطراف آن بوسیله ۴ خندق در طرفین باغ و کاخ خسرو آباد با انواع درختان مختلف احاطه شده جلوه خاصی را به این مجموعه داده است. در حال حاضر تنها درختان ۴ باغ و بخش هایی از ۴ خیابان آن باقی مانده است. عمارت خسروآباد کتیبه ای دارد که اسم فتحعلی شاه قاجار و والی کردستان امان الله خان و تاریخ ۱۲۲۳ ه. ق بر روی آن حک شده است. عمارت خسروآباد شاخص‌ترین بنای استان کردستان است که به عنوان مقر حکومت والیان اردلان مورد استفاده قرار می گرفت. از سال ۱۳۷۳ عملیات مرمت این بنای تاریخی آغاز گردید اگر چه در سال ۱۳۷۹ بیشترین مرمت و باز سازی این بنا انجام گردید. عمارت خسرو اباد با شماره ۱۴۹۱ در فهرست آثار ملی ایران ثبت گردیده است.

  •  

تاریخچه

این بنای تاریخی به سال ۱۲۲۳ هجری قمری توسط امان ا... خان اردلان والی، حاکم شهیر کردستان در مساحت ۶۰۰۰ متر مربع ساخته شده است.

 

عمارت در دوره قاجار.

نظریات گونا گونی در خصوص این بنای عظیم و مقر حکومتی کردستان وجود دارد بطوریکه بعضی صاحبنطران قسمت شرقی بنا را که قصر نامیده می‌شود مربوط به دوران زندیه می دانند و توسعه و تکمیل آن را توسط امان ا... خان اردلان می دانند. هنگام ساخت و تاسیس کاخ خسرو آباد دژ حکومتی سنه در مرکز شهر همچنان مقر حکومتی سیاسی و نظامی باقی ماند و اعتبار خود را از دست نداد. اگر چه بعد از مدتی نیز خسرو آباد بعنوان مقر حکومت مورد استفاده قرار گردید اما بیشتر به عنوان محل تشریفات و استقبال از شاهان و محل اقامت والیان اردلان مورد استفاده قرار می گرفت بطوریکه مراسم عروسی با شکوه حُسن جهان خانم تنها دختر فتحعلی شاه قاجار با خسرو خان پسر امان ا... خان در سال ۱۲۳۲ هجری قمری د این کاخ صورت پذیرفت.هنگام ورود ناصرالدین شاه به کردستان در سال ۱۲۷۵ هجری قمری « ۱۲۳۳ هجری شمسی » در خسرو آباد برای وی خیمه دایر گردید. در سال ۱۳۱۷ قمری « ۱۲۷۵ شمسی » علی اکبر خان شرف الملک اردلان نوه امان ا... خان والی و وارث باغ و کاخ خسرو آباد این مجموعه را به میرزا صادق خان اعزاز الملک فروخت و از آن تاریخ در اختیار خاندان وی « صادق وزیری » قرار گرفت از آن زمان تا حدود ۵۰ سال پیش چندین بنا با سبک‌های مختلف دوره قاجار و پهلوی در این مجموعه ساخته شد که در شمال شرقی و شمال غربی و جنوب شرقی و جنوب غربی واقع شده اند.

طراحی بنا

مجموعه عمارت و باغ آن افزون بر دو بخش اصلی یعنی قصر سلطنتی با ورودی ستون دار در بخش غربی و ساختمان شرقی با غلام گردش‌ها و ایوان ستون دار مشرف بر صحن عمارت و فضای بیرونی بنا دارای فضاهای دیگری چون حمام، اتاق قاپچیان « یا قاپوچی یعنی حاجب و دربان » و خدمتکاران است . تزئینات معماری این بنا شامل گچبری، آجرکاری، اروسی‌های زیبا و حوض چلیپا شکل داخل عمارت است . آنچه که بر اساس وضعیت ظاهری و ترکیب بنای خسروآباد قابل تامل است هم به نوع بودن بافت و ترکیب مصالح و سبک مشترک قصر، آشپزخانه، حمام و اسطبل به انضمام دیوارهای حفاظ شرقی غربی و جنوبی می‌باشد که مربوط به یک دوره می باشد.البته بعد از امان الله خان به ضرورت بناهای مختلفی در این مجموعه احداث گردیده است. سبک ارسی‌های موجود در قصر تفاوت قابل توجهی با قسمت شرقی بنای خسروآباد دارد و همچنین تزئینات بخ غربی با آجر و در قسمت شرقی و سر درب بیشتر از گچ بری استفاده شده است حوض بسیار بزرگ صلیبی شکلی نیز در وسط این مجموعه بر زیبایی آن افزوده است که در نوع خود بی نظیر است. طاق بزرگ سر درب اصلی باغ خسرو اباد که روبروی مقبره شرف الملک قرار داشت تخریب گردیده است درب اصلی بنا رو به حوض مرمری مربع شکل عمارت واقع گردیده و از ۴ تکه بزرگ تنه درخت گردو به سبک دروازه‌های قلعه‌های حکومتی ساخته شده است نمای شرقی بنا از آجر و گچ بری‌های زیبا تزیین شده است اما دیگر بخش‌ها از آجر و به شکل ساده تری ساخته شده اند. آب این مجموعه جاری و شرب و از مجموعه قنات‌های تعبیه شده در روی کوه آبیدر نشات می گیرد. از دیگر بخش‌های قابل توجه کاخ خسرو آباد وجود حوض و فواره با آب جاری در طبقه سوم قصر می باشد.

 

زريبار

تالاب آب شیرین زریبار ( به کردی: Zrêbar, Zrêwar) در فاصله ۳ کیلومتری غرب شهر مریوان، در کردستان ایران و از مکان‌های دیدنی و گردشگری این استان است. آب تالاب شیرین است و از تعدادی چشمهٔ کف‌جوش و بارش تأمین می‌شود. در بیشتر زمستان‌ها سطح دریاچه کاملاً یخ می‌بندد. این تالاب در طول جغرافیایی ′۸°۴۶ و عرض جغرافیایی ′۳۲°۳۵ و ارتفاع ۱۲۸۵ متری از سطح دریا واقع گردیده‌است. طول دریاچه زریوار حدود ۵ کیلومتر و عرض آن حدود ۱٫۶ کیلومتر است. وسعت تالاب به دلیل تغییرات حجم آبی در فصول مختلف متغیر و حداکثر عمق آن ۵/۵ متر است.

تالاب زریبار یکی از منحصر به فردترین دریاچه‌های آب شیرین در جهان بشمار می‌رود و کلیه شرایط جامع یک تالاب بین‌المللی را داراست و حتی مواردی از رفتار و عملکرد برخی از موجودات مشاهده می‌گردد که تاکنون مطالعه و یا اعلام نشده‌است که نیاز به بررسی بیشتر را می‌طلبد.

حجم تقریبی آب تالاب حدود ۳۰ میلیون متر مکعب برآورد شده‌است. محیط تالاب حدود ۲۲، ۵کیلومتر و میزان متوسط بارندگی ۷۸۶ میلیمتر در سال است. رطوبت نسبی برابر ۴/۵۸ درصد و متوسط تبخیر سالیانه معادل ۱۹۰۰ میلیمتر گزارش شده‌است.

اکوسیستم تالاب

تالاب زریبار به عنوان یک واحد اکولوژیکی و یک اکوسیستم آبی در کردستان پدیده‌ای بسیار زیبا و نادر می‌باشد. زریوار با قرار گرفتن در یک دره طولی نسبتاً وسیعی از دو طرف غرب و شرق با کوههای پوشیده از جنگل احاطه شده‌است. پوشش غالب اراضی در این منطقه را جنگل و بیشه زارهای نیمه انبوه تشکیل می‌دهند که گونه غالب جنگلی آن بلوط ایرانی بوده و در حالیکه سایر گونه‌های جنگلی دیگر مانند گلابی وحشی، زالزالک، بادام در شیبها و نقاط مختلف آن خودنمایی می‌کند.

پوشش گیاهی

از پوشش‌های گیاهی دریاچه می‌توان به گیاهان شناور چون سراتوفیلیوم، سریوفیلیوم و گونه‌هایی از گیاهان خاردار و از گیاهان حاشیه‌ای می‌توان به گونه‌های نی، هزارنی، بارهنگ آبی، نیلوفر آبی، علف هفت‌بند، پیچک‌ها، لویی و بزواش، جگن و نعناع اشاره کرد.

آبزیان

گونه‌های بومی: سیاه ماهی خالدار، سیاه ماهی معمولی، عروس ماهی، ماهی گامبوزیا (در حال حاضر این گونه‌ها در دریاچه یافت نمی‌شوند) گونه‌های غیربومی: ماهی آمور سفید، کپور آیینه‌ای، کپور معمولی، کپور سرگنده (بیگ هد) و فیتوفاک اشاره کرد. ضمناً یک گونه مارماهی، ۵ گونه فیتوپلانکتون و ۱۷ گونه زئوپلانکتون شناسایی شده‌است. در خصوص گونه‌های وارداتی اخیر توسط سازمان شیلات و آبزیان می‌توان به گونه ماهی Gambosia siaaffinhs از خانواده poecilidae و یک گونه میگوی غول پیکر آب شیرین اشاره کرد.

پرندگان

در حال حاضر بیش از ۳۱ گونه پرنده بومی و مهاجر زندگی می‌کنند که از این تعداد تقریباً ۱۴ گونه بومی و مابقی انواع پرندگان مهاجرند. اردک سرحنایی و سرسبز (Anos platyrhynchos)، اگرتها، بوتیمار بزرگ و کوچک، انواع چنگر، پرستوهای دریایی، کشیم بزرگ (Podiceps cristafus) و کشیم کوچک (Tachybaptus ruficolis)، کاکائیها، حواصیل خاکستری، خوتکا، گیلار، و پرندگان شکاری همچون سنقر تالابی و دلیچه از گونه‌های با اهمیت و ارزشمند این تالاب به شمار می‌آیند.

پستانداران

سگ آبی، روباه، خوک وحشی، خرگوش، گراز و نوعی گربه وحشی (Filis catus) است.

لازم به ذکر است که گونه‌های یاد شده به ویژه پرندگان، همهٔ پرندگان تالاب را شامل نشده بلکه شامل پرندگانی است که بصورت اکثریت بوده و برای افراد قابل مشاهده و تشخیص‌اند که این خانواده‌ها در طبقه‌بندی تالاب‌ها حائز اهمیت می‌باشد.

معرفی (وارد نمودن) گونه‌های غیر بومی برای تولید آبزیان، فعالیت به ظاهر مفیدی است که پیامدهای آن زیاد جلب توجه نمی‌کند. در حالیکه در نابودی گونه‌های بومی و کاهش ارزشهای تالابی نقش موثری دارد. سیاستگذاری‌های درست تصمیم گیران و دادن اهمیت به تالابها با تکیه بر مسائل فرهنگی، اجتماعی نقش بسزایی در این زمینه می‌تواند ایفا نماید.

 

عمارت امجد الاشرف

این عمارت از بناهای معروف دوره قاجار است که توسط میرابوطالب تاجر اصفهانی در دوره امان الله خان اردلان حاکم کردستان ساخته شده است و در خیابان صلاح الدین ایوبی شهر سنندج بنا به دعوت امان الله خان از اصفهان به کردستان آمده است. این بنا دارای حیاط سنگ فرش شده حوض، حمانم، تالار و حسینیه است. حسینیه که از جالب‌ترین قسمت‌های بنا است، کاشی کاری‌های بی نظیر و ظریف، نقاشی‌ها و گچ بری‌های زیبایی بر روی دیوارها دارد. تمام تزیینات بنا به دست استادکاران اصفهانی طراحی و اجرا شده اند. مصالح به کار رفته در بنا شامل گچ، آجر و آهک و ملات ساروج و کاه گل است که قسمتی از گچ و آهک مصرفی را از اصفهان آورده اند. سیستم آب رسانی عمارت از طریق قنات و تنبوشه‌های سفالی است.

 

قلعه تاريخي قمچقاي بيجار

این قلعه در چهل و پنج کیلومتری بیجار و روی یکی از کوه‌های بلند منطقه قرار دارد، موقعیت جغرافیایی این قلعه به دو دلیل از عظمت خاص برخوردار است، نخست آن که از یک سو به دره‌ای مشرف است که در قدیم به دره شاهان شهرت داشت و تیغه‌های بلند و هولناک این کوه با پرتگاه‌های مخوف و بلند، بالا رفتن از آن و رسیدن به دژ را بسیار دشوار میکند. از سوی دیگر، از جنوب غربی، جنوب شرقی و شرق نیز به پرتگاهی دیگر مشرف است . از این رو، ایجاد استحکامات برای این قلعه لازم نبود، اما در سمت شمال که پشته از ارتفاع کم تری برخوردار است، بقایای دیواری عریض و محکم از سنگ لاشه با ملات و برجهای نیم استوانه موجود است . دروازه قلعه در این سمت قرار دارد، بقایای این حصار یادآور دیوارهای تخت سلیمان است و احتمالا به دوره ساسانی تعلق دارد . در پای پشته سنگی، حصارهای دیگری از قرون وسطی، عمود بر بستر رودخانه کشیده شده است، استحکام قلعه و نشانه‌های ساختاری بنا از جمله پی‌های خانه- هایی که مشهود است نیز این گمان را تقویت می‌کند که این قلعه ساسانی باشد. ‪آب انباری و راهرویی که آن را هم در دل کوه حفر کرده‌اند، نشانه‌های دیگری از اهمیت ویژه این قلعه و آب انبار آن است سنگهای تراش خورده "قم چقای" دارای مشخصاتی نیست که بر مبنای آن بتوان زمان ساخت بنای قلعه را به دقت تعیین کرد، با این حال به احتمال قوی می‌توان آن را متعلق به دوره‌های پیش از میلاد مسیح، مثلا دوره مانایی و ماد دانست که تا دوره‌های ساسانی و اسلامی نیز مورد استفاده بود. منابع ذخیره آب که توسط تونل پله‌داری به پایین راه می‌یابد، تا حدودی به آب انباری که در زندان سلیمان وجود دارد شبیه است و نشانه دیگری از قدمت قلعه تا دوره مانایی است.

 

عمارت سالار سعید

عمارت سالار سعید ساختمانی تاریخی و محل موزه سنندج است که در شهر سنندج ایران واقع شده‌است.

این موزه در خیابان امام کوچه حبیبی و در بخش برونی عمارت ملا لطف الله شیخ الاسلام قرار دارد و در آن آثار و اشیاء تاریخی کشف شده از استان و سایر نقاط ایران به نمایش گذاشته شده‌است. اروسی موزه سنندج یکی از نمونه‌های اروسی سازی و کار استادکاران سنندجی می‌باشد.

تاریخچه

 

عمارت در زمان قدیم.

این عمارت به سفارش«ملا لطف الله شیخ الاسلام» ساخته شده که پس از فوت آن توسط نوادگان او به دو بخش جداگانه تفکیک گردید و به فروش رسید.بخش اندرونی به تملک خانواده «حبیبی» و بخش بیرونی به تملک «عبدالحمید خان سنندجی(سالار سعید)» در آمد که از این رو امروز هر بخش از آن بنای یکپارچه با نام مالکان جدید شناخته میشود. «سالار سعید» بخش بیرونی عمارت را در سال ۱۱۳۶ به اداره فرهنگ واگذار کرد و تا سال ۱۳۵۱ این بخش در اختیار اداره فرهنگ بود و برای مواردی چون دانشسرا، کتابخانه و خانه پیشاهنگان مورد استفاده قرار گرفت. در همین سال از طرف وزارت فرهنگ و هنر وقت جهت تاسیس موزه تملک شد و پس از مرمت و آماده سازی در مهر ماه ۱۳۵۴ با نام «موزه سنندج» افتتاح گردید. بخش اندرونی نیز تا سال ۱۳۷۱ در مالکیت خانواده «حبیبی» بود و در این سال به تملک میراث فرهنگی و گردشگری استان کردستان در آمد.

 

سنگ نبشته اورامان

در ۴۵ کیلومتری شمال غربی کامیاران، در حدود ۵۰۰ متری شمال غرب روستای «تنگیور» در تنگه کوه‌های «زینانه»، در بلندترین نقطه صخره کوه، بقایای کتیبه و نقش برجسته ای به چشم می خورد که به خط میخی آشوری است و در یک طاق نما به ارتفاع ۱۲۰ و پهنای ۱۷۰ و عمق ۳۵ سانتی متر حجاری و نقش شده است.

درون طاق نما و درغرب آن، نقش برجسته انسانی به طول نیم متروعرض ۳۵ سانتی متر حک شده که احتمالا تصویر « سارگن دوم» پادشاه آشوری است. نقش شاه به صورت نیم رخ، با کلاهی استوانه ای و شبیه باشلاق، پای راست خود را در جلو و پای چپ را عقب قرار داده است. دست راست شاه به طرف بالا بلند شده و دست چپ در مقابل شکم قرار دارد.

در کنار این نقش برجسته، کتیبه ای به خط میخی با حدود ۵۰ سطر نوشته، در کادری به ابعاد ۱۲۰× ۱۲۰ سانتیمتر دیده می شود. این کتیبه به خط میخی و به زبان آشوری باستان است که پس از ستایش خدایان آشوری مانند خدای آشور، مردوک، نابو، سین، شمش و ایشتار به شرح پیروزی‌های خود پرداخته است و در ادامه به نقاط مختلف شهرها، روستاها و مناطقی که در این جنگ تصرف و ویران نموده، اشاره دارد. تاریخ کتیبه احتمالا مربوط به ا واخر هزاره دوم و اوایل هزاره اول پیش از میلاد است.

 

عمارت مشیر دیوان

عمارت مشیر دیوان در محله قدیمی سرتپوله سنندج، در خیابان شهدا قرار دارد از بناهای مشهور دوره قاجاری است و مجموعه ای از فضاهای متعدد است. این ساختمان با شیوه و اسلوب معماری ایران به ویژه محوطهٔ یک ایوانی، در دوره قاجاریه توسط " میرزا یوسف مشیر دیوان" دیوان مشاور و جانشین حاکم منطقه به نام" میرزا رضای وزیر کردستانی" ساخته شد. این عمارت که سالیانی چند محل استانداری کردستان بود، هفت حیاط دارد که هر یک از آنها دارای آب نمایی جداگانه با طرح متفاوت و در عین حال مرتبط با دیگرآب نماها است و شامل بخش‌های خصوصی، عمومی، تشریفاتی، خدماتی و بهداشتی است در بخش اصلی ساختمان، ایوان ستون دار، تالار، حیاط و آب نما قرار گرفته و درب و پنجره‌های آن از تلفیق گرده چینی چوب و شیشه رنگی اتاق‌ها را زینت داده است. سردر ورودی بنا با محوطه نیم هشتی و تزیینات آجری، سقف شیروانی، تالار تشریفات و ایوان ستون دار جلوی آن با طرح کلاه فرنگی، گچ بری و مقرنس (آنچه به شکل نردبان و پله پله ساخته شده؛ بنای بلند مدور و ایوان آراسته و مزین با صورت‌ها و نقوش که بر آن با نردبان پایه روند؛ قسمی زینت که در اتاق و ایوانها به شکل‌های گوناگون گچبری کنند؛ کنگره دار)‌های گچی و اُرُسی هایی با طرح‌های اسلیمی، از جمله خصوصیات بارز این بنا است. حجاری روی سنگ ازاره (آن قسمت ا ز دیوار اتاق و یا ایوان که از کف طاقچه تا روی زمین بود) و ستون هایی با تزیینات گچ بری طنابی و مقرنس کاری از جمله تزیینات بسیار شاخص عمارت است. محوطه عمارت و طراحی و ساخت تمام بخش‌های آن در یک زمان، با رعایت تمامی اصول معماری ایرانی، ویژگی منحصر به فردی به عمارت مشیر دیوان بخشیده است و دروازه ورودی عمارت بطور خاصی جذاب می باشد. ابتکار در صنعت گره چینی چوب وارسی سازی به نحوچشمگیر در فضاهای بازشو و دعوت کننده و حدفاصل فضاهای بسته و نیمه باز و باز توسط استادکاران سنندجی انجام یافته و در مجموع تفکیک سازی براساس شئونات اسلامی است.

 

عمارت آصف

عمارت آصف که با نام خانه کرد در سنندج معروف است، به عنوان نمادی از هویت فرهنگی اقوام کرد و گنجینه مردم‌شناسی مردم کرد از با ارزشترین آثار فرهنگی و تاریخی کردستان است. عمارت آصف که امروز در برگیرنده بخشی از پروژه فرهنگی خانه کرد، شامل فضاها و غرفه‌های نمایشی موزه‌است، که یکی از قدیمی‌ترین بناهای شهر سنندج محسوب می‌شود و در خیابان امام خمینی، نزدیک مسجد دارالاحسان قرار دارد. این عمارت توسط «آصف اعظم» (میرزا علی نقی خان لشکر نویس) در دوره صفویه احداث شد.

تاریخچه

شکل گیری عمارت آصف به چهار دوره تقسیم می‌شود که دوره اول آن مربوط به بخش شمالی شامل تالار تشریفات، اتاق‌ها و راهروهای طرفین و قسمتی از فضاهای بخش شرقی مربوط به دوره صفویه‌است. دوره دوم شکل گیری عمارت آصف مربوط به نیمه نخست دوره قاجار است، در این دوره ضلع‌های شرقی و غربی حیاط بیرونی و حمام عمارت ساخته شده‌است. دوره سوم که شامل احداث فضاهای اندرونی، سردر ورودی نیم هشتی و بازسازی بخش غربی تالار تشریفات می‌شود مربوط به سال‌های ۱۳۱۲ تا ۱۳۱۶ هجری شمسی است. دوره چهارم شکل گیری عمارت آصف مربوط به سال‌های ۱۳۷۸ تا ۱۳۸۲ است که شامل مرمت کلیه قسمت‌های عمارت، تعویض سنگفرش کف حیاط، ساخت دوباره حیاط مستخدمان به شکل امروزی است.

خانه کرد

«موزه مردم‌شناسی مناطق کردنشین» یا «خانه کرد»، بزرگترین موزه مردم‌شناسی مربوط به یک قوم در ایران است. مرحله نخست پروژه خانه کرد که عمارت آصف را به خود اختصاص داده شامل، نگارخانه و حیات ورودی، حمام، غرفه‌های زندگی شهری، مکتب خانه، قلاب بافی، زیورآلات، بخش کشاورزی، مشاغل و فنون، بخش اسناد و عکس‌های تاریخی، اتاق خان، بخش پوشاک، غرفه شکار، غرفه صنایع دستی، غرفه بخش مطبخ زندگی روستایی، کتابخانه و مرکز اسناد است. مجموعه عمارت آصف که حدود چهار هزار متر مربع عرصه و اعیانی دارد و در زمره خانه‌های اعیانی مسکونی مورد توجه در معماری مسکن است، در سال ۱۳۷۵ به شماره ۱۸۲۲ در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده‌است.

معماری

این بنا علاوه بر سر در نیم هشتی، دالان ورودی و اتاق تقسیم آب دارای چهار حیاط بیرونی، اندرونی، مستخدمین و مطبخ است. حیاط بیرونی که حیاط اصلی هم هست دارای پلانی مستطیل شکل و دو ایوان و آب نما و باغچه با طرح چهار باغ است و در ضلع شمالی آن تالار اصلی با تزیینات منحصر به فرد شامل گچ بری‌ها، مقرنس کاری و اورسی زیبا و پرکاری با نقوش هندسی قرار دارد.

در ضلع شرقی حیاط بیرونی فضاهایی شامل راهروهای ارتباطی و دو سه در و یک چهار دری و دو اتاق وجود دارد و در ضلع غربی آن ایوانی سراسری با ستون‌های آجری واقع شده و در پشت این ایوان یک تالار با اورسی بسیار زیبا که دارای طرح اسلیمی است و دو اتاق در طرفین آن قرار دارد. از قسمت ای مهم حیاط بیرونی حمام عمارت است که زیباترین حمام تاریخی سنندج است و دارای ستون‌های سنگی حجاری شده و تزیینات آهک بری و کاشی کاری است.

حیاط اندرونی در ضلع شمالی عمارت واقع شده و در اوایل دوره پهلوی و بر اساس معماری بومی ساخته شده‌است. فضاهای حیاط اندرونی به صورت دو اشکوبه، با یک طبقه زیر زمین و ایوانی با شش ستون چوبی و تزیینات گچبری ساخته شده و دارای آب نمایی لوزی شکل با باغچه‌هایی در اطراف است. حیاط مستخدمین در ضلع جنوبی مجموعه و در کنار دالان ورودی واقع شده‌است فضاهای معماری این بخش در سال‌های گذشته به طور کلی تخریب شده بود و آثاری که نمایانگر شیوه ساخت و ساز آن باشد باقی نمانده بود و به همین دلیل بازسازی حیاط مستخدمین بر اساس طرحی جدید منطبق با اصول معماری سنتی بوده که شامل حیاطی مرکزی با رواق‌های پیرامون، نگارخانه، سرویس بهداشتی و فضاهای تاسیساتی است.

در گوشه ضلع جنوبی عمارت، حیاط کوچکی قرار دارد که به حیاط مطبخ معروف است و دارای آب نمایی سنگی است و در مطبخ که فضایی است مسقف، با طاق و تویزه به این حیاط باز می‌شود. آب مورد نیاز مجموعه عمارت آصف از یک رشته قنات که از غرب سنندج توسط تنبوشه‌های سفالی و لوله‌های فلزی جدید جاری است تامین می‌شود.

برای تنظیم و تقسیم مناسب آب، فضایی در کنار دالان ورودی ساخته شده که به اتاق تقسیم آب معروف است و اکنون آب، آب نمای مقابل تالار، حوض حیاط‌های مستخدمین، مطبخ و اندرونی از آن تامین می‌شود. ویژگی‌های دیگر این بنا در قسمت به اصطلاح شاه نشین وجود یک ایوان دوستونه و دو ردیف پله در طرفین و استفاده از همین راه پله به عنوان ورودی مشترک بین شاه نشین و فضای مسکونی واقع در طرفین آن می‌باشد. لازم به توضیح است که اینگونه الگوی معماری مسکونی در خانه‌های اصفهان و تهران و خصوصا در ابنیه مسکونی دوره قاجار کاملا به چشم می‌خورد.

فرم ساختمان و اقلیم

از آنجایی که سنندج در ناحیه سرد و کوهستانی واقع است، برای دفع سرما، ساختمان‌های فرم‌های باز با فرم‌هایی که ضلع‌های شمالی، جنوبی آنها بلند تر از ضلع‌های شرقی، غربی آنهاست مناسب نیست و بهتر است، فرم ساختمان فشرده و پلان آن مربع باشد. ساختمان‌های دو طبقه‌ای که فرم آنها شبیه به مکعب است، بهترین نوع ساختمان از نظر کنترل گرمای داخلی در زمستان است. بخش اصلی خانه برای استفاده بیشتر از تابش خورشید در شمال حیاط و رو به قبله ساخته شده‌است. برای کاهش سرما در زمستان از جرزهای قطور و سقف‌های دوجداره استفاده شده.

عمارت وكيل الملك

از جمله بناهای دیدنی و قدیمی شهر سنندج عمارتی معروف به عمارت وکیل است که در خیابان کشاورز قرار گرفته است. این عمارت، ملک موروثی و شخصی خانواده «وکیل » می‌باشد که همیشه در تاریخ کردستان مسند قدرت را در دست داشتند. این بنا و مجموعه‌ای بزرگ شامل یک بخش اصلی در وسط و قسمت‌های دیگر در پیرامون آن است.

تاریخچه

اصل بنای این عمارت به دوره زندیه مربوط است که توسط «حاج محمد رشید بیگ وکیل » - از امرای مفرخان زند- احداث شده و در دوره‌های بعدی به تدریج تکمیل شده است. اولین تعمیر کلی در سال ۱۳۱۰ هجری قمری و توسط امان الله خان وکیل الملک صورت گرفته. تا اینکه امان ا... خان وکیل الملک آنرا به مجموعه ای شامل چندین ساختمان، حیاط و باغ کنونی تبدیل نمود. ساختمان قدیمی به علل مختلف قبل از انقلاب تخریب شد، اما با سعی و تلاش مالک آن به سبک قدیم بازسازی شده است.

طراحی بنا

فضاهای الحاقی شامل چندین حیاط و فضاهای مربوط به آن، بازارچه، حمام و ... با کاربری‌های تشریفاتی، مسکونی، تجاری و بهداشتی است که در تمامی آن‌ها علاوه بر رعایت اصول معماری ایرانی، تزیینات زیبایی به کار رفته است. ستون‌های سنگی با تزیینات طنابی در جلوی ایوان‌های اصلی که رو به باغ دارند، قرار گرفته و روی آن‌ها سقف شیروانی با طرح کلاه فرنگی کار شده است. اروسی‌های پرکار و آجرکاری‌های زیبا در این عمارت، از ویژگی‌های بارز این مجموعه است که جلوه خاصی در این بنا داده است.

حمام

در مجموعه عمارت «وکیل الملک » و متصل به پارک سپیدار، حمام خصوصی بزرگی در داخل مجموعه، مورد استفاده خانواده قرار می‌گرفت. این حمام دارای فضاهایی است که درتمام حمام‌های منطقه دیده می‌شود به نظر می رسد این حمام هم زمان با احداث مجموعه عمارت وکیل که به دوره زندیه باز می گردد، ساخته شده باشد . استفاده از آهک بری در سطح وسیع بر دیوارها و در فضاهای گرم و سرد حمام به چشم می خورد و نقش‌های به کار رفته برای تزیین حمام شامل اشکال هندسی، گیاهی و حیوانی است که از نقش طاووس بیشتر استفاده شده است .

 

حمام عمارت آصف

در جنوب غربی مجموعه عمارت آصف وزیری حمام کوچکی وجود دارد که یکی از زیباترین حمام‌های غرب کشور است.این بنا به سبک معماری اصفهانی و مانند سایر حمام‌های استان اما در مقیاس کوچک تر ساخته شده و دارای ورودی، محل انتظار، حمام سرد، رخت کن، میان در، حمام گرم، خزینه خلوتی، تون، سرویس بهداشتی و فضای اضافی برای منبع آب است. این بنا دارای شش ستون سنگی با تزیینات طنابی است و از تزیینات آهک بری پرکار، کاشی‌های خشتی آبی رنگ، حجاری روی سرستون‌ها و ستون‌های سنگی برخوردار است. تزیینات طنابی ستون‌ها و سرستون‌های این حمام، از ویژگی منحصر به فرد آن است. این حمام فقط مورد استفاده اختصاصی خانواده آصف بود.

 

اورامان یا هورامان تخت

اورامان یا هورامان تخت از روستاهای شهرستان سروآباد در استان کردستان ایران است. این روستا در منطقه هورامان واقع شده‌است.

اورامان مرکز دهستان اورامانات با هفتاد هزار نفر جمعیت از شرق با کرمانشاه، از غرب با عراق، از شمال با کردستان و از جنوب با جوانرود محدود می‌شود و جاده‌ای به طول ۷۵ کیلومتر آن را به شهر مریوان متصل می‌نماید.

این روستا در دره‌ای شرقی- غربی و در شیب تندی روبه روی کوه «تخت» واقع شده‌است. خانه‌های روستا به طور کلی از سنگ و اغلب به صورت خشکه چین و به صورت پلکانی ساخته شده‌است که به همین دلیل آن را «هزار ماسوله» نیز می‌نامند. این روستا در بین اهالی روستاهای منطقه به شهر اورامان معروف است. بنا به اعتقاد مردم منطقه این روستا زمانی شهری بزرگ بود و مرکزیتی خاص داشت و به همین خاطر از آن به عنوان تخت یا مرکز (حکومت) ناحیه اورامان یاد می‌کردند. مراسم پیر شالیار در این روستا بسیار معروف است.

مردم اورامان‌تخت به اورامی (هورامی یا اورامانی) سخن می‌گویند که یکی از گویش‌های گورانی است که آن نیز زیرگروهی است از گویش‌های ایرانی شمالغربی. اورامی در گذشته زبان کتابت به شمار می‌آمده و لهجه رسمی بوده است. مردم اورامان تخت مسلمان و سنی مذهب هستند، با این وجود آیین‌های باستانی ایرانی هنوز در حافظه تاریخی برخاسته از نیاکان مردم این منطقه، جای دارد و آن را پاس می‌دارند.

طبیعت

آب و هوای معتدل کوهستانی و وجود چشمه‌های فراوان، چراگاه‌هایی سرسبز و باغهایی خرم را در دامنه کوههای زیبای اورامان به وجود آورده که باعث شده دامداری در کنار باغداری پیشه اصلی مردم این دیار باشد. در این ناحیه گونه‌های جانوری و گیاهی متعدد و بسیاری مشاهده می‌شود از جمله سنجاب ایرانی، درختان : وون، تنگز، میلو، شرو، بلوط، پسته وحشی، گردو، توت، گلابی، انجیر، انار و ... گیاهان : ریواس، پیچک، کرس، بنا، هاز، شنگ، به‌ره‌زا، هاله کوک، ترشکه، ته‌ره‌ژه‌ره‌ژا، قازیاخه، گیلاخه، نرمیله، ده‌مه‌رواسله، بنا شوانه، کنگر، سپل، سیدران، گوزروانه، لو، زرده لو، چنور، سیاولو، که‌ما، قومامه، توسی و ...

پوشاک

مردان کرد اورامانی چوخه، پانتول، ملکی شال، دستار، فرنجی و کله بال و زنان آن جانی، کلنجه، شال، کلاه و کلله می‌پوشند. انواع این لباس‌ها با زیورآلات مختلف تزئین شده‌اند و رنگارنگ هستند. پیش از ورود پارچه و کفشهای خارجی و سایر منسوجات داخلی به استان کردستان، بیشتر پارچه‌ها و پای افزار مورد نیاز آنها توسط بافندگان و دوزندگان محلی بافته و ساخته می‌شده که با تعداد محدود هنوز رواج دارد (انواع لباس؛ رانه چوخه و فرنجی ). از دیگر صنایع دستی رایج در اورامان می‌توان گلیم، سجاده، نمد، سبد، گیوه (کلاش)، ظروف چوبی و ...

خوراک

قارچ، کرفس، کنگر، ریواس، خوژه، پنیر، شیر، عسل، گردو، انجیر، و انگور موادغذایی این منطقه را تشکیل می‌دهند. پلو، آش دوغ (دوغه‌وا)، ساوار، گردول، ترخینه، دوختن یا آش گزنه، هتیمچه با گوشت گوسفند، شدروا، گرما، رشته پلو، رشته رون یک آبه، پرشین، کلانه، خورش خلال بادام و انواع کباب‌های محلی از غذاهای اورامان است.

نام

یکی از حدسیات رایج درباره نام اورامان اینست که واژهٔ «اورامان» یا «هورامان» از دو بخش «هورا» به معنی «اهورا» و «مان» به معنی خانه، جایگاه و سرزمین تشکیل شده‌است. بنابراین اورامان به معنی «سرزمین اهورایی» و «جایگاه اهورامزدا» است. «هور» در اوستا به معنی خورشید آمده و هورامان «جایگاه خورشید» نیز معنی می‌دهد.

پیر شالیار

مراسم پیر شالیار

هر سال دو بار در نیمه بهار و نیمه زمستان مراسمی به نام «مراسم پیر شالیار» در اورامان تخت برگزار شده و عروسی «پیر شالیار» را در سه روز جشن می گیرند. مقبره پیر شالیار که از موبدان زرتشتی بوده است در انتهای جاده آسفالته اورامان است. این مراسم شامل ذبح دام قربانی، دف زنی، نوعی رقص، خوردن آش، شب‌نشینی و خواندن شعر و دعا است.

 

كليساي سنندج

این بنا در ضلع غربی خیابان نمکی و در محله قدیمی (آغه زمان) که محله ای مسیحی نشین است قرار دارد. اواخر صفویه در زمان حکومت شاه عباس دوم هنگامی که ارامنه توسط دولت عثمانی به ایران تبعید شدند، گروهی از آنها در شهر سنندج ساکن شدندودرآن زمان حاکمان اردلان برای مسیحیان تبعیدی این کلیسارابنا نهادند شیوه ساخت و نوع معماری کلیسای سنندج تحت تاثیر معماری سبک اصفهانی است و تلفیقی از نماسازی سبک بومی مانند طاق نما و ستون‌های آجری در آن به کار رفته که به فرم مشعل در بخش فوقانی به صورت سه ترکی آجرکاری شده است. خطوط عمودی در نمای بیرونی ساختمان تاکید بر ارتفاع کلیساست . در گل دسته ناقوس کلیسا کاشی‌های معقلی و گره چینی قابل ملاحظه است. حجاری سنگ‌های سردر ورودی که دارای نقش گل لوتوس و ترنج است، کار استادان سنندجی است. این کلیسا دارای قناتی فعال است و آب نمای زیبایی نیز در داخل حیاط آن در ضلع جنوبی دیده می شود.

 

سد مخزنی وحدت (قشلاق)

سد مخزنی وحدت (قشلاق) بر روی رودخانه قشلاق در در فاصله 20کیلومتری شمال سنندج در مسیر جاده سقز، روی کوه‌های منطقه «ساتله و تیرگرا» احداث شده است. دریاچه پشت این سد 11 کیلومتر درازا دارد و وسعتی معادل 934 هکتار را در بر می گیرد و با توجه به سطح دریا و حجم آب، زمینه مناسبی برای انواع ورزش‌های آبی به وجود آورده است. این دریاچه هم چنین محل زیست ماهیان مختلف از خانواده کپور ماهیان است که از آن جمله می توان به ماهی عروس، شاه کولی، سیاه ماهی، آلبورنوس کاپیتو، ماهی سیاه و سس ماهی اشاره کرد. به همین دلیل شرایط ماهی گیری تفریحی نیز فراهم شده است. دریاچه پشت سد با فضای سبز و جنگل کاری اطراف از دیدنی‌های جالب توجه شهر محسوب می شود. هم چنین امکانات تفریحی و اسکله قایق رانی دریاچه هر ساله تعداد زیادی علاقمندان به ورزش‌های آبی را به سوی این مکان جذب می کند.

 

پل قشلاق

پل قشلاق (به کردی : Pirdî Qişllaq) در شرق سنندج، بر روی رودخانه قشلاق ساخته شده و از آثار دوره صفویه و زندیه است که در دوره‌های بعد به ویژه در دوره قاجاریه تعمیر و بازسازی شده است. این پل به سفارش شاه صفی و توسط «سلیمان خان اردلان»، سال ۱۰۴۶ هجری قمری در مسیر سنندج به همدان ساخته شده است. پل در زمان «امان الله خان اردلان»، تعمیر و مرمت کامل شد و بعد به دلیل خرابی و ویرانی بیش از حد، دوباره در سال ۱۲۶۸هجری قمری، توسط «میرزا رضا وزیر کردستانی» پل باز سازی شد. وجود یک سنگ نبشته بر سینه کوه مجاور پل سال ۱۲۸۹هـجری قمری، حکایت از تعمیر و مرمت پل در زمان «ناظم الایاله میرزا غلام حسین خان» دارد.

معماری پل

پل به خط مستقیم ساخته شده و دارای حدود ۷۸ متر درازا، ۳ متر پهنا و شش دهانه است. از نظر استحکام و توجه به عناصر مختلف تشکیل دهنده آن پل قشلاق از نمونه‌های خوب پل سازی دوره صفوی است. ۶ دهانه پل با طاق‌های جناغی پوشش یافته اند. عرض دهانه‌ها از شرق به غرب افزایش می یابد و از ۲۰/۲ متر به ۲۰/۴ متر می رسد. ارتفاع پل در بالاترین نقطه آن، از کف رودخانه به حدود ۶/۴ متر می رسد. هم چنین ارتفاع تیزه طاق از کف رودخانه از ۵/۱ متر تا ۵/۲ متر متغیر است. در دو سوی معبر روی پل، دو جان پناه به ارتفاع نیم متر کار شده است. پایه‌های پل از دو طرف به صورت آب بر و مثلثی، شکل داده شده اند و بر روی انها آبگذرهای کوچک تری به ارتفاع ۲۰/۱ و عرض ۸/۰ متر تعبیه شده است. کف پل سنگ فرش شده است. پایه‌های سنگی پل از کف سنگ فرش ۱ متر ارتفاع دارد. ساختمان اصلی پل با آجر اجرا شده است.



تاريخ : چهارشنبه 1390/10/28 | 19:6 | نویسنده : امیر

بسمه تعالي

تقسیمات کشوری استان كردستان

شهرستان سنندج

شهرستان سنندج (به کردی: سنه، Sine) یکی از شهرستانهای استان کردستان در غرب ایران است. مرکز این شهرستان شهر سنندج است. این شهرستان در مرکز استان قرار گرفته و غیر از شهرستانهای سقز، بیجار و بانه، با بقیه شهرستانهای استان مرز مشترک دارد. جمعیت این شهرستان بر طبق سرشماری سال ۱۳۸۵، برابر با ۴۰۹٬۶۲۸ نفر بوده‌است.

  • بخش مرکزی شهرستان سنندج
    • دهستان آبیدر
    • دهستان آرندان
    • دهستان حسین آباد جنوبی
    • دهستان حومه (سنندج)
    • دهستان ژاورود شرقی
    • دهستان نران
    • دهستان سراب قامیش

شهر: سنندج

  • بخش کلاترزان
    • دهستان ژاورود غربی
    • دهستان کلاترزان
    • دهستان نگل

شهر: شویشه

شهرستان مريوان

شهرستان مریوان (کردی : Meriwan) یکی از شهرستانهای استان کردستان در غرب ایران است. مرکز این شهرستان شهر مریوان است. این شهرستان از شمال به شهرستان سقز، از شرق و جنوب شرقی به شهرستان سنندج، از جنوب به بخش نوسود از شهرستان پاوه و از غرب و شمال غربی به خاک عراق محدود است.

جمعیت این شهرستان بر طبق سرشماری سال ۱۳۸۵، برابر با ۱۵۳٫۲۷۱ نفر بوده‌است.

تقسیمات کشوری

  • دهستان خاوومیرآباد
  • بخش مرکزی شهرستان مریوان
    • دهستان زریوار
    • دهستان سرکل
    • دهستان کوماسی

شهر: مریوان

  • بخش سرشیو
    • دهستان سرشیو
    • دهستان گلچیدر

شهر: چناره

موقعیت جغرافیایی

شهرستان مریوان با طول و عرض جغرافیایی بین ۳۵ درجه و ۴۸ دقیقه تا ۲ درجه و ۳۵ دقیقه عرض شمالی و ۴۶ درجه و ۴۵ دقیقه تا ۴۵ درجه و ۵۸ دقیقه طول شرقی نصف‌النهار گرینویچ در باختر استان کردستان قرار گرفته‌است.

شهرستان بانه

شهرستان بانه (کردی : Bane) یکی از شهرستانهای استان کردستان در غرب ایران است. مرکز این شهرستان، شهر بانه است. جمعیت این شهرستان بر طبق سرشماری سال ۱۳۸۵، برابر با ۱۱۸٫۶۶۷ نفر بوده‌است.

 

تقسیمات کشوری

  • شهرها: بانه، آرمرده، کانی‌سور، بوئین سفلی.
  • بخش مرکزی شهرستان بانه
    • دهستان شوی (بانه)

شهر: بانه

شهر: آرمرده

  • بخش نمشیر
    • دهستان کانی‌سور
    • دهستان نمه شیر
    • دهستان بوالحسن

شهر: کانی‌سور

  • بخش بوئین
    • دهستان بوئین
    • دهستان ننور

شهر: بوئین سفلی

آمار جمعیتی

نگاه آماری به شهرستان بر اساس آمار سرشماری عمومی نفوس و مسکن در سال ۱۳۸۵ جمعیت کل شهرستان بانه برابر با ۱۱۶۷۷۳ نفر اعم از مرد و زن می‌باشد که از این میزان جمعیت شهرهای این شهرستان به قرار زیر می‌باشد: ا. بانه: ۶۹۶۳۵ ۲. آرمرده ۲۰۶۲ ۳. بوئین سفلی: ۱۰۶۹ ۴. کانیسور: ۱۱۳۱ جمعیت کل روستاهای شهرستان بانه نیز برابر با ۴۳۷۰۷ نفر میباشد.

 

شهرستان سقز

شهرستان سقز یکی از شهرستانهای استان کردستان در غرب ایران است. مرکز این شهرستان شهر سقز است و صاحب دیگر شهر آن است. که در قسمت شمالی استان کردستان واقع است و از شمال به شهرستان بوکان، از شرق به شهرستان دیواندره، از جنوب به شهرستان مریوان و از غرب به شهرستان بانه محدود است. این شهرستان از جنوب با کشور عراق همسایه است. جمعیت این شهرستان بر طبق سرشماری سال ۱۳۸۵، برابر با 205،250 نفر بوده است.

تقسیمات کشوری

  • بخش مرکزی شهرستان سقز
    • دهستان ترجان
    • دهستان تموغه
    • دهستان سرا
    • دهستان میرده

شهر: سقز

  • بخش زیویه
    • دهستان امام
    • دهستان تیلکوه
    • دهستان خورخوره
    • دهستان گل تپه
    • دهستان صاحب

شهر: صاحب

  • بخش سرشیو
    • دهستان چهل چشمه غربی
    • دهستان ذوالفقار

 

 

شهرستان بیجار

شهرستان بیجار (به کردی: Bîcarr) یکی از شهرستانهای استان کردستان در باختر ایران است. مرکز این شهرستان شهر بیجار است. جمعیت این شهرستان طبق سرشماری سال ۱۳۸۵، برابر با ۹۷٬۹۱۳ نفر بوده‌است.

تقسیمات کشوری

  • بخش مرکزی شهرستان بیجار
    • دهستان حومه (بیجار)
    • دهستان خورخوره
    • دهستان سیلتان
    • دهستان نجف آباد
    • دهستان سیاه منصور

شهر: بیجار

  • بخش چنگ الماس
    • دهستان بابارشانی
    • دهستان پیرتاج
    • دهستان خسروآباد

شهر: بابارشانی

  • بخش کرانی
    • دهستان طغامین
    • دهستان کرانی
    • دهستان گرگین

شهر: یاسوکند

 

شهرستان دهگلان

شهرستان دهگلان (به کردی: دیولان، Déolan) از شهرستان‌های استان کردستان ایران است.

بر اساس ابلاغ وزارت کشور در تاریخ ۱۸/۹/۸۶ شهرستان دهگلان به مرکزیت شهر دهگلان از ترکیب دو بخش مرکزی به مرکزیت شهر دهگلان مشتمل بر دهستانهای حومه دهگلان و قوری‌چای و ییلاق شمالی و بخش بلبان‌آباد به مرکزیت بلبان‌آباد و مشتمل بر دهستان‌های ییلاق جنوبی و سیس در تابعیت استان کردستان ایجاد گردید.

تمامی مردم شهرستان دهگلان کردزبان می باشند.

 

شهرستان سروآباد

شهرستان سروآباد یکی از شهرستانهای استان کردستان در غرب ایران است که از سمت غرب با کشور عراق هم مرز است. این شهرستان از شمال به شهرستان مریوان، از شرق به شهرستان سنندج و از جنوب به شهرستان کامیاران محدود می‌شود. مرکز این شهرستان شهر سروآباد است که تقریباً در ۸۰ کیلومتری غرب سنندج قرار دارد. این شهرستان بخشی از ناحیه اورامانات نیز به حساب می‌آید.

جمعیت این شهرستان بر طبق سرشماری سال ۱۳۸۵، برابر با ۵۴٫۸۳۲ نفر بوده است.

تقسیمات کشوری

  • بخش مرکزی شهرستان سروآباد
    • دهستان بیساران
    • دهستان پایگلان
    • دهستان رزآب
    • دهستان ژریژه
    • دهستان کوسالان
    • دهستان دزلی

شهر: سروآباد

  • بخش اورامان
    • دهستان اورامان تخت
    • دهستان شالیار

 

 

شهرستان دیواندره

شهرستان دیواندره (کردی : Dîwandere) پیشینه‌ای به قدمت کشور پهناور ایران دارد که در قدیم «میران شاه» نام داشت. دیواندره در فاصله ۹۸ کیلومتری شمال سنندج با وسعت ۴۲۰۳ کیلومتر مربع و با ۱۸۵۰ متر ارتفاع از سطح دریا، در ۴۷ درجه و یک دقیقه شرقی از نصف النهار گرینویچ و ۳۵ درجه و ۵۴ دقیقه عرض جغرافیایی قرار دارد، که از شمال با تکاب، از شرق با شهرستان بیجار، از شمال غربی با سقز، از غرب با مریوان و از جنوب با سنندج همسایه است.

شهرستان دیواندره با مساحتی معادل ۴۲۰۳ کیلومتر مربع در حدود ۱۵ ٪ از وسعت استان کردستان را شامل می‌شود. این شهرستان بین ۳۴ درجه عرض شمالی و ۳۲ دقیقه و ۴۶ درجه طول شرقی از نصف النهار گرینویچ قرار گرفته‌است.

تغییرات درجه حرارت سالانه دما از ۲۰ – تا ۳۲ + درجه می‌باشد. شهرستان دارای زمستان‌های سرد و طولانی و بهار و تابستان معتدل می‌باشد تعداد روزهای یخ بندان در سال برابر ۱۳۵ روز خواهد بود.

وجود آثار باستانی غار کرفتو نشانگر وجود تمدن و حیات تا دو هزار سال قبل از میلاد در این منطقه می‌باشد. زبان گویش مردم کردی سورانی و دارای لهجه مخصوص می‌باشد. آداب و رسوم و فرهنگ مردم شهرستان برگرفته از آداب و فرهنگ آریائی‌ها بوده و هماهنگ با سایر ملت ایران مراسمات ملی و مذهبی را نیز برگزار می‌نمایند.

در شهرستان دیواندره قومیت‌ها و طوائفی همچون گوران، ایل گلباغی، تیلکوئی، جاف، منمی (مندمی) برازنده، خواجه وند، ایل کلهر، طایفه زند و قاقالی وجود دارد.اما این عناوین در منطقه کم رنگ شده و صرفاً جنبه محلی داشته و هیچ گونه وجه تمایزی بین افراد نداشته و تمام اقشار همزیستی مسالمت آمیزی با هم دارند.

شهرستان دیواندره دارای سه بخش مرکزی، کرفتو و سارال و ۹ دهستان (حومه – قراتوره – چهل چشمه – اوباتو – کانی شیرین – زرینه – سارا– کوله و حسین آباد شمالی) می‌باشد. تعداد کل روستاهای تابعه شهرستان دیواندره ۱۹۴ روستا می‌باشد.

شهرستان دیواندره یکی از شهرستانهای استان کردستان در غرب ایران است که در شمال این استان قرار گرفته‌است. مرکز این شهرستان شهر دیواندره است. این شهرستان به علت وجود دشتهای بسیار وسیع اوباتو و سارال از مراکز اصلی تولید گندم و دامداری استان کردستان است و این فعالیتها در زندگی مردم این منطقه نقش اساسی دارد. این شهرستان از نظر آب و هوایی یکی از مناطق سردسیر و برفگیر کشور محسوب می‌شود. مردم این شهرستان به زبان کردی تکلم می‌کنند. جمعیت این شهرستان بر طبق سرشماری سال ۱۳۸۵، برابر با ۸۲٫۷۴۱ نفر بوده‌است.

تقسیمات کشوری

  • بخش مرکزی شهرستان دیواندره
    • دهستان چهل چشمه
    • دهستان حومه
    • دهستان قراتوره

شهر: دیواندره

  • بخش کرفتو
    • دهستان اوباتو
    • دهستان زرینه
    • دهستان کانی شیرین

شهر: زرینه

  • بخش سارال
    • دهستان حسین آباد شمالی
    • دهستان سارال
    • دهستان کوله

 

 

شهرستان قروه

شهرستان قروه (کردی : Qurwe)یکی از شهرستان‌های استان کردستان در غرب ایران است. مرکز آن شهر قروه است. شهرهای دیگر آن سریش‌آباد، دزج و دلبران است. شهرستان قروه در شرق استان کردستان قرار گرفته و از شرق به استان همدان و از جنوب به استان کرمانشاه محدود است.

جمعیت این شهرستان بر طبق سرشماری سال ۱۳۸۵، برابر با ۱۹۹٫۶۲۲ نفر بوده است.

تقسیمات کشوری

  • بخش مرکزی شهرستان قروه
    • دهستان بدر
    • دهستان پنجه علی
    • دهستان پنجه علی جنوبی
    • دهستان دلبران

شهرها: قروه و دلبران.

  • بخش سریش‌آباد
    • دهستان قصلان
    • دهستان لک
    • دهستان یالغوز آغاج

شهر: سریش‌آباد

  • بخش چهاردولی
    • دهستان چهاردولی شرقی
    • دهستان چهاردولی غربی

شهر: دزج

 

 

 



تاريخ : چهارشنبه 1390/10/28 | 19:4 | نویسنده : امیر

بسمه تعالي

موقعيت جغرافيايي استان كردستان

كردستان استاني سرسبز و خرم با وسعتي معادل بيست و هشت هزار و دويست و سه كيلومتر مربع در غرب ايران و در مجاورت بخش شرقي كشور عراق قرار دارد. اين استان كه در دامنه ها و دشت هاي پراكنده سلسله جبال زاگرس مياني قرار گرفته است، از شمال به استان هاي آذربايجان غربي و زنجان، از شرق به همدان و زنجان، از جنوب به استان كرمانشاه و از غرب به كشور عراق محدود است. استان كردستان بين سي و چهار درجه و چهل و چهار دقيقه تا سي و شش درجه و سي دقيقه عرض شمالي و چهل و پنج درجه و سي و يك دقيقه تا چهل و هشت درجه و شانزده دقيقه طول شرقي از نصف النهار گرينويچ قرار گرفته است.

استان كردستان بر اساس آخرين تقسيمات كشوري در سال 1375 داراي 8 شهرستان ، 12 شهر، 21 بخش، 78 دهستان، 1765 روستا داراي سكنه بوده است. شهرستان هاي اين استان عبارتند از: سنندج، بانه، بيجار، ديواندره، سقز، قروه، كامياران و مريوان. در حال حاضر استان كردستان با مجموعه شهر ها، روستاها و عشايري كه در اقصي نقاط آن پراكنده شده و استقرار يافته اند، به يكي از نواحي در حال توسعه غرب كشور تبديل شده و از پتانسيل هاي توريستي و تفرجگاهي بسيار خوبي برخوردار مي باشد.

جغرافياي طبيعي و اقليم استان كردستان

استان كردستان منطقه اي كاملا كوهستاني است كه از مريوان تا دره قزل اوزن و كوههاي زنجان جنوبي در مشرق گسترده شده است. ناهمواري هاي اين استان كه تحت عنوان ناحيه كوهستاني كردستان مركزي بررسي مي شود، مشتمل بر دو بخش غربي و شرقي مي شود. اين دو قسمت از نظر شكل پستي و بلندي و جنس زمين متفاوتند. قسمت وسيعي از سنندج، مريوان و سرزمين هاي اطراف آنها تا جنوب كردستان بخش كوهستاني غربي را تشكيل مي دهد. در اين ناحيه، يكنواختي و سستي جنس زمين اشكال مشابهي را به وجود آورده كه از ويژگي هاي آن كوههاي گنبدي شكل با شيب يكنواخت و ملايم همراه با دره هاي باز است. اين يكنواختي را طبقات آهكي سخت و سنگ هاي دروني كه بين لايه هاي سست ظاهر مي شوند، در هم ريخته و آن را به صورت صخره هاي عريان در آورده است. نوع مشخص اين ناهمواري ها، ناحيه كوهستاني چهل چشمه در بين مريوان وسقز است كه دنباله پستي بلندي هاي اين ناحيه را در جنوب و مشرق، تشكيل داده اند و دامنه غربي آن تا داخل كشور عراق كشيده شده است. در اين ناحيه شعبه هاي رود قزل اوزن در شرق و شمال شرقي و رود سيروان در جنوب چهره زمين را به طور كامل تغيير داده اند. بخش كوهستاني شرقي، قسمت هاي شرقي سنندج را در بر مي گيرد و در حد فاصل ناحيه غربي و شرقي، يك رشته از ارتفاعات آتشفشاني شمالي – جنوبي را به وجود مي آورد. در شرق اين رشته كوه، شهرستان هاي قروه و بيجار قرار گرفته اند كه شكل زمين در آنها با پستي و بلندي هاي ناحيه غربي به كلي متفاوت است. از ويژگي هاي اين ناحيه، وجود يك حصار كوهستاني متشكل از سنگ هاي دگرگوني و رسوبي است كه دشت هاي مرتفع هموار و تپه ماهوري را احاطه كرده است. در اين ناحيه به استثناي كوههاي بيجار، دشت هاي نسبتا وسيعي نيز وجود دارد. اين دشت ها به وسيله شعبه هاي رود قزل اوزن قطع شده و به صورت تپه ماهور در آمده اند. مرتفع ترين دشت اين ناحيه «هوه تو» خوانده مي شود كه با 2200 متر ارتفاع در شمال سنندج واقع شده است. بلند ترين كوههاي اين ناحيه، شاه نشين در شمال بيجار، شيدا در مركز و پنجه علي بين قروه و سقز است. استان كردستان به طور كلي تحت تاثير دو جريان عمده هواي گرم و سرد قرار دارد و اقليم هاي گوناگوني را به وجود مي آورد. بيشترين ميزان بارش جوي در ناحه غربي استان (شهر هاي بانه و مريوان) حدود 800 ميلي متر در سال و كمترين ميزان بارندگي آن در ناحيه شرقي حدود 400 ميلي متر در سال است. ميزان نزولات جوي در قسمت مركزي استان (شهر هاي سقز و سنندج) نزديك به 500 ميلي متر در سال است. تمام قلمرو استان در بهار و تابستان آب و هوايي خنك و معتدل دارد. مقايسه ارقام ميانگين دماي ماههاي مختلف سال در مركز استان نشان مي دهد كه متوسط دماي روزانه در ارديبهشت ماه 16.1 و در مهر ماه 16.9 درجه سانتي گراد است. ميانگين دماي ماههاي اين دوره از 22 تا 28 درجه سانتي گراد متغير است. اين درجه، دماي مطلوبي براي صنعت گردشگري مي باشد. از اين رو 6 ماه از سال در مركز استان كردستان براي جريان جهانگردي بهترين و مناسب ترين ايام به حساب مي آيد. سردترين ماه سال در شهرستان سنندج، بهمن ماه است كه حداقل دماي آن به حدود يك درجه زير صفر مي رسد. تعداد روزهاي يخبندان در سنندج 92 روز در سال گزارش شده است. در پهنه استان كردستان پاره اقليم هاي گوناگوني وجود دارد كه در زير به انواع و نواحي مشخص آن اشاره مي شود:

·        دره ميرآوا (اميرآباد) كه زمستان هاي سرد و تابستان هاي معتدل دارد.

·        مسير سنندج به سمت سقز (دشت اوباتو) كه زمستان هاي معتدل دارد.

·        مسير مريوان به دربند دزلي كه زمستان هاي سرد با يخبندان هاي طولاني دارد و در فصل تابستان روزهاي آن گرم و شب هاي آن خنك است.

·        ناحيه اورامانات كه آب و هواي آن مرطوب و معتدل است.

·        مسير سنندج به مريوان كه اقليمي نيمه خشك و نيمه مرطوب دارد.

نفوذ توده هاي مرطوب زمستاني و بهاري در مريوان و درياچه زريوار تاثير فراواني در مرطوب و معتدل شدن هواي اين ناحيه دارد. ميزان رطوبت و بارش مناسب باعث ايجاد جنگل هاي انبوه بلوط و گونه هاي مختلف درختان جنگلي شده است. پوشش گياهي اين ناحيه مناظري شگفت انگيز و باشكوه دارند. از آنجا كه تنوع اقليمي همراه با ساير شرايط مناسب، از جازبه هاي مهم در صنعت جهانگردي به شمار مي رود و جهانگردان خواهان دماي مطلوب و مطبوعي (25 – 22 درجه سانتي گراد) هستند، استان كردستان به ويژه در فصول بهار و تابستان از اين نظر بسيار مناسب و داراي توانايي هاي جهانگردي قابل توجهي مي باشد.

صنايع دستي

در استان كردستان تهيه و توليد انواع فراورده هاي دستي از ديرباز مرسوم بوده است. مهمترين صنايع دستي استان مذكور عبارتند از:

سفالگري و سراميك سازي:

هنر سفالگري از زمان هاي بس كهن در كردستان رايج بوده و ظرف هاي سفالين متعددي در زير زمين كشف شده و نشان مي دهد كه اين هنر در دوره پيش از تاريخ در كردستان مورد توجه فوق العاده مردم بوره و تعدادي از آنها در گورهاي مردگان پيدا كرده اند زيرا مردم آن زمان اعتقاد داشتند كه پس از مرگ مجدداً زنده مي شوند و به اين ظروف احتياج خواهند داشت و از اين رو در هنگام به خاك سپردن مردگان مايحتاج زندگي را هم با آنان دفن مي كردند.

در دوره ساسانيان جنس لعاب تكامل يافت و ظروف لعابدار بسيار زيبايي مي ساختند و تعدادي از اين ظروف از زير خاك بيرون آمده و هنر سفال سازي از آن تاريخ به بعد در ايران رونق پيدا كرد و ظروف لعابدار با گل معمولي ساخته مي شد و آن از خاك رس بدون ماسه و شن و مواد آهكي بود و اين نوع ظروف در كردستان به وفور پيدا مي شود.

كاشي كاري:

صنعت كاشي كاري نيز در كردستان رونق بسياري دارد و اين صنعت در قرن سيزد هم ه.ق به بعد رو به پيشرفت گذاشت و داخل مسجد دارالاحسان و مسجد دارالامان و خانه هاي قديمي سنندج از كاشي هاي معرق پوشيده است و هنر ساختن كاشي هاي معرق در زمان امان الله خان اول اردلان (1214 – 1240 هجري) ساخته شد و به حد كمال رسيد و صنعت كاشي سازي در اين زمان رو به تكامل گذاشت.

قالي بافي:

قالي بافي در كردستان بسيار رايج است و نام كردستان هميشه مترادف با مهمترين قالي هاي دستباف بوده كه با كمال ذوق و سليقه پديد آمده است و قالي افشار و سنندج و بيجار و بوكان امروز شهرت جهاني دارد و به تحقيق يكي از پر ارزش ترين فرش هاي ايران است.

بيشتر طرح هاي مورد استفاده قاليبافان در كردستان طرح هاي شكسته بوده است و بندرت از طرح هاي ديگر استفاده مي شود. از ميان اين طرح ها مي توان به طرح ماهي درهم (هراتي)، ريز ماهي نقش بته اي، گل وكيلي، گل ميرزا علي، گل مينا و شاخ گوزن و مينا خاني اشاره كرد.

نقش ماهي درهم(هراتي)، در بين طرح هاي كوچك (تكرار شونده) ايران ظريف ترين و زيبا ترين طرح بشمار مي رود.طرح هراتي، طرحي ماهرانه و در عين حال ساده است كه حاكي از رعايت موازين و قيود و زيبايي و ظرافت و ذوق و سليقه ايراني است.

ريزه ماهي:

نقش بسيار ريز ريز ماهي درهم كه از آن ريزتر غير ممكن است، به خرده ماهي نيز معروف است. در اين طرح، گلهاي بسار ريز، اضلاع چهارگونه لوزي را تشكيل مي دهند كه اكثراً گل هشت پري را در بر دارد.

نقش بته اي:

نقش بته اي نيز يكي ديگر از نقوش رايج بعد از هراتي است كه از روزگار قديم، تقريباً در همه انواع دست بافت ها، بخصوص ترمه، قالي، قلمكار متداول بوده است و از حدود 60 گونه نگاره بته اي متداول در قالي بافي ايران تعدادي نيز در سنندج مورد علاقه بافندگان بوده و آنها را با حالات مختلف مي بافند. از انواع بته مي توان جقه خرقه اي، جقه (سه گره اي)، جقه زمردي، جقه دو گره، جقه ريز، جقه توپي (هشت پر) را نام برد.

جقه خرقه اي:

از طرح هاي بته اي بسيار زيبا يي است كه در سنندج معروف به جقه چاركي است. اين نقشه معمولاً در قالي هايي با ابعاد بزرگ بافته مي شود. حد فاصل جقه هاي بزرگ، جقه هاي كوچك و ساده استكه بسيار ماهرانه بافته مي شود.

جقه (سه گره اي):

اين نوع جقه براي قالي هايي با ابعاد 3*2 متر مربع مناسب است و منظور از سه گره اندازه طول سه جقه است. (هر گره 5/7 سانتي متر). در فاصله جقه ها بندهاي ساده و گلهاي كوچك قرار مي گيرند و نيز داخل جقه ها اشكال مختلفي پر مي شود.

جقه زمردي:

همان جقه سه گره اي است، با اين تفاوت كه نوار سبز رنگي دور تا دور شكل جقه را مي گيرد و دايره هاي كوچكي در فواصل منظم بر روي اين وار قرار مي گيرد، در اين حالت دايره ها زيبايي خاصي به فرم جقه داده و آن را خوشرنگ مي كنند.

جقه (دو گره):

اين طرح را به دو گونه مي بافند. در جقه هاي دو گره اي بر حسب سليقه بافندگان عرض جقه تغيير مي نمايد ولي طول آن بندرت تا 2 سانتي متر تغيير مي كند.

جقه ريز:

اين جقه بخصوص اندازه پشتي بوده و در اندازه هاي ديگري كار نمي شود و جالت خاص خود را دارد و قسمت داخل جقه ها را بوسيله گل سرخ پر مي كنند.

جقه توپي (هشت پر):

اين طرح به وسيله تركيب كردن هشت عدد جقه دو گره اي با يكديگر به وجود مي آيد و قاعده جقه ها به واسطه يك لوزي به هم وصل شده اند و در نهايت به شكل يك دايره مي رسند و به اين دليل آن را جقه توپي مي گويند. اين نقش در اندازه اي مختلف بافته مي شود ولي در قالي هاي دو گره اي جلوه خاصي دارد.

گل وكيلي:

يكي از معروفترين نقشه هاي مختص سنندج "گل وكيلي" است كه در ديگر مناطق بافته نمي شود. در مورد قدمت اين طرح مي توان به نمونه اي كه در موزه فرش (تاريخ بافت آن به اواسط قرن 13 هجري مي باشد) اشاره كرد.

گل ميرزا علي:

گل ميرزا علي، يكي از نقشه هاي «گل فرنگي» سنندج است. انواع متعددي از گل فرنگ در سنندج بافته مي شود كه به نام هاي گل و بلبل عروس و داماد، و گل و عروس ناميده مي شود و امروزه نسبت به اوايل رواج آنها كمتر بافته مي شود.

شاخ گوزني (يحيي چلمي):

اين طرح كه 2 نمونه از آن در موزه فرش تهران نگهداري مي شود از جمله نقش هاي سنندج بوده و مختص سنندح است.

علوه بر نقشه هايي كه شرح داده شد، نقشه هاي ديگري چون گل چيني و كل جرسه را نيز مي توان نام برد.

گليم:

مبدأ مشهورترين گليم هاي كردستان، سنه است كه در حال حاضر شامل سنندج و اطراف آن مي شود. اين منطقه از مراكز مهم توليد قالي و گليم هاي كردستان به شمار مي آمده است.

سنه از زمان سلطنت صفويان پايتخت كردستان بوده است و تأثير صفويان در گليم هاي به جاي مانده از قرون هجدهم، نوزدهم و اوايل قرن بيستم به وضوح ديده مي شود. گليم هاي قبايل سنجابي و جاف تحت تأثير آويزهاي زربافت و قلاب دوزي شده صفوي است. گليم هاي سنه چه از نظر فني و چه از لحاظ زيبايي شناسي با ديگر گليم هايي كه توسط قبايل و چادر نشينان كرد بافته شده، تفاوت دارد. در بافت آنها نوعي ذوق هنري ديده مي شود و بيش از گليم هاي ديگر به فرش هاي گره دار ايراني شبيه است.

به طور كلي گليم ها از نظر تركيب بندي به سه دسته تقسيم كرد:

1-    تكرار مكرر طرح هاي گل دار و يا يك طرح گل دار كه از ميخ يا داربستي آويزان شده و توسط حاشيه اي باريك و يا مجموعه اي از حاشيه ها احاطه شده است. نگاره ها شامل برگ، پيچك، ساقه و گل است.

2-    در اين گروه گل ها ظريف تر شده و ترنجي مجزا در مركز آن قرار دارد. طرح اين گليم ها بسيار شبيه قالي هاي گره داري است كه تجار فرش تهران به آن «براتي» مي گويند. براتي مضمون پيچيده و مركب از گل هاي كوچك، بته و كندوي عسل است كه تصوير يك باغ را به ياد مي آورد.

3-    سجاده هايي كه به علت داشتن محراب پيازي شكل از سجاده هاي ديگر كشورها متمايزند.

اندازه بافت گليم ها اكثراً كوچك است، اما بعضي از آنها بزرگ و تقريباً مربع شكل است. اين گليم ها اكثراً داراي بافت هاي چاك دار است، اما اضافه كردن پودهاي ضميمه و پودهاي منحني از مشخصاتي است كه معمولاً در ديگر گليم هاي كرد يافت نمي شود.

رنگ ها غالباً آبي، قرمز و سفيد است و گاهي از رشته هاي فلز نيز در آنها استفاده شده است. تارها معمولاً نخي است و تارهاي پشمي به ندرت در آنها به كار برده مي رود. پودها غالباً از رشته هاي بلند پشمين، فلزي، ابريشمي و اخيراً پلي كروم ابريشمين درست مي شود. ريشه ها را كه امكان صدمه ديدن آنها بسيار زياد است، به شكل دسته تارهاي گره دار مي بندند و اگر به اندازه كافي بلند باشد، مجدداً گره خورده  و به شكل توري و شبكه در مي آورند.

گليم هاي سنه به خاطر ظرافت و زيبايي خود شهرت خاصي دارد. در 10 ساله اخير، با اين كه از ظرافت سابق آن كاسته شده، اما هنوز داراي كيفيتي مطلوب است. بعضي از گليم هاي سنه در گذشته توسط خانم ها به صورت ديوار آويز يا پوشش مخصوص در حمام به كار مي رفته است. گليم هاي سنه، گليم هاي بسيار نفيس است كه ارزش واقعي آنها توسط كلكسيونرها در مزايده هاي دهه 1950 و 1960 ميلادي شناخته شده است.

گليم هاي بيجار:

بيجار كه يكي از شهرهاي تجار ي حاشيه اي كردستان است، داراي گليم مخصوص به خود است. بعضي از اين گليم ها نسخه هاي ساده گليم هاي سنه با پشم زبر و رنگ هاي تند است و بعضي ديگر داراي بافت هاي چاك دار پشمين و تارهاي نخي است. گليم هاي بيجار معمولاً طويل و باريك است و در آن از تزنج هاي رنگين مثلثي  و يا لوزي شكل استفاده مي شود.بيشتر گليم هاي منطقه داراي 2 حاشيه بوده و از ديگر ويژگي هاي بعضي از گليم ها، بافت انسان و حيوان در متن يا حاشيه هاي آنها است. طرح حيوانات نيز در متن اين گليم ها، اهميت گله هاي گوسفندان و بزها را نشان مي دهد. كه به عنوان ثروت قابل حمل به آن تكيه مي كنند. البته حيوانات دو سر از ويژگي كارهاي تزئيني كردها، من جمله در كيف ها است.

گليم شاهسون بيجار:

 شاهسون هاي بيجار در قرن هجدهم از دشت مغان مهجرت كرده و در روستاهاي مابين زنجان و قزوين در نزديكي بيجار و شمال همدان مستقر شدند. اهالي اين منطفه ترك زبان هستند و استقلال خود را كاملاً حفظ كرده اند. بسياري از نگاره هايي كه در گليم هاي شاهسون بيجار به چشم مي خورد، از مناطق ديگر آمده است. با آن كه بسياري از گليم ها با طرح هاي پود رو و پود هاي چرخان تزئين مي شود، اما در عين حال اسلوب بافت چاك دار همراه با پشم و نخ نيز در آنها به كار مي رود.

منبت كاري:

منبت كاري چوب در كردستان از قديم رواج داشته و درهاي چوبي در كردستان و برخي از روستا هاي آن كه به جاي مانده متعلق به دوران صفوي بوده كه داراي كنده كاري هاي دقيق و به صورت گل و كتيبه هاي گوناگون است. منبت كاري هايي كه بر در امام زاده ها و مشايخ انجام شده بسيار با ارزش است و امروز هم منبت كاران كرد در كردستان به كار خود ادامه مي دهند و منبت كاري رواج كامل دارد. اكنون در سنندج معروف ترين و زبردست ترين منبت كاران در كارگاههاي خود مشغول به كارند همراه با سبك هاي جديد، كه در آن ابداع و ابتكار خود را محفوظ داشته اند.

نازك كاري چوب:

ساخت فراورده هاي چوبيو نازك كاري در سنندج سابقه طولاني دارد و محصولات چوبي اين شهر از قديم الايام خواستاران فراواني داشته، بويژه تخته شطرنج هاي سنندج از مرغوبيت خاصي برخوردار است و در كارگاههاي نازك كاري علاوه بر تهيه تخته شطرنج محصول هاي ديگري از قبيل قوطي سيگار و شيريني خوري و  كيف زنانه و جعبه و لوازم آرايش و سيني و بشقاب و غيره توليد مي شود و امروز كارگاههاي خراطي كردستان بيشتر به تهيه قليان و پيپ چپق و عصا و چوب دستي و چوب سيگاري مي پردازند.

دستبافي:

يكي ديگر از صنايع دستباف كردستان موج بافي است. كردها از موج براي نگهداري رختخواب و وسائل اضافي بهره برداري مي كنند و در ضمن به عنوان پشتي هم از آن استفاده مي نمايند و زيبايي خاصي به محل زندگي مي دهد. تهيه موج كه مانند پارچه نازك و لطيف است در اغلب شهرها منجمله سنندج، سقز، بانه و مريوان رواج دارد.

شال بافي:

شال يك نوع پارچه است كه براي تهيه لباس كردي مورد استفاده واقع مي شود. دستبافان شال اين مناطق با استفاده از پشم بز كه در اصطلاح محلي به آن مَرَز گويند شال را توليد مي كنند.

ساير صنايع دستي رايج در كردستان را نمد مالي، پولك دوزي و حصير بافي تشكيل مي دهد.

 



تاريخ : چهارشنبه 1390/10/28 | 19:4 | نویسنده : امیر

بسمه تعالي

زبان هاي كردي و جغرافياي كردي

زبان هاي كردي

اصولا زبان كردي به چهار شاخه كلي بخش بندي مي شود كه عبارتند از:

1-      زبان كرمانجي شامل: الف- كرمانجي شمال مانند خود كرمانجي و شكاكي. ب- كرمانجي جنوب مانند سوراني، مكرياني، جافي.

2-      گوراني شامل: الف- هورامي ب- قلخاني پ- گوراني ت- كندوله اي.

3-      كلهري شامل: الف- كلهري ب- كرمانشاهي پ- ايلامي ت- كليايي ث- زنگنه.

4-      لري شامل: الف- لكي(هسته اصلي زبان لري) ب- لري خرم آباد پ- بختياري.

زبان هاي ايراني به طور كلي به دو گروه عمده غربي و شرقي تقسيم مي شوند. اين دو گروه نيز هر كدام به دو شاخه تقسيم شده كه زبان هاي غربي به دو شاخه شمال غربي و جنوب غربي؛ و زبان هاي گروه شرقي نيز به دو شاخه شمال شرقي و جنوب شرقي تفكيك مي گردند. چون بحث ما پيرامون زبان هاي ايراني شمال غربي در گردش است پس تنها بررسي مختصري از اين زبان ها اهتمام مي جوييم. زبان ها و گويش هاي شمال غربي از گويش هايي گرفته شده اند كه در دوره باستان در بخش شمال و شمال غرب فلات ايران (منطقه ماد) رواج داشته اند. از زبان مادها كلاً چند كلمه باقي مانده است. (زبان اوستايي) نيز از نظر مميزه هاي اصلي به شمال غرب تعلق دارد. گويش هايي را كه در دوره ميانه در اين بخش رايج بوده اند زير عنوان پارتي مي آورند. برخي از اين گويش ها در نوشته ها ثبت شده اند. در بخش غربي و شمال غربي فلات ايران، در كردستان و آذربايجان و در سواحل درياي خزر تعداد زيادي از گويش هاي ايراني شمال غربي باقي مانده است. اين زبان ها و گويش ها عبارتند از: كردي (با گويش هاي آن)، زازا، تالشي (با گويش هاي آن)، تعدادي از گويش هاي غرب ايران و آذربايجان ايران، گيلكي و مازندراني، گويش هاي متعدد ايران مركزي و غربي و چند گويش استان فارس (سيوندي) نيز بازمانده هاي گويش هاي ايراني شمال غرب اند. بلوچي نيز به زبان هاي ايراني شمال غرب متعلق است. در داخل گروه زبان هاي غربي آشكارا شاخه شمال غربي از جنوب غربي تشخيص داده مي شود. مشخص ترين تفاوت آواشناسي – تاريخي اي كه شاخه شمال غربي را از جنوب غربي متمايز مي كند تناظر (د.d) جنوب غربي با (ز.z) شمال غربي است. در مواردي كه (ز.z) اوستايي با (د.d) فارسي باستان متناظر است زبان ها و گويش هاي شمال غربي به طور كلي با اوستايي مطابقت دارند و گويش هاي جنوب غربي با فارسي باستان. مثلا در اوستا و گويش هاي شمال غربي (زان و زامايازاوا) و در گويش هاي جنوب غربي، (دان و ماد)، (به معني دانستن و داماد) – شمال غربي (زانايي) – جنوب غربي (دانايي) – شمال غربي (زانم يا مزانم) - جنوب غربي (مي دانم) به كار برده مي شوند. و در گويش هاي شمال غربي (ژ.j) و در گويش هاي جنوب غربي (ز.z) تلفظ مي شود.

مانند: شمال غربي (ژن) جنوب غربي (زن) - شمال غربي (ژهر) جنوب غربي (زهر) - شمال غربي (ژيان) جنوب غربي (زيستن) – شمال غربي (ژنگ) جنوب غربي (زنگ) – شمال غربي (ژان) جنوب غربي (درد). البته موارد متعدد ديگري در مورد تفاوت هاي زبان هاي شمال غربي و جنوب غربي و جود دارد كه جاي بحث در مورد آنها خارج از حوصله اين تحقيق مي باشد. بنابراين و به طور كلي مي توان گفت در مواردي كه زبان هاي شمال غربي و اوستا كلمه اي را با (ز) شروع مي كنند زبان هاي جنوب غربي آن را با (د) آغاز مي نمايند در مورد كلماتي كه در زبان هاي شمال غربي با (ژ) ‌آغاز مي گردند در زبان هاي جنوب غربي آنها را با (ز) شروع مي نمايند. با توجه به اين مطلب مي توان گفت كه گويش لكي نيز كه از اين قاعده پيروي مي نمايد جزء ربان هاي شمال غربي است و از آنجاييكه اين گويش هسته اصلي زبان لري مي باشد، پس زبان لري نيز جزء زبان هاي ايران شمال غربي بوده در نتيجه اين كه زبان لري يكي از زبان هاي چهارگانه كردي است ثابت مي شود.

چهار شاخه اصلي زبان كردي:

1- كرمانجي شامل: الف- كرمانجي شمال (شكاكي و لاوژه)، ب- كرمانجي جنوب (سوراني، جافي و مكري)، 2- لري(لكي، لري خرم آباد و بختياري)، 3- كلهري يا كرمانشاهي، 4- گوراني (هوراماني و قلخاني). البته زبان تركي در سنقر و عربي در قصر شيرين نيز توسط برخي از مردم كاربرد دارد. به هر حال زبان اهالي كرمانشاه كردي است. زبان كردي كه شاخه اي از زبان شمال غربي ايراني ميانه است، به دليل داشتن ادبيات مكتوب اهميت خاصي دارد. سابقه تاريخي كردها و پراكندگي آنان سبب پيدايش گويش هاي بي شماري شده است. برخي از آنها كه در استان كرمانشاه مورد تكلم قرار مي گيرد عبارتند از:

1-      گويش كردي كلهري: اين گويش كردي در ايلات زنگنه، سنجاني، احمدوند، بهتوري، نانكلي، پايروندها، اهالي قصر شيرين، سرپل ذهاب، قلخاني، كرندي، قلغه زنجيري هاي ساكن كرمانشاه، صحنه و مردم دينور رايج است؛ با اين تفاوت كه تلفظ و لغات مردم كلهر اصيل تر و در ساير نقاط با توجه به همجواري با گويش هاي ديگر كلمات تغير يافته است.

2-      گويش كردي اورامي: اكثر مردم دو ايل بزرگ لهوني در منطقه اورامان جنوبي در كرمانشاه، طوايف اورامان تخت و اورامان رزاب در حوالي كردستان، ايل بزرگ باجلان كه تعدادي از آنها در دشت ذهاب و بسياري در حوالي خانقين زندگي مي كنند، چندين روستا در منطقه گوران و تمامي مردم كندوله در دينور به اين گويش تكلم مي كنند.

3-      گويش كردي سوراني: طوايف متععد جاف جوانرود، تعدادي از طوايف مهاجر گوران، مردم دشت ذهاب جيگيران، سراسر بخش روانسر و گروهي از اهالي سنجابي اين گويش را به كار مي برند.

4-      گويش كردي لكي: اهالي هرسين، طوايف كاكاوند، بالاوند، جلال وند، عثمان وند و دورودفرامان به اين گويش تكلم مي كنند. اين گويش آميخته اي از گويش كردي كلهري و كردي لري و كردي اورامي است.

زبان كردي، كه يكي از زبان هاي اصيل و متعدد آريايي است، داراي لهجه ها و ته لهجه هاي مختلفي است، كه ذيلا به صورت اختصار به بررسي آنها مي پردازيم:

1-      لهجه كرمانجي:

لهجه كرمانجي با الفباي لاتين نوشته مي شود. براي نشان دادن تمايز تلفظ، علايم خاصي را براي پاره اي از حروف لاتين در نظر گرفته اند، مانند حرف C و حرف G. در لهجه كرمانجي حرف ك و گ دو نوع تلفظ دارند.

كلمه كرمانجي از كلمه كرمانج مشتق شده است، كه نام بخش وسيعي از كردهاي شمالي و غربي مناطق كرد نشين جهان است. در پاره اي از مناطق ايران، براي نمونه در شمال خراسان نيز كردها يه اين لهجه صحبت مي كنند.

خيلي از رسانه هاي كردي، موازي با لهجه سوراني "زبان استاندارد" كردي، به لهجه كرمانجي نيز برنامه دارند.

شهرها و مناطق: دياربكر(آمد)، وان، دهوك، قاميشلي، عفرين، ارض روم، درسيم، سلوپي، زاخو و خيلي از مناطق ديگر بخشي از كردهاي كرمانجي را تشكيل مي دهند.

خيلي از شاعران مشهور كرد مانند: استاد احمد خاني، علامه ملاي جزيري، جگر خوين و غيره به اين لهجه شعر سروده اند.

لهجه كرمانجي زبان كردي، داراي ته لهجه هاي مختلفي مانند: باديني، شكاكي، داسني (دهوكي)، واني، سرحدي، بوتاني و غيره مي باشد.

حدود 30 درصد از كردهاي جهان، در زندگي روزمره خود، از لهجه كرمانجي استفاده مي نمايند.

2-      لهجه سوراني:

لهجه سوراني، به نحوي، به صورت زبان استاندارد كردي در آمده است. در اكثر دانشگاههايي كه در آنها زبان كردي تدريس مي شود، به عنوان زبان استاندارد از اين لهجه استفاده مي كنند. مانند: دانشگاه پاريس، صلاح الدين، دهوك و سليمانيه. اكثرا هم در مكاتبات اداري دولت هاي محلي كردستان، از اين لهجه استفاده مي شود.

كلمه سوراني از كلمه سوران مشتق شده است. سوران نام منطقه اي از مناطق كرد نشين و اسم گروهي از كرد ها مي باشد. مركز اين منطقه در اطراف سهر سوران قرار دارد.

به طور كلي، لهجه سوراني زبان كردي در شهرهاي: سنندج، مهاباد، سقز، بوكان، اشنويه، بانه، مريوان، ديواندره، كامياران، نقده، سردشت، پيرانشهر، سليمانيه، اربيل، كويه، دربندي خان، رانيه، قلعه ديزه، رواندوز، حرير و مناطق و روستاهاي اطراف آنها تكلم مي كنند. اين مناطق عمدتا در قسمت هاي غربي و شرقي حوزه زندگي كردها قرار دارند.

در لهجه سوراني، حروف عربي "ح" و "ع"، حالت فونتيكي خود را حفظ كرده و به همان آواي عربي دقيق تلفظ مي شود.

در الفباي اين لهجه، حروف عربي ث، ذ، ص، ض، ط و ظ حذف شده است. يعني به جاي حروف "ث" و "ص" حرف "س"، به جاي حروف "ذ" و "ض" و "ظ" از حرف "ز" و به جاي حرف "ط" از حرف "ت" استفاده مي شود. در اين لهجه حرفي وجود دارد به شكل "ف" كه به جاي يك نقطه سه نقطه روي آن قرار دارد كه تلفظ درست آن مانند تلفظ حرف "V" لاتين است.

در لهجه سوراني زبان كردي، حركات با حروف است. يعني هركلمه اي همان طور كه نوشته مي شود، تلفظ مي گردد.

اين لهجه به طور معمول با الفباي شكل عربي (همان فارسي) نوشته مي شود، مگر در موارد استثنايي. ولي در حروف "ر"، "ل"، "و"، "ي" بر حسب مورد، براي نشان دادن حالت تلفظ، از علامتي به شكل "v" استفده مي كنند.

شاعران مشهور كلاسيك سراي كرد، اكثرا به اين لهجه شعر ثروده اند. مانند: نالي، محوي، حاجي قادر كويي، قانع، هژار، هيمن و امثال آنها.

خيلي از روزنامه ها، مجلات، راديوها،ماهواره ها، تلوزيون ها، پايگاههاي اينترنتي و ساير رسانه ها از اين لهجه استفاده مي كنند.

بخشي از ته لهجه هاي سوراني عبارتند از: اربيلي، اردلاني، مكري، باباني، بان ايلاخي و غيره. روي هم رفته به طور بسيار تخميني مي شود گفت كه گذشته از اينكه اين لهجه بصورت زبان استاندارد كردي در امده است، حدود 30 درصد از كردها، در زندگي روزمره خود، از اين زبان استفاده مي كنند.

3-      لهجه اورامي:

لهجه اورامي، به روايتي نه تنها از قديمي ترين لهجه هاي زبان كردي است، بلكه از اصيل ترين لهجه هاي آريايي نيز مي باشد، كه اين موضوع نظريه قديمي ريشه بودن اورامي را براي زبان فارسي تقويت مي كند. كلمه اورامي از كلمه اورامان مشتق شده است، كه منطقه زندگي كردهاي اورامي است.

زبان اوستايي و پهلوي، كه از زبان هاي قديمي آريايي مي باشند، با اين زبان قرابت دارند. اين قرابت گاهي به حدي است، كه افرادي كه به كردي اورامي مسلط مي باشند، مي توانند تا اندازه زيادي از متون سنگ نوشته ها و پوست نوشته هاي دوران باستان، كه به زبان اوستايي يا پهلوي نوشته شده اند، سر در آورند. لذا به نظر زبان شناسان، فراگيري زبان كردي، براي فارسي زبان ها، بسيار كار مثبتي است و به منزله يادگيري زبان لاتين، توسط فرانسوي زبانان مي باشد.

لهجه اورامي داراي چند ته لهجه است: اورامان تخت، پاوه و لهون. روي هم رفته مردم اورامان تخت، اورامان لهون، اورامان حلبجه و اورامي هاي نزديك شهر موسل و غيره با اين لهجه صحبت مي كنند.

خيلي از شاعران كرد به لهجه اورامي زبان كردي شعر سروده اند، كه اكثرا سبك كلاسيك و بيشتر ده هجايي مي باشند، كه يكي از آنها پير شاليار اورامي است. پير شاليار كبير (پيرشاليار ديگر نيز هست)، خود زرتشتي و حالت رهبريت ديني داشته است و هنوز عبادتگاه و آرامگاهش در اورامان تخت، مورد احترام بسيار زياد است. هر ساله هزاران نفر به زيارتش مي روند. از شاعران ديگر اورامي سرا، صيدي (سيدي) اورامي، مولوي كرد، ميرزا عبدالقادر پاوه اي و ده ها شاعر برجسته ديگر مي باشند. روي هم رفته مردم اورامان سمبل مهر، صداقت، قناعت، كرامت، كوشش و تمام صفات بارز يك انسان مي باشند. به همين دليل اين خطه، سرزمين شاعر خيزي بوده است و تاريخ ادبيات كرد، مملو از اسماء شعراي اورامي سرا است. خيلي از دست نوشته هاي ادبي، عرفاني و غيره نيز به اين لهجه وجود دارد، كه هنوز بخش عظيمي از آنها جمع آوري و چاپ نشده است.

4-      لهجه لري:

چنانكه مي دانيم، اكثر زبان شناسان و محققين بر اين باورند، كه لري هم يكي از لهجه هاي زبان كردي است، كه يكي از آنها استاد علاالدين سجادي بوده است. استاد علاالدين سجادي نويسنده كتاب وزين و مشهور تاريخ ادبيات كرد، در اين نثر بر اين قضيه تاكيد داشته است. نگارنده اين نوشته هم بر اين باور است.

لهجه لري، لهجه ايست از لهجه هاي آريايي كه از نقطه نظر فونولژي، در بين زبان كردي و فارسي قرار دارد. تا به طرف شمال لرستان حركت مي كنيد، اين لهجه بيشتر به زبان كردي نزديك مي شود.

اكثر مردم لرستان، بخشي از استان كرمانشاه، بخشي از استان خوزستان، قسمتي از چهار محال و بختياري، ايلام و بوير احمد و حتي قسمتي از استان اصفهان نيز، به لهجه لري صحبت مي كنند.

لهجه لري شامل ته لهجه هاي فراواني است، كه گاهي از شهري به شهر ديگر تغيير مي كند و اظهار نظر دقيق در مورد آنها، نياز به يك تحقيق وسيع ميداني دارد.

شاعران فراواني به اين لهجه شعر سروده اند، كه نام قسمتي از آنه در تاريخ ادبيات كرد ثبت است. براي مثال: بابا طاهر عريان، بابا نلوس لرستاني، بهلول ماهي و غيره ... .

بيشتر اهل قلم، لهجه لري را با الفباي عربي (فارسي) نوشته اند. ولي گاهي در كتب تحقيقي از الفباي لاتين نيز استفاده شده است.

5-      لهجه گوراني:

نام لهجه گوراني از كلمه گوران مشتق شده است. گوران جمع (گه وره) است و (گه وره) در زبان كردي به معني بزرگ يا گبر (زرتشتي) است. از نقطه نظر زبان شناسي، بخش هاي وسيعي از مناطق جنوبي كرد نشين، مانند اكثريت استان كرمانشاه، اكثريت استان ايلام و بخشي از استان لرستان به اين لهجه از زبان كردي صحبت مي كنند. قسمتي از ته لهجه هاي اين لهجه، عبارتند از: ايلامي، كلهري، لكي، فيلي و غيره... . عقيده بر اين است، كه كلمه كلهر از دو بخش (كل + لر) يا (لر بزرگ) و كلمه (لك) از حرف "ل" به معني لر و حرف "ك" به معني كرد، تشكيل شده است.

كتاب هاي ديني مذهب اهل حق، كه يك مذهب باستاني و اصيل كردي است به اين لهجه نوشته شده است، كه يكي از آنها كتاب سرانجام مي باشد. مذهب اهل حق به ميان ساير ملل نيز صادر شده است. براي مثال به ميان تركهاي آذربايجان، ساكنان رودهن و بومهن تهران، كلاردشت در مازندران و خيلي از جاهاي ديگر در تركيه و عراق.

خيلي از شاعران نامي كرد به اين لهجه شعر سروده اند، كه خاناي قوبادي، غلامرضاخان اركوازي، شامي كرمانشاهي و صدها شاعر و اهل قلم برجسته، برخي از آنها مي باشند.

توضيح:برخي محققين، بطور اشتباه لهجه (گوراني) را لهجه (كلهوري) ناميده اند و لهجه هاي (لكي) و (فيلي) و غيره را از ته لهجه هاي لهجه كلهوري به حساب آورده اند، در صورتي كه ته لهجه (كلهوري) خود از ته لهجه هاي لهجه (گوراني) است، كه طوايف كلهور استان كرمانشاه با ان تكلم مي كنند. ادموندس در كتاب كردها، تركها و عربها مي نويسد: "پرجمعيت ترين طايفه كرد كلهور ها هستند." برخي برخي از كلهر ها، قرن ها پيش به منطقه شاهين دژ در آذربايجان غربي تبعيد شده اند، كه كلهر ديرآمدي ناميده شده اند و هنوز نوعي لهجه كلهوري را حفظ كرده اند. منطقه كلهر آباد در بوكان نيز به اسم همين طايفه از كلهر نامگذازي شده است و ساكنان آن اكثرا كلهر ديرآمدي مي باشند.

همانطوريكه، لهجه لري از لحاظ زبانشناسي در ميان زبان كردي و زبان فارسي قرار دارد. لهجه گوراني نيز در ميان لهجه سوراني و لهجه لري قرار دارد.

6-      لهجه زازاكي (زازايي):

اين لهجه نيز از لهجه هاي زبان كردي است، كه از لحاظ لغت، دستور و ساير معيارهاي زبانشناسي، با اكثر لهجه هاي كردي ديگر، مقداري فاصله گرفته است كه قبل از هر گونه اظهار نظري در اين مورد، نياز به تحقيق بيشتري مي باشد.

زبان كردي در آينه ي تاريخ

زبان، تنها وسيله اظهار خيال نيست، بلكه در نقش بستن خيال ها و تصورات در مغز انسان نيز نقش اساسي دارد. زبان پايه و اساس فرهنگ هر ملت است. با نابود شدن آن گويندگان آن زبان نيز ريشه كن خواهند شد.

حفاظت از اصالت زبان براي گويندگان آن زبان مايه بالندگي است. زبان، نگهدار تمدن و فرهنگ هر جامعه است. پس جامعه نيز بايد در نگهداري زبان بكوشد. زبان ملي، مرزهاي وسيعي را در بر مي گيرد. زبان ملي به تك تك افراد تعلق دارد و آيينه ي ويژگي ها و آداب و رسوم هر ملت است. هر انسان علاقمندي مي تواند با آموختن زبان هر ملت، از خصوصيات و آداب و رسوم آن ملت آگاه شود. زبان ملي شيرازه ملت خود را مستحكم و از فروپاشي آن جلوگيري مي كند. به همين دليل است كه دشمنان هر ملت قبل از هر چيز به سوي زبان ملي آن ملت نشانه مي روند و در ضعيف كردن و مسخ كردن آن مي كوشند.زبان كردي امروز بازمانده و تطور يافته ي زبان باستاني (مادي) است و مردم كرد فرزندان و بازماندگان مادها هستند. محل سكونت و استقرار قوم ماد و حوزه جغرافيايي زبان مادي بر اساس تائيد تاريخ و اقرار پژوهشگران، بخش هاي وسيعي از خاورميانه با نقطه مركزي مناطقي بوده است كه امروز كردها در آن ساكن هستند و به زبان تحول يافته و بازمانده اجدادي خويش يعني زبان كردي، با گويش هاي متنوع آن، تكلم مي كنند.

پژوهشگران زبان

·         بعضي از دانشمندان را عقيده چنان است كه گاثه ي زرتشت به زبان ماد است و نيز برخي بر آنند كه زبان كردي كه يكي از شاخه هاي زبان ايراني است از باقي مانده هاي زبان ماد است. (سبك شناسي بهار جلد 1 صفحه 5)

·         مينورسكي بر اين عقيده است كه تمام لهجه هاي بازمانده از زبان كردي از زبان پايه قديم و نيرومندي نشات گرفته اند و آن زبان ماد است. (مينورسكي، به نقل از كردها، ترك ها، عرب ها صفحه 13،  سيسيل جي.ادموند ترجمه يونسي)

·         پروفسور سايس مي گويد: مادها عشاير كرد بوده و در شرق (يعني غرب ايران امروز) سكونت داشته اند و سرزمين آنها تا جنوب بحر خزر ادامه داشته و زبان آنها، آريايي و از نژاد خالص آريايي هستند. (كرد و كردستان به نقل از تحفه ناصري صفحه 19)

از مجموع آراء پژوهشگران، و بر اساس ويژگي هاي معتبر زبان شناسي، اين امر مسلم مي گردد كه زبان كردي، يك زبان مستقل و مورد تاييد علم زبان شناسي است و اطلاق عنوان لهجه در عرف عامه بر اين زبان كه خود داراي گويش ها و گونه ها و لهجه هاي متععدي است و در حوزه جغرافيايي وسيعي با ده ها ميليون نفر گويشور گسترش دارد، ناشي از عدم آگاهي به ويژگي ها و تعريف زبان از نظر علم زبان شناسي است.

موجوديت امروز زبان كردي

مسئله ي يافتن ريشه قطعي زبان هاي عالم و از آن جمله زبان كردي از ديرباز تا امروز مورد اختلاف عقيده پژوهشگران بوده است بوده است و مي باشد در حالي كه تلاش براي رسيدن به آبشخور و تبار زبان هاي بشر در اين روزگار نه تنها نتيجه بخش نخواهد بود، بلكه تباه كردن وقت است و اساسا حل اين معما بر روند حركت طبيعي و قهري زبان نيز هيچگونه تاثير مثبت ندارد، در حالي كه آنچه از نظر علم زبانشناسي مورد انتظار و حائز اهميت است، بررسي وضع موجود زبان هاي عالم است، بنابراين در مورد زبان كردي نيز صرف نظر از پيشينه دور و دراز و تاريخچه كهن آن، به واقعيت انكار ناپذير و عيني و ملموس اين زبان در روزگار فعلي بايد توجه نمودكه امروزه زبان كردي با انشعاب هاي متنوع آن بالغ بر چهل ميليون نفر در نقاط مختلف عالم گويشور دارد و به عنوان يكي از زبان هاي فعال و زنده دنيا، در مجامع و سازمان هاي جهاني شناخته شده و نام آن ثبت گرديده است.

امروزه مردم كرد زبان علاوه بر اين كه در اغلب نقاط پراكنده اند، بخصوص در بخش وسيعي از خاورميانه كه سرزمين اجدادي و زادگاه آنان است و غالبا به نام كردستان معرفي گرديده است، سكونت دارند؛ در حالي كه به دليل تاثير عوامل گوناگون سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و غيره ... در چگونگي سخن گفتن آنها تغيراتي به وجود آمده است كه در بدو امر براي شنونده غير كرد زبان در شنيدن اين زبانهاي متنوع، تصور چند زبان مختلف حاصل مي شود، اما اگر از گويشوران كرد در هر نقطه عالم، علي رغم اختلافي كه در سخن گفتن آنها وجود دارد، از نوع زبان آنان سوال شود، همگي بدون استثناء نوع زبان خود را كردي معرفي مي كنند و اين اشتراك عقيده، روشن ترين دليل مبني بر يكي بودن آبشخور اصلي شاخه هاي متنوع اين زبان است. البته چنين ادعايي، تنها منحصر به زبان كردي نيست و در مورد زبانهاي ديگر چون فارسي، عربي، انگليسي، روسي، چيني، اسپانيولي و غيره ... نيز درست است. در هر صورت زبان كردي امروز بر اساس مجموعه ويژگي هاي آوايي و دستوري موجود، به عنوان يك زبان مستقل، واقعيت دارد و در خور مطالعه و پژوهش علمي است.

شاخه هاي اصلي زبان كردي امروز و حوزه جغرافيايي هركدام

كرمانجي شمالي

اين شاخه داراي گونه هاي جزيره اي، هكاري، بايزيدي، بوتاني، شمديناني و باديناني مي باشد.

 حوزه جغرافيايي:

1-      تركيه: مناطق كرد نشين جزيره، دياربكر، ارزرووم، بايزيد، هكاري، ماردين، بتليس، وان، آگري، شمدينان و... .

2-      عراق: عقره، دهوك، زاخو، عماديه، سنجار و... .

3-      ايران: اروميه، سلماس، ماكو، نقده، برادوست، ترگوَر، مرگوَر، كردهاي خراسان.

4-      سوريه: تمام مناطق كرد نشين از جمله قاميشلي وحَسَكه.

5-      كردهاي ساكن ارمنستان، آذربايجان، گرجستان، تركمنستان و... .

كرمانجي جنوبي - سوراني

اين شاخه داراي گونه هاي مُكرياني، سوراني ( به طور اخص)، اردلاني و جافي مي باشد.

حوزه جغرافيايي:

1-      مُكرياني در ايران: مهاباد، بوكان، سردشت، پيرانشهر، نقده و اشنويه.

2-      سوراني:

در عراق: سليمانيه، كركوك، اربيل، موصل، رواندوز، چم چمال، شقلاوه، كويه، قلعه ديزه.

در ايران:سقز، بانه، مريوان، تكاب.

3-      اردلاني در ايران: سنندج، ديواندره، كامياران، ليلاخ.

4-      جافي:

در عراق: شهرزور، كركوك، كلار، كفري و... .

در ايران:جوانرود، روانسر، سرپل ذهاب، ثلاث باباجاني.

كرمانشاهي - لري

اين شاخه داراي گونه هاي كرماشاني، لُري، فيلي، لكي و بختياري مي باشد.

حوزه جغرافيايي:

1-      كرماشاني:

در ايران: كرمانشاه، دالاهو، صحنه، كنگاور، قصرشيرين، هرسين، سنقر، كليايي، اسلام آباد، قروه، بيجار، ايلام، ايوان، آبدانان،مهران، دهلران.

در عراق: خانقين، مندلي، نواحي بدره و... .

2-      لري، فيلي، لكي، بختياري:

در ايران:لُرستان، پشتكوه، بخشي از ايلام و... .

گوراني - زازايي

اين شاخه داراي گونه هاي گوراني (اورامي) و زازايي مي باشد.

حوزه جغرافيايي:

1-      گوراني (اورامي):

در ايران: اورامان تخت شامل جنوب مريوان، ژاورود. اورامان لهون شامل پاوه، نوسود، نودشه.

در عراق: حلبچه، بياره، تويله، منطقه زنگنه و كاكه يي در كركوك.

2-      زازايي:

در تركيه: بخشهايي از مناطق بين گول، دير سيم، خارپوت، معدن، ارزنجان، دياربكر، اورفا، بتليس.

ادبيات مكتوب زبان كردي

امروزه در هركدام از شاخه هاي زبان كردي آثار ادبي و علمي فراواني به وسيله اديبان و سخنوران و عالمان كرد تاليف و تدوين و چاپ و منتشر شده و ادبيات و و دانش اين زبان را بيشتر از پيش وسعت و غنا بخشيده است. علاوه بر تاليفات جديد، با تلاش و همت پژوهشكران و محققان كرد بسياري از آثار منظوم و منثور شاعران و علماي متقدم كُرد زبان نيز از گوشه و كنار جمع آوري و نسبت به چاپ آن اقدام شده است و اين تلاش در حال گسترش است، نگته قابل ذكر اين كه به دليل عوامل  تأثير گذار چون مسائل سياسي، اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي كه در طول ايام بر ملت كُرد مانند ديگر ملت هاي عالم تأثير گذاشته است، آنان نوشته ها و آثار ادبي و علمي خود را به يكي از صورت هاي زير بيان نموده اند:

1-      كُرد زباناني كه در مورد فرهنگ و ادبيات و علوم مردم كُرد به زبان كِردي نوشته اند و مي نويسند.

2-      كُرد زباناني كه در مورد فرهنگ و ادبيات و علوم مردم كُرد به زبان غير كِردي نوشته اند و مي نويسند.

3-      كُرد زباناني كه در مورد فرهنگ و ادبيات و علوم ديگر اقوام به زبان كُردي نوشته اند و مي نويسند.

4-      كُرد زباناني كه در مورد فرهنگ و ادبيات و علوم ديگر اقوام به زبان غير كُردي نوشته اند و مي نويسند.

تحليل كار اين چهار گروه به اجمال چنين است:

گروه اول: ضمن اين كه آثار مكتوب زبان كُردي را گسترش داده اند، فرهنگ و ادبيات قوم خود را صرفاً به گويشوران كُرد شناسانده اند و مي شناسانند.

گروه دوم: ادبيات و آثار قوم خود را به گويشوران زبان زبان يا زبان هاي ديگر شناسانده اند و مي شناسانند.

گروه سوم: ادبيات و علوم ساير اقوام ملت ها را به گويشوران كُرد، شناسانده اند و مي شناسانند.

گروه چهارم: ادبيات و علوم ساير اقوام را به گويشوران همان زبان شناسانده اند و مي شناسانند.

بديهي است كه هركدام از چهار گونه ذكر شده ارزش و اعتبار ويژه خود را دارد و فارغ از دلبستگي هاي قومي و ملي كه در جايگاه خود از مكانتي ممتاز برخوردار است، در جهان امروز كه بتدريج مرزهاي محدود كننده از ميان ملت ها برچيده مي شود و در پرتو پيشرفت هاي شگفت آور و روزمره تكنولوژي، اين روزگار را «عصر ارتباطات» ناميده اند و جهان ما به واسطه ي همين ارتباطهاي سريع و حيرت آور، در ابعاد متنوع، به هم پيوند خورده و اصطلاح «دهكده جهاني» بر دنياي امروز ما تحقق عيني و ملموس يافته است؛ و ناشناخته ترين مجهولات عالم در كمترين زمان، شناخته مي شوند و باه جهانيان معرفي مي گردند، ديگر دغدغه خاطري براي پژوهشگر عصر ما باقي نخواهد ماند و او مي تواند در ميدان تحقيق و پژوهش به هر شيوه ممكن گام بردارد و فراورده هاي پژوهشي خويش را آن گونه كه براي وي ميسر است عرضه نمايد.

در عين حال شايان ذكر است كه تلاش براي حفظ و نگهداري و تقويت زبان و فرهنگ اقوام  و ملت اي عالم، مورد تاكيد صاحب نظران است  و در تأييد اعتبار علمي اين حركت ها ترديدي نيست. پيداست كه آشنايي آحاد يك ملت به هويت فرهنگي و زباني خويش، علاوه بر تقويت روحي و رواني، مقدمه و مبناي جهان شناسي آنان خواهد بود و اصولاً «خود شناسي»  اساس «جامعه شناسي» و فراتر از، پايه «جهان شناسي» است.

 

 



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 20:7 | نویسنده : امیر

بسمه تعالي

گفتگو با خدا

در رويا هايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم، خدا پرسيد پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟

من در پاسخ گفتم: اگر وقت دارد، خدا خنديد فرمود:

"وقت من بي نهايت است"

پرسيدم چه چيز بشر تو را سخت متعجب مي سازد؟ پاسخ داد: كودكيشان

اينكه آنها از كودكيشان خسته مي شوند و عجله دارند كه بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند باز كودك شوند، اينكه آنها سلامتي خود را از دست مي دهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا سلامتي از دست رفته شان را باز جويند!

اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال خويش را فراموش مي كنند

بنابراين: نه در حال زندگي ميكنند نه در آينده!

اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند، كه گويي هرگز نمي ميرند، و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيستند!

دستهاي خدا دستانم را گرفت مدتي سكوت كرديم و من دوباره پرسيدم به عنوان ولي مي خواهي كدام درسهاي زندگي را آدميان بياموزند

گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشند!

همه كاري كه آنها مي توانند بكنند اين است كه اجازه دهند "خودشان دوست داشته باشند"

بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند.

بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخمهاي عميقي در قلب آنها كه دوستشان داريم ايجاد كنيم

اما سالها طول مي كشد تا آن زخمها را التيام بخشيم!

بياموزند كه كافي نيست كه ديگران را فقط ببخشند، بلكه خود را نيز بايد ببخشند

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو سپاسگذارم آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد به بندگانت بگوئيد؟

خداوند لبخند زد و فرمود:

فقط اينكه بدانيد من اينجا هستم هميشه



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 20:7 | نویسنده : امیر

بسمه تعالی

یادگیری به کمک فراموشی!

سرما هر روز بیشتر می‌شد. باران‌های سیل‌آسا و آسمان همیشه ابری باعث شده بود تا ساحل دریاچه چهره به ظاهر دلگیری به خود بگیرد. اما آن روز صبح بعد از صرف صبحانه خورشید انگار تصمیم گرفته بود به هر قیمتی که هست لااقل تا قبل از ظهر زمین را گرم کند. ابرها به احترام خورشید کنار رفته بودند و آفتابی دلپذیر ساحل دریاچه را دربر گرفته بود. هیچ کس نمی‌توانست در مقابل وسوسه کنار ساحل، دور اجاق نشستن مقاومت کند. نیم ساعت بعد از صبحانه همگی دور اجاقی گرم و پر آتش نشسته و منتظر درس جدید خدامراد بودیم.
خدامراد طبق معمول لیوانی بزرگ از دمنوش گیاهان صحرایی را برای خود پر کرد و کنار اجاق نشست و بی‌آن‌که مقدمه‌چینی کند به سراغ درس امروز رفت. او گفت: "امروز می‌خواهيم در مورد یکی از خصوصیات جالب فکر و ذهن انسان صحبت کنیم و بر اساس این ویژگی اشتباه بزرگی را که انسان‌های متکی به آگاهی فکری هنگام یادگیری مرتکب می‌شوند، توضیح دهیم و در نهایت نتیجه بگیریم که یک فرد آگاه فطری چگونه بدون ارتکاب این خطا می‌تواند از مانعی که هشیاری متکی بر فکر برای خود می‌تراشد عبور کند و به قدرت یادگیری عمیق و ماندگار دست یابد."
خدامراد ادامه داد: "ذهن انسان خاصیت عجیبی دارد به اسم ضدفکر ساختن. یعنی به محض این‌که فکری در ذهن ساخته می‌شود هم‌زمان با آن یک ضدفکر هم متولد می‌شود. علتش هم این است که ذهن شبیه چاقویی است که همواره سعی می‌کند عمل جداسازی و مرزبندی را انجام دهد. این چاقوی تیز هنرش این است که با برش و ایجاد زخم در بافت یکپارچه موضوعات هستی آنها را به دو قسمت مجزا تقسیم کند. این دو قسمت از دید ذهن ذاتا باید دشمن و متضاد یکدیگر باشند تا وظیفه برش و جداسازی درست انجام شده باشد."
سپس خدامراد بیلچه کوچکی را از کنار اجاق برداشت و با آن در ماسه کنار پای خود گودالی کند و گفت: "این بیلچه ذهن است. از داخل این فضای یک‌دست ساحل دریاچه، مقداری خاک برمی‌دارد و به اطراف می‌ریزد. گودالی می‌سازد. این گودال همان فکر جدیدی است که ذهن ساخته است. هر چیزی بیرون این گودال ضدفکر است. به محض این‌که چاله شناسایی شد ضدفکر هم تعریف می‌شود. ضدفکر اگر نباشد فکر نیست. همان‌گونه که اگر خاک‌های اطراف این گودال نباشند دیگر چاله‌ای شکل نمی‌گیرد. پس هر فکری در ذهن برای ادامه حیات به ضدفکر خودش نیاز دارد. و هر کسی فکر می‌کند با تقویت یک ضدفکر می‌تواند فکری را از بین ببرد اشتباه می‌کند چون در حقیقت به فکر جان می‌دهد و این اجازه را به فکر می‌دهد که خود را بهتر شناسایی کرده و روی ماندگار و پابرجا بودن بیشتر مقاومت کند.
اگر خوب فکر کنید می‌بینید که این تولد هم‌زمان فکر و ضدفکر در هر فرآیند ذهنی و نابودی یک فکر به محض تضعیف و محو ضدفکر متناظرش در همه بخش‌های زندگی یک انسان ذهن‌زده و صاحب هویت فکری کاملا آشکار است. آیا می‌توانید یک مثال بزنيد؟"
مرد میان‌سالی دستش را بالا برد و گفت: "من در شرکت بزرگی کارمند بودم. روزی ريیس جدید شرکت اعلام کرد که هیچ کس حق ندارد دستمال قرمز در جیب کتش بگذارد و اگر کسی این کار را انجام دهد جزو شرکت نیست و بلافاصله مجازات می‌شود. همه ما تعجب کردیم. قبل از آن اصلا به رنگ قرمز دستمال حساس نبودیم اما به محض اعلام این دستور خیلی‌ها به آن حساس شدند. بعضی که از روش ريیس جدید شرکت خوششان نمی‌آمد به شکل‌های مختلف از رنگ قرمز در لباس خود استفاده می‌کردند و این همان چیزی بود که ريیس جدید می‌خواست. او از سوی کارمندان مقاومت می‌خواست تا این مقاومت را بشکند و از این راه انرژی بگیرد و خودش را ثابت کند. چند نفر از کارمندان شغل خود را فقط به خاطر رنگ قرمز بی‌معنا از دست دادند و ريیس جدید هر روز از جلوی بچه‌ها عبور می‌کرد و با دقت به لباس‌های آنها چشم می‌دوخت تا رنگ قرمز را پیدا کند و از این طریق ضدفکر خودش را کشف کند.
روزی همه ما کارمندان دور هم جمع شدیم و تصمیم گرفتیم برای این مشکل راه حلی پیدا کنیم. یکی می‌گفت همه باید لباس قرمز بپوشیم تا ريیس جدید بفهمد که فکرش بی‌معناست. دیگری می‌گفت باید لباس دورو بپوشیم که یک سمت آن قرمز باشد. یکی می‌گفت به ريیس بالاتر شکایت ببریم و بگويیم ريیس جدید مشکل ذهنی دارد و با یک ایده بی‌معنا همه را از کار انداخته است. اما در این میان یکی حرف جالبی زد. او گفت که فکر لباس قرمز یک موضوع حاشیه‌ای است و ريیس جدید می‌خواهد ما را سر کار بگذارد و در واقع ما با جدی گرفتن این فکر و مقابل آن ایستادن داریم ناخواسته بازیچه ريیس جدید قرار می‌گیریم. بیايید این بازی را به کلي فراموش کنیم و به جای درگیر کردن خودمان در قرمز پوشیدن یا نپوشیدن روی کارآیی و شایستگی ريیس و توانایی‌اش در اداره شرکت تمرکز کنیم و به قول بهتر توان مدیریتی او را زیر ذره‌بین ببریم. همه این ایده جدید را پذیرفتیم. دیگر کسی روی رنگ قرمز حساس نبود. ريیس جدید بعد از آن چندین بار سرزده وارد اتاق کارمندان شده بود تا ببیند قرمز پوشیده‌اند یا خیر. اما با نگاه بی‌تفاوت افراد روبه‌رو می‌شد و به جای آن کارمندان در مورد مسايل مدیریتی شرکت او را مورد سوال قرار می‌دادند. ريیس بعد از چند هفته از آن‌جا رفت. او می‌گفت بستر شرکت فضای مناسبی برای پیاده‌سازی ایده‌های روشنفکرانه او نیست. اما ما می‌دانستیم که او فقط یک ماشین تولید افکار بی‌فایده است و لااقل در حوزه کاری شرکت، شایستگی مدیریت را ندارد."
خدامراد در حالی که با دقت به سخنان مرد میان‌سال گوش می‌داد صحبت او را ادامه داد و گفت: "با این مثالی که دوستمان زد می‌توان خیلی خوب شیوه برخورد درست در مقابل ضدفکرها را دریافت. برای این‌که فکر یا ایده ناپسندی پس‌زده شود لازم نیست در جبهه مقابل آن مقاومتی صورت گیرد. مقاومت با یک ایده ناپسند یعنی قوی‌تر ساختن آن. چرا که هر ایده‌ای به محض تولد یک ضدایده با خصیصه‌های کلیشه‌ای و قالبی و از قبل مشخص را هم تولید می‌کند. اگر کسی برای مقابله بخواهد در چارچوب این خصیصه‌های قالبی مقابل فکر و ایده بایستد در واقع درستی آن را تايید كرده است و باعث تقویت آن ایده شده است.
حال بیايید این تعریف را در حوزه یادگیری مبتنی بر آگاهی فطری تعمیم دهیم و ببینیم از دید آگاهی فکری ضد اتفاق یادگیری چیست؟"
خدامراد ساکت شد. منتظر بود تا ما جواب دهیم. پسر جوانی که قبلا گفته بود دانشجو است دستش را بلند کرد و گفت: "اگر یادگیری را به یاد سپردن تعریف کنیم. ضدیادگیری می‌شود از یاد بردن و فراموش کردن. در واقع دشمن یاد گرفتن، فراموش کردن است. همه این را می‌دانند!"
خدامراد با لبخند گفت: "حق با این دوست جوان ماست. همه کسانی که با نگرش آگاهی فکری سراغ یاد گرفتن موضوعی می‌آیند، از قبل می‌دانند که دشمن یادگیری، فراموشی است. اما این دوست دانشجو به نکته ظریف دیگری هم در ابتدای سخن خود اشاره کرد. او گفت اگر بپذیریم که یادگیری یعنی حفظ کردن و به خاطر سپردن یک مهارت، پس ضدیادگیری می‌شود از خاطر بردن و فراموش کردن آن‌چه که یاد گرفته شده است. حال سوال این است که اگر کسی بخواهد با نگاه آگاهی فطری یعنی آگاهی ورای تفکر و اندیشیدن به دنیا و اتفاقات زندگی خود از جمله اتفاق یادگیری نگاه کند، آیا باز هم فراموشی، دشمن یادگیری است!"
مرد مسنی بااعتراض گفت: "یعنی می‌خواهید این واقعیت بدیهی را انکار کنید. همه می‌دانند که آدم فراموشکار نمی‌تواند چیزی را یاد بگیرد و هر چیزی که نتوان آن را به خاطر سپرد یاد گرفتنش محال است. امتحان‌ها و آزمون‌هایی هم که گرفته می‌شود محفوظات و به یاد سپرده‌شده‌های فرد را امتحان می‌کند و به شرطی به یک فرد گواهینامه تسلط به یک حرفه یا مهارت یا هنر یا علم داده می‌شود که بتواند آن حرفه را به طور کامل و دقیق در حد معیار آزمون به خاطر بسپارد. پیش شرط بلد بودن فراموشکار نبودن است. همه این را می‌دانند!"
خدامراد خونسرد و آرام گفت: "مشکل همین چیزی است که همه گمان می‌کنند می‌دانند. همه می‌دانند چون همه از عینک آگاهی فکری، به اتفاق یادگیری نگاه می‌کنند. بدیهی است که ذهن جداساز و مرزبند، با چاقوی فکر همه چیز را به دو بخش این طرفی و آن طرفی تقسیم می‌کند و اگر یادگیری این سمت باشد باید فراموشی سمت دیگرش باشد. اما به خاطر داشته باشید که ما داریم در مورد شیوه متفاوتی از آگاهی صحبت می‌کنیم و آن آگاهی ورای فکر است که اسمش را آگاهی فطری گذاشته‌ایم و چندین ماه است که آن را به طور دقیق مورد بررسی قرار داده‌ایم.
ما مدتی است تلاش می‌کنیم شیوه نگاه یک آگاه فطری به اتفاق یادگیری را بررسی کنیم. فرد آگاه فطری خود را دربست در اختیار چاقوی فکر و ذهن قرار نمی‌دهد. او خودش بخشی از اتفاق یادگیری می‌شود. بنابراین اگر در این فرآیند یادگیری چیزی به نام فراموشی هم باشد، پس این فراموشی باید بخشی از وجود یادگیرنده شود. دشمنی فراموشی با یاد گرفتن را برای یک آگاه فطری از یاد ببرید. ما داریم از پنجره متفاوت و جدیدی به دنیا نگاه می‌کنیم. دنیایی که همین الان و همین جا مقابل ما زنده در حال نبض زدن است و هیچ زمانی جز الان در آن وجود ندارد."
خانمی که معلم زبان بود و در جلسات قبل اصرار داشت مثال‌های درس یادگیری با آگاهی فطری خدامراد در راستای آموزش زبان باشد دستش را بالا برد و گفت: "شما می‌خواهید بگويید در یادگیری به روش آگاهی فطری، فراموشی نه تنها یک دشمن نیست، بلکه برعکس یک کمک یار و همراه ما برای یاد گرفتن بهتر یک موضوع است. برای مثال من الان باید یک متن انگلیسی را بخوانم. تعدادی از لغات آن را نمی‌فهمم. به دیکشنری و فرهنگ لغت مراجعه می‌کنم و آن را می‌فهمم. حال از این به بعد باید چه کار کنم. آن را فراموش کنم؟ این طوری که همیشه سر نقطه اول هستم؟"
همه با این جمله خانم معلم به خنده افتادند.
خدامراد صبورانه و به آرامی گفت: "شما در حالت عادی چه می‌کنید. این لغت را روی کتاب یا در دفتر جداگانه‌ای با معنای آن می‌نویسید و ثبت می‌کنید. آن را چندین بار زیر لب تکرار می‌کنید تا ملکه ذهنتان شود. بعد ادامه می‌دهید. اما چه تضمینی هست که آن را از یاد نبرید. تمام کاری که کردید این بود که لغت را از داخل دیکشنری و فرهنگ لغت به داخل دفتر خودتان منتقل کردید. حال آیا مشکل شما حل شده است؟"
خانم معلم با تعجب گفت: "منظورتان را نمی‌فهمم. یعنی می‌گويید وقتی معنای لغت را یافتم آن را ثبت نکنم بلکه چند لحظه‌ای رویش تامل کند و جایگاه و کاربرد آن را در جمله‌ای که می‌خوانم برانداز کنم و از رویش عبور کنم و بروم؟ اگر فراموش کنم چی؟"
خدامراد گفت: "خوب اگر فراموش کردی، و در پاراگراف بعدی دوباره با همان لغت روبه‌رو شدی، کافی است یک‌بار دیگر سراغ فرهنگ لغت بروی و معنای آن را جست‌وجو کنی. اما این دفعه باید با فراموشی مشورت کنی. یعنی به جای آن‌که آن را دشمن خودت بدانی و از آن فاصله بگیری، برعکس شانه به شانه کنارش بنشینی و از فراموشی سوال کنی که چرا این واژه خاص را نتوانستی به خاطر بیاوری. آن وقت فراموشی به تو می‌گوید روش یادسپاری‌ات غلط است و باید بین این واژه و بخشی از وجود خودت پیوندی برقرار کنی تا هر وقت دوباره با این واژه روبه‌رو شدی از طریق آن پل و پیوندی که با بخشی ماندگار از وجودت برقرار کرده‌ای به معناي واژه دست یابی. در این‌جا فراموشی نقش راهنما و مشاور را برای شما به عهده دارد. یک یادگیر متکی به آگاهی فکری از این‌که چیزی را فراموش کند ناراحت نمی‌شود بلکه فورا آن را به عنوان یک زنگ خطر پذیرفته و سعی می‌کند روش یادگیری‌اش را در آن مورد خاص اصلاح نماید."
در طی صحبت‌های ما چند قطره باران در اطراف ما روی زمین افتاد. کاملا مشخص بود که تا ساعتی دیگر بارانی سیل‌آسا کل ساحل را خواهد شست.
خدامراد به محل خیسی یکی از قطرات باران اشاره کرد و گفت: "این قطره باران نیامده بود که کل ساحل را خیس کند. او فقط همین نقطه را خیس می‌کند. قطره همکارش دیر یا زود از راه می‌رسد و این نقطه یا نقطه کناری را خیس می‌کند. کم‌کم وقتی تعداد قطرات زیاد می‌شود کل ساحل خیس می‌شود و هیچ قطره‌ای نمی‌تواند ادعا کند که وظیفه‌اش را درست انجام نداده است. خیس شدن همان یادگیری است و خشک بودن دشمن قدیمی او یعنی فراموشی است. اما این‌جا دیگر چیزی به نام دوست یا دشمن وجود ندارد. یک ساحل یکپارچه است که قرار است کاملا خیس شود."
خدامراد لختی سکوت کرد و سپس ادامه داد: "در یادگیری زبان‌های خارجی هم اتفاقی شبیه این رخ می‌دهد. شما متنی را به زبان بیگانه می‌خوانید. همه آن را نمی‌فهمید، شاید از صددرصد متن فقط شصت‌درصد آن را بفهمید. اما این مهم نیست. این تازه اولین قطره است. در دور بعد و یا در متنی دیگر شما واژه‌های جدیدتری یاد می‌گیرید. واژه‌هایی که بخشی از آنها در متن قبلی بودند و بخشی هم تازه و نو هستند. شما فقط با این متن‌ها و گفت‌وگوها و مکالمات و فیلم‌ها و منابع خود را روبه‌رو می‌کنید و به جلو می‌روید. لازم نیست از فراموش کردن بترسید. فراموشی همراه شماست. راهنمای شماست. به شما می‌گوید چه جاهایی برایتان فهمیدنش مشکل است و اشتباه و خطای شیوه یادگیریتان را به شما گوشزد می‌کند و این همه کاری نیست که فراموشی برای شما انجام می‌دهد. فراموشی هنرهای دیگری هم دارد آیا می‌توانید چند تا از آنها را بگويید؟"
یکی از حاضران که پیرمردی با محاسن سفید بود با لبخند گفت: "فراموشی، غم و غصه‌های بی‌مورد را از یاد می‌برد. نمی‌گذارد عوامل مزاحم بیرونی اتفاق ناخوشایندی که در گذشته رخ داده و یا احتمال وقوعشان در آینده هست، روی اتفاق یادگیری که همین الان در جریان است تاثیر بگذارد. فراموشی سکوتی گرانبها را در فرآیند یادگیری ایجاد می‌کند."
دختری جوان که با نگرانی به ابر سیاه بالای سر نگاه می‌کرد گفت: "فراموشی باعث می‌شود قیدهایی که روی یادگیری ما چنبره زده‌اند و نمی‌گذارند یادگیری نفس بکشد و روش درست خودش را بیابد کنار بروند. مثلا از کودکی به من گفته‌اند که برای یاد گرفتن یک موضوع فقط و فقط یک شیوه وجود دارد و غیر آن نیست. اما فراموشی به کمکم می‌آید و همراهی‌ام می‌کند تا این قید و چارچوب قالبی به جا مانده از گذشته سایه‌اش روی اتفاق یادگیری الانم کم شود. آزاد و راحت می‌خوانم و به جلو می‌روم."
بارش باران شدت گرفت. همه در حالی که چیزی بالای سرشان گرفته بودند به سمت غار می‌دویدند. خدامراد بی‌آن‌که به من نگاه کند گفت: "ببین قطرات با همکاری هم چه راحت و سریع و چقدر زیبا همه ساحل را خیس کردند. این همان زندگی است که فکر هرگز نمی‌فهمد."

مقاومت با یک ایده ناپسند یعنی قوی‌تر ساختن آن. چرا که هر ایده‌ای به محض تولد یک ضدایده با خصیصه‌های کلیشه‌ای و قالبی و از قبل مشخص را هم تولید می‌کند. اگر کسی برای مقابله بخواهد در چارچوب این خصیصه‌های قالبی مقابل فکر و ایده بایستد در واقع درستی آن را تايید كرده است و باعث تقویت آن ایده شده است.

منبع: مجله موفقیت شماره223



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 20:6 | نویسنده : امیر

بسمه تعالی

آیا مغز انسان جنسیت دارد؟


چرا زن‌ها پرچانه‌اند؟ چرا مردها در ریاضیات بهترند؟ بدون شک این قبیل سوال‌ها به گوش شما نیز آشناست. گفته می‌شود این تفاوت‌ها به مغز مربوط می‌شود. آیا این گفته‌ها درست هستند یا صرفا از باورهای غلطی ناشی می‌شوند که بی‌دلیل رواج یافته‌اند. مطلب پیش رو خلاصه‌ای از عقاید کاترین ویدال، نوروبیولوژیستِ انستیتو پاستور است که صحت و سقم تفاوت مغز زن‌ها و مردها را بررسی می‌کند.
مردها «تک‌مسوولیت» هستند!
گفته می‌شود که زن‌ها می‌توانند همزمان دو نیمکره مغزشان را فعال کنند و به این ترتیب قادرند در آن واحد چندین کار را با هم انجام دهند. در حالی‌که مغز مردها «طبقه‌بندی» شده است و فقط می‌تواند روی انجام یک کار تمرکز داشته باشد.
نظر کاترین ویدال: غلط است. این باور از مطالعه مختصری ناشی می‌شود که در سال 1982 تنها روی 20 مغز انجام گرفته است. دانشمندان در مغز زنان جسم پینه‌دار ضخیمی را ملاحظه کرده بودند که اجازه ارتباط دو نیمکره را فراهم می‌ساخت. اما همان موقع نیز فنون تصویربرداری پیشرفته از مغز، این ادعا را رد کرد. تا این‌که در سال 1997 مطالعه‌ای روی دوهزار نفر انجام گرفت و ام‌آرآی مغزشان هیچ تفاوت بارزی بین مغز زن و مرد نشان نداد.
زن‌ها حس جهت‌یابی ندارند!
مردم بر این باورند که مردها فضاهای دو یا سه بعدی را بهتر درک می‌کنند و تابلوهای نصب شده در جاده‌ها را بیشتر می‌فهمند. در واقع آنها موقعیتی را که در آن قرار دارند بهتر تشخیص داده و جهت‌یاب‌های قابلی محسوب می‌شوند. این باور بعد از تحقیقات محققان دانشگاه مونت پلیه رواج پيدا كرد.
نظر کاترین ویدال: چنین باوری نمی‌تواند صحیح باشد. زمانی که این پژوهش انجام گرفت تفاوت پردازش اطلاعات در مغز از دوره نوجوانی به بعد ارزیابی شد اما واقعیت این است که اگر افراد مورد مطالعه به مدت يك هفته تعلیم داده می‌شدند امتیاز مردان و زنان برابر می‌شد. بنابراین تفاوت در توانایی مکان‌یابی به آموزش‌های متفاوت بستگی دارد. به عنوان مثال پسرها بیشتر فوتبال بازی می‌کنند و هیچ بازی مثل فوتبال برای موقعیت‌یابی مفید نیست.
زن‌ها پرچانه ترند!
گفته می‌شود که دختربچه‌ها زودتر زبان باز می‌کنند، در یادگیری گرامر و خواندن قوی‌ترند. زن‌ها دایره لغات گسترده‌تر و دقیق‌تری دارند و... تمام این توانمندی‌ها به دلیل وجود هورمون‌هایی در مغز آنهاست. هورمون‌های استروژن توانمندی شفاهی زنان را بالا می‌برد و دو نیمکره مغز آنها را فعال می‌کند.
نظر کاترین ویدال: بررسی‌هایی که در سال 2004 با ام‌آرآی صورت گرفت هیچ‌گاه چنین تئوری را تایید نمی‌کند. علاوه بر این هیچ تحقیق علمی تاثیر مستقیم هورمون‌ها بر توانمندی‌های ذهنی را به اثبات نرسانده است. برخلاف حیوانات، مغز انسان صرفا تحت‌تاثیر هورمون‌ها نیست و این رشد قشر مغز است که انسان را قادر می‌سازد تا انتخاب‌های عاقلانه‌ای داشته باشد و بر غریزه‌هایش مسلط شود.
مردها هوش ریاضی بالایی دارند!
بر اساس تحقیقات لاری سامز، ريیس دانشگاه هاروارد، اگرچه دخترها در محاسبات ذهنی قوی‌ترند اما در مقایسه با پسرها قابلیت کمتری در جبر دارند. خلاصه این‌که مردان برای حل معادلات انتزاعی خلق شده‌اند و زنان برای اداره دخل و خرج خانه!
نظر کاترین ویدال: مسلما این دیدگاه مضحک است و ارتباطی با واقعیت ندارد. دختران و پسران پتانسیل یکسانی در کسب علم دارند و گواه آن نمرات و نتایجی است كه دختران دیپلمه در مدارس ژاپن، فنلاند و فرانسه کسب کردند که در مقایسه با پسران همین مقطع نمرات بهتر و بالاتری بود.
زن‌ها منظم‌ترند!
مردم بر این باورند که زن‌ها به دنیای پیرامون خود اشراف کامل دارند به این معنی که اطراف خود را با دیدگاهی از بالا رصد می‌کنند و حافظه تصویری آنها فوق‌العاده است. اما مردها برای مشاهده و ثبت اشیاي پیرامون خود مجبورند سر خود را بچرخانند. در نتیجه در كمد لباس زن‌ها، لباس‌ها جداگانه و مرتب قرار گرفته‌اند در صورتی‌که مردهای کلی‌بین، لباس‌هایشان را قاتی‌پاتی و درهم تلنبار می‌کنند: لباس‌های ورزشی با پیراهن‌ها و کفش‌ها در یک گوشه و لباس‌های کار در گوشه‌ای دیگر.
نظر کاترین ویدال: این داستان‌های ساختگی ربطی به تفاوت مادرزادی سلول‌های مغزی ندارد. اگر نظم و ترتیب مفهوم یکسانی برای زن و مرد ندارد تنها به دلیل اصول تربیتی و آموزشی است.
زن‌ها مغز کوچک‌تری دارند!
بر اساس اندازه‌گیری که پل بروکا (نوروبیولوژیست) در قرن 19 میلادی انجام داده است، عموم مردم بر این باورند که به طور متوسط یک تفاوت 150 گرمی بین مغز دو جنس آن هم به نفع مردان وجود دارد.
نظر کاترین ویدال: چنان‌چه رابطه بین اندازه مغز و قابلیت‌های آن را در نظر بگیریم، تفاوت حجم و وزن مغز زن و مرد از بین می‌رود. بحث تاثیر حجم مغز بر هوش انسان بی‌معنی است. مهم کیفیت اتصال بین سلول‌های عصبی است نه کمیت آن. زن و مرد به طور متوسط از بهره هوشی یکسانی برخوردارند. علاوه بر این بر اساس یک پژوهش که در سال 1997 انجام گرفت تعداد سلول‌های مغزی هیچ ارتباطی با اندازه مغز ندارد.
مردها چالاک‌ترند!
مردم تصور می‌کنند چون مردها به شکار ماموت‌ها می‌رفتند پس «ذاتا» شکارچی و فرزترند. این تز برگرفته از عقاید دی.کامور، استاد روان‌شناسی دانشگاه سیمون فراسر simon fraser است که پژوهش‌های زیست- جامعه‌شناختی‌اش نشان می‌دهد انسان همواره تحت‌تاثیر ژن‌های اکتسابی از آغاز تکامل بشری بوده است.
نظر کاترین ویدال: اخیرا پژوهش‌هایی روی انعطاف‌پذیری مغز انجام گرفته است که نشان می‌دهد عملکرد ذهن را آموزش و تجربه‌های انسانی رقم می‌زند که خود در جریان زندگی کسب می‌شود. به عنوان مثال محققان در مناطق خاص مغز پیانیست‌ها ضخامتی مشاهده کرده‌اند که محرک انگشت‌ها، قوه بینایی و شنوایی بوده است. این ضخامت مربوط به زمانی است که از دوران کودکی صرف یادگیری پیانو شده است.
منبع:medisite

دختران و پسران پتانسیل یکسانی در کسب علم دارند و گواه آن نمرات و نتایجی است كه دختران دیپلمه در مدارس ژاپن، فنلاند و فرانسه کسب کردند که در مقایسه با پسران همین مقطع نمرات بهتر و بالاتری بود

منبع: مجله موفقیت شماره224



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 20:6 | نویسنده : امیر

بسمه تعالی
چهار قدم برای متمایز شدن از رقیبان


1- خود را جای مشتری بگذارید
فهرستی از رایج‌ترین نیازها، خواسته‌ها، اهداف و فعالیت‌های مشتریان تهیه کنید. اگر آنها آرزوی اضافه شدن امکانی به محصول شما را داشتند، آن‌ آرزو چه مي‌توانست باشد؟ تحویل سریع‌تر کالا؟ مشاوره رایگان؟ راهنمای کامل‌تر استفاده از محصول؟ حمل‌ و نقل رایگان هنگام خرابی محصول؟ اگر دید واضحی از خواسته‌های مشتریان ندارید، با استفاده از نظرسنجی اطلاعات واقع‌بینانه‌اي به دست آورید.
اخیرا مصاحبه‌ای از آقای دکتر روستا خواندم. ایشان معیار جالبی ارائه کردند و گفتند هرگاه در صحبت‌های مشتریان به واژه‌هایی مانند ای‌کاش، حیف و... برمی‌خورید به سخنان آنها توجه کنید، زیرا احتمالا فرصتی وجود دارد که به‌خوبی مورد توجه قرار نگرفته است.
اخیرا با یک قالیشويی تماس گرفتم تا از خدمات شست‌وشوی فرش آنها استفاده کنم. خانمی کاملا عصبانی و بی‌حوصله گوشی تلفن را برداشت. وقتی آدرس را اعلام کردم او گفت فردا منتظر باشید تا برای بردن فرش به خانه شما مراجعه کنند. به خودم جرات دادم و گفتم: ببخشید من باید سر کار بروم و می‌خواهم بدانم همکارانتان چه ساعتی مراجعه می‌کنند تا در خانه باشم. خانم مسوول با لحنی عصبانی جواب داد: در خانه بمانید تا بیایند! من که نمی‌توانم به شما ساعت اعلام کنم، هر وقت نوبت‌تان شد خودشان می‌آیند!
احتمالا بقیه داستان را حدس می‌زنید، زیرا شاید برای شما هم چنین موردی پیش آمده باشد. ساعت 9 شب شد و کسی مراجعه نکرد. نفسم را حبس کردم. به خود جرات دادم و بار دیگر تماس گرفتم. با ترس و لرز به خانم مسوول گفتم: ببخشید ساعت 9 شب است، حدود 12 ساعت است که منتظرم، ولی برای بردن فرش هنوز مراجعه نکرده‌اند. آن خانم با لحنی خشن‌تر از قبل گفت: آقای محترم! آیا فکر می‌کنید ما بیکار هستیم و کار ما فقط شستن فرش شماست؟ اگر نیامده‌اند حتما فرصت نشده است. من پرسیدم: پس تکلیف چیست؟ او گفت: فردا از صبح در خانه باشید تا مراجعه کنند. من از خیر شسته شدن فرش گذشتم و گفتم لطفا درخواست مرا حذف کنید.
من حاضر بودم قیمت بالاتری پرداخت کنم، ولی وقتم یک روز تلف نشود. اگر بخواهم خدمات قالیشويي راه‌اندازی کنم و کارم را از دیگران متمایز کنم، دقت ساعت مراجعه را به کمتر از نیم ساعت می‌رسانم، یعنی به مشتری دقیقا زمانی را اعلام می‌کنم تا منتظر مراجعه باشد.
نکته مهم آن است که خودمان را دقیقا جای مشتری بگذاریم. اگر مشتری خوبی نیستیم، مطمئنا فروشنده خوبی نخواهیم بود.
2- فهرست کامل و جامعی از محصولات و خدمات خود تهیه کنید.
جلسه‌اي با همکاران خود تشکیل دهید. خدماتی را بیابید که در حال حاضر برای مشتری انجام مي‌دهید، اما در تبلیغات به آنها اشاره‌اي نمي‌کنید. سپس این خدمات را در تبلیغات بعدی بسیار برجسته‌تر کنید. آیا مشتریان با دانستن این مطالب به خرید از شما ترغیب خواهند شد؟
قبلا در شرکتی کار مي‌کردم که محصولات نرم‌افزاری تولید می‌كرد. وقتی مشتری تماس مي‌گرفت و سفارش مي‌داد، اطلاعات و آدرس مشتری ثبت مي‌شد و در خریدهای بعدی کار بسیار سریع‌تر و آسان‌تر بود و نیازی به گرفتن اطلاعات از مشتری نبود، اما در هیچ‌کدام از تبلیغات این موضوع گفته نمي‌شد.
3- فهرستی از محصولات، لوازم جانبی و هدایایی را تهیه کنید که در حال حاضر ارائه نمي‌دهید، اما افزودن آنها باعث رضایت بیشتر مشتریان خواهد شد.
دلیل اصلی خرید بسیاری از مشتریان تنها قیمت مناسب یا کیفیت مرغوب محصول نیست. آنها شاید به راحتی فرایند خرید، آموزش مناسب، ضمانتی معقول و رفتاری دوستانه اهمیت بیشتری بدهند. موارد مورد علاقه مشتریان را بیابید و آنها را برجسته سازید. هیچ‌گاه در فروش، تاکید را صرفا بر کیفیت و قیمت مناسب قرار ندهید. این گفته‌ها اعتبار خود را از دست داده‌اند. یک فست‌فود شاید فقط با اضافه کردن چند نوع سس جدید و خوش‌طعم، میزان فروش را افزایش دهد.
4- به مشتریان و علاقه‌مندان توضیح دهید که چگونه نیازهای آنها را بهتر از رقیبان برطرف خواهید کرد.
اگر تفاوت خود با رقیبان را به طور موفقیت‌آمیزی برجسته کنید، به موفقیت بزرگی دست مي‌یابید. برای اين كار باید راهکارهای واضح و مشخصی داشته باشید و قادر به توضیح آنها به زبانی ساده برای مشتریان باشید.
مثلا در تبلیغات تلویزیون‌های جدید سه بعدی ال‌جی، مزایای محصول دقیقا نشان داده می‌شود. تبلیغ، فردی را نشان می‌دهد که عینک مخصوص تماشای تلویزیون سه‌بعدی را بر چشم می گذارد و به راحتی به تماشای تلویزیون می‌پردازد. در کنار آن، فرد دیگری نشان داده می‌شود که عینکی با مدل دیگر بر چشم می‌گذارد و آن عینک آن قدر سنگین است که باعث می‌شود زمین کنده شود و فرد موردنظر به طبقه پایین سقوط کند!
اگر کارتان یا محصولتان مزایایی دارد که برای مشتری مهم است، به جای پنهان کردن آن مزایا، با جسارت تمام این موارد را به مشتری اعلام کنید.
راهی دیگر برای متفاوت دیده شدن
اگر محصول شما با محصولات مشابه تفاوت چندانی ندارد و حتی اگر خدمات شما کاملا مشابه خدمات همکارانتان است، راهی ساده برای متمایز شدن، توضیح روش کارتان است، حتی اگر رقیبان نیز در کار خود از همین روش استفاده می‌كنند.
شما مي‌توانید روش تهیه مواد اولیه، آزمون‌هایی که بر محصول نهایی انجام مي‌شود، روش بسته‌بندی و مزایای آن و همچنین روش ارسال و توزیع را شرح دهید. اين كار شما را برجسته‌تر خواهد ساخت، زیرا رقیبان این توضیحات را به مشتری ارائه نمي‌دهند.
توضیح مراحل کار به خودی خود، باعث می‌شود که در ذهن مشتریان در جایگاه بالاتری نسبت به رقیبان قرار گیرید، زیرا این تصور به وجود خواهد آمد که رقیبان این مراحل را انجام نمي‌دهند و به اندازه شما در کارشان دقیق نیستند، زیرا اگر این طور بود، آن را بیان مي‌کردند!
یک شرکت معروف تولیدکننده سس گوجه‌فرنگی در آمریکا، در تبلیغات خود تاکید مي‌کرد که قبل از تهیه سس، پوست تمامی گوجه‌فرنگی‌ها به دقت جدا مي‌شوند. این شرکت بیشترین فروش را در بین رقیبان داشت و نکته جالب توجه آن است که تمامی رقیبان نیز این کار را انجام مي‌دادند، اما هیچ کدام به این موضوع اشاره‌اي نکرده بودند.
به‌ هر حال ما راهی نداریم جز این‌که خود را از رقیبان متمایز کنیم، اگر در انجام این كار تعلل کنیم شاید لازم باشد برای همیشه با کارمان خداحافظی کنیم!

اگر کارتان یا محصولتان مزایایی دارد که برای مشتری مهم است، به جای پنهان کردن آن مزایا، با جسارت تمام این موارد را به مشتری اعلام کنید.

منبع: مجله موفقیت شماره 224



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 20:5 | نویسنده : امیر

بسمه تعالی

تاثیر اخلاق بر موفقیت

مهار خشم

آیا تا به حال با بروز خشمی ناگهانی و نابجا، به موفقیت‌تان پشت پا زده‌اید؟ مسلماً هر بار بعد از این که آتش چنین خشمی فروکش می‌کند، تازه به یادمان می‌آید که چه موقعیت‌هایی را از دست داده‌ایم، و اگر آن طور عصبانی نشده بودیم، چقدر بهتر می‌توانستیم موضوع را همسو با موفقیت خود در هر زمینه‌ای‌ـ از خانوادگی و شغلی تا اجتماعی و مانند آن‌ـ مدیریت کنیم.
چرا عصبانی می‌شویم؟ آیا واقعاً نمی‌شود بدون خشمگین شدن کارها را پیش بُرد؟ در چه موقعیت‌هایی و با چه ویژگی‌هایی باید و یا نباید عصبانیت را بروز داد؟ حتي در داستان‌ها و فيلم‌ها هم آدم‌هاي موفق و پيروز معمولا اشخاصي هستند كه هيچ‌چيز باعث نمي‌شود كنترل رفتارشان را از دست بدهند و اين اشخاص معمولا عصبانيتشان را كنترل مي‌كنند و با خونسري نقشه‌شان را به پيش مي‌برند. اگر موفقیت‌تان برایتان اهمیت دارد، حتما به يكي از عوامل بازدارنده آن كه همين خشم است بايد توجه كنيد و پيش‌گيري‌هاي لازم را انجام دهيد.
نمی‌دانم در منزلتان گل و گیاه نگهداری می‌کنید یا نه؟ ولی کسانی که چندتایی گلدان در خانه دارند و یا حیاط منزلشان‌ـ کم یا زیاد‌ـ با درخت و چمن و گل و بوته آراسته شده، خوب می‌دانند که این موجودات چشم‌نواز، تا چه حد به نگهداری و توجه نیازمند هستند.
مدتی پیش، یکی از گیاهان منزلمان که داخل گلدانی پشت یکی از پنجره‌ها بود و از شادابیِ هر روزه‌اش این‌طور به نظر می‌رسید که از آب و آفتابِ کافی برخوردار است، رو به پژمردگی گذاشت. در ابتدا برای مدت چند روزی، رسیدگی‌ام را به آن بیشتر کردم: مقدار آب، میزان تابش آفتاب، کود و غذای گیاهی و خلاصه هر چه را که به فکرم رسید تنظيم کردم، اما اين كارها هیچ فایده‌ای نداشت و گياه هر روز پژمرده‌تر می‌شد. تا این‌که تصمیم گرفتم کار را به کاردان بسپارم و همراه با گلدان، به مغازه‌ گل‌فروشی محل سر بزنم، شاید که گره کار به دست جناب گل‌فروش گشوده شود!
گل‌فروش محترم با دیدن گلدان بلافاصله به مشكل پی بُرد و مرا با یک قوطی سم گیاهی و دستور مصرف و نکات ایمنی مربوط به آن، روانه منزل کرد. با رسیدن به خانه فورا دست به کار مخلوط کردن پودر سم و آب شدم تا هر چه سریع‌تر به داد گیاه بیمارم برسم. اما تصور نکنید که موضوع به همین جا ختم شد. با تأکیدهای جناب گل‌فروش حسابی به آقای ایمنی تبدیل شده بودم؛ توصیه‌های گل‌فروش یک‌به‌یک به یادم می‌آمد و با دقت هر چه تمام‌تر به آنها عمل می‌کردم؛ مثلاً ايشان گفته بود: «بي‌دستكش به اين سم دست نزن»، «جلوِي بینی و دهانت ماسک بزن که پودرش را تنفس نکنی»، «تهیه سم و سمپاشی کردن را یا در فضای باز و بیرون از خانه انجام بده، و یا اگر مجبوری داخل خانه باشی، از باز بودن پنجره یا روشن بودن هواکش مطمئن باش»، «مبادا این کار را در آشپزخانه و نزدیک ظرف‌ها و مواد غذایی انجام بدهی»، «مقدار پودر سم و آب را کاملاً دقیق اندازه‌گیری و با هم مخلوط کن»، «اضافه‌ محلول سمی را دور بریز که خیلی خطرناک است»... نمی‌دانم می‌خواست بازارگرمی کند که موضوع را تا این حد مهم جلوه داده بود و یا این‌که واقعاً به همین اندازه اهمیت داشت؟
به هر حال، من ترجیح دادم حالت دوم را باور کنم، پس دستورالعمل‌هایش را موبه‌مو اجرا کردم. بعد از پایان کار هم اضافه‌ پودر سمِ داخل قوطی را همراه با قوطیِ خودش، چند دور داخل یک کیسه نایلون پیچیدم و سفت و سخت چسبکاری کردم. این کیسه را هم داخل کیسه‌ا‌ی دیگر گذاشتم و درش را گره زدم و رویش یک برچسبِ علامت جمجمه و دو استخوانِ ضربدری چسباندم و چهار طرفش نوشتم: «خطر، خطر، سم گیاهی!» این کیسه آخری را هم داخل شیشه‌ا‌ی دردار گذاشتم و باز روی شیشه هم برچسبی با چهار بار هشدار چسباندم. برای اطمینانِ بیشتر، این شیشه آخری را هم داخل یک کیسه‌ نایلون مشکی گذاشتم که اصلا دیده نشود و توجه بچه‌هایم را جلب نکند. در آخر کار هم این بسته‌بندیِ محکم‌کاری‌شده را در انتهاي قفسه‌ نگهداري مواد شوينده و ضدعفوني‌كننده قرار دادم که در دسترس نباشد، و چون از قبل هشدار كافي به بچه‌ها داده بوديم، آنها خوب مي‌دانستند که داخل این قفسه به‌خصوص، مواد خطرناکی قرار دارد كه به هیچ‌وجه نباید به سراغ آن بروند.
ممكن است بپرسيد: چرا اضافه‌ سم را با قوطی‌اش دور نریختم؟ چون به نظرم اين سم براي سلامتي گياهان در مقابل آفت‌ها مفيد بود پس آن را دور نريختم تا در موقع لزوم بتوانم باز هم به مقدار لازم از آن استفاده کنم.
امیدوارم از این همه داستان‌سرایي حوصله‌تان سر نرفته باشد؛ اما این مقدمه‌چینی لازم بود تا بتوانم به اصل مطلب بپردازم. دیدید که چگونه وجود یک قوطی سم در خانه را جدی گرفتم و کوچک‌ترین نكات را رعايت كردم تا بتوانم بی‌هیچ ضرر و خطری، بهترین استفاده را از این ماده بکنم. شک ندارم که اگر هر یک از شما هم به جای من بودید‌ـ حالا با وسواسی کمتر یا بیشتر از من‌ـ همان نکات ایمنی را رعایت می‌کردید.
این داستان‌سرایی برای چه بود؟
اخيرا در كتابي مي‌خواندم كه: «مرض عصبانيت، چه براي روح و چه براي جسم، حكم سم را دارد.»
مطمئن هستم که همین الان به ارتباط ماجرایی که برایتان تعریف کردم، به موضوع خشم، پی بردید. چند روز پیش که در فکر يافتن موضوعی برای مقاله‌ این دوره بودم، گویا خواست خدا بود که به یاد آن خاطره‌ کذایی افتادم و از خودم خیلی خجالت کشیدم؛ سم گیاهی را با دقت هر چه تمام‌تر، به قول قدیمی‌ها «در هفت سوراخ»، پنهان می‌کنم تا به خودم و افراد خانواده‌ام و حتی مهمانانی که به منزل ما می‌آیند آسیبی نرسد، اما آن سم مهلک، یعنی خشم را بدون در نظر گرفتن هیچ گونه نکات ایمنی و حد و حدود، به راحتی، هر روز و هر شب، بارها و بارها به خورد روح و جان و جسمم می‌دهم و چه بسا دیگرانی را هم که طبیعتا از تندخویی و پرخاشگری‌هایِ گاه و بیگاه من خشمگین می‌شوند، مسموم می‌کنم. مگر غیر از این است؟
امروزه تقریبا همه‌ مردم، حتی کسانی که دخانيات مصرف مي‌كنند این جمله را شنیده‌اند که: «مصرف دخانیات مانند مرگ تدریجی است.» همین یک سیگارِ ساده، چندین نوع ماده سمی درون خود دارد که به تدریج و با موذیگری، شخص را به سوی بيماري و بروز مرگی خودخواسته می‌برد. عصبانیت هم دقیقا به همین صورت است، وقتی عصبانیتمان را بیرون می‌ریزیم، ظاهرا دلمان پر بوده و فرافکنی انجام داده‌ایم، و خود را خالی کرده‌ایم، شاید هم بعدش تا حدی احساس سبکیِ کاذبی بکنیم‌ـ که باز هم بی‌شباهت به دقایق ابتدایی مصرف سیگار نیست‌ـ اما بعدش چه؟ زخم معده، سردردهای میگرنی، تپش قلب، لرزش دست‌ها، مشکلات و عوارض مغزی، عصبی و قلبی... باز هم بگویم؟ اینها فقط اشاره‌ای کوتاه به دامنه‌ گسترده‌ای از مضرات خشم است.
یک بار دیگر به انگیزه‌ای که باعث شد قوطی سم را دور نیندازم اشاره می‌کنم: «چون می‌خواستم آن را در خانه داشته باشم تا در موقع لزوم بتوانم باز هم به مقدار لازم از آن استفاده کنم.» بسیاری از سم‌های موجود در جهان، در روز مبادایی به کار می‌آیند به شرطی که مقدار مصرف بهینه را بدانیم. این مطلب، چیزی دور از ذهن و غیرمنطقی نیست؛ همه‌مان می‌دانیم که سم مار با آن همه مهلك بودنش استفاده‌های دارویی متعددی هم دارد، از جمله این‌که بعضی خانم‌ها و البته آقایانِ امروزی، کرم‌ها یا آمپول‌های بوتاکس را یکی از مواهب خلقت می‌دانند، که خاصیت و عملکردی مشابه سم مارـ البته چندین درجه ضعیف‌ترـ دارد و چین و چروک‌های ناشی از گذر زمان را موقتا از دید افراد حساس دور می‌کند. پس سم هم در صورتی که بجا و به‌اندازه مصرف شود می‌تواند بسیار بسیار مفید باشد. اصلا چرا راه دوري برویم؟ بسیاری از همین واکسن‌هایی که این‌چنین با انگیزه و طبق برنامه زمانیِ مشخص، به خود و فرزندانمان تزريق می‌کنیم، از سم میکروب‌ها ساخته شده است.
خوب، حالا برای این‌که ببینیم این سم مورد نظر ما، یعنی خشم یا عصبانیت، در چه مواقعی و به چه اندازه‌ای باید به کار برود تا بهترین تاثیر و حتی فایده را داشته باشد، در ابتدا باید بدانیم معنی و تعریفش چیست؟
واژه‌ عصبانیت در کتاب فرهنگ سخن به این صورت معنی شده است: «حالت عاطفیِ ناخوشایندي که به سبب ناخشنودی از امری یا مخالفت با کسی به شخص دست می‌دهد و معمولا با حس انتقام همراه است. خشم، غضب،...» اما يكي از متفكران معاصر، تعریفی بسیار ساده‌تر و در عین حال جامع‌تر از عصبانیت ارائه داده است: «عصبانيت آن است كه انسان در ته قلبش كنترل خود را از دست بدهد.»
این «حالت ناخوشایند عاطفی» چرا ایجاد می‌شود و علت این‌که انسان «کنترل خود را از دست می‌دهد» چیست؟ قبل از این‌که به علل بروز عصبانیت بپردازیم لطفا به سوالات زیر پاسخ بدهید. البته یادآوری یک نکته خالی از فایده نیست: امتحان و نمره‌ای در کار نیست، فقط دقت می‌خواهد و صداقت با خود. اگر قلم و کاغذی هم باشد که پاسخ‌ها را کتبی برای خودتان یادداشت کنید تا بتوانید در ادامه‌ این بخش از مقاله و دو قسمت بعدیِ آن که به امید خدا در شماره‌های آینده چاپ خواهد شد، با نگاهی به پاسخ‌هایتان شناختی بیشتر از خود و علت عصبانی شدنتان پیدا کنید، که دیگر نور علی نور است.
1- در شرایط معمولِ زندگیتان، در یک ماه چند بار عصبانی می‌شوید؟ به عبارت دیگر، آخرین باری که عصبانی شدید کی بود؟ کمتر از یک ساعت پیش، بین 1 تا 12 ساعت پیش، بین 12 تا 24 ساعت، بین 24 تا 48 ساعت، بین 48 تا 72 ساعت، بیش از 72 ساعت پیش؟
2- وقتی که عصبانی می‌شوید، معمولا چگونه رفتار می‌کنید؟ آشکارا دشنام می‌دهید؛ وسایل دم دست‌تان را پرتاب می‌کنید؛ چیزی مثلا تکه کاغذ یا پارچه‌اي را پاره می‌کنید؛ به دنبال کسی می‌گردید که هر طور شده با او درگیری فیزیکی پیدا کنید؛ ظاهراً چیزی نمی‌گویید، اما در دلتان به طرف مقابل دشنام می‌دهید؛ به حالت قهر از دیگران کناره می‌گیرید؛ کج‌خلق و عبوس می‌شوید یا مواردی دیگر؟
3- علت واقعی عصبانیت‌تان چه بود؟
دادن پاسخ صادقانه به همین پرسش آخر یعنی سوال شماره 3 است که معیاری برای خودشناسی به ما می‌دهد.
چهار علت کلی برای عصبانیت:
1- ضعف در قدرت یا به عبارتی ناتوانی یا کم‌توانی در انجام کاری یا بروز واکنشی.
2- ضعف در قوه تعقل و تدبیر، به منظور تحلیل شرایط ایجاد‌شده و یافتن بهترین راه‌حل.
3- انتظار و توقع از دیگران و جامعه.
4- تغییر در روند طبیعی عملکرد جسمانی.
مورد اول: ضعف در قدرت‌ـ آقای X عبوس و گرفته به خانه می‌رسد و در جواب همسرش كه مي‌پرسد: آيا اتفاق ناخوشايندي افتاده است يا نه؟ هر آنچه ناسزاست به ذهن و زبانش جاري مي‌شود و به رييسش نثار مي‌كند؛ چرا؟ چون جناب ريیس به ناحق مانع رفتن او به یک ماموریت شغلي، و البته باعث از دست دادن حق ماموریت شده است، زورش هم نمی‌رسیده که حسابی از خجالت ريیسش دربیاید یا به نحوی از او انتقام بگیرد یا به قول جوانان امروزی ضدحالی به او بزند، این است که به زمین و زمان دشنام می‌دهد، بدخلقی می‌کند، حوصله همسر و فرزندانش را ندارد و بسیاری عوارض دیگر.
مورد دوم: ضعف در قوه‌ تعقل‌ـ خانم Y منزلش را به خانواده‌ای پردردسر اجاره داده است و شش ماه است كه آنها اجاره‌بها را پرداخت نکرده‌اند، موعد پایان قراردادشان هم رسیده است، ولی گویا هنوز قصد اسباب‌کشی ندارند، وقتی می‌گوید: «اجاره را بدهید.» جواب می‌دهند: «الان دستمان خالی است، پس شما از مبلغ ودیعه کم کن.» وقتی می‌گوید: «موعد قرارداد تمام شده است.» جوابشان این است که: «شما که تا به حال آدم‌خوبه‌ ماجرا بودی، این چند وقت را هم صبر کن تا امتحان بچه‌هایمان تمام بشود و رفع زحمت کنیم.» وقتی می‌گوید: «اگر حکم تخلیه بگیرم برایتان خوب نیست و اذیت می‌شوید.» می‌گویند: «هر کاری دلت می‌خواهد بکن ما تا پایان فصل امتحان مدرسه‌ها از جایمان تکان نمی‌خوریم.» دیگر عقلش نمی‌رسد که چه کار کند، خون خونش را می‌خورد، اشتهایش کم مي‌شود، شب‌ها به سختی می‌خوابد و بارها از خواب بیدار می‌شود.
مورد سوم: توقع ـ آقای Z با ناراحتی می‌گوید: «همه چیز غیرحضوری شده. یک زمانی تولد آدم را که می‌خواستند تبریک بگویند با هدیه‌ای هر چند کوچک به سراغ آدم می‌آمدند و از دیدنِ هم دلمان باز می‌شد؛ اما الان حتی همان دوستان و همکاران قدیمی هم تولدم را فقط با یک پیامک خشک و خالی تبریک می‌گویند. انتظار دارم که آنها برای من کمی بیشتر از این مایه بگذارند. حالا تبریک تولد هیچ، عید نوروز و فطر و غدیر و این‌جور روزهای مهم هم از طريق پيامك تبريك گفته مي‌شود. دلم می‌خواهد گوشی تلفن همراه را توی سر کسی که این‌چنین پیامک‌هایی برای من می‌فرستد خرد کنم. جوابشان را هم نمی‌دهم تا تربیت بشوند؛ یک پیامک ناچیز که تشکر کردن ندارد.»
مورد چهارم: تغییر عملکرد طبیعی جسم ـ به عنوان مثال در صورت پرکار بودنِ غده‌ تیروئید، شخص آستانه تحریک‌پذیریِ پایین‌تری خواهد داشت و بسیار زودتر از دیگران از کوره درخواهد رفت، اما همین فرد اگر بیماری‌اش را درمان یا کنترل کند خواهد دید که به این آسانی‌ها عصبانی نخواهد شد. موارد دیگر از این ‌دست عبارتند از: تغییرات هورمونی ماهانه در بانوان، دردهای مزمن استخوانی یا عضلانی (که صبر و تحمل فرد را کاهش می‌دهند)، دوران بلوغ، کم‌خوابی و نظایر اینها که اگر هر یک به نوبه خود و با مشاوره با متخصصان مربوط بررسي و تعدیل شوند، فرد به آرامش بيشتري خواهد رسيد.
در اين مقاله به طور خلاصه به تعریفی سطحی و ساده از عصبانیت و علل بروز آن اشاره کردیم. ریشه‌یابی عمیق‌ترِ این صفت و راهکارهای عملی مقابله با آن را به شماره‌های بعدی موکول مي‌كنيم، تا آن زمان خوب است جدولی تهیه کنیم تا آمار دقیقی از تعداد عصبانیتمان، نوع رفتارمان هنگام عصبانیت و علت اصلی عصبانی شدنمان را در طول يك ماه به دست بیاوریم. از طریق برنامه‌ریزیِ کتبی بهتر و زودتر می‌توان به موفقیت دست یافت.

واژه‌ عصبانیت در کتاب فرهنگ سخن به این صورت معنی شده است: «حالت عاطفیِ ناخوشایندي که به سبب ناخشنودی از امری یا مخالفت با کسی به شخص دست می‌دهد و معمولا با حس انتقام همراه است. خشم، غضب،...»

منبع: مجله موفقیت شماره224



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 20:3 | نویسنده : امیر
مراقب افکارت باش که گفتارت می شود

مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود

مراقب رفتارت باش که شخصیتت می شود

مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 20:3 | نویسنده : امیر

بسمه تعالی

جملات کوتاه موفقیت

· هدف آدم های کارآمد، پیدا کردن راهی مناسب برای ساختن ایده هاست.

· انسان! خودت به یاری خودت برخیز!

· مهم نیست تا چه میزان رشد کرده ایم، مهم این است که از آرمان هایمان دور نشده باشیم.

· ارزش هر فردی به قدر خرد اوست.

· تنها آرمان های بزرگ است که به ما بینشی فرا دنیوی می دهد.

· وقایع خوش زندگی مثل درختان سبز و خرمی هستند که وقتی از دور نظاره شان می کنیم خیلی زیبا به نظر می رسند ولی به مجرد آنکه نزدیک شان می شویم، زیبایی شان از بین می رود، شما در این موقع نمی توانید بفهمید زیبایی اش به کجا رفته آنچه می بینید چند درخت خواهد بود و بس.

· گریه چرا؟ فتح را آرزو کنید.

· پیش نیاز رسیدن به دلیری و بی باکی، یافتن آرمان و خواسته های آشکار است.



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 20:2 | نویسنده : امیر

بسمه تعالی

 

بيري تێژ دنيا هه ڵ ده سوڕێنێ               عيلمي ئاسمان بير ده خولقێنێ

عيلم و عقل و بير چراي خوشبختين          جه هل و په له و قين براي به د به ختين

له گه ڵ چوار شتان بگره ره فاقت           عه قڵ و زانست وفاو صداقت

سه رت بو نامه رد قه ت دامه نوێنه          بو مه رداێه تي ئولگو به و وێنه

مه شوه ره ت بكه به پياوي عاقڵ             لێ زان و پسپور ئه مين و عادل

به چاكه كردن روناك كه ده ورت            تاوه ثه مه ر بێ جه فا وه جه ورت

هه رچي پيت چاكه و بۆ خۆت ئه وێ        بۆ خه ڵكيش ده بێ عه يني وێت بوێ

ياساي به راستي گه ر راستت ده وێ        چي خوت ناته وێ بۆ خه ڵكت نه وێ

ئه م قسه ته واو به سودو كه ڵكه              پياوي خوه ش حه ساو شه ريكي خه ڵكه

ئه گه ر به دروزن ناوت ده ر بچێ           قيمه تت ئه روا ئابڕوت ئه چێ

تاكه يه ك هاوره باش و مه رد و رن         قه زاێ له ده براێ هيچ و پوچ و گه ن

بۆ تاقه دۆستێ خۆت پيرو كۆێر بكه ي       نه ك رۆژێ صه د دوست به ماڵت فێر كه ي



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 20:1 | نویسنده : امیر

بسمه تعالي

آرزوهاي ويكتور هوگو

آرزومندم صبور باشي.

نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند چون اين كار ساده اي است، بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير مي كنند. تا به كاربرد درست صبوري است براي ديگران نمونه شوي.

اميدوارم اگر جوان هستي خيلي به تعجيل رسيده نشوي، و اگر رسيده اي، به جوان مائي اصرار نورزي، و اگر پيري، تسليم نا اميدي نشوي. چرا كه هر سني خوشي و نا خوشي خودش را دارد.

اميدوارم گربه اي را نوازش كني، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك سهره – وقتي كه آواي سحر گاهيش را سر مي دهد – گوش كني. چرا كه از اين راه – به رايگان – احساس زيبايي را در خواهي يافت.

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني و با روئيدنش همراه شوي تا دريابي در يك درخت چقدر زندگي وجود دارد.

به علاوه، آرزومندم پول داشته باشي زيرا در عمل به آن نيازمندي.

براي اينكه سالي يك بار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي: اين مال من است.

فقط براي اين كه مشخص شود كدامتان ارباب ديگري است!

و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي، و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي.

كه اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان، باز هم از عشق حرف بزنيد تا از نو آغاز كنيد.

اگر همه اين ها كه گفتم فراهم شد، ديگر چيزي ندارم كه برايت آرزو كنم.

برايت آرزومندم عاشق شوي، و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد، و اگر اين گونه نيست تنهايي ات كوتاه باشد، و پس از تنهايي ات نفرت از كسي نيابي.

آرزومنم كه اين گونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد، بداني چگونه به دور از نا اميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي، از جمله دوستان بد و ناپايدار.

برخي نادوست و برخي دوست دار كه دست كم يكي در ميان شان مورد اعتماد باشد.

چون زندگي بدين گونه است، برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي، نه كم و نه زياد، درست به اندازه، تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،  كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد، تا زياده به خودت مغرور نشوي.

و نيز آرزومندم فرد مفيدي باشي زيرا همين مفيد بودن است كه تو را سر به پا نگه مي دارد.



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 12:28 | نویسنده : امیر

بسمه تعالی

1003پند شیطان به حضرت موسی (ع)

شیطان به حضور حضرت موسی (ع) رفت و گفت آیا می خواهی به تو هزار و سه پند بیاموزم. حضرت موسی (ع) گفت: آنچه تو می دانی من بیشتر می دانم و نیازی به پند تو ندارم. در همین حال جبرئیل امین وارد شد و عرض کرد: ای موسی خداوند می فرماید هزار پند او فریب است، اما سه پند او را بشنو. حضرت موسی (ع) هم به شیطان گفت: سه پند از هزار و سه پندت را بگو.

شیطان گفت:

1-      چنانچه در خاطرت انجام دادن کار نیکی را گذرانده ای، برای انجام آن شتاب کن و گر نه تو را پشیمان می کنم.

2-      اگر با زنان بیگانه و نامحرم نشستتی، غافل از من مباش که تو را به گمراهی وادار می کنم.

3-      چون خشم و غضب بر تو مستولی شد، جای خود را عوض کن و گرنه فتنه به پا خواهد شد.



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 12:28 | نویسنده : امیر

بسمه تعالي

آدم حسود

در افسانه هاي هند آمده است كه روزي خداوند به يك آدم حسود گفت: هرچه دلت مي خواهد از من بخواه، من به تو مي دهم؛ فقط به يك شرط كه دو برابر آن را به همسايه ات بدهم؛ اگر به تو يك اسب بدهم، به او يك جفت اسب خواهم داد. حال بگو چه مي خواهي؟ آن شخص پس از كمي تأمل جواب داد: اي پروردگار قادر تقاضا مي كنم يك چشم مرا كور كنيد.

 



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 12:26 | نویسنده : امیر

بسمه تعالی

برای موفقیت

1-      برای فکر کردن وقت بگذارید.

اگر می خواهید بهتر فکر کنید باید برای آن وقت بگذارید. باید در هفته یک زمان مشخص برای فکر کردن داشته باشید. بیشتر افراد و مدیران موفق بخشی از زمانشان را به را به فکر کردن اختصاص می دهند؛ برای مثال، یکی از مدیران موفق هر دو هفته، یک نیم روز و هر ماه یک روز و هر سال  هم دو تا سه روز را به صورت کامل به فکر کردن اختصاص می دهد.

2-        انرژی تان را جای درست مصرف کنید.

از قانون "80-20" استفاده کنید. باید 80 درصد از انرژی تان را برای 20 درصد کارهای مهم تر بگذارید. فراموش نکنید  که شما نمی توانید به همه چیز و همه کار برسید. مهم این است که انتخاب کنید.

مهمترین کارها و اهداف را در زندگی تان مشخص کنید و 80 درصد از وقت و انرژی تان را به آن اختصاص دهید.

3-      افراد با هوش خودشان را در مقابل تفکرات متفاوت قرار می دهند.

سعی کنید با افرادی ارتباط داشته باشید که تفکرات و ایده های شما را به چالش می کشند و با آنها مخالفت می کنند. این موضوع سبب می شود که اشکالات کار خود را بهتر پیدا کنید و تفکر منطقی تری داشته باشید.

4-      افکار مثبت و عمل کردن به آنها.

داشتن افکار و اندیشه های مثبت، شاید شاید سخت نباشد، اما تمام آنها زمانی ارزش دارند که به آنها عمل کنید. رویا پردازی به تنهایی ارزش زیادی ندارد و کار شما وقتی ارزشمند است که به آنها عمل کنید. از سوی دیگر باید بدانید که هر ایده ای طول عمر خودش را دارد. اگر دیر به فکر اجرایش بیفتید ممکن است تاریخ مصرفش بگذرد.



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 12:25 | نویسنده : امیر

بسمه تعالي

سرنوشت من

راستي سرنوشت شما دست كيست؟ آيا شما اعتقادي به سرنوشت داريد؟ آيا شما فكر مي كنيد كه سرنوشت هر كسي روي پيشاني اش نوشته است؟ آيا دوست داريد سرنوشت خود را به دست بگيريد؟ اجازه ندهيم كه كسي تقدير ما را رقم بزند.

تصميم بگيريم كه استاد تغيير باشيم نه قرباني تقدير، در بازي زندگي اگر عوض نشويم، تعويض مي شويم!

شما خود مسئول سرنوشت خود هستيد. مهم نيست كه در چه موقعيت و مناسبتي به سر مي بريد. مهم نيست كه سالخورده ايد يا جوان، مهم نيست كه بازنشسته ايد يا شاغل. اين ها، همه نسبي هستند و هيچ نقشي در طرح و چشم انداز و دور نماي كلان نگرانه شما ندارند! مهم اين است كه "زندگي" تان را در نهايت "آرامش" و "اختيار"، در اختيار خويش در آوريد. انتظار شما از هستي و حيات، چيست و طرح و تعبيرتان از طراحي سرنوشت، كدام است؟

سرنوشت، يك سفر است؛ سفري از نوعي ديگر و فراگير و گفتن ندارد كه البته هر سفري، نقشه راه هم مي خواهد. سفر سرنوشت، بزرگراه بلندش را زير پاي تان گسترانيده است. صبر نكنيد تا كه وقتش برسد؛ همين حالا هم، مي توانيد زندگي كنيد.گاهي وقت ها، با سرسختي كردن، روي سختي را هم بايد كم كرد. شما براي همين به دنيا آمده ايد! هيچ وقت، دير نيست. همين حالا. آري همين لحظه و نقطه اي كه در آن بسر مي بريم، بهترين و سرخوشانه ترين فرصت، براي خلق دگرگوني هاست. فرصت ها را بايد ساخت؛ فرصت ها را بايد خلق كرد!

تصميم سازي و فرصت سازي، برترين ويژگي آدمي است؛ و گوهر "اختيار" كه تنها در جوهره آدمي زادگان است براي همين است كه انسان، هر وقت كه بخواهد، بتواند تغيير كند؛ و هر وقت كه بخواهد، بتواند تغيير كند؛ و هر وقت كه بخواهد بتواند تغيير دهد! ياد گرفتن، تغيير كردن است و ياد دادن تغيير دادن. هيچ وقت براي تغيير و دگرگوني دير نيست. "سرگذشت" را مي شود از سر گرفت، و سرنوشت را مي شود از سر نوشت. جان وجهان، چشم به راه فرصت سازي و تصميم آفريني و طرح هاي مناسب و كارساز شماست. "فرصت نداشتن"، بهانه هميشگي آدم هاي معمولي است، اما حقيقت اين است كه فرصت از جنس "داشتن و نداشتن" نيست؛ از جنس "خلاقيت" و "نوآفريني" است. اين خود شما هستيد كه بايد فرصت ها را خلق كنيد. جهان، گوش به زنگ مهندسي تصميم و طراحي و برنامه ريزي شماست. مهنسي و طراحي سرنوشت، خصوصيت و تخصص كمي نيست.

معجزه هايي فراوان در راه است؛ منتظر كفش هايتان هم نمانيد؛ يك بار هم كه شده، سبك بار و مصمم – حتي با پاهاي برهنه – همين حالا، به راه بيفتيد. "سبكباران"، آن قدر ها هم شيوه هاي "سايه سنگينان" را جدي نمي گيريد!

هم نيست قفل ها دست كيست؛ مهم اين است كه كليد ها دست خداست. از صميم قلب دعا مي كنيمكه شاه كليد تمام قفل ها را از خدا بگيريد. به شرطي كه هرگز و هرگز او را فراموش نكنيد.

اجازه ندهيم كه سرنوشت و حكايت ما مثل حكايت مرد يخ فروش باشد، آخر كار بگويد: همه يخ ها آب شد، هر چه داد زدم، كسي يخ ها را نخريد!

تصميم بگيريم استاد تغيير باشيم نه قرباني تقدير. در بازي زندگي اگر عوض نشويم، تعويض مي شويم!



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 12:24 | نویسنده : امیر

بسمه تعالي

دانش آموز و مسائل رياضي

شخصي سر كلاس رياضي خوابش برد.

زنگ مدرسه كه به صدا در آمد، بيدار شد و با عجله دو مسئله اي را كه روي تخته سياه نوشته شده بود يادداشت كرد و با اين "باور" كه استاد آن را به عنوان تكليف منزل داده است به منزل برد و تمام آن روز و آن شب براي حل كردن آنها فكر كرد. هيچ يك را نتوانست حل كند؛ اما در طول هفته دست از كوشش بر نداشت. سر انجام يكي از آنها را حل كرد و به كلاس آورد. استاد به كلي مبهوت شد؛ زيرا آن دو مسئله را به عنوان دو نمونه از مسائل حل نشدني رياضي داده بود.

هر فردي خود را ارزيابي مي كند و اين برآورد نشان مي دهد كه او چه خواهد شد.

شما نمي توانيد بيش از آن چيزي بشويد كه باور داريد "هستيد".

همچنين نخواهيد توانست بيش از آنچه باور داريد "مي توانيد" انجام دهيد.

 



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 12:23 | نویسنده : امیر

بسمه تعالي

داستان وزنه بردار

در يك باشگاه بدن سازي از وزنه برداري خواستند تا وزنه اي را كه 5 كيلوگرم بيش از ركورد قبليش بود بلند كند، اما او موفق به اين كار نشد؛ سپس از او خواستن وزنه اي را كه 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر است، امتحان كند. اين دفعه او به راحتي وزنه را بلند كرد. اين مسئله براي ورزشكار جوان و دوستانش امري كاملا طبيعي به نظر مي رسيد اما براي طراحان اين آزمايش، جالب و هيجان انگيز بود. چرا كه آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند.

او در مرحله اول از عهده بلند كردن وزنه اي كه 5 كيلوگرم از ركوردش كمتر بود، بر نيامد و در حركت دوم ناخود آگاه توانستوزنه اي كه 5 كيلوگرم از ركوردش بيشتر بود، بلند كند. او در حالي و با اين "باور"اين وزنه را بلند كرد كه خود را قادر به انجام آن مي دانست.

هر فرد آن چنان است كه خود از خويشتن انتظار دارد و ارزيابي او از خويشتن است كه جايگاه او را تعيين خواهد كرد. شما نمي توانيد بيش از آن چيزي بشويد كه باور داريد "هستيد" و نخواهيد توانست بيش از آنچه باور داريد "مي توانيد" انجام دهيد.



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 12:23 | نویسنده : امیر

بسمه تعالي

سوال هاي كليدي در برنامه ريزي

اشاره

هرگاه مجبور شديد مسير سازمان خود را مشخص و يا آن را باز تعريف كنيد، بايد با دقت به 6 سوال متوالي پاسخ دهيد. به احتمال اصطلاح "كيفيت ورودي بر كيفيت خروجي اثر مي گذارد" را شنيده ايد. كيفيت تفكر و تصميمات شما تنها به كيفيت اطلاعاتي بستگي دارد كه كار خود را با آن آغاز مي كنيد.

1-      اكنون در چه جايگاهي هستيد؟ شرايط فعلي شما چيست؟

اگر كسب و كار شما دچار مشكل شده بود و مشاوري را از بيرون شركت استخدام مي كرديد تا به شما كمك كند، اولين كاري كه انجام مي داد، اين بود كه سطح فروش شما در حوزه هر محصول يا خدمت، سود مربوط به هر يك از محصولات و خدمات، روندهاي هر حوزه، مقدار پولي كه در اختيار داريد و در آينده نزديك در اختيار خواهيد داشت و جايگاه شما نسبت به رقيبان را مشخص مي كرد. اين موارد اطلاعاتي هستند كه بايد براي خود جمع آوري كنيد.

2-      چگونه به جايگاه كنوني خود رسيده ايد؟

مشاور مديريتي خودتان باشيد و ببينيد چه عوامل و تصميماتي منجر به شرايط فعلي شما شده اند؟ همانطور كه جيم كالينز مي گويد: آمادگي روبه رو  شدن با "حقيقت تلخ" را داشته باشيد و ببينيد چگونه به جايگاه امروز خود رسيده ايد. به خصوص وقتي با مشكلات فروش و سود دهي روبه رو هستيد، از بي مسئوليتي و مبالغه كردن خودداري كنيد.

"جك ولش" اصرار داشت مديرانش از روش "اصل واقعيت"استفاده كنند كه را اين گونه توضيح مي داد:

"اشتياق براي رويارويي با دنيا بايد آن چنان باشد كه هست، نه آن چنان كه آرزو مي كنيد."

نمي توانيد مشكلي را حل كنيد يا شرايط سختي را پشت سر بگذاريد، مگر اين كه شجاعت رويارويي با حقايق كنوني از هر نوعي را داشته باشيد. تمام فعايت هاي كسب و كار خود را دوباره ارزيابي كنيد.

آيا همه اين كارها كه انجام مي دهيد براي جذب و حفظ مشتريان الزامي است؟ چگونه با همكاري با ساير شركت ها براي انجام كارها و تقسيم مخارج كلي مي توانيد صرفه جويي كنيد؟ آيا مي توانيد بخش حسابداري مشترك داشته باشيد؟ بدون اين كه به كيفيت خدمات ارائه شده به مشتريان آسيبي وارد شود، كدام يك از فعاليت ها را مي توان برون سپاري كرد؟

3-      در كسب و كار مي خواهيد به چه جايگاهي برسيد؟ مي خواهيد چه كاري انجام دهيد؟ خروج مطلوب و ايده آل براي كسب و كارتان را به وضوح تشريح كنيد.

پنج سال بعد را مجسم و تصور كنيد. كسب و كار شما بي نقص و عالي است. هرچه در باره جايگاه دقيق آينده خود، وضوح و شفافيت بيشتري داشته باشيد، طراحي برنامه كسب و كار فوق العاده يا برنامه كار، بسيار ساده تر خواهد بود و شما را قادر خواهد ساخت از جايي كه امروز هستيد به جايي كه در آينده مي خواهيد باشيد، برسيد. اهداف آينده و خروجي هاي مطلوب خود را به دقت مشخص كنيد.

براي مثال:

ميزان فروش محصولات شما در پنج سالل آينده چقدر خواهد بود؟

درآمد شما چقدر خواهد بود (ناخالص و خالص) و در مقايسه با درآمد رقبايتان چگونه است؟

چند نفر در كسب و كار شما مشغول به كار خواهند بود؟

انتظار داريد مشتريان شما چه كساني باشند و در كجا زندگي كنند؟

4-      چگونه مي توانيد از جايگاه امروز خود به جايگاه مطلوب در آينده برسيد؟ گام هاي لازم براي ايجاد كسب و كار لازم در آينده كدام اند؟ فهرستي از آنها تهيه كنيد. هر كاري را كه فكر مي كنيد براي دستيابي به اهدافتان در آينده لازم است يادداشت كنيد. وقتي به فعاليت ها، وظايف يا گام هاي جديد فكر مي كنيد، آنها را هم به فهرست خود اضافه كنيد. اين اطلاعات در آينده به دستور العمل يا فرمول شما براي دستيابي به اهداف كسب و كارتان تبديل مي شوند.

5-      در كسب و كارتان بايد بر چه موانعي غلبه كنيد؟ چه مشكلاتي را بايد حل كنيد؟

بزرگترين و مهمترين مشكل و مانعي كه سر راه شما براي رسيدن به آينده اي مطلوب وجود دارد چيست؟

اگر تاكنون شركتي با رشد سريع و پرسود نبوده ايد؟ دليل آن چيست؟ چه چيزي مانع پيشرفت شما است؟ عوامل اصلي محدود كننده رشد شما كدامند؟

گاهي تشخيص فقط يك مانع اصلي و غلبه بر آن، مي تواند سود دهي شركت شما را به شدت افزايش دهد؟

6-      براي دستيابي به اهداف راهبردي خود، به چه دانش، مهارتها و منابع ديگري نياز داريد؟ براي پيشبرد كار خود در سال هاي آينده به چه قابليت ها و توانايي هاي جانبي ديگري نياز داريد؟

هر كسب و كاري حول مجموعه اي از قابلت هاي محوري شكل گرفته ور شد مي كند، اما تقريبا هميشه قابليت هاي جانبي ديگري نيز وجود دارند كه لازم است آنها را در طول زمان كسب كنيد يا ارتقا دهيد. اگر هم اكنون شركت شما راهبر بازار است، در چه حوزه هاي جديد ديگري مي توان به برتري رسيد؟ و مهمتر از همه، از خود بپرسيد از امروز با انجام دادن چه كاري مي توان به قابليت هاي اصلي دست يابيد تا كسب و كار آينده خود را بسازيد.



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 12:22 | نویسنده : امیر

بسمه تعالي

موفق بودن در زندگي

1-      ابتدا بايد تصميم بگيريد كه چه مي خواهيد.

ما مي توانيم در زندگي مان هر چيز را كه آرزو كنيم، داشته باشيم به شرط اين كه خيال ما شفاف و آشكار باشد؛ زيرا مشكل اينجاست كه ما تصوري روشن و به تعداد كافي هدف نداريم و زماني را براي مشخص كردن تصميم ها و آرزوها نمي گذاريم.

2-      يك جدول زماني براي دستيابي به اهدافتان تنظيم كنيد.

شما مجبوريد براي به انجام رسانيدن اهدافتان در يك چهارچوب زماني مطمئن، دست به يك تلاش فكري بزنيد. بدون داشتن يك چهارچوب زماني، شما هدفي نداريد؛ بلكه فقط آرزو خواهيد داشت و آرزوها به تنهايي، سبب نا اميدي مي شوند پس شما مي توانيد با يك جدول زمان بندي به آرزو و اهدافتان برسيد.

3-      اجازه ندهيد كارها به تعويق بيافتد.

شما هميشه مي توانيد براي تاخير بهانه اي بياوريد؛ اما اجازه ندهيد اين اتفاق بيافتد. كليد شروع كار، در حركت امروز است. تعلل نكنيد، خودتان را به حركت بياندازيد.

4-      هر روز در حركت باشيد.

از انجام دادن روزانه بعضي از امور كه شما را به اهدافتان نزديك مي كند،غفلت نورزيد. دائم از خودتان بپرسيد: اين فعاليتي را كه دارم انجام مي دهم مرا به اهدافم نزديك تر مي كند يا مرا از آنها دور مي سازد؟ وقتي شما به جلو حركت مي كنيد، اهدافتان نيز در حركت خواهند بود. پس درنگ جايز نيست. شروع كنيد و سختي هايي را كه در اين راه به شما وارد مي شود، تحمل كنيد.



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 12:22 | نویسنده : امیر

بسمه تعالي

سگي به نام هاچيكو

در سال 1923 در ژاپن سگ معروفي به نام "هاچيكو" به دنيا آمد كه زندگي و منش او به افسانه اي از ياد نرفتني بدل گشت.

زماني كه هاچيكو 2 ماه داشت، با قطار به توكيو فرستاده شد و زماني كه به ايستگاه مقصد مي رسد، قفس حمل آن از روي بار به پايين مي افتد و آدرسي كه قرار بود هاچيكو به آنجا برود، گم مي شود و او از قفس بيرون مي آيد و تنها در ايستگاه به اين سو و آن سو مي رود. در همين زمان يكي از مسافران هاچيكو را پيدا مي كند و با خود به منزل مي برد و به نگهداري از او مي پردازد. اين فرد پروفسور دانشگاه توكيو دكتر شابر بود. پروفسور به قدري به اين سگ دلبسته مي شود كه بيشتر وقت خود را به نگهداري از آن ختصاص مي دهد.

دور گردن هاچيكو قلاده اي بود كه روي آن عدد 8 نوشته شده بود (عدد 8 در زبان ژاپني ها نماد شانس و موفقيت است)  و پروفسور نام او را هاچيكو مي گذارد.

منزل پروفسور در حومه شهر توكيو قرار داشت و هر روز براي رفتن به دانشگاه به ايستگاه قطار مي رفت و ساعت 4 بر مي گشت. هاچيكو يك روز به دنبال پروفسور به ايستگاه مي آيد و هر چه شابر از او مي خواهد كه به خانه برگردد، هاچيكو نمي رود و او مجبور مي شود كه خود هاچيكو را به منزل برساند و از قطار آن روز جاي مي ماند.

در زمان بازگشت از دانشگاه با تعجب مي بيند هاچيكو روبروي در ورودي ايستگاه به انتظارش نشسته و با هم به خانه بر مي گردند. از آن تاريخ به بعد هر روز هاچيكو و پروفسور با هم به ايستگاه قطار مي رفتند و ساعت 4 هاچيكو جلو در ايستگاه منتظر بازگشت او مي ماند، تمام فروشندگان و حتي مسافران هاچيكو را مي شناختند و با تعجب به اين رابطه دوستانه نگاه مي كردند.

در سال 1925 دكتر شابر در سر كلاس درس بر اثر بيماري از دنيا مي رود، آن روز هاچيكو كه 18 ماه داشت تا شب روبروي در ايستگاه به انتظار صاحبش مي نشيند؛ تا اينكه خانواده پروفسور به دنبالش آمده و به خانه مي برند، اما روز بعد هاچيكو نيز مانند گذشته به ايستگاه مي رود و منتظر بازگشت صاحبش مي ماند و هر بار كه خانواده پروفسور جلو رفتنش را مي گرفتند، هاچيكو فرار مي كرد و به هر طريقي بود، خود را راس ساعت 4 به ايستگاه مي رساند.

اين رفتار هاچيكو خبرنگاران و افراد زيادي زيادي را به ايستگاه مي كشاند، و در روزنامه ها اخبار زيادي در باره او نوشته مي شد و همه مي خواستند از نزديك با اين سگ با وفا آشنا شوند. هاچيكو خانواده پروفسور را ترك كرد و شب ها زير قطا فرسوده اي مي خوابيد، فروشندگان و مسافران برايش غذا مي آوردند و او 9 سال هر روز بعد از ظهر روبروي در ايستگاه منتظر بازگشت صاحب عزيزش مي ماند و در هيچ شرايطي از اين انتظار دلسرد نمي شد و تا زمان مرگش در سال 1934 در سن 11 سال و 4 ماهگي منتظر صاحب مورد علاقه اش باقي ماند. وفاداري هاچيكو در سراسر ژاپن پيچيد و در سال 1935 تنديس يادبودي روبروي در ايستگاه قطار از او ساخته شد. تا امروز تنديس برنزي هاچيكو همچنان در ايستگاه شيبوئي منتظر بازگشت پروفسور است.

در زمان جنگ جهاني دوم تنديس تخريب شد و در سال 1947 دوباره تنديس جديد از هاچيكو در محل هميشگي اش بنا شد، اگر چه اين بنا حالت ايستاده داشت و به زيبايي تنديس اوليه نبود، اما ياد بودي از وفاداري و عشق زيباي هاچيكو براي مردم ژاپن بود.

در سال 1964 تنديس ديگري از هاچيكو در روبروي زادگاهش بنا شد.

اين داستان حقيقي و باور نكردني، از وفاداري بيحد سگي است كه ثابت كرد عشق هرگز نمي ميرد و هيچ گاه فراموش نخواهد شد.  



تاريخ : پنجشنبه 1390/10/22 | 10:48 | نویسنده : امیر

بسمه تعالی

لبخند را بر لب دیگران بنشانید

منتظر لبخند دیگران نمانید، خندیدن را به آنها بیاموزید.
اسلحه خود را زمین بگذارید. با کسی که نمی‌شناسید از صمیم قلب صحبت کرده و از او تعریف و تمجید کنید. دستپاچه نشوید. فقط خودتان باشید به همان شکل زیبایی که خودتان می‌دانید و به آن غریبه فرصت لبخند زدن و ارتباط برقرار کردن بدهید. یادتان باشد، بهترین دوست امروز شما نیز زمانی يك غریبه بوده است.
"اطرافیان خود را دوست داشته باشید تا دوست داشته شوید." کورت وونگوت
لبخند بزنید.
در را برای کسی باز کنید.
کرایه کسی را که پشت سرتان ایستاده پرداخت کنید.
برای کسی که کمکتان کرده یک کارت تشکر با خط خودتان بفرستید.
لباس‌های قدیمی خود را مرتب کرده و آنها را به یک شخص نیازمند ببخشید.
از پیشخدمت رستوران، فروشنده محله و... تعریف کنید.
از تیپ و ظاهر یک غریبه تعریف کنید.
در کتابخانه، نمايشگاه‌ها و جاهای دیگر، یادداشت‌های انگیزه‌بخش به جا بگذارید.
به یک فرد سالمند در حمل وسایلش کمک کنید.
برای یک نفر به صورت گمنام گل بفرستید.
راننده محتاطی باشید. بگذارید کسانی که عجله دارند رد شوند.
چند روزي در خانه سالمندان یا بیمارستان کودکان به صورت داوطلبانه خدمت کنید.
خون اهدا کنید.
برای همسایه‌های جدید هدیه بخرید.
خودتان را به همکاران و همکلاسی‌های جدید معرفی کنید و احساس مطلوبی داشته باشید.
به دیگران انگیزه بدهید.
برای قدردانی از مدیران و کسانی که از شما حمایت کرده‌اند نامه تشکر بفرستید.
به همه احترام بگذارید.
در برابر دیگران به اندازه فرزند خردسال خواهر یا برادرتان صبر و تحمل داشته باشید.
از دیگران همان‌گونه که هستند قدردانی کنید.
ناهار یا تنقلات خود را با کسی که خوراکی ندارد قسمت کنید.
به کسی که تنهاست سر بزنید و از احوال او جویا شوید.
به ريیس، معلم یا استادتان بگویید که کارش فوق‌العاده است و شما قدردان تمام چیزهایی هستید که او به شما آموخته است.
برای تفریح و سرگرمی دیگران شرايط لازم را فراهم کنید. مثلا هنگام تعطیلات در منزل خود جشن بگیرید یا دست به یک کار هنری بزنید.
اگر روز تولد کسی نزدیک است، تبریک بگویید و برای او آرزوی شادی و خوشبختی کنید.
از دیگران نظرخواهی کنید و عقاید آنها را بپرسید.
برای کسی در محل کار شیرینی بیاورید.
به پیشخدمت رستوران که کارش را خوب انجام می‌دهد انعام بدهید.
بخشی از چیزی باشید که به آن اعتقاد دارید. اطرافیان متوجه شور و اشتیاق شما می‌شوند.
برای خدمتکار محل کارتان یادداشت تشکر بگذارید.
در چیدن چیزهایی که خریده‌اید و حساب و کتاب آنها به فروشنده کمک کنید.
صندلی خودتان را به کسی که سر پا ایستاده تعارف کنید.
اجازه بدهید کسی که در صف پشت سر شما ایستاده اما کارش زیاد طول نمی‌کشد از شما جلو بزند.
برای کودکی که در ماشین کناری نشسته دست تکان بدهید.
خبرهای خوب را پخش کنید.
حرف خوبی را که از کسی شنیده‌اید برای دیگران بازگو كنید.
نام و نشانی دیگران را خوب به خاطر بسپارید.
وقتی به چشمان کسی نگاه می‌کنید لبخند بزنید.
چیزی را که استفاده کرده‌اید دوباره به شکل قبل بازگردانید. مثلا اگر از دستگاه فتوکپی یا پرینتر استفاده می‌کنید، پس از پایان کار مخزن کاغذ آن را مجددا پر كنید.
در یک روز بارانی چتر خود را با کسی قسمت کنید.
به داستان‌های دیگران گوش کنید بدون این‌که سعی در اصلاح حرف آنها داشته باشید.
توجه یک غریبه را به غروب زیبای خورشید یا ماه کامل در آسمان جلب کنید.
رویاهای دیگران‌– کوچک یا بزرگ‌- را تشویق کنید.
از کسی که از آشپزی کردن لذت می‌برد، دستور غذاهای جدید را سوال کنید.
تکه آخر پیتزا یا کیک را برای نفر مقابل بگذارید.
جایی توقف کنید و از دکه برای یک کودک خوراکی بخرید.
در یک روز شلوغ و پرترافیک، اگر پارکینگ را ترک می‌کنید به نفر بعدی کمک کنید جای شما پارک کند.
از کسی که هر از گاهی او را می‌بینید بپرسید که آیا توانسته وزن کم کند یا خیر.
برای دیگران کارهای خارق‌العاده‌ای انجام دهید تا زندگی آنها آسان‌تر شود.
تمام درس‌های اخلاقی را که در دوران مهدکودک و مدرسه آموخته‌اید اجرا کنید.
به درددل‌های یک نفر گوش کرده و برای یافتن راه‌حل به او کمک کنید.
بخشش کنید بدون این‌که انتظار جبران داشته باشید.
دیگران را تشویق کنید حداقل هفته‌ای یک‌بار کمک یا لطف غیرمنتظره‌ای به اطرافیان خود کنند.
از کلمات "لطفا" و "متشکرم" زياد استفاده کنید.
دیگران را ببخشید و آتش خشم خود را خاموش كنید. مثلا اگر کسی در ترافیک از شما جلو می‌زند، کاری به کار او نداشته باشید.
با تمام وجود به خودتان ایمان داشته باشید. دیگران متوجه این موضوع خواهند شد.
همیشه سختگیر و جدی نباشید.
به هر ارتباط کوچکی با دیگران به چشم یک فرصت برای تاثیرگذاری مثبت بر زندگی خودتان و آنها نگاه کنید.
از حسادت، خشم و بی‌اعتنایی پرهیز کنید.
حقیقت را بگویید.
با الگو بودن برای ديگران به آنها یاد بدهید که چگونه متفاوت باشند.
به دیگران بیاموزید مستقل باشند.
به دیگران فرصت و فضایی را که می‌خواهند بدهید.
شانه خود را در اختیار کسی قرار دهید که می‌خواهد گریه کند.
دیگران را پس از شکست تشویق کنید.
اگر کسی کاری را به خوبی انجام داده، او را مطلع سازید.
برای دیگران لطیفه‌های خوب تعریف کنید.
ظاهر آراسته‌ای داشته باشید.
در کاری که انجام می‌دهید مهارت پیدا کنید. مردم به آدم‌های حرفه‌ای احترام می‌گذارند.
یک بسته کمک‌های اولیه آماده کنید و برای واحدهای نظامی یا سربازان در حال جنگ بفرستید.
به جای این‌که از دیگران کادوی تولد بگیرید، از آنها بخواهید هدیه شما یا پول آن را صرف امور خیریه کنند.
برای کمک کردن به دیگران توقف کنید. اگر ماشین کسی پنچر شده یا به کمک شما نیاز دارد، بایستید و از او بپرسید که چه کاری از دست شما برمی‌آید.
در هر کاری که انجام می‌دهید ذوق و سلیقه‌ای از خود به جا بگذارید. دیگران از استقلال و فردیت شما استقبال خواهند كرد.
برای آموختن مهارتی که آن را بلد هستید وقت بگذارید.
به فعالیت و تحرک دیگران کمک کنید. اگر همکار یا آشنایی هست که می‌خواهد سالم زندگی کند، به کمک او بشتابید. با هم پیاده‌روی کنید، بدوید یا در یک باشگاه ورزشی ثبت‌نام کنید.
یک ایمیل تشکر برای شرکت یا موسسه‌ای که به شما کمک کرده، بفرستید.
به یک مرکز خیریه غذا بدهید.
از کسی حمایت کنید. صدای او باشید. آدم‌های ضعیف، بی‌خانمان یا نادیده گرفته شده در این دنیا به کسی نیاز دارند که از آنها دفاع کند.
اگر زن و شوهری را می‌بینید که می‌خواهند یک عکس دونفره بگیرند، این کار را برای آنها انجام دهید.
به فروشنده خسته‌ای که تنها به چند سکه نیاز دارد کمک کنید تا مجبور نباشد اسکناس درشت شما را خرد کند.
به یاری دیگران بشتابید. اگر می‌دانید کسی بیمار است، برای او جوشانده بیاورید.
پای عقاید خود بایستید بدون این‌که آنها را به رخ دیگران بکشید.
در دسترس دیگران باشید.
به تمام قول‌ها و تعهدات خود عمل کنید.
مثبت‌اندیش باشید و روی چیزی که درست است تمرکز کنید.
و از همه اینها گذشته، باافتخار و سربلند زندگی کنید. با شخصیت و سبک زندگی خود الهام‌بخش دیگران باشید.



  • مینی تولز
  • عطسه
  • قالب وبلاگ
  • ناصح